صفحه نخست >  نوشته ها > رنسانس وارونه ی ما [پیشگفتار کتاب رنسانس وارونه]

 

رنسانس وارونه ی ما

[پیشگفتار کتاب رنسانس وارونه]

 

عزیزم،

سال‌ها از آن سال‌هایی گذشته است كه هیجان‌های كاذب كلام و صدای «شهدا» جان‌هامان را می‌فشرد؛ سال‌هایی كه با وصیت‌نامه‌ی احمد خرم‌آبادی نشئه می‌شدیم و شمشیرهای چوبی‌مان را برای حسابرسی از آ‌نانی كه برای امنیت و آزادی‌های فردی و اجتماعی‌ خودشان و البته ما، پشت قانون می‌ایستادند، از نیام‌ زنگ زده‌‌ی پلاستكی‌مان بیرون می‌كشیدیم. دیوار كاهگلی‌ای كه علی شریعتی و جلال آل احمد با خاك تفتیده‌ی تربت كربلا و كاه ماركسیسم/استالینیسم/لنینیسم/ مائوئیسم/ كاستریسم، و لجن ناآگاهی‌هامان بر بالا و پائین، بر عرض و طول و ارتفاع این تاریخ و جغرافیای جان‌هامان ساخته بودند، در حال فرو ریختن است؛ هر چند كه تاكنون 28 سال دوام آورده است؛ دوامی مرگبار. بسیاری را همین‌ اندیشه، همین رفتارها، لای درز و جرز این دیوار كاهگلی گذاشت و باز هم دیوار را بالاتر و بالاتر كشید. با این همه این دیوار بر سر خودِ همین‌ها هم آوار شد؛ آن‌هایی كه «تنها ره رهایی را جنگ مسلحانه» می‌پنداشتند، آن‌هایی كه فهمی از وضعیت پیچیده‌ی متولیان تشیع در ایران ما نداشتند و نمیدانستند كه این‌ها قرن‌هاست، درست 1400 سال است كه از همان دوران علی سلطنت طلبند؛ اما سلطنت را تنها و تنها برای خودشان می‌خواهند و چه خون‌ها كه برای این سلطنت‌طلبی‌شان نریخته‌اند! قرن‌هاست سلطنت طلبند؛ اما برای داشتن سهمی از قدرت در رهبری سیاسی حكومتی، جای پایی به گندگی جای پای ابراهیم بت‌ساز باز كرده‌اند و این جای پا را هی گشاد و گشادتر می‌كنند. و این سال‌ها در نیمه‌ی پایانی سده‌ی بیستم، خیل روشنفكران دینی و «م. ل.» ایرانی‌نمامان، اسباب‌ سلطنتشان را فراهم می‌ساختند، نه، فراهم ساختند. 

دنیای غریبی است. دنیای غریبی. عشق را به مذبح سلاح بردند. انسان‌ها را با شعار و شعار به مسلخ هوار و عربده كشاندند و بر سر ما آوردند، آنچه را می‌بینی.

درست است. من 20 سالی می‌شود كه آن‌جا نیستم، كه این جا هستم. 20 سال تمام. هیچكس را ندیده‌ام، نه پدری را، نه مادری را و نه حتا خواهر یا برادری را. نمی‌دانم چه شكلی شده‌اند، چقدر بزرگ شده‌اند، نه، چقدر پیر شده‌اند. یكی‌شان دیگر گوشش نمی‌شنود و دوست دارد فقط صدای مرا بشنود. هر چند كه نمی‌داند چه می‌گویم. آن یكی نوشته‌های مرا از روی «وب سایت‌» ها كپی می‌كند، بی آن كه بداند من در این سال‌ها چند بار و چه سخت پوست انداخته‌ام و نمی‌داند كه این پوست انداختن در این هوای شرجی چه سخت و چه دردناك بوده است و نمی‌داند چه دشوار است كه من، منِ سیاهی لشكرِ این فرماندهان كافه نشینِ عربده‌جو، كمی از مدنیت، كمی از فرهنگ پرشور و شادخوار ایرانی، بار دیگر جرعه‌ای و تنها جرعه‌ای بنوشم و تشنه‌تر برجای بمانم؛ همان فرهنگی كه پدر سال‌ها، 2500 سال تمام، در وجودمان نشت داده است.  

باورت نمی‌شود. باور كردنی هم نیست. نمی‌بینی چقدر از این‌ها فاصله گرفته‌ام، چه اندازه بتون نفرت را كه این‌ها با شعارهای توخالی‌شان در جان و جهانم كاشته بودند، سمباده زده‌ام، آخر من كه از جنس آن‌ها نیستم. من از عشقم. من همه‌ی آن‌ها را كه بر علیه ملایان می‌جنگیدند، دوست داشتم، و نمی‌دانستم كه این‌ها خود ملایانی بی‌عمامه‌اند كه عمامه‌هاشان، رساله‌ها و توضیح‌المسائلشان را در درون كله‌هاشان جاسازی كرده‌اند. موهاشان را آلاگارسنی می‌چینند، كت و شلوار شیكٍ «بوس» به پیكر نتراشیده و نخراشیده‌شان می‌كنند، تا نتراشیدگی‌هاشان را پنهان كنند؛ اما نمی‌دانند كه این نتراشیدگی‌ها و نخراشیدگی‌ها در دل و دماغشان است و نه در پوزیسیون بیرونی‌شان. آه چقدر این فاصله‌ها زیاد شده‌اند. حالا دوربینم را روی آن‌ها «زوم» می‌كنم، مورچه‌هایی را می‌بینم كه دارند از سر در جهلشان باز هم بالا و پائین می‌روند، آخر “كرم” ضدامپریالیستی‌شان دوباره با جنگ‌های امریكا در افغانستان و عراق، گل كرده است. ویروس بیماری استالینی/خمینیستی‌شان هنوز هم ماتحتشان را آزار می‌دهد. شكنجه‌گرانی هستند كه از شكنجه‌های دیگران ایراد می‌گیرند. آخر شكنجه كردن كه امری جهانی نیست؛ باید تنها در انحصار این‌ها باشد. این‌ها باید تئوری‌اش را ببافند. باید زن‌ها را به پشت دیوارهای مردسالاری‌شان هل بدهند و اگر نرفتند، به دستور محمد كتكشان بزنند و برای این كتك زدن هم تقدس و تشخص بتراشند. راستی كه این بیچاره‌ها هم كلی كار و گرفتاری دارند!

اما وقتی كسانی دیگر از جهانی دیگر به این ناشایست دست می‌یازند، یادشان می‌آید كه آری انسان‌ها دو دسته هستند. انسان‌هایی هستند كه نباید شكنجه كنند و انسان‌هایی كه از سوی امامان و رهبرانشان حكم دارند شكنجه كنند؛ آن‌هم به عریان‌ترین شكل ممكن؛ سرِ امریكایی «كافر» را در تقاص ناشایست غربی‌ای كه دنیا بر علیهش شورید و دكانش را تخته كرد، مثل گوسفند [و البته این بار در برابر تمام اسباب‌های تجدد و تمدن و تكنیك كه با آن تا بن جانشان مخالفند]  گوش تا گوش می‌برند!!

زن‌ها را به «جرم» زن بودن در خانه‌هاشان كتك می‌زنند، دگراندیشان را به جرم «دگراندیشی» طرد می‌كنند، تازه مسئولیتش را هم به دوش و گوش نمی‌‌گیرند. تزِ امت و امامتی امثال شریعتی و آل احمد همین خوبی را دارد؛ بی‌مسئولیتی. همه‌ی گناهان را به گردن رهبران خائنشان می‌اندازند و جان فریبكارشان را كه برای دست یافتن به قدرت، به هر حشیشی آویخته‌ است، از مهلكه می‌رهانند. چه فضاحتی. دلم از این همه پدرسوختگی به هم می‌خورد. 

از آزادی سخن می‌گویند؛ اما منظورشان از این واژه كه حتا معنی‌اش را نمی‌دانند، تنها آزادی خودشان است برای دست یافتن به قدرت، برای به زیر مهمیز كشیدن ملت و برای پخش و پلا كردن آن همه شعاری كه بلای آسمانی ملتی این چنین رنجیده و رنجدیده شده است. از دموكراسی حرف می‌زنند، اما دموكراسی را فقط برای رای آوردن خودشان می‌خواهند. می‌خواهند برای قدرت طلبی‌هاشان توجیهات قرن بیستمی و قرن بیست و یكمی هم داشته باشند. ملتی را با شعار به فریب انتخابات می‌كشانند. بعد كه 8 سال دیگر بر حكومت ننگینشان افزودند، نامه‌ی 50 صفحه‌ای منتشر می‌كنند؛ نامه‌ای كه دیگر كسی براش تره هم خرد نمی‌كند. جوان‌ها با دیدن چهره‌ی پر از فریبِ پشم و شیشه‌شان تلویزیون‌ها را خاموش می‌كنند. حق دارند. دیوار گاهكلی ترك برداشته است. جوانِ ما دیگر عربده نمی‌كشد، دوست می‌دارد، دیگر شعار نمی‌دهد، آواز می‌خواند، دیگر لچك به سرش نمی‌پیچید، موهایش را خوش تركیب و خوش ریخت آرایش می‌كند، سر قرار می‌رود، می‌بوسد و بوسیده می‌شود و این دیواریان از لای جرز دیوار ترك خورده‌شان به این همه عشق، به این همه دوستی كه آن را مزه هم نكرده‌اند، چشم می‌دوزند.

سیمین دانشور كه به دستبوس امامش رفته بود، در تنهایی، از بی‌كسی با یاد و شعار همسر همه گونه معیوبش منزوی می‌شود. پسر شریعتی كه زمانی كوس نوزایی دینی می‌زد، از پدرش فاصله می‌گیرد. برای او هم گذشته است آن زمانی كه ایراد می‌گرفت چرا از «پندار نیك و كردار نیك و گفتار نیك» نوشته‌ام، چرا از شادروان فریدون فزخزاد به عنوان قربانی تروریسم حكومتی یاد كرده‌ام. خیلی‌ها دارند پوست می‌اندازند. دیوار كاهگلی علی شریعتی و جلال آل احمدٍ توده‌ای/شیعی ترك برداشته است. من به جوانی‌هام باز می گردم كه آن را در كف شعارهای شریعتی پوساندم و دستمالی شده‌ی این جوانی را به دامان مسعود رجوی انداختم. حالا  من از نظر آن‌ها «رفتاری نامناسب و غیراخلاقی» دارم. چه خوب؛ اخلاقی كه زن را تنها بین تخت و مطبخ در تردد می‌خواهد، تف به ریشش و به ریش همه‌ی متولیانش!!

بزرگترین سازمان تروریستی/عقیدتی «اپوزیسیون» برای جانشین كردن حكومت دموكراتیك اسلامی [!] در مزبله‌ای كه برای خودش تراشیده است، گم و گور شده است. رهبر برادر و برادر رهبر هر دو مدت‌هاست گم و گور شده‌اند. سازمانشان هم گم شده است. یكی‌شان اینجا جاده‌های اسفالته‌ی بین دادگاه و خانه‌ی تیمی‌اش را وجب می‌كند و به خیالش یك جریان خلع سلاح شده كه سال‌هاست برای ملت نیز از حیض انتفاع ساقط شده است، می‌تواند دوباره تاریخ را به گذشته بازگرداند. راستی كه سال‌ها از آن سال‌ها گذشته است. دیگر استالینی در كار نیست تا در ید قدرت تروریستی معتقدانش، آن‌ها را به جان خلیل ملكی انشعابی بیاندازند. دیگر عربده‌های نورالدین كیانوری تنها برای تاریخ نویسان خواندنی است. كسی دیگر شعارهای این ضد امپریالیست‌های سوسیال امپریالیست را كه در كی. جی. ب. اتحاد جماهیر شوروی حل شده بودند، به ریش نمی‌گیرد. این‌ها به تاریخ پیوسته‌اند، هرچند كه حاملان دیدگاه‌هاشان پیرمردان و پیرزنانی باشند كه همچنان در ضدیت با هویت ایرانی ما، زیر كرسی سید علی خامنه‌ای پكی به بافور سرطلای ناصرالدین‌شاهی این ولی فقیه می‌زنند و براش مدیحه مرتكب می‌شوند.

تلویزیونت را خاموش كن. 28 سال برای جن‌هایی كه شریعتی احضار كرده بود، كافی است. حال نوبت عاشقی است. نوبت دوست داشتن انسان‌ها، نوبت بوسیدن انسان‌هاست. دوران جنگ و نفرت و عربده و خرابكاری و بیگاری به سر آمده است. اگر در كشور وامانده‌ی عراق، مقلدین مقتدا صدر یك مشت عمله هستند، مقلدان سید روح‌الله خمینی بیسواد كه نه عربی بلد بود و نه فارسی، همه‌شان «روشنفكر»ند. كشور وامانده و اشغال شده‌ی عراق و دست ساخت صدام حسین كافر عفلقی، 30 سال یا بیشتر از ما جلوتر است. روشنفكران این جماعت حسابشان را از این جانوران جدا كرده‌اند. فقط ما بودیم كه جنگیدیم، كشته دادیم، شكنجه شدیم، به زندان رفتیم، از همه‌ی لذات زندگی، از همه‌ی زیبایی‌های سازندگی محروم شدیم، برای این كه سدی از كاه و گل، از كاهگل در برابر مدرنیته در ایرانمان بكشیم و كشیدیم. ما بودیم كه برای تروریست‌ها قبای مبارز و مجاهد و فدائی دوختیم، ما بودیم كه از گوردرآمدگان و مردگان مرتجع را سر دست به دانشگاه بردیم، ما بودیم كه دو دستی دانشگاه را تحویل ارتجاع دادیم و برای انقلابِ فرهنگی فیلسوفِ كمدی انقلابِ فرهنگی‌اش هیزم جمع كردیم. ما بودیم كه برای اعدام زندانیان سیاسی عربده‌ی شادی كشیدیم، همان زمانی كه مثلا عضو جمعیت حقوق بشر بودیم و برای مثلا آزادی یقه می‌دراندیم، اما آزادی تروریست‌ها، آزادی رجاله‌ها را زمینه می‌ساختیم. باور كن هیچ چیزی مرا از این شادتر نكرده است كه ترك‌های لای این دیوار كاهگلی را بیشتر و بیشتر جر بدهم.

آری من این روزها حسابی پوست انداخته‌ام. حسابی از این جماعت اسلامیه/كمونیستیه فاصله گرفته‌ام. دلم برای بچه‌هامان می‌سوزد، كه در آتشی كه این روشنفكران نتراشیده و نخراشیده برپا كرده‌اند، 28 سال است دارند می‌سوزند و جزغاله می‌شوند. اما تنها امید من تنها شادی من این است كه بر این آتش ناآگاهی، آب پاكیزه‌ی آگاهی بپاشم. نشان بدهم كه ملت ما دارد تقاص خودمحوری، توحید و دگراندیش ستیزی و دروغ‌بافی روشنفكرانی را می‌دهد كه در امتحان انسان دوستی و میهن دوستی‌شان رفوزه شده‌اند. باید دكان‌های دجال‌گری‌شان را تخته كنند و پی كارشان بروند. باید بازنشسته شوند و بگذارند تا ملت ما، جوانان ما و ایران دوستان و انسان دوستان ما، آنچه را كه این‌ها از دروغ و كینه و نفرت و دگرستیزی كاشته‌اند، دوباره شخم بزنند و بذر شادی و شادكامی و عشق و دوستی همه‌ی انسان‌ها را در این سرزمین بكارند.

به قول فرزانه‌ای: چه سعادتمندیم ما كه پدر، آغوش باز فرهنگ دیرینه‌ی ایران، همچنان دانا و سخاوتمند در انتظار بازگشت ماست و می‌گذارد تا در آن سوی دیوارها، در میان اتاق‌های آفتابگیر و دل بازمان، آن تاریخ همگانی را كه خصوصی است و فقط در خانه‌هاست [و فقط در دل‌هاست و نه بر سر نیزه‌ها و بر سر عربده‌ها] دوباره از سر بگیریم.

14 ماه مه 2006 میلادی