|
زمانی بود که ما تنها بودیم، تنها ما بودیم، من و
ما و چند تای دیگر که داشتیم زنجیرهای دست و پامان
را سوهان میکشیدیم. زمانی بود که دستشان را
میگرفتیم تا لابد پا به پاشان ببریم؛ اینطور خیال
میکردیم. زمانی بود که اینها، همین اینها کور شده
بودند، کر شده بودند و اصلا صدامان را نمیشنیدند،
اینطور خیال میکردیم؛ خودشان را به کوری زده
بودند، به کری زده بودند و داشتند مثلا خوش
میگذراندند. چه میدانستیم دارند سینه ها را صاف
میکنند، زنجیرها را سوهان میکشند، هم زنجیرهای ما
و هم زنجیرهای خودشان را، دارند فرهنگ واژه ها را
پاکسازی میکنند... داشتند میکردند... دارند
میکنند، هم زبده های آن نسل کهنه، هم این جوجه
ها... داشتند کار میکردند، دارند کار میکنند،
بعد، بعد، یکباره سرریز کردند، سرازیر شدند...

اگر آدم عقده ی رهبری نداشته باشد و
نخواهد در «خلاء رهبری» بزند و ببرد، و چشمهای
باباغوری اش را بازکند، چه ها که نمیبیند...
من این روزها مادری را میمانم که دارد
درد میکشد، درد زایمان؛ مادری که قرنی است جنینی
در بطن دارد؛ جنینی در بطن فرهنگم، در بطن تاریخم
دارد رشد میکند، دارد به دنیا میآید، نه، به دنیا
آمده است، نمیبینید؟ ایناها اینجاست... دستتان را
روی شکمم بگذارید، آهان... همینجا... برجستگی ی
زیبایش را ببینید... من آبستنم... آبستن عشق...
ببینید، خوب ببینید!

آن کدامینشان بود که گفت چشم فنته را کور کرده
اند؟! هان! چه فرقی میکند؟ اینها همه ماسکند،
ماسکی بر چهره ی تاریخ، ماسکی بر چهره ی انسان؛ من
اما دیگر نمیبینمشان... دارند دور میشوند... دارند
دور دور میشوند... میروند آنجا که دیگران رفتند،
آنجا که هیتلر رفت، آنجا که استالین رفت، آنجا که
آدمکشان کلان تاریخ رفتند؛ اینها هم میروند... کمی
صبر کنید... زایمان است دیگر... درد دارد...
خونریزی دارد. شاید بچه ام، کودکم، جنینم از دست
برود، شاید خودم سر زا بروم... ولی تولد است...
تولد است و تغییر... برای آزاد شدن، برای شکفتن،
برای آنکه بهار بیاید و عشق ببالد و دشمنی و کینه
و نفرت برود، برای این که جمهوری ی اسلامی برود...
ببینید، خوب ببینید... اینها همه اش درد زایمان
است، درد سنگین آبستنی است، درد سنگین تولد نسلی
تازه است که میخواهد دور از تمامی ی زنجیرهای دینی
و عقیدتی ببالد و زندگی کند... ببینید...
ببینید... اینها همه منند، منتها تازه تر، شکفته
تر، شادابتر، تر و تازه تر و زیباتر... آه
نازنینان من میبوسمتان... همه تان را میبوسم...
آن کدامتان بود که از «حفظ نظام مقدسش» گفت؟
کدامینتان؟ آیا هنوز هم نامی دارد؟ ببینید دارد
دور میشود... چشمهاتان را بازکنید... خوب نگاه
کنید... این همه سبز، این همه سبز، این همه سبز...
اینها «مقدسین» را به چالش کشیده اند...

8 ژوئیه 2009 میلادی
برگرفته شده از
کتاب "یادداشتهای کودتا"
|