|
دوست عزیز،
…
این را میفهمم كه در ایران نمیشود بجز از
آنچه تو نوشتهای، سخنی گفت. سقفٍ مقایسهی بین انسانها
در میان اشكالِ مختلفٍ همان مسلمانها است. اگر هم كسی
پیدا شود كه دوست نداشته باشد رئیس كشورش الزاما شیعهی
اثنیعشری معتقد به غیبت كبرای امام دوازدهم باشد، مرتكب
كفرِ لایغفر شده است كه در پوشش شعارها دیگر جایی برای
تنفس نمییابد؛ چه برسد به اینكه بخواهد اظهار وجودی هم در
حیطهی سرنوشت خودش و كشورش بكند.
اما اینكه چرا من اساسا با ورود به این بحث مخالفم، به این
دلیل است كه فكر میكنم در ایرانِ ما انسانهای دیگری هم
هستند كه به مذهب و اندیشههای دیگری باور دارند. مسلمان و
شیعه متولد شدن دلیلِ بر مسلمانِ شیعه ماندن تا آخر عمر
نیست! میشود انسان در باوری كه به او همراه با خانوادهاش
تزریق شده است، شك كند و احتیاطا روش فكری دیگری را برای
زندگیاش انتخاب كند. ما پدر و مادرمان را انتخاب
نمیكنیم؛ اما فكرمان را كه میتوانیم انتخاب كنیم!
دین و مذهب مثل رنگ پوست و نژاد نیست كه قابل تغییر نباشد؛
هرچند كه این تقسیم بندیها هم از نظر من بین انسانها
اساسا موضوعیت ندارد.
اما اینكه چرا من واردِ بحثٍ تفكیكٍ انواعِ اندیشههای
مذهبی [شیعی] نمیشوم، به این دلیل است كه اساسا اسلام را
دینی ضد آزادی و اختیار شناختهام. اگر كتاب لغتی چیزی
دمِ دست داشتی و توانستی نگاهی به آن بیندازی، خواهیدید
كه اسلام از ریشهی سلم و به معنای تسلیم است. تسلیم در
برابر خدا. و چون خدا در زندگی روزمرهی ما حیاتی عینی،
مادی و حقوقی ندارد، میشود تسلیم در برابر پیغمبر و امام.
ایشان هم كه چهارده قرن است زنده نیستند. تز مهدی موعود هم
بیشتر یك نظریه است تا اینكه در حیات سیاسی ملتی در
هزارهی سوم بتواند حضوری مادی داشته باشد؛ به همین دلیل
هم نایبان و جانشینان ایشان میشوند متولیان حكومت و
صاحبانِ جان و مال و ناموس مردم. ردههای مختلفٍ تصرف در
زندگی مردم را هم از قبل در حوزهها تقسیم كردهاند. آنچه
برای من و تو میماند، تسلیم بودن یا تسلیم نبودن نیست!
تفاوت تنها در تسلیم بودن در برابر چه كسی است!
به همین دلیل است كه تفاوت بینِ سید محمود طالقانی،
علی شریعتی، روح الله خمینی، مسعود رجوی، عبدالكریم سروش،
حسین علی منتظری و دیگران این طیف، تنها در شكل حكومت
كردنِ ایشان بر مردم است. و اگر در كنهی دعواهاشان دقیق
شوی، خواهی دید كه هر كدام فقط خودش را مجاز به حكومتٍ بر
مردم میداند؛ البته بر همان اساسِ تسلیمِ مردم در برابر
خداشان كه یعنی خودشان؛ به بهانهی اینكه خودشان را جانشین
خدا، پیغمبر و امام میدانند.
در این مورد من هم با تو موافقم كه سید محمود طالقانی
آخوند خوبی بود. برای تبلیغ نوعی استبداد مذهبی كه به آن
معتقد بود، به زندان رفت، با استبداد غیرِ دینی شاه هم
مبارزه كرد. دمش گرم!!! اما كسی نیست كه من، حالا و با درك
و فهم امروزیام روی اندیشهی او و مدعیان راه او و شریعتی
سرمایهگزاری كنم.
من اساسا با این نوع نگرش كه براساسِ تسلیم، تعظیم و اطاعت
بنا شده است، مخالفم. من حتا با اندیشههای دیگری هم كه
اسلامی نیستند؛ اما به اصالت رهبر و رهبری باور دارند،
مخالفم. به همین دلیل هم از زمانی كه فهمیدهام، سعی
كردهام از هر اندیشهای كه به یك مخرج مشترك بر اساس
تسلیم، اطاعت و خودسانسوری میانجامد، فاصله بگیرم و وارد
بازیهاشان نشوم.
اینها نه فقط مردم شیعه را به اطاعت از خودشان وادار
میكنند كه برای معتقدین به اندیشههای دیگر هم دستور
مرتكب میشوند؛ به شكلی كه به نوعی فاشیسم و آپارتاید پهلو
میزند. مثلا چرا نباید یك زن مسلمان با یك مرد غیرمسلمان
ازدواج كند و یا پا را بالاتر بگذاریم، ارتباط داشته
باشد؟
قضیهی هلموت هوفر آلمانی دقیقا نوعی فاشیسم
مذهبی است. اگر هر مرد مسلمانی با یك زن مسلمان ارتباطی
میداشت، و این زن محصنه یعنی در اسارت و حصن مرد دیگری
نمیبود ـ به عبارتی ازدواج نكرده بود ـ حداكتر چند
ضربهی شلاق خدمتشان زده میشد و آقای مسلمان كه اصلا مهم
نیست در حصن زنی باشد یا نباشد، مجبور میشد با خانم
ازدواج كند. داستان این است كه در تعریف اینها مسلمانان و
البته فقط شیعیانشان، برتر و بهتر از بقیهی انسانها
هستند، و كسی كه با مذهب و باور دیگری جرات كند با زنی
مسلمان ـ كه لابد خیال میكنند از جنس برتری است ـ ارتباط
بگیرد، مرگش، آنهم با سنگسار واجب است؛ تا دیگران جرات
نكنند به سراغ زنان مسلمان بروند؛ چرا كه در باور ایشان،
مردان بر باورِ زنانشان تاثیر میگذارند، پس یكی از
مسلمانان زن كم میشود. میبینی پوشش سیاسی قضیه را كه
كنار بزنی، با چه فاشیسمی روبرو میشوی؟!
من البته از جنگی كه در ایران بین متفكرین نوگرای مذهبی و
متحجرین مذهبی درگرفته است، خوشحالم؛ اما خودم را در هیچ
كدامِ این جبههها حس نمیكنم؛ چون اساسا با دین و باورِ
منسجم و جزمی كه دیگران را در خدمت عقیدهاش میخواهد، مرز
دارم. این جنگ، جنگٍ من نیست! جنگٍ ملتٍ ایران با این همه
تنوع در اندیشه، مذهب و باورها هم نیست! جنگی است بینِ
عدهای كه از اینكه اسلام از سیاست و حكومت حذف شود، وحشت
كردهاند. هركدام هم برای نجات دین و نه مردم راهی را
پیشنهاد میكنند. هیچكدامشان هم درد مردم و ملت را ندارند
كه اگر میداشتند رای و خواست ملت برایشان مهم بود و با
دگنگ به مردم ایدئولوژی حقنه نمیكردند. درد ایشان تنها در
شكلِ ماندشان بر سرِ كار است. و البته بوی الرحمن را هم
شنیدهاند.
تو نوشتههای علی شریعتی را دوباره بخوان! ببین چقدر برای
اصالت رهبری و رهبر یقه میدراند. به حاشیهای كه سید
محمود طالقانی بر كتاب تنبیه الامه و تنزیه المله مرحوم
نایینی نوشته است، مراجعه كن! ببین چگونه از اعدام شیخ
فضلالله نوری به دست یك ارمنی گزیده شدهاست، بی آن كه
توجه كند كه اتفاقا اعدام شیخ، در مدت كوتاهی كه مشروطه
خواهان كنترل اوضاع را در دست داشتند، تنها دستآوردِ
مثبتٍ جنبش مشروطه برای كوتاه كردنِ دست ارتجاع و مذهب از
قدرت بود. یا این تئوری طالقانی كه بین علما زاویه آنقدر
گشاد نیست كه چندتاشان بشوند ناجیان مشروطه و یكی شان هم
اعدامی مشروطه و شهید مشروعه!
به عقیدهی طالقانی اگر این علما مینشستند و با هم نشست
میگذاشتند، میتوانستند به توافقهایی بر سر نوع سیادت بر
مردم برسند. او به خوبی میداند كه اینها با هم اختلاف
مسلكی و اندیشهای ندارند. پایه و اساس دین و مذهبشان هم ـ
همه ـ از همان ریشهی سلم و به معنای تسلیم است.
یا مثلا خیال میكنی چرا در ادارات مردم را با دگنگ
وامیدارند نماز اجباری بخوانند، و به چیزی كه كاملا
خصوصی است و به حیطهی باورِ مردم مربوط است، وارد
میشوند؟ وقتی مردم را وادار كردی نماز بخوانند، روزه
بگیرند، و
…
حجاب اجباری بگذارند؛ یعنی ایشان را عادت دادهای بدون
چون و چرا اطاعت كنند. این است كه روش حكومتشان هم بر
اساس همان فهمشان از انسان و رهبری است؛ از همان ریشهی
سلم و تسلیم.
البته من هم میدانم كه در ایرانِ امروز نمیشود چنین
حرفهایی را مطرح كرد. میشنوم و میخوانم كه حتا سر دادن
شعاری به هواداری از رهبر مبارزات ضد استعماری مردم ایران،
روی این جماعتٍ نوگرا [!] را ترش میكند، و همگیشان از
خطرناك بودنِ ورود این تمایلات ـ مصدقیسم و فروهریسم ـ به
باورهای مردم سخن میرانند. حتا این را هم معتقدم كه
اپوزیسیون مسلمان باید در میان این دو جناح قرار بگیرد و
نگذارد بین آنها پلی زده شود! اما این بازیها بیشتر به
دعوای زن و شوهری شبیه است كه صبحها قهر میكنند و شبها
آشتی. بنابراین نه قهرشان جدی است و نه دعواشان قابل
سرمایه گزاری!
تو هم بهتر است این شوخیهای بیمزه را زیاد جدی نگیری و
بین اینها تفاوتی اینقدر زیاد قائل نباشی!
آزادی از نظر من یعنی آزادی شك كردن؛ به همه چیز و همه
كس. و آزادی همه كس، همهی دگراندیشان؛ فارغ از هر باور،
اندیشه، مذهب و ایدئولوژی. آزادی یعنی ایجاد امكانات
برابر، برای همهی شهروندان، بیهراس از اندیشه، قومیت،
جنسیت، نژاد، رنگ پوست و
… دیگر تفریقهای كمدی بین انسانها. اگر اینها
توانستند این حداقلها را باور كنند ـ كه خوب میدانی
نمیتوانند ـ آن وقت بیا با هم دربارهی این قصهها بیشتر
صحبت كنیم!
به امید دیدار
یك ماه پس از دوم خرداد 1376
|