صفحه نخست >  نوشته ها >  جنگی تن به تن و لحظه به لحظه

 

جنگی تن به تن و لحظه به لحظه

 

دوست عزیز، سلام

 یادداشتت را در نقد دو مطلب قبلی‌ام خواندم. ضمن سپاس از توجهی كه به این نوع كار داشته‌اید، باید بگویم كه من نیز در رابطه با نوع بیانم، به اصولی معتقدم.

به باور من در حیطه‌ی كار فمینیستی، شكل و فرم مبارزه با دیگر پهنه‌ها تفاوت كیفی دارد. مبارزه‌ی فمینیستی ـ كه البته هنوز زود است من خود را  درگیر آن تصور كنم ـ كاری است فراطبقاتی و در همه‌ی زمینه‌ها، كه با تمام تار و پودِ عرف و مذهب و فرهنگ و شخصیت انسان‌ها گره خورده است. مبارزه‌ی فمینیستی، نه یك مبارزه‌ی مشخص طبقاتی است و نه با هیچ یك از اشكال مبارزاتی‌ای كه تا كنون وجود داشته است قابل مقایسه است. رسیدن زنان به نقطه‌ای كه بتوانند برای فتح جایگاه انسان بودنشان ـ كه توسط مردان به غارت رفته است ـ بجنگند، یك مبارزه‌ی كاملا جدید و تازه است. عمر رسمی و مطرح شده‌ی آن به پنجاه سال هم نمی‌رسد. 

ما برای اینكه بتوانیم به نقطه‌ای برسیم كه خود را شایسته‌ی داشتنِ حقِ برابر با دیگر انسان‌ها بدانیم، كلی زمان لازم داشته‌ایم؛ بخصوص ما زنان ایرانی كه پیوسته در جنگٍ زرگری بین مدرنیسم و سنت‌گرایی عرفی و مذهبی، به شكل‌های مختلف از جایگاه طبیعی‌مان دفع شده‌ایم. هر دو شكل این مدرنیسم و سنت‌گرایی ـ هریك به نوعی ـ سعی در چپاندن ما به پشت دیواری داشته‌اند كه بر روی آن نوشته شده است: ما فقط زنیم! و بالطبع در همان دستگاه تعریف می‌شویم. هركدام از این نوع دیدگاه‌ها ما را به نوعی تحقیر و تحدید كرده است. حرف همه‌شان اما یكی است. این‌كه ما زنانی هستیم كه باید در پشت دیوار جنسیتمان زندانی باشیم؛ حالا  در هر شكلش. آنچه در این میان به حساب نمی‌آمده است، حق انسان بودن ما، آزادی ما و برابری حقوق ما با انسان‌های دیگری است كه خودشان را به نوعی صاحب و مالكٍ جان و آزادی و تن ما تصور می‌كرده‌اند.

جنگ ما جنگی است تن به تن و لحظه به لحظه، با مردان، حتا با زنانی كه به اردوگاه دیگر رخت كشیده‌اند و بلندگوی مردانی هستند كه خواسته‌هاشان را از دهان اینان بیان می‌كنند. رفتارِ زنان مجلس اسلامی، این تصویر را تكمیل‌تر می‌كند.

 واقعا فكر می‌كنی كه جنگ ما فقط یك جنگ سیاسی با استبداد مذهبی است؟ هیچ فكر كرده‌ای چرا این استبداد مذهبی در آلمان امكان وقوع ندارد؟ هیچ می‌دانی اگر مردان در جوامع ما بخواهند به كاری دست بزنند، با حلِ یكی دو تضاد به خطٍ مقدم می‌رسند، و ما از بدو تولد، از همان نقطه‌ی آغازینِ زندگی، درگیر جنگٍ مغلوبه‌ای هستیم كه به تن و بدن تُرد ما ـ توسط عرف و شرع و مذهب و سنت ـ تزریق و تحمیل می‌شود. چقدر سعی می‌كنند ما را به ستون پنجم دشمن تبدیل كنند و خوب می‌دانی كه خیلی از ما خود به زندانبانان زنان دیگر تبدیل می‌شویم و

جنگ ما جنگی است تن به تن و لحظه به لحظه، با تمام تاریخ، حكومت و كج‌فهمی مردمی كه این كج‌فهمی در تهٍ ذهنشان رسوب كرده و خشك شده است. ما اگر بتوانیم كمی به این فهم نایل شویم كه ادعایی مبنی بر انسان بودنمان داشته باشیم، با انواع چماق‌ها ازقبیل نجابت و عفت و حیا و شرم و خجالت و احترام به خواست بزرگترها از صحنه بیرون رانده می‌شویم.

البته من هم این را می‌فهمم كه برای تو كه در شرایط ما نبوده‌ای، دشوار است كه نوع مبارزه‌ی لحظه به لحظه‌ی ما را درك كنی. واقعی است. حق هم داری.

این را هم می‌فهمم كه فقط زن ایرانی نیست كه درچنین منگنه‌ای گرفتار است. نكند می‌خواهی به اصل عمومیتٍ  فشار، روی زنان برسی و از اساس، مبارزه‌ی زنان را برای حق تنفسشان نفی كنی!؟ البته كه زن افغانی هم در فشار است. خیلی از جریانات فمینیستی برای آزادی ایشان مبارزه می‌كنند؛ اما مبارزه وقتی واقعی است كه همه‌ی عناصر ذینفع در آن شركت مستقیم داشته‌ باشند، آن را عام كنند و به صحنه‌ی جامعه بكشانند.

آن جمله‌ای كه تو را آنقدر رمانده بود در باره‌ی آن پزشك، نمونه‌ی روشن تعریف جامعه‌ی ما؛ حتی قشر روشنفكر و تحصیلكرده‌ی ما،= از زن است. زن در تعریف این‌ها خود ـ اساسا ـ نفسِ گناه است. تفاوت هم نمی‌كند كه بچه‌ی نامشروعی را متولد كرده است یا خیر. از اساس وجود زن با گناه متولد می‌شود. به همین دلیل است كه من مبارزه‌ی بعضی فمینیست‌ها را كه برای حق خودفروشی زنان مبارزه می‌كنند نوعی فانتزی در مبارزه تلقی می‌كنم. ایشان آنقدر از فهم دشواری‌های جامعه‌ی ما بدورند كه می‌توان گفت در یك خلاء دارند می‌جنگند. مهم نیست كه چه می‌گویند، مهم این است كه در نهایت، اینگونه بدفهمی‌هاشان، همان زنانِ فمینیست مسلمان را كه می‌كوشند دریافت جدیدی از اسلام رسمی بدهند، می‌رماند، و نهایتا جبهه‌ی ایشان را به نفعِ نظام زن ستیز حاكم خالی می‌كند.

بخش عمده‌ی جنگ ما در خانه است. جنگی كه در آن سعی می‌كنیم از كلفت و پرستار و در تعریف مدرن‌ترها منشی بودنی كه به ما تحمیل می‌شود، فاصله بگیریم. این جنگ، اساسا زیر مجموعه‌ی جنگی است كه ما در دیگر پهنه‌های سیاسی، اجتماعی و شغلی‌مان داریم. جنگی است كه زیر مجموعه‌ی دیگر جنگ‌های ما، در كل پهنه‌ی هستی است. ما برای تحمیل این اصلِ بدیهی، واقعی، عینی، اصولی و اساسی به پیرامونمان می‌جنگیم؛ تحمیل انسان بودنمان. اگر بتوانیم این اصل را به باور پیرامونمان بدل كنیم، دیگر حق طلاق، حق حضانت و حق آزادی انتخاب پوشش در پی آن خواهد آمد، و به همین دلیل هم جامعه از اعتراف به این حق تا می‌تواند طفره می‌رود و شانه خالی می‌كند.

خانه‌ی من ـ چه در دوران كودكی و چه زمانی كه خود خانواده‌ای داشتم ـ همیشه محل تلاقی منافعِ ما [من و مردها] بوده است. من همه جا باید خودم را تحمیل می‌كردم. باید می‌فهماندم كه انسان بودن، ذاتی وجودِ من است، نه اینكه ایشان از سر لطف مرا آدم حساب كنند. بالطبع تحمیل چنین واقعیتی به كسانی كه خود نیز در تسلسل كج‌فهمی از موضوعِ انسان، كج و كوله و بی‌قواره بارآمده‌اند، بسیار مشكل است؛ موضوع جنگی است همه جانبه، لحظه به لحظه و كهنه نشدنی.

این‌كه خیلی از زنان در اروپا و امریكا تن به ازدواج نمی‌دهند، ناشی از همین حس است. ایشان نمی‌خواهند در چندین جبهه درگیر باشند و نیروهاشان را هدر بدهند. همان تلاش برای تحمیل خود و حقِ داشتن كار، جنگی است اساسی كه بیشتر نیروی ایشان را می‌بلعد. به همین دلیل هم ترجیح می‌دهند زنجیرِ ازدواج را كمتر به گردن بگیرند.

البته در ایران تفاوتِ بینِ فهمِ زنان ما با زنان اروپایی چشم‌گیر است؛ اما خودِ جنگ، تفاوتی در ماهیت ندارد. تفاوت، تنها در ابزارهایی است كه ما انتخاب می‌كنیم، یا سلاح‌هایی است كه در دسترس داریم. ما هم متعلق به جهان سومیم و ابزارها و سلاح‌هامان هم مثل درك و فهممان از موضوع برابری، كهنه و زنگ زده است. با چند سانتیمتر عقب رفتن روسری‌هامان هوار می‌كشیم كه هورا! آزادی!!

بیاییم تبیین كنیم كه چرا بختكی به نام استبداد مذهبی بر روی كشور ما افتاده است، و مثلا چرا این بختك در كشور فرانسه  امكان وقوع ندارد؟ چه پیش‌زمینه‌هایی در جامعه، فهم، سنت و مذهب ماست كه این لاشه‌ی متعفن را امكان تولد یا بهتر بگویم امكان تولد دولتی می‌دهد؟ بیست و چند سال است داریم تحملش می‌كنیم و بازهم مجبوریم تحملش كنیم!

راست می‌گویی! تئوریسین‌های نظام پیشین باید بیایند و بگویند كه چه بر سر فرهنگ و فهم دو سه نسل اخیر ما زیر لوای سانسور و ممیزی و بیخبری آورده‌اند كه ما به چنین دامی افتاده‌ایم؟!

و اما در مورد روش كار من. من روانشناس نیستم. جامعه شناس هم نیستم؛ بنابراین وارد شدن در این حیطه‌ها را به كسانی وامی‌گذارم كه در این زمینه‌ها صاحب نظرند. اما برای شناختن دردهای بیمار، اول باید درد را گفت. برای شناختن درد هم باید بیمار را یعنی جامعه را  لخت كرد. لختٍ لخت. هر یك از ما می‌توانیم بیماری‌هامان را در این عریانی تشخیص بدهیم. بعد هم جامعه‌ی بیمار را واگذاریم كه متخصصین پوستش را بكنند، رگ و روده‌اش را درآورند و به آزمایشگاهش بسپارند. و این كار، كار امروز و فردا نیست، كار من و تو هم نیست. كاری است مستمر، لحظه به لحظه، آگاهی‌بخش، سترگ و بزرگ. هرچه ما، در این راستا یار بیشتری داشته باشیم، سرعت كارمان را بالاتر برده‌ایم. اما یارانِ اصلی این مبارزه خودِ زنان هستند؛ با هر بضاعتی. مردان می‌توانند به عنوان پشتٍ جبهه، كمك‌های لجستیكی بكنند. زنان، اما خود در خط مقدم جبهه‌ی جنگ آزادی بخششان درگیرند.

یكی از اساسی‌ترین وظایفی كه به عهده‌ی ماست، این است كه زنانی را كه به جبهه‌ی دشمن گریخته‌اند و در اثر ضعف و بدفهمی به وضع موجود رضایت داده‌اند، از سوراخ‌هاشان بیرون بكشیم و حق و حقوقشان را به ایشان یادآوری كنیم.

نامه‌ام طولانی شد. اما دوست دارم تاكید كنم كه بیان درد، به شناخت بیماری كمك موثری می‌كند.  اگر رگ‌های عصب ما  در برابرِ هر نابرابری بتواند واكنش طبیعی‌اش را نشان بدهد، حتما می‌توان با كمك دكتر به درمان راه برد. مبارزه‌ی فمینیستی فاز كهنه و نوین ندارد. ما زنان هم‌ زمان در چندین جبهه‌ی جنگ درگیریم.  به همین دلیل هم مبارزه‌ی فمینیستی اشكال مختلف و تعریف پیچیده‌ای دارد. اما این هم واقعیتی است كه هر سنگی به دیوار جهل، مذهب و مردسالاری، غنیمتی است!!