
سال 1906 میلادی در تاریخ ایران، سال
فاصله گرفتن از قرون وسطای این منطقه است.
ایرانیان در این سالها در اعتراض به جنایتها و
خیانتهای ایران برباد ده ی دودمان قاجار و ملایان
همراه و همکار ایشان، و برای رها شدن از گازانبر
خفقان آور دو کشور روسیه و انگلستان که تلویحا
ایران را بین خودشان تقسیم کرده بودند، برای
نخستین بار خواهان بازگشایی ی عدالتخانه شدند. این
خواست در روند تکاملی ی خود به نهضت مشروطه
انجامید که پس از آن، تاریخ و چهره ی ایران را
دگرگون کرد. دوسال بعد در حکومت محمدعلیشاه قاجار
نخستین مجلس شورای ملی ی ایران به توپ بسته شد [با
توپخانه ی روسها و فرماندهی ی نظامی ی روسها]و چند
روزنامه نگار و روشنفکر ایرانی در این راستا به
دار آویخته شدند. خیلیها هم از ایران گریختند...
اما چندی بعد با فتح تهران به دست سپاه ستارخان و
باقرخان، محمدعلی شاه قاجار از ایران گریخت و به
روسیه پناهنده شد. از آن پس تا سال 1920 [1299] و
کودتای رضا خان میرپنج، ایران دستخوش بسیاری
ناآرامیها بود که کمترینش قحطی و مرگ و میر... و
یک فقره اش احتکار گندم از سوی آخرین شاه قاجار
احمد شاه بود که به احمد علاف معروف شد؛ همان شاهی
که محمد مصدق همیشه از او با عنوان «شاه جوانبخت»
یاد میکرد!
در دوران پادشاهی ی رضا شاه پهلوی، ایران توانست
به بسیاری از خواستهای نهضت مشروطه دست یابد. رضا
شاه دست آخوندها را از دو وزارتخانه ی اساسی ی
ایران – وزارت دادگستری و وزارت آموزش و پرورش – و
اساسا از سه قوه ی حاکم بر کشور و به ویژه از قوه
ی قضائیه کوتاه کرد. رضا شاه اولین حمام دوش را در
ایران برپا کرد. مسواک کردن و نظافت را به
ایرانیان آموخت. اولین دانشگاه را با اسلوبهای
مدرن اروپایی در ایران به راه انداخت. و بسیاری
خدمات دیگر که یکی از مهمترینش گشودن راه ِ نیمی
از شهروندان یعنی زنان ایرانی به متن فعالیتهای
اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بود. در دوران این پادشاه
و جانشینش محمد رضا شاه فقید، هیچ تفاوت حقوقی بین
شهروندان ایرانی وجود نداشت. همه ی ایرانیان، در
برابر قانون برابر بودند و کسی نمیتوانست دیگری را
به «اتهام» نماز نخواندن و روزه نگرفتن، اعدام
کند! [هنوز کشتارهای سال 1367 در زندانهای اسلامی
با همین «اتهام» فراموش نشده اند!]
یکی از خدمات شایان رضا شاه فقید در دوران نسل کشی
از یهودیان، تهیه و پخش چند ده هزار پاسپورت
ایرانی
برای یهودیان ایران و بسیاری یهودیان دیگر از
ملیتهای دیگر بود که توانستند از اتاقهای گاز
نازیها جان به در ببرند. جالب این که ایران تنها
کشوری بود که بعدها پس از تشکیل دولت اسرائیل برای
این انسان دوستی اش – برعکس دیگر کشورها – از
اسرائیل مطالبه ی غرامت نکرد. سرنوشت یهودیان و
بهائیان در این سی سال حکومت اسلامی نمونه ی خوبی
برای مقایسه ی دولت مدرن رضا شاه با حکومت ضد
انسانی، ضد زن و ضد دگراندیشان اسلامی است.
به یاد داشتن تلاشهای رضا شاه فقید برای ساختن
ایرانی نو و مدرن و بدور از فاجعه ی حاکمان
قجری/آخوندی، با دست خالی و با ملت و «روشنفکرانی»
اسیر در چنبره ی افیون مذهب، و همچنین محمد رضا
شاه فقید، تنها یک یادآوری ی کوتاه است، برای
مقایسه با آنچه که در این سی سال نکبتی بر هموطنان
ما رفته و میرود.

با این همه دوران درخشان پادشاهی ی رضا شاه فقید
نتوانست دستاورد خوبی در زمینه ی دموکراسی داشته
باشد. علتش این که ایران درگیر جنگهای منطقه ای با
عشایری بود که توسط انگلستان برای تجزیه ی ایران
حمایت میشدند. از دیگر دستاوردهای این پادشاه،
ساختن و پرداختن یک دولت مرکزی و ملی ی قوی بود و
در این راستا کوتاه کردن دست تجزیه طلبان ضد
ایران. از سویی همسایه ی شمالی ی ایران که از همان
زمان «سلطنت» پتر «کبیر» چشم به خاک ایران داشت،
آرزوی دست یافتن به آبهای گرم خلیج فارس را در سر
و سودای جانشینانش و در دولتهای بعدی ی شوروی تا
همین امروز هم به میراث گذاشته است؛ تلاش دولت
کنونی ی روسیه برای حفظ حکومت اسلامی ی موجود در
ایران و پشتیبانی ی لجستیکی و «انتظامی» از باند
خامنه ای/احمدی نژاد را باید در همین راستا
ارزیابی کرد!
برای پیشبرد همین «آرزوی پتر کبیر» با کمک دولتهای
جورواجور شوروی، حزب کمونیستی ی «توده» برای صاف
کردن راه تجزیه ی ایران و در نهایت تبدیل ایران به
یکی از «جمهوریهای» کشور شوراها سازماندهی شد. این
واقعه ی شوم پس از جنگ جهانی ی دوم و پس از اشغال
ایران توسط نیروهای متفین روی داد و با این که
دیگر کشورهای اشغالگر ایران، ایران را تخلیه
کردند، اما ارتش شوروی تا سال 1946 در ایران ماند
و یکسالی هم عواملش، آذربایجان ایران و کردستان را
تجزیه و به تصرف درآوردند. و البته در تمام این
سالهای فقدان رضا شاه، ملایان در پی ی بازپس گرفتن
جایگاه از دست رفته شان در دوران قاجارها بودند.
بی تردید کاستیها و همراهیهای روشنفکران،
تحصیلکردگان و دولتمردان ایرانی برای به حکومت
رساندن فجیعترین بخش رادیکال مذهبی ی شیعه در
ایران، کارنامه ی درخشانی نیست. در این همراهیها
که همچنان با پشتیبانی ی مالی و لجستیکی ی دولت
شوروی، در هیئت حمایت از کنفدراسیون جهانی ی
دانشجویی و گروههای مذهبی و کمونیستی ی تروریستی
در ایران برنامه ریزی میشد، راه برای به حکومت
رسیدن ملایان هموار شد.
بیشتر این گروههای سیاسی که برای خودشان کارنامه
ای [لابد درخشان با توجه به دستاوردهای «درخشانتر»
حکومت اسلامی] در سرنگونی ی نظام عرفی ی پادشاهی
میبینند، همگی یا به خدمت آخوندها درآمدند و
خیلیهاشان – مثل همان حزب توده ی دست ساز شوروی –
همزمان، هم همکار و هم قربانی ی حکومت اسلامی
شدند؛ منتها به دلیل دشمنی ی هیستریکشان با
مدرنیته و با حقوق برابر انسانها و باورشان به
«دیکتاتوری ی پرولتاریا» و «اصالت پیشوا» و «فرمان
برادر بزرگتر» و به نوعی ولایت فقیهی اندیشیدن،
همچنین اهمیت ندادنشان به حقوق شهروندی، مدنی و
برابر انسانها – فارغ از جنسیت و نژاد و عقیده -
تا همین امروز هم از حکومت اسلامی پشتیبانی
میکنند.
به همین دلیل حکومت اسلامی توانست با حربه ی خشونت
عریان، جهل عوام و تجدد ستیزی ی «روشنفکران»
ایرانی، تا امروز سی سال تمام به تروریسم و جنگ
افروزی اش ادامه دهد و بیشتر مواقع هم همکاری و
همراهی ی کمونیستها و مذهبیها و حتا ملی گراهای
ایرانی را داشته باشد.
اما نسل تازه ای که پس از افتضاح تاریخی ی سال 57
به دنیا آمد و در این حکومت جنگ و جنون و خشونت
رشد کرد، اساسا تعریف دیگری از زندگی، مبارزه،
مدنیت و حقوق شهروندی دارد. در تمام این سالها
مردم در ایران با این حکومت مبارزه کردند، ولی به
دلیل خشونت عریان و بسیار سبعانه ی حکومت اسلامی،
امکان دستیابی به دموکراسی و حقوق شهروندی را
نیافتند. سالهای 1981 و 1988 دو سرفصل اساسی در
کشتار زندانیانی بود که دسته جمعی و در دادگاههای
چند دقیقه ای اعدام شدند، بدون آن که امکان دفاع
از خود را داشته باشند. خیلیهاشان حتا دوران
محکومیتشان را پشت سر گذاشته بودند.
هشت سال جنگ بین ایران و عراق که توسط ملایان و به
ویژه شخص روح الله خمینی تداوم یافت، پر است از
خاطره ی زنانی که همسرانشان را به جنگ بردند و
کشتند، یا معلولشان کردند و خیلی از این زنان را
در فاحشه خانه های رسمی ی اسلامی به کار گرفتند.
بسیار بودند پسربچه هایی که حکومت اسلامی، آنها را
از مدرسه ها دزدید و به جنگ برد، تا با آنها «مین»
خنثی کند و تازه، همزمان، وسیله ی ارضای جنسی ی
پاسداران و نظامیانش در سنگرهای جنگ اسلامی باشند!
 |
در همین سالهاست که روح الله خمینی فتوای ترور
سلمان رشدی را میدهد و تقریبا همه ی ملایان بر
انجام این فتوای ضد انسانی پای میفشارند.
اما در بستر جامعه ی ایران، با تمام فشارهای حجاب
اجباری و دین اجباری و سنگسارها و دارزدنهای
خیابانی و به جرثقیل آویختنها و شلاق زدنهای
خیابانی، نسل تازه ای در کار شکفتن و بالیدن بود
که منطقا نمیباید بازتاب آن همه جنایت بوده باشد؛
نسلی که میخواست و میخواهد مدرن و متمدن در جامعه
ی جهانی حضور پیدا کند و مثل هر انسان متمدنی از
حقوق مدنی ی دستاورد تمامی ی بشریت بهره مند باشد.
جنبش «سبز» درواقع دستاورد این نسل خجسته است که
دیگر از خشونت و مرگ و جنگ و اعدام و ترور و شکنجه
خسته شده است و میخواهد و میتواند تمام آدمکشان
تاریخ را ببخشد و کنار بگذارد، اگر بتواند امکان
تنفس در قرن بیست و یکم را داشته باشد؛ هرچند که
بخشی از حکومت بخواهد این جنبش را به نام خودش
مصادره کند!!!
این روزها شاهزاده رضا پهلوی نوشته ای را
منتشر کرده، و با لحن «طنزگونه»ای فتوا و
الهیات ملایان حاکم بر ایران را به پرسش
کشیده است که اینان با استناد به کدامین
«الهیات» و با تقدیس نام کدامین «قدیس»
دانشجویان را از پنجره های خوابگاههای
دانشجویی
به بیرون پرتاب میکنند و «قربه الی الله»
میگویند؟!
|
دوستی دارم که خود سالها به اسلام خشن این سنخ
ملایان باور داشته، و بعدها که دیگر به
«راسیونالیسم» روی آورده، زیر ضرب یکی از یاران
دیرینش شکنجه میشده و آن یار دیرینی که دیگر
«بازجوی عزیز» شده بود [یا هنوز هم هست] نخست وضو
میگرفته، بعد دو رکعت شلاق میخ دار بر تن جوان این
دوست فرو میآورده – دوسال تمام – بیش از 5000 ضربه
ی تسمه ی حکومت اسلامی - و... کدامین ِ ماست که
این «رذالت»ها را که با نام دین و اعتقادات
شهروندان بر ایشان تحمیل میشود، به یاد نداشته
باشد، و در تداوم همان «سیره ی نکره ی حکومت
اسلامی» از بازتکرار آن جنایات، در این روزها و پس
از دهمین دور انتخابات ریاست جمهوری، خشمگین نشده
و اشکها نریخته باشد؟!
حتما دوستان این روزها طنزگونه ی «دو رکعت تجاوز
جنسی میکنیم، واجب، قربه الی الله!»
را دیده و خوانده اند و لابد لبخندکی هم بر سرنوشت
کمدی ی ما در حصار شبیخون این ملایان حکومتی زده
اند؟!
اما «استفتاء» شاهزاده در واقع نمایش تقابل
مدرنیته با فاشیسم دینی، تمامیت طلبی ی مذهبی و
رذالت اسلام حکومتی است که این روزها دیگر صدای
«خودیها» و باورمندان به این آئین حکومتی را هم
درآورده است. نمونه اش نوشته ها و «فتواهای»
حسینعلی منتظری، و به ویژه نوشته ی تازه منتشر شده
ی عبدالکریم سروش
است؛ هرچند که این فرد هم از سوی آمران حکومتی
«مرتد»
اعلام شده و معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارش
باشد؟!
اما نوشته ی شاهزاده رضا پهلوی، بیش از هرچیز
فریاد نسل تازه ای است که در قرن بیست و یکم دیگر
نمیخواهد «گوشت لخم دم توپ» اسلامیون حکومتی باشد.
این نسل که اینک صدای مدرن و متمدن و غیرآلوده اش
به ایدئولوژیهای کهنه و از دور خارج شده ی
دینی/لنینی را از دهان شاهزاده میشنویم، در همان
بیان عطاملک جوینی که «آمدند و کشتند و سوختند و
بردند...» جان کلامش را نوشته است که... این
مهاجمان اسلامی، شوربختانه هنوز نرفته اند، اما
خواهند رفت؛ چرا که به قول همان فیلسوف حکومتیِ و
فعلا مرتد اعلام شده، «عبدالکریم سروش» تشت رسوایی
اش از بام حکومتی به زیر افتاده و تمامی ی آبروی
نداشته اش به باد فنا رفته است. گریه ها و
فریبکاریهای نایب قائد نااعظم حکومت اسلامی در
نمایش دینی/حکومتی ی جمعه ی «یازدهم سپتامبر» [چه
تصادف نامیمونی] را باید زاری ی این فرد بر مزار
رویاهای از دست رفته ای دانست که اگر چه همچنان در
بستر مرگ، دست و پایی میزند و برای «ابقای» وجود
نامتعارفش، انواع داروهای تقویتی ی پول و شکنجه و
دادگاه را «استعمال» میکند، اما رفتنی است؛ چون
عمرش به سر آمده است.
«سخن
شاهزاده رضا پهلوی با روحانیون وابسته به حکومت» و
به قولی «استفتاء» ایشان از حاکمان اسلامی را باید
پس از سرنگونی ی کلیت حکومت اسلامی، بر پیکره ی
مجسمه ی آزادی، شهروندسالاری و مدرنیته در ایران
فردای بدون اسلام حکومتی، بر سنگ مرمرینی حک کرد و
با این کار تاریخا و برای همیشه «الهیات» انسان کش
و عقب مانده و فاشیست اسلام حکومتی را که به جای
پاسخی منطقی برای جنایاتش، از شاهزاده «امتحان
قران/شرعیات»
میکند، به سخره گرفت...
نادره افشاری
14 سپتامبر 2009 میلادی