|
یک بار پس از درگذشت شاهرخ مسکوب پرسید:
«چه مانده است از آن همه شور زندگی جز چند
نوشته!؟» و میشد فهمید که شتر را دیده است
که دارد به در خانه اش نزدیک میشود.
هشتادساله شده بود و همه داشتند به مناسبت
تولدش و بزرگذاشت «کاوه» سالاری اش بزرگش
میداشتند. ولی زیاد خوشش نمیآمد، یا من
این گونه میفهمیدم. من اما معتقدم که باید
رفت و راه را برای «آیندگان» باز گذاشت.
این که ما در زندگیمان چه کرده ایم و چه
تاجی به سر خودمان و «زندگی» زده ایم،
«کارنامه» ی خود ماست. هیچکس هیچ بدهکاری
ای به «ما» ندارد که «جنازه» ی اندیشه های
ما را به دوش بکشد، هر چقدر هم که «تازه»
باشند؛ هر نسلی تجربه ی خودش را دارد. پس
زمانش که رسید، باید رفت؛ این قانون زندگی
است و «راز فساد گل سرخ» به باور سهراب
سپهری که چه بینوا رفت و من چه غصه ها که
برای رفتنش نخوردم و برای رفتن شاهرخ و
حالا برای رفتن محمد عاصمی... و لابد باید
منتظر روزی بود که... چه بگویم؟
رفتنش زود نبود، ولی اگر آن بیماری
ی سرطان کذایی نبود، حالا حالاها میتوانست
بماند و همچنان به جهانگردی اش ادامه دهد
و «کاوه» را به شماره ی 200 هم برساند،
ولی سرطان آمد و بساطش را جمع کرد. سرطان
بساط سهراب را هم جمع کرد و بساط شاهرخ را
و... رفتن این آخری که «تصمیم داشت [تا
پاسخ قطعی ی آزمایشگاه و پزشک] سرطان
نداشته باشد» خیلی اذیتم کرد. رفتن عاصمی
هم زمان میخواهد تا «عادت» شود. |