صفحه نخست >  نوشته ها موضوع انشاء: جمهوری ی اسلامی را تعریف کنید!

 

 

موضوع انشاء: جمهوری ی اسلامی را تعریف کنید!

بیایید فرض کنیم که من امسال از درسهای «انشاء» و «تاریخ» تجدید شده ام. پارسال از «تعلیمات دینی» تجدید بودم – به جان مامانم راست میگم[1] و حالا، امسال باید تمام این تابستان را به جای شنا کردن و تو ساحل دراز کشیدن و کرج رفتن و دوچرخه سواری و باغ عموجان برای آلبالو/گیلاس چیدن میهمان شدن و تو جاده ی چالوس موها را به باد خنک راه سپردن... بتمرگم تو خانه و این دو تا درس کوفتی را دوره کنم. تازه بابا اسمم را در کلاس تجدیدی/تقویتی هم نوشته که برای این دو تا درس قزمیت رفوزه نشوم. دبیر اکابرمان که یک مرد شکم گنده ی بدقواره است و نسبتی هم با «دستغیب» ها دارد، به خاطر همین شلوغ/پلوغیها یک موضوع بیمزه داده است برای انشاء که نمیدانم چه خاکی به سرم بریزم؟! معلم تاریخمان هم همین دستغیب است که امیدوارم همین روزها، هم دستش غیب شود و هم خودش که عینهو عنق منکسره وادارم میکند هی این اراجیف را دوره کنم و دوره کنم؛ آخر تنها تجدیدی ی درسهای انشاء و تاریخ ِ اینجا منم و کلاس ِ به این گندگی فقط با تنه ی لش تنبل من و شکم گنده ی این «دستغیب» پر میشود؛ بقیه برای درسهای مهمتری تجدید شده اند. 

تصاویری از ازدواج دسته جمعی ی بچه بازان «حماس» در غزه

در یک ازدواج گروهی در نوار غزه،  بیش از 450 زوج با یکدیگر وصلت کردند. اما تفاوت این ازدواج با دیگر ازدواجهای رایج در جهان این است که دامادها که از بچه بازان گروه ستیزه جوی حماس هستند، بین 16 تا  36 سال سن دارند و نوعروسان، دخترکان خردسالی می باشند که تنها بین 6 تا 10 سال سن دارند!!!!!

کسانی که باور ندارند، می توانند اصل این خبر را به همراه فیلم مربوطه ، در این سایت به زبان آلمانی و این جا، ترجمه شده به زبان انگلیسی بخوانند و ببینند

( تیتر مطلب که به زبان آلمانی است، به فارسی «ازدواج دسته جمعی  ی بچه بازها» معنی میدهد.)

موضوع انشاء: جمهوری ی اسلامی را تعریف کنید!

 دیشب تا صبح نشستم و هرچی مامان رفت و آمد که: «بگیر بخواب دختر، مریض میشی!» گوش به حرفش ندادم، تا انشای خوبی نوشته باشم. زرنگی هم کردم و کمی هم «تاریخ» تو «انشاء»م چپاندم که به آقای دستغیب حالی کنم، میخواهم سفت و سخت حتما قبول شوم، تا بابا بهانه ای برای شوهر دادنم نداشته باشد. خودش گفته است که اگر تنبلی کنی، معلوم است که دیگر حوصله ی درس خواندن نداری و باید بروی خانه ی بخت و بعد هم لابد تو دلش گفته که «لبه ی تخت»... همان لبه ی لبه... چون «تختخواب» ملک طلق مردان است و جز ملافه عوض کردنش چیزی به زنها نمیماسد... ولش کن؛ از «خانه داری» که تجدید نشده ام!

داشتم از انشاءم مینوشتم که همچین تیز و تند شد که میترسم آقای «دستغیب» که به میرحسین رای داده و از اهالی ی عمامه داران هم هست، دقمرگ شود... به درک!

اما انشای «جمهوری ی اسلامی را تعریف کنید!» اول چرکنویسش را میخوانم، اگر خوب از آب درآمد، پاکنویسش میکنم. او.کی.؟

تو چرکنویس نوشته ام که: «جمهوری ی اسلامی کودتای جمعی ی مردها علیه زنها بود. چرا؟ معلوم است. آن دوره ها، زنها کمی آزادی داشتند و میتوانستند کار کنند [با درصدی مزاحم] میتوانستند هرجا دلشان خواست بروند [با مزاحمتهای غیردولتی] میتوانستند درس بخوانند [بدون خط کشی ی دولتی]  میتوانستند هرچه دلشان خواست بپوشند [با انگولکهای خیابانی ی غیردولتی] مردها نمیتوانستند چند تا زن بگیرند [قانون حکومتی] بابا نمیتوانست مرا تا هجده سالم نشده، زورکی شوهر بدهد [بازهم قانون دولتی]

یک شاهی هم بود آن زمانهای دور که حالا بهش میگویند «شاه وزوزک» که به زنها یاد داد آدمند و فقط ابژه ی سکس و کلفت و والده ی آقا مصطفا نیستند که ریختند و قبرش را خراب کردند. [یادتان هست این صادق خلخالی ی دوم خردادی را با کلنگش؟]

بعد مردها و آخوندها جمع شدند، یک عالمه «روشنفکر و تحصیلکرده ی زن و مرد» هم کمکشان کردند، تا زنها را بچپانند تو خانه ها و تو آشپزخانه ها... البته کلی هم  زن کلاغ سیاه کمکشان کردند و بر علیه خودشان تظاهرات رفتند... بعد همه ی اینها جمع شد و یک «آقا»یی آمد و گفت «جمهوری ی اسلامی، نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر» بعد هم «حکومت» اسلامی شد و از همان اول مردها راه افتادند به توسری زدن به زنها و روسری و ... چادر اجباری و بعد هم شد مساله ی حجاب برتر و شل حجاب و بدحجاب... و خیلیها شدند «فاحشه» و کلیها شدند معتاد... و خیلیها رفتند دوبی به «چیز فروشی»...یک چیزهایی هم با تیغ موکت بری و باتوم و کتک و خون تو سر و صورت زنها و زندان و مساله ی شیرینی ی بعد از عروسی ی اجباری و هفتاد و دو تومان مهریه و بعد هم چوبه ی دار و میدان تیر[چون چرکنویس است، اینطوری شده] بعد هم پرده ی وسط کلاسهای درس دانشگاه و درهای مجزای ورودی و خروجی... بعد هم کلی خبرچین... با نماز اجباری و روزه ی اجباری و گریه ی اجباری و مردن اجباری و...

بعد... سنگسار... و مدارس دخترانه/پسرانه و معلمهای پسرانه/دخترانه و خیابانهای پسرانه/دخترانه و اتوبوسهای زنانه/مردانه و بیمارستانهای زنانه/مردانه و رستورانهای زنانه/مردانه و قبرستانهای زنانه/مردانه و عروسیهای زنانه/مردانه و ...

بعد هم آن دانش آموزی که غش کرده بود و معلم مردش کمکش نکرد [تا به جهنم نرود خاک برسر!] تا دخترک مرد... بعد آن آقای کارگردان که زنش آمد و تبلیغ چند زنه بودن را کرد [راستی این بابا هم دوم خردادی بود ها!]... بعد فیلمهایی در وصف جمال حاج آقاهای چند زنه و زنهای بدجنسی که چون خراب شده اند، حاضر نیستند صیغه بازیهای مردهاشان را تحمل کنند و... بعد هم این فیلم بانوی اردیبهشت[خرداد] بعد... [اینجاش خیلی بامزه است] سید ممد خاتمی و تائید حکم اعدام سلمان رشدی[2] و همهمه ی همه ی آنهایی که حالا دارند اعتراف میکنند و روزنامه ی نشاط و شبنامه ی «زن» و مجله ی گردون و بلاگردون حکومتی و... بعد کارتن خوابهای دوم خردادی [راستی کارتن خوابی از کی باب شد؟] آهان... پیش از اینها... جنگ و بچه ها را به جای گوسفند رو مینها فرستادن و به بچه ها تو جبهه ها تجاوز کردن [وای این داشت یادم میرفت ها!] بعد پولهای هاشمی ی رفسنجانی[3] و بعد هم خیل فراریهای دوران خاتمی که همه شان شدند استادان دانشگاههای امریکای شیطان بزرگ جهانخوار... و بعد هم... هان... آهان... کنفرانس برلین و اکبر گنجی و محسن مخملباف و کلی جایزه و مایزه و بعد هم «بهروز نرو ایران» و بعد هم «تهران محشر است»[4] و بعد هم... چی... تبدیل کلمه ی تبعیدی به «مهاجر» و اصلا شما این چیزها را یادتان هست؟

حالا نمره ی انشام چند میشود؟! تاریخ چی؟

 

11 اوت 2009 میلادی


 

1 - کلاس هشتم در مدرسه ی ناظمیه ی شیراز از درس تعلیمات دینی تجدید شدم و باید یک تابستان تمام تعلیمات دینی دوره میکردم...

2 - كیهان چاپ تهران، 16 اسفند 1367 از قول سید ممد خاتمی در رابطه با سلمان رشدی نویسنده‌ ی كتاب آیات شیطانی نوشت: «باید بر اساس حكم شرعی حضرت امام خمینی [سلمان] رشدی اعدام شود، و هیچ راهی برای گریز وی از اجرای این حكم نیست!»

 http://www.nadereh-afshari.com/book/projeye-kohne-2khordad.htm

3 - در سال ۱۹۹۹ يک نشريه اقتصادی چاپ آمريکا مدعی شد که هاشمی رفسنجانی چهل و هشتمين ثروتمند جهان است. http://www.mihan.net/62/mihan-62-18.htm

4 - http://www.nadereh-afshari.com/stories/tehran_maahshar_ast.htm

 

 

بالای صفحه