|
ابومسلم خراسانی که به نوعی صدای جنبش ضد فاشیستی
ی حاکمان اموی بر ایران ِ هزار و سیصد سال پیش
بود، چون درک درستی از خواستهای آزادیخواهانه و
ملی ی ایرانیان بر علیه اعراب نداشت، ایران آفت
زده را دو دستی تقدیم دیگر حاکمان عربی کرد که 550
سال تمام بر ایرانیان و منطقه حکم راندند، زنان و
دختران ما را در بازارهای مدینه
فروختند و حتا گفتن و خواندن و نوشتن به زبان
فارسی را ممنوع ساختند. شاهنامه ی گرانقدر فردوسی
ی توسی، واکنشی ایران دوستانه به این روشهای
فاشیستی ی حکومتی اسلامیان
عباسی بود.
این «رهبری» [ابومسلم خراسانی] به دلیل کج فهمی اش
از خواست ایرانیان که بیرون راندن اعراب حاکم را
در چشم انداز داشتند، و به همین دستاویر «سیاهی
لشکر ابومسلم خراسانی» شده بودند، بخشی از اعراب
حاکم را از کشور راند، اما بخش خونریزتری از همان
اعراب را بر ما حاکم ساخت که بزرگترین فاجعه در
طول تاریخ 1400 ساله ی اخیر ایران و ایرانیان شد.
 |
طنز تاریخ این که جنایات عباسیان آنچنان تحمل
ناپذیر شد که در تمام دوران حاکمیت عباسیان ِ قوم
و خویش پیغمبر، ایرانیان به «عدل» بنی عباس پشت
کردند و حسرت «ظلم» بنی امیه [دیگر پسرعموهای
پیغمبر] را داشتند. باید بیش از پنج قرن میگذشت تا
[آن هم نه ایرانیان] که مغولان از راه برسند و با
پیمودن ِ آن همه راه، خلیفه ی نا اهل بغداد را
نمدمال کنند و ایرانیان را از شر «عدل»شان
برهانند، تا خود بر آنان «ظلم» روا دارند!
«بحران رهبری» در تمام تاریخ 1400
ساله ی پس از حمله ی اعراب به ایران، معضل اساسی ی
ما ایرانیان بوده است و هست؛ علتش هم مذهب زدگی ی
پر رنگ رهبرانی است که در موضع رهبری ی جنبشهای ضد
استبدادی، ضد ظلم و ضد آخوندی ی ایرانیان قرار
میگیرند. در پرانتز میتوان از دو رهبر انقلاب
مشروطه، آخوند طباطبایی و آخوند بهبهانی نام برد و
از رهبر جبهه ی ملی، محمد مصدق که دست راستش جمعیت
فدائیان اسلام بودند، و با خواست «تلویحی» ی او
«رزم آراء»ی نخست وزیر را ترور کردند.
یکی از بارزترین ِ این «رهبران» رهبر انقلاب
اسلامی، سید روح الله خمینی، منجی ی تاریخی ی همه
ی کج فهمیهای مذهب زدگان روشنفکر ما از چپ و ملی
و اسلامی است!
|
رهبر تئوریک همین فاجعه [انقلاب اسلامی] آش شله
قلمکاری بود به نام علی ی شریعتی که هم از آخور
جلال آل احمد ِ سینه زن ِ «شهید مشروعه» [شیخ فضل
الله نوری] میخورد و هم پیشدرآمد حکومت «امت و
امامتی» ی پدر ایدئولوژیکش سید روح الله خمینی بود
و هست و خواهد بود. جالب این که جنازه ی تکه/پاره
ی مزخرفاتش همچنان الگوی ی رهبران بحران زده ی
جنبش سبز این روزهاست.
این «رهبری»ی کج فهم [علی ی شریعتی] از یک سو پشت
سر آخوندها لغز میخواند و متولی ی اسلام منهای
آخوند میشد [انگار اسلام بدون آخوند هم ممکن است]
از سویی یک میلیون تومان ِ دهه ی چهل شمسی جایزه
میداد به کسانی که به او «تهمت مقلد خمینی بودن»
میزدند!
همین شریعتی است که با تقدیس خون و شهادت، و
مانیفست «امت و امامت»اش، پیش زمینه ی به حکومت
رساندن خمینی و اعوان وانصارش میشود. این «رهبری»
به شدت با مدرنیسم و با آزادی ی زنان مخالف است و
زنان محجبه ای همچون همین آبجی زینبهای سرکوبگر
خیابانی را مدل زن ایده آل خودش و دیننش و مانیفست
حکومتی اش معرفی میکند. کتاب «فاطمه، فاطمه است»
شریعتی مبین همین تئوری ی کمدی ی اوست. رضا آیرملو
در کتاب «زن در گرداب شریعت» مدل زنده ی همین
تئوری را بر اساس نوشته های خود علی ی شریعتی به
تصویر کشیده است. در این راستا میتوان به آزادی
ستیزی ی «عیال» میرحسین موسوی، زهرا رهنورد و نسخه
های بیربط او از همان روزهای نخست نضج گرفتن فاجعه
ی انقلاب اسلامی برای به زنجیر کشیدن زنان در
زندان حجاب اسلامی نگاهی داشت.

طرفه این که ما در طول تاریخ 1400 ساله ی پس از
حمله ی اعراب به ایران، رهبرانی داشته ایم که به
جای این که پیروانشان را به زندگی ی بهتری نوید
دهند، ایشان را به ناکجا آبادی رهنمون شده اند که
هزاران بار از سرنوشت پیشینشان فاجعه بارتر بوده
است.
فاجعه ی بعدی، «بحران رهبری» ی جنبش
«اصلاحات» بود در هیئت کمدی ی مثلا «اصلاحات
حکومتی» با سردمداری ی سید ممد خاتمی که مطالبات
ضد اسلام حکومتی ی ایرانیان را به چند انشای
دبستانی تقلیل داد و بر تداوم حکومت اسلامی با
همان شیوه ی منفور ضد انسانی پای فشرد؛ تازه بانی
و باعث فاجعه ی دانشجویی 18 تیرماه 1378 و قتلهای
زنجیره ای هم شد. این «رهبری» در همان «بحران»
فهمش از موضوع انسان، بر خواست اساسی ی ملت ایران
برای «اصلاح» قوانین قصاص و دیه و سنگسار و خشونت
حکومتی دهن کجی کرد و سالها به عمر این حکومت با
همین فریبکاریها افزود.
در تداوم این «بحران رهبری» است که
رهبری ی بخشی از جنبش سبز به دست کسانی از سنخ
میرحسین موسوی و مهدی ی کروبی میافتد که معترضین
جمهوری ی اسلامی را آلت فعل جنایتکاران حاکم از
سنخ «امویان» میخواهند
و تازه در صددند همین معترضین به کلیت نظام اسلامی
را برای حکومتشان، بین دیوارهای کج فهمی و
زودباوری و فراموشکاری «پرس» کنند.
همین «توطئه» و همین «بحران رهبری»
است که بنیادگرایانی از سنخ موسوی، بدون هیچگونه
نقدی بر کارکردشان در آن دوران وحشت دهه ی اول
انقلاب، «پیروانشان» را به ناکجا آباد دوران حکومت
پدر معنویشان سید روح الله خمینی و مدینه ی فاضله
ی جهنمی اش نوید میدهند، و سفت و سخت، در تلاشند
که ما را از «ظلم» امویان حکومتی [خامنه ای و
احمدی نژاد] ظاهرا برهانند و به دامن «عدل
عباسیان» حکومتی که باند خودشان باشد، بیاندازند.

واقعیت این است که «رهبری»ی جنبش مدنی
ی مردم ایران باید بتواند و اصلا این «عرضه» را
داشته باشد که نافی ی هر گونه خشونتی باشد، یعنی
نه تنها از خشونت ِ دوران صدارت خودش و امامش
«مدینه ی فاضله» و مدل حکومتی نسازد، بلکه با نفی
ی خشونت، آن هم هرگونه خشونت اسلامی برعلیه زنان و
دگراندیشان و دگرباشان، و هر نوع دخالت در زندگی ی
شخصی ی شهروندان، همچنین حذف پایه ای دین از هر سه
قوه ی حکومتی [اجرائیه و قضائیه و مقننه] مبشر
«مدیریتی» مدرن، ضد اعدام، ضد سنگسار و ضد
تفریقهای حکومتی باشد. در این دسیسه ی سبز ِ بخشی
از حکومت، از این محورها خبری نیست و اگر هم سخنی
از نفی ی خشونت است، تنها نگرانی از امکان خشونت
معترضان است که یکباره افسار «رهبری» ی جنبش از
دستشان در نرود و «آش با جاش» به دست مخالفان و
سرنگونی طلبان نیافتد.
براستی ما ایرانیان چه زمانی خواهیم توانست از شر
«بحران رهبری» ی این رهبران «بحران زی» و «بحران
زا» رها شویم و مثل «آدمیزاد» پای در کوچه و
خیابان بگذاریم، بدون آن که گرفتار گرگهای هار
حکومتی در هیئت لباس شخصیها و آبجی مچاله ها
شویم؟!!
از کتاب در دست کار «بحران رهبری در ایران»
24 فوریه 2010 میلادی
|