صفحه نخست >  نوشته ها >  چرا حالم بد میشود؟

 

چرا حالم بد میشود؟

 

آن وقتها قلمی داشتم و این روزها «کامپیوتری» و تند و تیز دستم را روی دکمه هاش میچرخانم تا از اسمم، هویتم، کشورم و حال و روزم بنویسم. از قرار نباید حالم بد باشد؛ چون گاه به جای جایزه «مائده» به نافم بسته میشود؛ از آن «مائده» های محمدی که به شمشیر تیز دو لبه ی مرتضی علی میگوید زکی، آماده برای زدن گردنم. «جایزه» اما در مدار بندبازان دست به دست میشود؛ مدار من کج و کوله است و از ریخت افتاده؛ هنوز جای پنجه بکس بندباز روی چهره ام مانده است. قمارباز هم نیستم. قمارباز در ینگه ی دنیا لمیده است، زیر سایه ی از ما بهتران که هی دلار به نافش میبندند، تا عمر سیاهکاران را تداوم بخشد.

 من اینجا در تهران، کنج خانه ای... هر روز میروم تا شاید با هواری خاکی به سر کشورم بریزم، اما نمیشود؛ آخر اینجا قمار ممنوع است، آنجا که شما هستید، قمار، جایزه هم دارد!

حالم خیلی وقتها بد میشود، چون تو سرم غوغایی است که از قرنها پیش جا مانده است؛ گاه این وسط/مسطها میان بری زده ام، اما راه به جایی نبرده ام؛ وقتی خیلی از «ناف»ها به «اعطاییها» وصلند، انتظارِ  «گسست» پوشال میشود... میدانستید؟

         تو کتابهام همه چیز آیده آلیزه است و تو خوابهام انگار که رئالیزه. من و شما هیچکدام دستهای صابون زده مان را چرب نمیکنیم، تا بگوییم این بد است و آن خوب؛ «حق انتخاب» را قرنهاست فروخته ایم به مفت، به یک مشت جفنگ؛ در اذای این معامله ی شگرف هم، چاهی داریم به عمق تاریخ و به وسعت حسرت، پر از تکه های سبز بریده ی پیراهنهای سبز سیدیمان، آن زمان که سادات به مادربزرگهامان بد نگاه میکردند؛ کپک زده برای حسرتهای ناتمام یک تاریخ کج و کوله...

         فقط این نیست که نمیتوانم آب دهانم را قورت بدهم، گلوم هم درد میکند، از بس که حرفم را قورت داده ام. سمت راست صورتم که جای خراش پنجه بکسی طلایی، روش چهارتا خط عمودی از بالا تا پائین شیار کرده اند، کلافه ام میکند. گرده ام بیشتر از همه، آخر نمیخواستم سواری بدهم و حالا جای پای باتومهای وارداتی ی دنیای ملس متمدن را هم روی دوش دارم؛ ببینید، جای پا یک شیار کشیده است از بالا تا پائین، روی سینه ام، به قدمت حسرتهام، گنده ی گنده، قد تمام کتکهای پنهانی ای که مادر بزرگ از سادات خورد.

         دستم هم درد میکند، آخر شب عروسی ی کتابم، قلمم را شکسته اند، چون نمیخواستم به این آسانیها وا بدهم. درست بالای کتفم جای یک چماق قلچماق یک خط کشیده است، از بیرون تا به درون نوشته هام، که هر وقت میخواهم با این دکمه ها کاری بکنم، درد میگیرند؛ همین جا درست همین جا روی گرده ام؛ پشت سرم؛ پس گردنم هم زخم است؛ از آن همه پس گردنی، درست تا بالای کتفم.

کمرم بیشتر درد میکند، آخر بارها زائیده ام. بچه هام سر زا رفته اند... من هنوز نه... اگر میتوانستم «انگ ابتری» را بپذیرم، دیگر نمیگذاشتم حامله شوم... بدبختی این که میخواهم باز هم امتحان کنم.

   از قلبم نمیگویم که بدجوری تپش دارد، از عشقهای الکی، از وسوسه ی خناسانی که شرط بسته اند، تو مسابقه برنده شوند...  

         از کمرم نوشته ام که درد بیدوایی دارد، چون خم نمیشود؛ برای هیچ تنابنده ای خم نمیشود و این خود درد بدی است؛ چون قدرت انعطاف ندارد و خب... منعطفین را خوش نمیآید!

    درخت خانه ام هم درد میکشد، کمرش درد میکند، یک روز «سرو ناز»ی بود و روزی دیگر، بیدار که شدم دیگر نبود... از کمر بریده بودندش، آخر خم نمیشد.

چشمانم بیشتر از همه درد میکنند. اصلا شده اند دو کاسه ی خون... چون گاه دوخته شده اند به رازهایی که باید ناگفته میماندند، ولی از دستم در رفتند و نماندند...

دندانهام همه مصنوعی اند، البته دندانپزشک کارش را بلد است، تا چیزکی پای جانم بکارد؛ فکر کنید اگر نابلد بود، چه ریخت و قیافه ای پیدا میکردم؟!

یادم رفت بنویسم که مفصلهام باد کرده اند. قلبم بیشتر از همه و مغز سرم، درست همانجایی که متن آن دماغه ی خاکستری است، پر است از خاطرات شبیخون به حیطه ی خاکستری ی توی کاسه ی سرم؛ دردش از زمانی شروع شد که کاسه ی سرم جام شراب شد و تنم زیر کرسی ی خلیفه ی نااهل بغداد، اهل حال را حال میداد...

حالا، همین روزها گوشهام هم درد گرفته اند؛ درست زمانی که امامان دروغ و جفنگ، باتوم به دست، دینشان را زورچپانم میکردند، هنوز هم مشغولند، میدانستید؟!

پای راستم را هم قلم کرده اند که زودتر از رقیبش پا به «آبریزگاه» گذاشت، همین است که حالا شلان شلان به زیارت میروم.

راستی، سر شما هم برای چیزی درد میکند؟!

 

 

20 ژانویه 2009 میلادی

 

  

 

بالای صفحه