صفحه نخست >  نوشته ها > «چوب دوسر طلا»ی حکومت خمینی  

 

«چوب دوسر طلا»ی حکومت خمینی  

 

            این گفته ی «انقلابیون» سال پنجاه و هفت [که همچنان برآن پای میفشارند] درست نیست که میگویند «ملت» آن زمان میدانست چه نمیخواهد، ولی نمیدانست چه میخواهد. این جماعت با این تئوری ی کمدیشان کلاه گنده ای را که تنها به درد کله ی بی پشم خودشان میخورد، سر ملت میگذارند، بعد هم با ترفند «انحراف انقلاب» و «دزدی ی انقلاب» مردم را بیشتر و بیشتر میفریبند.  

تازه این شیوه ی قدیمیشان است. تازگیها که هول برشان داشته و نگرانند که همه ی رشته هاشان پنبه شود و بساط بریز و بپاششان به باد فنا رود، زور میزنند که ما را دوباره بچپانند تو دوران «دو سر طلای» حکومت امام «ضد امپریالیست»شان که جز خشونت، مرگ، جنگ، ترور، تجاوز و به آتش کشیدن منطقه، دستاورد دیگری در همان ده/یازده سال حکومت پلیدش برای هیچ تنابنده ای نداشت که نداشت؛ البته بجز برای بادمجان دورقاپچینانش!

من اما  تازگیها به این باور رسیده ام که این ملت و روش ان فکرانش آن زمان هم نمیدانستند چه نمیخواهند، چون اگر میدانستند، مملکتی را که در آن درصد بیکاری صفر بود، همه آزاد بودند، حکومتش در دو دوره ی پهلویها سکولار بود، زن و مرد و شیعه و سنی و بهایی و یهودی و زرتشتی و مسیحی اش با هم برابر بودند، آزادی ی اجتماعی وجود داشت، ایران قدرت منطقه بود، تحصیل برای همه رایگان بود، تعدد زوجات و صیغه ممنوع بود، سن ازدواج دختران پس از هجده سال بود، زنان در همه ی عرصه های اجتماعی و فرهنگی و قضایی و نظامی و سیاسی شرکت فعال داشتند، شادی و شادابی رکنی از زندگی ی مردم بود؛ چه چیز نخواستنی ای وجود داشت که «همه با هم» عربده سر دادند و مملکت را به «چوب دو سر طلا»ی خمینی فروختند؟!

آن روزهای پایانی ی حکومت شاه «روشنفکران» ما دچار نوعی آنارشیسم ضد «نظم» شده بودند. دانشجویان کلاس نمیرفتند و از صبح تا شب، سر گذرگاهها بحثهای صد من یک غاز میکردند که آیا شوروی بهتر است، یا لیبی ی معمر القذافی، چین بهتر است یا کوبا، شریعتی بهتر است یا خمینی؟!!

امثال حاج سید جوادی و همسنخانش نیز به این آنارشی بازی ی مردم با این ترهاتشان دامن میزدند که: «امام می‌آید، با صدای نوح، با طیلسان و تیشه ‌ی ابراهیم، با عصای موسی، با هیئت صمیمی ی عیسی و با كتاب محمد، و دشت‌های سرخ شقایق را می‌پیماید و خطبه‌ ی رهایی ی انسان را فریاد می‌كند وقتی امام بیاید، دیگر كسی دروغ نمی‌گوید، دیگر كسی به خانه ‌ی خود قفل هم نمی‌زند، دیگر كسی به باجگزاران باجی نمی‌دهد، مردم برادر هم می‌شوند و نان شادیشان را با یكدیگر به عدل و صداقت تقسیم می‌كنند، دیگر صفی وجود نخواهد داشت، صف‌های نان و گوشت، صف‌های نفت و بنزین، صف‌های مالیات، صف‌های نامنویسی برای استعمار، و صبح بیداری و بهار آزادی لبخند می‌زند. باید امام بیاید تا حق بجای خود بنشیند، و باطل و خیانت و نفرت در روزگار نماند»

به عبارتی این جماعت روشنفکر که اتفاقا سید جوادی نمونه ی خوبی از آنهاست، مردم را دچار نوعی توهم و فانتزی ی کمدی میکردند که هرکس از ظن خود یار خمینی و هوچیگرانش میشد و هرکس درست مثل همین بابا فانتزیهای خودش را در دهان «رهبر» و «امام»اش میگذاشت. [لطفا آن فضا را که ما را به این فلاکت انداخت، با توجیه و تفسیرهای اطلاعیه های موسوی و پنج تن آل عبا و دو تن آل سینما و یوتوب مقایسه کنید و ببینید چگونه هرکس هرچه دوست دارد در دهان اینها میگذارد و فانتزیهای خودش را ورز میدهد!]

نتیجه، دانش آموزان از مدرسه ها درمیرفتند و در خیابانها علاف بودند. دانشجوهای انقلابی مدلهای فانتزی ی حکومتیشان را دوره میکردند. دختران دانشجوی خارج از کشور هم فروشگاهها را برای خریدن روسریهای «رنگین» زیرپا میگذاشتند. مردم هم نه پول آب و برق و قسط بانک و اجاره خانه میدادند، نه سر کار میرفتند؛ همه ی ملت یکباره رفته بودند وکانس و از صبح تا شب تو خیابانها ولو بودند. دار و درفش و کتک و تیر و تفنگی هم که در کار نبود، یا اگر بود خیلی کمرنگ بود. همه خیال میکردند این روند تا ابد ادامه دارد که مفت بخوری و بچری و بچرخی و همین.

بعد یک دفعه غول از شیشه درآمد. صاف کردن جاده ی آمدنش هم با سوزاندن 700 نفر در سینما رکس آبادان بود و دروغهای نجومی ای در باب ساواک و کشتار و شکنجه و اعدام. یک مشت دانشجوی خارج کشوری هم بودند که با پول عربها و روسها هی کنفرانس پشت کنفرانس میدادند و افکار عمومی برای «رنسانس وارونه» شان میساختند. و این گونه بود که امام سوار بر قالیچه ی جادویی ی «ارفرانس»اش آمد که همه ی این خوشیها را از دماغ ملت و روشنفکرانش درآورد و درآورد.

پیش از ظهور «جن» مردم، هم دریاشان را میرفتند و هم زیارت و سیاحتشان را، درب دانشگاهها به روی هر بی ننه/بابایی باز بود. حالا چه چیز این مملکت نخواستنی بود، روشن نیست؛ البته نخواستنی بود، اما برای مشتی وطنفروش و تجزیه طلب و جاسوس و تروریست که کمتر امکان فعالیت داشتند؛ آزادی داشتند ولی نه خیلی، چون اگر امکان فعالیتشان صفر بود که نمیتوانستند چنین شکری میل بفرمایند و یکباره با هوچیگری و آنارشی بازی و آدمکشی، دنبال یک معیوب فکری ی حوزه ای راه بیافتند و همان دستاوردهای «ناچیز» آن دوران را هم به باد فنا بدهند.   

اگر در دوران پهلوی ی دوم گرایشی هم به سوی غرب وجود داشت، برای این بود که در دنیای دو قطبی ی آن دوران، ایران لقمه ی چپ استالین «جهانخوار» نشود و ایرانستانی به دیگر «استان»های حکومت شوروی ی سوسیالیستی افزوده نشود. ولی حالا که تق همان حکومت کمونیستی ی واقعا موجود و خواهر دوقلوش چین «لاست» کمونیست درآمده؛ یکی از درون و بیرون فروپاشیده، دیگری هم دو نبش «کاپیتالیست» از آب درآمده، این حکومتیان شده اند مستعمره و دست «نشانده»ی دو نبش همان حکومتهای معزول و ملعون و از مد افتاده...

سی و یک سال پیش از این ایرانیان بر اساس یک اشتباه محاسبه و نوعی کج فهمی ی «حاکمان فکری» شان که نام بی مسمای «روشنفکر» را یدک میکشیدند، همچنین آگاهی نداشتن از مفاهیم «آزادی ی اجتماعی»، حق انتخاب [حق انتخاب پوشش و زندگی ی شخصی] و ناآگاهی نسبت به مفاهیم مدرن از «دولت» و امنیت و برابری ی حقوقی ی همه ی شهروندان، فارغ از جنسیت و دین و نژاد و قومیت... عنان «حکومتشان» را به دست کسانی سپردند که از همان روزهای آغازین، شیوه ی «موفق» برآوردن خواستهای «عوضی»شان را در کشتارهای پشت بام مدرسه ی رفاه، یا به دار کشیدن خانم دکتر فرخ رو پارسای و دیگران نشان دادند.

آنانی که این روزها، در قرن بیست و یکم و پس از آن تجربه ی خونین، برای «حکومت»، چه بر ملتی، چه بر گروه، حزب، دسته و سازمانی، به ترفندهایی ضد انسانی و کهنه دست مییازند، بد نیست بدانند که دورانشان دیگر به سر آمده است. انقلاب ارتباطات و باز شدن «نسبی»ی چشم و گوش «عوام کالانعام»[1] و «گوسفندان» و «گوساله ها و بزغاله ها» و «صغیر»ها دیگر جایی برای «حکومت» حاکمانی این چنینی باقی نگذاشته است.

            برای مقایسه ای تلگرافی با آنچه در کشور میگذرد و آنچه میتواند باشد، و فعلا نیست، کوتاه  مینویسم که مدیریت، «واژه» ای مدرن است و درست از دوران رنسانس به این سو به واژه نامه ی سیاسی/اجتماعی ی کشورهای پیشرفته افزوده شده است؛ علامه ی دهخدا آن را «گرداننده» ترجمه کرده است که صفت فاعلی است از واژه ی «اداره» یعنی «اداره کردن» و راست و ریس کردن امور؛ «حکومت» اما واژه ای «کهنه» است و قدمتش را درازنای تاریخ نوشته اند؛ دهخدا این واژه را «فرمانروایی کردن» و «حکم راندن» و «قضاوت کردن» تعریف کرده است؛ حکومت راندن را نیز به مفهوم «اعمال و به کار بردن سلطه و فرمانروایی» آورده است.

همراه با نهادینه شدن رنسانس، مدنیت و مدرنیته در جوامع مدرن، «دولت»ها کارشان را بر اساس «اعتماد» اکثریت ِ شهروندانی که به ایشان رای «اعتماد» داده اند، انجام میدهند. اگر همین «انتخاب شدگان» نتوانند وظایفی را که به ایشان واگزار شده، یعنی «اداره»ی نسبتا درست کشور به انجام برسانند، یا با «استیضاح» کنار گذاشته میشوند و یا دیگر سر از صندوقهای رای بیرون نمیآورند.

از آن به بعد [بعد از همان کشتارهای اولیه روی پشت بام مدرسه ی رفاه] «ما» دیگر میدانستیم که این «حاکمان» را به دلیل این گونه «حکمرانی»شان نمیخواهیم و میرفتیم تا کم کم وسیله ای فراهم کنیم، تا از تخت خونبارِ «حکومت و آمریت و فرمانروایی» به زیرشان بکشیم؛ هرچند که همان باصطلاح روشنفکرانمان همچنان در پای چوبه های دار ِ این قاضیان شرع، هلهله ها میکشیدند و از طولانی شدن دوران محاکمه ی محکومین به اعدام [برای تثبیت حکومت حاکمان دینی] اظهار کسالت و ملالت میکردند. حاصل آن چشم باز کردن، کشتارهای دهه ی شصت است و قتلهای زنجیره ای دهه ی هفتاد و ترورهای «کشتاردرمانی» در همه ی این سه دهه حکومت شوم این «حاکمان» و حکومتگران اسلامی.

آن کسانی که ما «نفهمیده و نسنجیده» عنان مال و جانمان را به ایشان سپردیم، حالا دیگر حاضر نبودند [و نیستند] آن چه را از ما «وام» گرفته اند، به ما بازپس بدهند. دیگر «طلب مال خود کردن» از ایشان « کم از گدایی» نیست. و این گدایی ی مثلا آزادی که در کمی عقب رفتن حجاب اجباری ی زنان ما در دوران سیدممد خاتمی خودی نشان داد، این را هم نشان داد که «ما» دیگر «حاکمان»ی نمیخواهیم که اختیار همه چیزمان، حتا مستراح رفتن و همخوابگیمان را در دست داشته باشند. سنگسارها و آفتابه به گردن مردم آویختن در خیابانها و به جرثقیل آویختمان در سرگذرگاهها نشان ِ همین تن ندادنمان به «فضولیهای حاکمان اسلامی» در زندگی ی خصوصی و دست درازیشان به زندگی ی شخصیمان بود و هست.

آن روند اعتراضی که نام «جنبش سبز» گرفته است، در نهایت در پی ی این است که اختیار جان و مالش را از دست «حاکمان اسلامی» درآورد و به مدیرانی بسپارد که خود را نه «حاکمان و فرمانروایان» ایشان که اداره کنندگان و رتق و فتق دهندگان امور زندگی ی اجتماعی ی شهروندان ایرانی میدانند.

این است که حالا «ما» میخواهیم آنچه را که «نادانسته» به دست «حاکمانی» عقب مانده و حیوان صفت [چه اجحافی است به درندگان] از سنخ خمینی و یارانش سپرده ایم، از چنگشان درآوریم و «مدیریت» کشور را به کسانی بسپاریم که متعهد ِ برپایی ی «دولتی» سکولارند که دغدغه اش حفظ حقوق برابر همه ی شهروندان است و ایجاد زندگی ای شادتر و راحت تر و پرنشاط تر و سرزنده تر و سازنده تر، با همیاری ی خودمان که دیگر میدانیم تنها در لوای «مدیریت» دولتی سکولار و عرفی است که ما شهروندان، با هم برابریم و هیچکس از هیچکس بهتر نیست و هیچ مردی حق ندارد با تحقیر زنی، چندین خانواده ی موازی داشته باشد و دین هیچکس از دین دیگری بهتر نیست و نژاد هیچ کس از نژاد دیگری برتر نیست و «جنسیت» هیچ مردی بهتر و باارزشتر از «جنسیت» هیچ زنی نیست. 

«ما» میخواهیم اختیار مدیریت ایرانمان را که «نادانسته» به دست مشتی بی لیاقت سپرده ایم، از چنگشان، با چنگ و دندان درآوریم و خود «مدیریت» کشورمان را به دست «دولت» انتخابی ی خودمان بسپاریم. ما برای رسیدن به این «هدف» هرکاری خواهیم کرد. به همین دلیل است که با تمام «رقاصیهای اپوزیسیون حافظ نظام» مدتهاست که «اپوزیسیون کمدی ی حافظ نظام» را پشت سر گذاشته ایم. در واقع ما اکنون در دو جبهه در جنگیم، جنگی با نظام حاکم اسلامی و جنگی با «اپوزیسیون حافظ نظام» که میکوشد خواستهای ابتدایی ی ما را تنها به همان «تقلب» در انتخابات گره بزند. در واقع این «اپوزیسیون پوشالی» میخواهد با «تقلبی» دیگر خواستهای ما را دور زده، همچنان زنجیر دین در حکومت را به بهانه ی «مسلمان بودن ایرانیان» بر گردنمان محکم نگاه دارد. من حتا معتقدم که دستگیر کردن بخش «مغلوب» نظام نیز در همین راستاست.

به همین دلیل ما امروز، هم میدانیم چه میخواهیم و هم خوب میدانیم چه نمیخواهیم. اپوزیسیون حافظ نظام و مدعیان انواع حکومتهای راستین  و ناب و محمدی و علوی و... اسلامی بروند اعلامیه ها و شعارهاشان را بگذارند در کوزه آبش را بخورند!

11 ژانویه 2010 میلادی

 

 


1 - عبارت «عوام کالانعام» [مردم عادی ِ همچون چارپايان]ر ا هم داريم که اغلب «علماء دين» از آن استفاده میکنند، چرا که آنان خويش را«خواص» میپندارند که شبانی ی «عوام» يا گوسفندانی که شکل آدميزاد دارند را برعهده گرفته اند

http://www.puyeshgaraan.com/ES.Notes/2006/ES.Notes.112406-populism.htm

 

 

 

بالای صفحه