صفحه نخست >  نوشته ها > بحران رهبری/نورالدین کیانوری

 

بحران رهبری/نورالدین کیانوری

 

            انقلاب مشروطه که پیروز شد، پیروزی اش را با اعدام سر دسته ی «مشروعه خواهان» شیخ فضل الله نوری جشن گرفت. این پیروزی که تا پیش از بهمن ماه 1357 دستاوردهایی در زمینه ی مدرنیته، حقوق برابر انسانها و آزادیهای اجتماعی داشت، در سال 1357 به بن بست رسید و ورقش برگشت.  وارث اصلی شیخ فضل الله [سید روح الله خمینی] توانست شهد «مشروطه خواهی» را به زهر پیروزی «مشروعه خواهان» بدل کند و دمار از دماغ مشروطه خواهان، دیگران  و حتی طرفداران خودش درآورد و همگی را چشم بسته از دم تیغ بگذراند. کیانوری از نسل همان شیخ شهید «مشروعه خواهان» است!

     تاریخ تولد نورالدین کیانوری را سال 1294 نوشته اند. او نوه ی پسری شیخ فضل الله نوری از اهالی روستای بلده در مازندران بود. جلال آل احمد [که خود سالها عضو حزب توده بود] عزادار «نعش» شیخ فضل الله نوری[1] بر بالای دار «غربزدگی» همراه با دیگر مشروعه خواهان، راه را برای به قدرت رساندن سید روح الله خمینی باز کرد.

كیانوری در دارالفنون تهران دوره ی دبیرستان را گذراند و در سال 1313 وارد دانشكده ی فنی شد. او پس از یک سال تحصیل در دانشكده ی فنی، به شهر آخن آلمان رفت و آنجا در رشته ی راه و ساختمان دكتری گرفت. در این سالها کیانوری طرفدار حزب نازی آدولف هیتلر بود و در میتینگهای این حزب شرکت میکرد.

او بعدها در سال 1319 در اثنای جنگ دوم جهانی به ایران بازگشت و به خدمت وظیفه اعزام شد. یک سال بعد با اشغال ایران توسط متفقین، حزب توده در مهرماه 1320 تاسیس شد. در نخستین مرامنامه ی حزب توده سخنی از كمونیسم نبود.

نورالدین کیانوری

 حزب، هدفش را مبارزه با استبداد برای استقرار دموكراسی، مبارزه با فاشیسم، و اصلاحات آموزشی، اقتصادی و بهداشتی اعلام كرده بود و خواهان حفظ تمامیت ارضی كشور بود.[2] ظاهرا بعدهاست که حزب توده تغییر موضع میدهد و در خدمت منویات حزب کمونیست شوروی[3] و دولتهای وقت کشور شوراها قرار میگیرد و در این راستا «جانفشانیها» میکند.

نورالدین كیانوری پس از پایان خدمت سربازی، در سال 1321 به حزب توده میپیوندد؛ در سال 1323 با مریم فیروز [1386-1292] که او نیز توده ای شده است [دختر عبدالحسین فرمانفرما از اشراف قاجار] ازدواج میكند. مریم فیروز را آن سالها شاهزاده ی کمونیست، یا شاهزاده ی سرخ مینامیدند.

كیانوری در دومین كنگره ی حزب توده[4] در اردیبهشت ماه سال 1327 كه حزب خود را رسما «ماركسیست/لنینیست« میخواند، عضو كمیته ی مركزی حزب میشود و تشکیلات حزب را در اختیار میگیرد. همان سال ناصر فخرآرایی، یكی از اعضای حزب توده، محمدرضا شاه را ترور میکند. به دلیل دست داشتن این حزب در طرح و اجرای این ترور، حزب توده غیرقانونی اعلام میشود. چندتن از اعضای حزب از کشور میگریزند و نخست به شوروی سوسیالیستی، بعد هم به پشت دیوار بدنام  برلین رخت میکشند. کیانوری و چند تن دیگر اما دستگیر و محاکمه میشوند.

حزب توده به فعالیت مخفی روی میآورد. در سال 1329 كیانوری و چند توده ای دیگر توسط کسانی که هم افسر و درجه دار ارتش شاهنشاهی و هم عضو شاخه ی نظامی حزب توده هستند، از زندان میگریزند.   

در دوران نخست وزیری محمد مصدق [1332-1330] حزب غیرقانونی توده به روی زمین میآید و در تمام این دو سال و اندی، سیاست وابستگی اش به «برادر بزرگتر» را پیش میبرد، تا جایی که کشور در آستانه ی سقوط قرار میگیرد.

داستان تظاهرات برای دادن امتیاز نفت شمال به شوروی با حمایت ارتش سرخ در پایتخت ایران، از آن داستانهای کمدی وابستگی این حزب است.

«همزمان با ورود هیات شوروی به ریاست کافتارادزه که به منظور تحصیل امتیاز نفت شمال به ایران مسافرت میکند، حزب توده...اقدام به برگزاری تظاهراتی در تهران میکند که از سوی واحدهای ارتش اشغالگر سرخ نیز مورد حمایت قرار میگیرد. این یکی از تاریکترین نقاط در حیات سیاسی حزب توده به حساب میآید که تاکنون تلاش زیادی از سوی برخی اعضای حزب توده برای پاک کردن این لکه از پیشانی حزب صورت گرفته است و اظهارات آقای اسکندری... خاطرنشان میسازد:

«حرف ما این بود که شما چرا بدون این که قبلا به آنها مراجعه کنید، رفته اید و چنین مذاکراتی را محرمانه انجام داده اید... خیال میکردیم اگر تظاهر بکنیم دولت ساعد ساقط میشود. ولی این تظاهرات متاسفانه با آمدن واحدهای ارتش شوروی [در داخل تظاهرات] صورت دیگری به خود گرفت و چهره ی یک تظاهر به نفع اعطای امتیاز به شوروی را پیدا کرد.»[5]

رابطه ی حزب توده با نخست وزیر محمد مصدق و طرفدارانش، به ویژه در کشاکش جریان نفت، پر كشمكش است. در این دوران مریم فیروز [دختر دایی محمد مصدق] همسر کیانوری، نقش رابط و واسط بین مصدق و حزب را بازی میکند.

حزب توده مدعی است که در 24 مرداد 1332 اطلاعاتی[6] را كه از سوی افسران این حزب در مورد «كودتا»ی فردای آن روز به كیانوری رسیده، در اختیار دولت دکتر مصدق میگذارد و اینگونه «كودتا» خنثی میشود.[7]

كیانوری در خاطراتش نوشته است كه حزب می‌توانست در برابر كودتا [ی 28 مرداد] بایستد، اما مصدق كه نمیخواست درگیری رخ دهد، مخالفت میكند.

نورالدین کیانوری و همسرش مریم فیروز

روایتهای دیگری هم هست که میگوید محمد مصدق از طریق مریم فیروز از حزب خواست هر چه میتواند در برابر «كودتا» انجام دهد. اردشیر آوانسیان از رهبران حزب، مدعی است که كیانوری از مخالفان اصلی اقدامی در راستای مقابله با كودتا [ی 28 مرداد] بوده است.

کیانوری چند سال بعد از عضویتش در حزب توده، چندی مسئول شاخه ی جوانان حزب میشود. او با فروپاشی سازمان نظامی حزب توده به همراه بسیاری از دیگر رهبران حزب در سال ۱۳۳۴ مجبور به ترک ایران میشود و به اتحاد شوروی میگریزد. بعد هم در سال ۱۳۳۶به جمهوری آلمان شرقی و پشت دیوار بدنام برلین رخت میکشد. کیانوری با اوج گیری بلوای سال ۱۳۵۷ به عنوان دبیر اول حزب توده تکیه بر جای ایرج اسکندری میزند و در  ۲۸ اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۸ به ایران بازمیگردد. تعداد اندکی از گردانندگان حزب در برلین شرقی آن زمان باقی میمانند و دفتر این حزب را در اروپا فعال نگه میدارند.

روایت دیگری میگوید که نورالدین كیانوری و مریم فیروز پس از 28 مرداد 1332 چهار سال دیگر نیز [مخفیانه] در ایران زندگی میكنند، سپس به اتحاد جماهیر شوروی میگزیرند. دو سال بعد نیز به آلمان شرقی میروند. همزمان با افتضاح تاریخی سال 1357 كیانوری در كنگره ی حزب در آلمان شرقی دبیر اول حزب میشود. كیانوری و مریم فیروز در اردیبهشت ماه 1358 به همراه اكثر رهبران حزب به ایران بازمیگردند.[8] از این تاریخ، مثل روال همیشگی حزب در راستای ایران ستیزی[9] و تلاش برای به زوال کشاندن ایران، سیاست «حمایت از انقلاب» و خط امام را پیش میبرند. به نظر میرسد توده ایهای «خط امامی» پیروان عقیدتی نورالدین کیانوری در رابطه با خط «ضد امپریالیستی» سید روح الله خمینی هستند که همچنان از انقلاب شکوهمند امام آدمکشان و دوران «طلایی» امام راحلشان اتوپیاها میسازند. راستی واژه ی «دوران طلایی امام راحل» برای شما آشنا نیست؟ 

حزب توده در دوران تبعید سید روح الله خمینی در عراق هم همین سیاست ایران ستیزانه را پیش میبرد. همکاریها و همراهیهای کنفدراسیون جهانی دانشجویان[10] و دانش آموختگان آن دوران [که بیشترشان توده ای بودند] با خمینی و حمایت از این فرد، با بودجه ی عربها، روسها و چینیها همین روال را نشان میدهد. من در کتاب «رنسانس وارونه» این همراهیها را بر اساس چندین سند منتشر شده ی تاریخی نشان داده ام.  

حزب توده در موضعگیریهای سال‌های نخست پس از افتضاح تاریخی سال 57 عمدتا علیه «لیبرال»‌ها [همکاران مهدی بازرگان و همراهان ابوالحسن بنی صدر] و به حمایت از شخص سید روح الله خمینی موضع میگیرد. كیانوری همچنین از طریق روابطی با نظامیان، از فعالیت‌هایی در پایگاه شاهرخی  همدان خبردار میشود و این قضیه را لو میدهد. خبرچینی نورالدین کیانوری به بهای جان بسیاری از افسران و پرسنل نیروی هوایی ایران تمام میشود. این واقعه به «کودتای نوژه» معروف است. در خاطرات دیگر اعضای حزب توده از این همكاری خائنانه ی اطلاعاتی حزب توده و دبیر اولش نورالدین کیانوری[11] با جمهوری اسلامی، چند چشمه نقل شده است.

اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس وقت مجلس اسلامی  در خاطراتش به ملاقاتهایی با کیانوری اشاره دارد که در راستای همین خبرچینیهاست. در همین راستا حزب توده پیش از حمله ی عراق به ایران نسبت به وقوع حمله هشدار میدهد و خواستار «وحدت ملی» برای حفظ تمامیت ارضی کشور میشود.[کذا]

سرانجام موج سركوبی احزاب داخلی به حزب توده و فداییان اكثریت [متحد حزب توده] نیز میرسد. در سال 1361 و 1362 طی دو یورش، اعضای رهبری و بسیاری از كادرهای حزب توده دستگیر میشوند[12] و به اتهام «كودتا»[13] مورد بازجویی قرار میگیرند. خیاط در کوزه میافتد و اعضای حزب دستگیر میشوند.

كیانوری به همراه مریم فیروز و دختر او در 17 بهمن 1361 در نخستین یورش دستگیر میشوند. افسانه اسفندیاری دختر مریم فیروز از نخستین ازدواجش، و فرزند 11 ساله ی اسفندیاری نیز بازداشت میشوند. اعترافات تلویزیونی کیانوری، ضربه ی بزرگی به روحیه ی کادرها در بیرون از زندان میزند.  

هفت سال پس از این اعترافات تلویزیونی، كیانوری در نامه‌ ای[14] از زندان به سید علی خامنه ‌ای مینویسد که او و مریم فیروز برای گرفتن اعتراف در رابطه با «کودتا» به شدت شكنجه شده اند.

کیانوری در نامه اش به  سید علی خامنه ای، اعترافات تلویزیونی رهبران حزب را ناشی از شکنجه های وحشیانه ی زندانبانان ارزیابی میکند. او همچنین از شکنجه ی همسرش مریم فیروز و دخترش افسانه پرده برمیدارد و مینویسد که در برابر چشمانش آنها را از سقف آویزان کرده اند. در این هنگام نورالدین كیانوری 68 ساله و مریم فیروز 70 ساله است. 

البته حکومت اسلامی بعدها اتهام «کودتا» را کنار میگذارد و تنها به اتهام جاسوسی[15] برای شوروی سوسیالیستی بسنده میکند. بسیاری از اعضای رهبری و كادرهای حزب توده در طی بازجوییها یا پس از آن به روال دادگاههای استالینی كشته میشوند.

حمایت بیش از حد و یکسویه ی حزب توده از سید روح الله خمینی، و تاکید آنها بر جنبه ی ضدآمریکایی سیاستهای خمینی، دست پخت دوران سردمداری کیانوری در حزب توده است. رهبران درهم شکسته ی حزب توده در زندان، همانند کیانوری[16] همگی به جاسوسی برای شوروی اعتراف میکنند. کیانوری با حالتی نحیف و ترشرویانه اعتراف میکند که حزب توده از آغاز تأسیسش از همان سال ۱۹۴۱ میلادی[1320] ابزار جاسوسی و خیانت به ایران بوده است.

البته نورالدین كیانوری در موج کشتار سال 1367 اعدام نمیشود. شاید بتوان تنها کار مثبت کیانوری را گزارشی دانست که به گالیندوپل در مورد وجود شکنجه در زندانهای حکومت اسلامی میدهد. کیانوری در این گزارش همراه با نشان دادن دست و پای شکنجه شده ی خودش به گالیندوپل[17] گزارشگر ویژه ی حقوق بشر سازمان ملل متحد، به حضور سه زندانی توده ای در سلولهای انفرادی هم اشاره میکند.

         کیانوری در سال ۱۳۶۸ در سن  ۷۴ سالگی و در زندان حاضر میشود نامش در گزارش «گالیندوپل» نخستین نماینده ی كمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد، در هنگام دیدارش از زندان اوین آورده شود. کیانوری با نشان دادن دست نیمه فلج و انگشتان شکسته و پای آسیب دیده اش در حضور مسئولین زندان اوین، درباره ی نحوه شکنجه شدنش با گالیندوپل گفتگو میکند.

كیانوری و مریم فیروز از سال 1370 در بیرون از زندان تا زمان مرگشان در خانه ‌ای تحت نظر ماموران وزارت اطلاعات زندگی میكنند. کتابی هم در این دوران با عنوان «خاطرات نورالدین کیانوری» زیر نظر ماموران وزارت اطلاعات تهیه و منتشر میشود.

مریم فیروز از سال 74 و كیانوری از سال 75 اجازه مییابند در خانه ی خودشان [باز هم تحت الحفظ] زندگی كنند. کیانوری در آخرین بند وصیتنامه‌ اش [سال 1367] مینویسد که از همه ی اعضا و هواداران حزب توده كه در زمان دبیر اولی او دچار گرفتاری‌های «بزرگ و كوچک» شده اند، عذر میخواهد و میگوید که از این بابت «عمیقا درد می‌كشم» و میافزاید که «من به مسئولیت سنگین خود عمیقا آگاهم و حتی جرات نمی‌كنم از آنها خواهش كنم مرا ببخشند.»[18] چه دیر و چه مسخره!

در مورد کیانوری میتوان بسیار نوشت؛ هم از خاطراتش و هم از خاطرات دیگر توده ایهایی که با او بودند و بعدها از حزب بریدند و خیانتهای او و حزبشان را افشا کردند.

«کیانوری به عنوان ماجراجوترین عضو کمیته ی مرکزی حزب توده... متهم به برنامه ریزی و هدایت چندین تصفیه ی فیزیکی درون سازمانی و ترورهای برون سازمانی است. این اقدامات به نوشته ی دکتر کشاورز [یکی دیگر از رهبران حزب توده] عبارتند از:

1 - قتل احمد دهقان مدیر مجله ی تهران مصور.

2- قتل محمد مسعود مدیر روزنامه ی مرد امروز که در ایران بسیار محبوب بود...

3 - تشکیل کمیته ی ترور از بعضی از افراد حزب و مخفیانه.

4 - شرکت کیانوری با واسطه در جریان تیراندازی به شاه  در بهمنماه 1327

5- قتل چند تن از افراد ساده و غیرمسئول حزب.

6 - قتل حسام لنکرانی یکی از اعضای باوفا و فداکار حزب [و عامل قتل محمد مسعود].

7- ایجاد قیام افسران خراسان که [قیام کنندگان] اعضای سازمان افسری حزب توده بودند.

8 - ایجاد انفجار در ناو ببر.

9 - ایجاد انفجار در هواپیما در قلعه مرغی... و بسیاری کارهای دیگر.»[19]

            تازه این لیست مربوط به دوران پیش از فرار کیانوری از ایران [سال 1336] است. شاید ادامه ی این عملکردها از سال 1358 تا زمان دستگیری اش در سال 1361 برای تاریخنگاران جذابتر باشد!

کیانوری پس از آزادی از زندان اوین تحت مراقبتهای ویژه ی وزارت اطلاعات قرار میگیرد و تا پایان عمر در حبس خانگی به سر میبرد. در آستانه ی فروپاشی شوروی مرحوم، کیانوری با اصلاحات گورباچفی مخالفت میکند و بحران و فروپاشی شوروی را به توطئه ی آمریکا نسبت میدهد. کیانوری که در سالهای آخر عمرش همچنان از سیاستهای حزب توده دفاع میکرد، در ۱۴ امرداد ۱۳۷۸ رخت به زیر زمین میکشد؛ درست روز امضای قانون مشروطه توسط مظفرالدین شاه قاجار در سال 1285 خورشیدی.

جالب نیست؛ درگذشت نوه ی رهبر مشروعه خواهان، شیخ فضل الله نوری درست در چهاردهم امرداد ماه 1378روز رسمیت یافتن نهضت مشروطه!

تاریخ هرگز از چنین افرادی به نیکی یاد نکرده است. نورالدین کیانوری نمونه ی بارز یک وطنفروش و یک مرتجع بود که در راستای خواست پدر بزرگش شیخ فضل الله نوری، با تمام توان فردی و حزبی اش و به بهای جان خیلیها با سید روح الله خمینی همدستی، همراهی و همکاری کرد و تمام سواد و امکاناتش را در اختیار دایناسوری به نام خمینی گذاشت. در پایان هم، هم خودش و خانواده اش و هم حزب «طراز نوین»اش را به کشتارگاه فرستاد و طعمه ی آدمکش کثیف جماران کرد. کیانوری خیلی دیر به این باور رسید که با کفتارها نمیتوان شطرنج بازی کرد.

مهدی اصلانی در چاپ دوم کتاب پر ارجش «کلاغ و گل سرخ»[20] از دیداری اتفاقی با کیانوری یاد میکند که طنز شگفت تاریخ است:

«برحسب اتفاق به عنوانِ نفرِ آخر، سهمیه‌ ی اتوبوسی شدم که در صندلی­ پشت راننده ­ی آن پیر‌مردی فرتوت نشسته بود. پیر‌مرد، زمانی خدا را بنده نبود. اما حالا؛ چنان مچاله بود که به صدساله‌ ها پهلو می‌زد. با تبسمی نا‌شاد به او سلام گفتم و خودم را معرفی کردم. گفت:

«من هم نورالدین کیانوری هستم.»

«تا مقصد با چشمانی باز هم‌صحبت شدیم. از وقت ‌ناشناسی ‌ام بود، یا بغض فروخورده ‌ی سالیان که در مقابلِ پرسش مهربانانه ‌ی کیانوری که پرسید: «اتهام گروهی‌ ات چه بوده، پسرم؟» چنین پاسخ دادم: «شانزده آذری بودم؛ همان گروهی که شما عامل امپریالیسم می­خواندید.» و ادامه دادم:

«آیا به‌ راستی به آن­ چه می­گفتید، باور داشتید؟» 

«چشمان نمناکش از همه وقت ریز‌تر شده بودند. طرح خنده ­ای بر لبانش آمد. دستی به پشتم زد و دستانم را به کوتاهی لمس کرد:

«اون مسائل همه متعلق به گذشته بوده و تموم شده. من امروز بسیار خوشحالم که شما همگی در حال آزاد شدن هستید.»

«یک آن به خود آمدم و صحبت را به مجرایی دیگر کشاندم. زمان، مناسب حساب‌ شویی با پیر‌مرد نبود:

«شما چه می‌کنید؟»

«اوه، من؛ من همین اواخر با مریم [مریم فیروز] یه ملاقات خصوصی داشتم. او برای من با بافتنی یک کوبلن درست کرده بود. من هم یک چیزهایی برای او هدیه بردم؛ مقداری خوراکی و یک کاردستی که یکی از دوستان با هسته ‌ی خرما درست کرده بود. خیلی رویایی بود.»

«پیر‌مرد، پیرانه ‌سر کودکی آغاز کرده بود و با «کمی» تأخیر مهربان شده بود. برایم باور‌کردنی نبود. این چهره ‌ای که در کنارم نشسته است، همان چهره ‌ی سیاسی­ ای است که هر شیوه ‌ای­ را برای زدن نظرِ مخالف مجاز می‌دانست. در هیاهوی ترافیک مرگبارِ تهران به زیرِ پل حافظ رسیدیم و از آن جا به تالار وحدت وارد شدیم.

«روزنامه ‌های رسمی گزارش سمینار را اینگونه منتشر کردند:

«سمینار یک روزه ‌ی زندانیان عفو شده در تالار وحدت با حضورِ مهدی پرتوی، سعید شاهسوندی، نورالدین کیانوری و ...»

و چه تاسفی!


[1] - جلال آل احمد در كتاب «در خدمت و خیانت روشنفكران» مینویسد: این بود كه نقش غربزدگی را همچون داغی بر پیشانی ما زدند و من «نعش» آن بزگوار را بر سر دار، همچون پرچمی میدانم كه به علامت استیلای غربزدگی پس از دویست سال كشمكش بر بام سرای این مملكت افراشته شد.

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=2983

[7] - منظور از «کودتا» نامه ی عزل محمد مصدق از نخست وزیری است؛ توسط محمد رضا شاه در غیاب مجلس شورای ملی که به دستور نخست وزیر محمد مصدق منحل شده است.

[11] - «ارزش و اعتبار خنثی سازی دو کودتای بزرگ و خونین طبس و نوژه، که درحقیقت تمام اردوگاه وقت انقلاب جهانی به شمول اتحاد شوروی نیز ما را در این نبرد یاری کردند...» علنا به همکاری اطلاعاتی با حکومت اسلامی و با شوروی سوسیالیستی اعتراف دارند.

http://www.rahetudeh.com/rahetude/mataleb/nagofteha/html/nagofteha-34.html

[13] - این دیگر مشت و درکونی است. همه ی افتخار کیانوری این است که خمینی و انقلاب «شکوهمند دموکراتیک» اسلامی اش را از دام توطئه ی «کودتا»ها نجات دهد، بعد خودش متهم به کودتاچی بودن میشود...

[14] - http://rahetudeh.com/rahetude/kianoori/namehKiabeKhamnei.html

[15] - محمد رضا سعادتی عضو سازمان مجاهدین خلق را هم همان سالهای اول پس از افتضاح تاریخی سال 57 دم در سفارت شوروی ان زمان، در حالی که اسنادی سری را برای تحویل به سفارت شوروی در اختیار داشت، دستگیر کردند و بعد هم اعدام...ویکیپدیا جریان دستگیری سعادتی را اینگونه نوشته است: «در این دوره بود که [سعادتی] با مأموران شوروی ارتباط گرفت؛ اما خیلی زود لو رفت و هنگام در اختیار گذاشتن پرونده ی سرلشکر مقربی به ولادیمیر فنسینکو (دبیر اول سفارت شوروی) در 6/2/1358 دستگیر شد.»

http://fa.wikipedia.org/wiki/محمد_رضا_سعادتی

[20] - چاپ دوم کتاب «کلاغ و گل سرخ» مهدی اصلانی، صفحه ی 362