صفحه نخست >  نوشته ها >  عاصمی

 

عاصمی

 

یک بار پس از درگذشت شاهرخ مسکوب پرسید: «چه مانده است از آن همه شور زندگی جز چند نوشته!؟» و میشد فهمید که شتر را دیده است که دارد به در خانه اش نزدیک میشود. هشتادساله شده بود و همه داشتند به مناسبت تولدش و بزرگذاشت «کاوه» سالاری اش بزرگش میداشتند. ولی زیاد خوشش نمیآمد، یا من این گونه میفهمیدم. من اما معتقدم که باید رفت و راه را برای «آیندگان» باز گذاشت. این که ما در زندگیمان چه کرده ایم و چه تاجی به سر خودمان و «زندگی» زده ایم، «کارنامه» ی خود ماست. هیچکس هیچ بدهکاری ای به «ما» ندارد که «جنازه» ی اندیشه های ما را به دوش بکشد، هر چقدر هم که «تازه» باشند؛ هر نسلی تجربه ی خودش را دارد. پس زمانش که رسید، باید رفت؛ این قانون زندگی است و «راز فساد گل سرخ» به باور سهراب سپهری که چه بینوا رفت و من چه غصه ها که برای رفتنش نخوردم و برای رفتن شاهرخ و حالا برای رفتن محمد عاصمی... و لابد باید منتظر روزی بود که... چه بگویم؟

  رفتنش زود نبود، ولی اگر آن بیماری ی سرطان کذایی نبود، حالا حالاها میتوانست بماند و همچنان به جهانگردی اش ادامه دهد و «کاوه» را به شماره ی 200 هم برساند، ولی سرطان آمد و بساطش را جمع کرد. سرطان بساط سهراب را هم جمع کرد و بساط شاهرخ را و... رفتن این آخری که «تصمیم داشت [تا پاسخ قطعی ی آزمایشگاه و پزشک] سرطان نداشته باشد» خیلی اذیتم کرد. رفتن عاصمی هم زمان میخواهد تا «عادت» شود.

   راستش بلد نیستم عزاداری کنم. برای کسی هم ننوشته ام. این هم که مینویسم، مرثیه نیست که عزا را برای کسی میگیرند که خودش و اندیشه اش مردنی اند؛ برای آنانی که کوله باری از اندیشه و فرهنگ را به جای مرگ و نیستی و کشتار بر جای میگذارند و فرهنگی را پشتوانه دار میکنند، مرثیه سرایی و عزاداری، نفهمیدن راز زندگی است.

یادش گرامی باد

 

نادره افشاری

 25 دسامبر 2009 میلادی

بالای صفحه