صفحه نخست >  نوشته ها >  منشور خشونت!

 

منشور خشونت!

 

         ابن هشام در “سیرت رسول الله” در تبیین چگونگی ادامه‌ی “غزوه‌”ی بدر و رفتار محمد با “كافران” می‌نویسد: محمد در حالی كه در چادری نشسته بود و “غازیان” را نگاه می‌كرد، دست به دعا برداشت كه: ای خدا این لشكر، تنها كسانی هستند كه تو را و پیامبرش را باور دارند. ایشان را یاری كن! ابوبكر كه در همین چادر و در كنار پیامبر نشسته است، از فرط باور فریاد برمی‌آورد كه: خدا تو را موفق خواهد كرد. بعد محمد به خواب می‌رود. ساعتی بعد بیدار می‌شود و می‌گوید كه: لشكر جبرئیل به كمك “غازیان” او آمده‌‌ است”

         “محمد بن اسحاق، رحمه‌ الله علیه گوید: آن روز پنج هزار فریشته، از بهر نصرت دین اسلام، حق تعالی بفرستاد. و ابن عباس رضی الله عنهما [گوید] كه: دو مرد از بنی غفار مرا حكایت كردند كه ایشان در غزا حاضر بودند در بدر و گفت كه: ما هر دو بر سر كوه بدر ایستاده بودیم و تماشا می‌كردیم تا هزیمت خود را كه باشد، و ما نیز برویم و آوار بیاوریم و “غارتی چند بكنیم” و هم‌چنان منتظر می‌بودیم تا ناگاه دیدیم چون ابر پاره‌ای اسفید كه از آسمان فرود آمد، و آوازی از آن شنیدیم چون آواز رعد و همی گفت: اقدم حیزوم. پس رفیق من چون آن آواز بشنید، زهره‌اش بطرقید و از هیبت آن بیفتاد و جان بداد. و من نیز بترسیدم؛ چنان‌كه نزدیك بود كه من نیز هلاك شوم؛ لكن به تكلیف، خود را باز گرفتم تا زمانی برآمده و آن وقت بازِ خود آمدم [یعنی به خود آمدم] و بعد از آن این حكایت با مصطفی علیه السلام باز كردند. مصطفی گفت علیه السلام: آن آواز پر جبرئیل بود كه اسب خود را می‌گفت: یا حیزوم، بشتاب و لشكر اسلام دریاب و كافران را دمار از روزگار برآر. و حیزوم نام اسب جبرئیل است.” (25)

         در یك نمونه‌ی تقلیدی از یاری ارتش خدا و جبرئیل و امام زمان، این شیوه‌ی رفتار در تاریخ معاصر اسلام حكومتی چنین بازتابی یافته است:

         ““ ولی خود او [سید روح‌الله خمینی] در زمان جنگ با عراق، دستگاه‌های تبلیغانی رژیم را مامور كرد ـ یا لااقل با این طرح فریبكارانه‌ی آنان موافقت كرد ـ كه صدها بار مدعی آن شوند كه همین امام زمان، به صورت سیدی نورانی یا با اونیفورم پاسداران انقلاب، سوار بر اسب سفید، یا بر تانك چیفتن با كلاشینكف یا مسلسل، فرماندهی “سربازان اسلام” را در جنگ با قوای كفر صدام عفلقی به عهده گرفته و با آن‌ها آبگوشت خورده است.

         “در همان آغاز جنگ، وی [روح الله خمینی] خطاب به سپاه پاسداران گفت: شما الان تحت فرماندهی مستقیم امام زمان هستید كه شما را شخصا مراقبت می‌كنند. گزارش اعمال شما را هم صبح به صبح برای ایشان علیه‌السلام می‌فرستند. و چند هفته بعد در پیام خود به مناسبت روز ارتش تاكید كرد: فرق است میان آن‌هائی كه فرماندهی مستقیمشان را صاحب‌الزمان روحی فداه شخصا به عهده دارد و آن‌هائی كه صدام عفلقی فرمانده‌ی آن‌هاست.” (26)

         برای ساده‌اندیشانی نظیر اعراب بدوی كه با گرویدن به اسلام، و در راستای شعار معروفِ “لنا احدی‌الحسنین” یا پیروز می‌شوند و “غارتی چند می‌كنند” و یا به بهشت می‌روند و از این نعمت‌ها در آنجا بهره‌مند می‌شوند، همراهی لشكری از سوی خدای محمد كه بتواند ایشان را در جنگ با كفار یاری كند و ترس ایشان را از مرگ بكاهد، البته بسیار دلپذیر و پذیرفتنی است. این ارتش ذخیره‌ی خدایی به چنان تكانی می‌آوردشان كه: “یكی از انصار ایستاده بود و دانه‌ای چند خرما در دست داشت. گفت: چون میان من و بهشت چندان است كه مرا بكشند؛ چرا به چیز دیگری مشغول شوم. آن دانه‌های خرما از دست بیانداخت و شمشیر و جنگ می‌كرد با كافران، تا وی را بكشتند. و نام وی عمیر ابن الحمام بود.” (27)

         و باز هم عجیب نیست كه با تاسی به همین شیوه، شخص روح‌الله خمینی در جنگ با عراق، كودكانی را از پشت نیمكت مدرسه‌ی پسرانه‌ی چند شیفته‌ای در جنوبی‌ترین جنوب تهران، گروه گروه به جنگ می‌فرستاد و كلید بهشتی هم بر گردن ایشان می‌آویخت، و همه و همه هم با این فریب كه امام زمان غایب، سوار بر اسب سپیدی در جبهه جنگ، دوش به دوش سربازان اسلام به جنگ با “مسلمانان” عراق مشغول است و ایشان را دسته دسته به درك واصل می‌كند.

         “اعزام چند صدهزار بچه به كشتارگاه از جانب جمهوری اسلامی ایران، بزرگ‌ترین كشتار كودكان در تاریخ جهان است. در این فاجعه تا كنون 300000 [سیصدهزار] كودك ایرانی به قتل‌گاه فرستاده شده‌اند. این كودكان غالبا از كلاس‌های درس روانه‌ی كشتارگاه می‌شوند. بدان‌ها گفته می‌شود كه پس از شهید شدن، با كلیدی كه از طرف نایب امام زمان در اختیارشان گذاشته شده است، درهای غرفه‌های خاص خویش را در بهشت خواهند گشود و در آنجا آماده‌ی پذیرائی از خانواده‌های خود خواهند            شد.” (28)

         و خواندنی‌تر این كه این كلیدهای بهشت را هم كفار كشور تایوان می‌ساخته‌ و در معامله‌ای ـ لابد پایاپای ـ با نفت و گازِ زیرِ زمین‌های كشور تحت سلطه‌ی حاكمان جمهوری اسلامی، تاخت می‌زده‌اند!!

         ناگزیر باید در این میان این پرانتز را هم باز كنم كه این گونه خودمحوری‌ها و این‌گونه كمك‌های غیبی به ارتش اسلام در همه‌ی دوران‌ها بازتاب هراس‌انگیزی یافته است كه كشتار اسیران جنگی ـ مثلا به بهانه‌ی دگراندیشی ـ یكی از این بازتاب‌های هراس انگیز بوده ست!

         ابن هشام در رابطه با غزوه‌ی بدر می‌نویسد: “و از جمله اسیران كه گرفته بودند دو تن در راه، صحابه ایشان را بكشتند [به زبان فارسی امروزی یعنی صحابه‌ی پیغمبر، دو نفر را كه اسیر گرفته بودند در راه كشتند] و باقی به مدینه آوردند. و از آن دو تن، یكی “نضربن حارث” بود كه همیشه سید علیه‌السلام [محمد] را رنجانیدی و معارضه نمودی با وی در تازینامه؛ در مقابله‌ی قصص انبیاء علیهم‌السلام، قصه‌ی رستم و سهراب و ملوك عجم با قریش گفتی و حكایت كردی [یعنی یكی از این دو اسیر كشته شده نضربن حارث بود كه همیشه حضرت محمد را می‌آزرد و در مقابل داستان‌های تازینامه، قصه‌هایی از پادشاهان ایرانی و رستم و سهراب با قریشیان می‌گفت] چون به وادی صفراء رسیدند، مرتضی علی رضی الله عنه، شمشیر بركشید و گردن وی بزد.

         “و یكی دیگر “عقبه بن ابی معیط” بود؛ از بهر آن‌كه چون به وادی صفراء رسیدند سید علیه‌السلام بفرمود تا وی را بكشتند. [دلیل قتل وی نوشته نشده است] گویند كه هم مرتضی علی كرم‌الله وجهه او را بكشت”“ (29)

         خود محمد در نهج‌الفصاحه، در رابطه با تئوری خشونت می‌فرماید:

         “ان ابواب الجنه تحت ظلال السیوف” درهای بهشت، زیر سایه‌ی شمشیرهاست.” (30)

         “السیوف مفاتیح الجنه” شمشیرها كلیدهای بهشتند.” (30)

         “ابن هشام یك جا در كتاب تاریخ خویش، زیر عنوان “كسانی كه رسول خدا (ص) دستور قتلشان را داد” از هشت نفر نام می‌برد كه سه تنِ آن‌ها زن هستند و از قضای روزگار بیشتر اینان مردمی شاعر و دو تن از زنان آوازه خوان بوده‌اند كه جرات كرده‌ و در مخالفت با بعضی كارهای پیامبر اسلام، یا انتقاد از خشونت‌های مسلمانان نسبت به غیرمسلمانان ـ اعم از مشركان یا یهودیان و مسیحیان موحد ـ شعر سروده‌اند و یا سخن گفته‌اند.

         “در تاریخ طبری نیز كه از قدیمی‌ترین و معتبرترین منابع و مراجع تاریخ اسلام و زندگی  پیامبر اسلام است، در یك جا از قول ابو اسحاق می‌نویسد كه در سال هشتم هجرت و پس از فتح مكه “پیمبر به سران سپاه خویش گفته بود: تا كسی به جنگشان نیاید با وی جنگ نكنند، ولی تنی چند را نام برد و گفت: اگر آن‌ها را زیر پرده‌های كعبه [هم] یافتید، خونشان را بریزید.” هم او  در جای دیگری در توضیح تعداد و نام این چند نفر، از قول یكی از بزرگ‌ترین و معتبرترین تاریخ‌نگاران و محدثان اسلام                   (130 ـ 207 هجری قمری) عینا می‌نویسد: “پیغمبر گفته بود شش مرد و چهار زن را بكشند.” نام مردانی كه در كتاب طبری آمده است عینا همان‌هایی است كه در كتاب ابن اسحاق از آنان یاد شده، ولی نام یك زن بر زنان واجب‌القتلی كه او یادداشت كرده، افزوده شده است.” (32)

        علی شریعتی، یكی از تئوریسین‌های خشونت اسلامی در دوران معاصر، در رابطه با محسنات و صفات برجسته‌ی مرتضی علی، از زبان فاطمه همسرش و دختر محمد كه اینك مرگ او را در ربوده است، افاضه می‌فرماید كه: “چه شده است كه شمشیر پر آوازه‌ی همسرش كه هرگاه از جهاد باز می‌گشت از خون سیراب بود و چون به خانه می‌آمد، در كنار شمشیر خونین رسول خدا، علی آن را به او می‌داد و با آهنگی سرشار از حماسه و فخر می‌گفت: فاطمه، شمشیر را بشوی! اكنون این چنین بی‌جان شده است.” (33)

         گذشته از اشكالات فنی دستوری و نوع بیان، و جابجا شدن فاعل و مفعول، صفت و موصوف و قید و مقید!!!! می‌توان به فخر از كشتار و افتخار بر شمشیرهای خونینی كه “با آهنگی از حماسه و فخر” زنان را به شستن آن وامی‌داشته‌اند، اشاره كرد كه در ساده‌ترین تفسیر، اصالت دادن به خونریزی‌ها و شمشیركشی‌هایی است كه راهبران و بنیانگزاران اسلام اولیه، برای دست‌ یافتن به حكومت در دستور كار داشته‌اند. و در همین راستا تئوریسین‌های شبه مدرن چند دهه‌ی اخیر هم بر اصولی و اساسی بودن و توجیه و تبیین آن پای فشرده‌اند. در همین راستا و با همین دیدگاه مذهبی است كه هیچ‌گونه مخالفت و اعتراضی؛ حتا در حد اعتراضات بیانی و كلامی سرنوشتی بجز سرنوشت “نضربن حارث” ندارد كه در جنگ بدر “اسیر” شد و به فرمان پیامبر و با شمشیر علی گردن نازك‌تر از مویش را زدند.

         واقعیت این است كه همه‌ی ما در سرفصل‌های مختلف زندگی‌مان، بنا به شرایطی كه در آن قرار می‌گیریم، یا مطالعاتی كه ـ احتمالا ـ می‌كنیم و بخصوص وضعیت خاص سیاست حاكم بر محیط زندگی‌مان یا وطنمان، تغییراتی در باورهامان داده می‌شود كه یك پروسه‌ی تدریجی، آرام و بطئی است. این تز اساسا فاقد ارزش است كه  كسی ـ حتا با زور و شكنجه ـ بتواند نظریات و باورهایش را در مدت زمان كوتاهی تغییر بدهد. البته ممكن است كه منافع بخصوصی، فردی را به حمایت از جریانی بكشاند، یا آلات شكنجه “ترس” را تغییرِ باور نشان دهد، اما هیچ پدیده‌ای اساسا نمی‌تواند باور مردم را؛ حتا باور همان اعراب بدوی را به آسانی و در زمانی كوتاه تغییر بدهد؛ چرا كه همان اعراب بدوی هم سال‌ها و قرن‌ها با اعتقادات قدیمی‌شان زندگی كرده‌، روابط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی‌شان را هم براساس همان باورها تنظیم كرده‌اند. با شعار و حتا با كشتار و فتح هم چنین تغییری به سرعت امكان ندارد و سال‌ها و گاه نسل‌ها باید بگذرد تا این تغییر باور در میان مردم نهادینه شود.

         اما اسلام، نه تنها به این تغییرات بطئی در زندگی فرد و باورهایش باور ندارد، بلكه با موضوع باور و اعتقادات انسان‌ها هم به مثابه یك دگم        تغییر ناپذیر برخورد می‌كند. سیدروح‌الله خمینی در رساله‌ی توضیح‌المسائلش در رابطه با “كفار” چنین دستورالعمل‌هایی صادر می‌فرماید:

         “مساله‌ 106 ـ كافر یعنی كسی كه منكر خداست، یا برای خدا شریك قرار می‌دهد [بگذرم كه به این افراد مشرك می‌گویند!] یا پیغمبری حضرت خاتم‌الانبیاء محمد بن عبدالله صلی‌الله علیه و آله و سلم را قبول ندارد، نجس است، و هم‌چنین است اگر در یكی از این‌ها شك داشته باشد، و نیز كسی كه ضروری دین یعنی چیزی را كه مثل نماز و روزه‌ی مسلمانان، جزء دین اسلام می‌دانند، منكر شود؛ چنان‌چه بداند [كه] آن چیز ضروری دین است و انكار آن چیز برگردد به انكار خدا یا توحید یا نبوت، نجس می‌باشد، و اگر ضروری دین بودنِ آن را نداند؛ به طوری كه انكار آن به انكار خدا یا توحید یا نبوت برنگردد، بهتر آن است كه از او اجتناب كند.

         “مساله‌ 107ـ تمام بدن كافر حتا مو و ناخن و رطوبت‌های او نجس است.

         “مساله‌ 108 ـ اگر پدر و مادر و جد و جده‌ی بچه‌ی نابالغ كافر باشند، آن بچه هم نجس است و اگر یكی از این‌ها مسلمان باشد، بچه پاك است.

         “مساله‌ 109 ـ كسی كه معلوم نیست مسلمان است یا نه، پاك می‌باشد. ولی احكام دیگر مسلمانان را ندارد؛ مثلا نمی‌تواند زن مسلمان بگیرد و نباید در قبرستان مسلمانان دفن شود.

         “مساله 110 ـ اگر مسلمانی به یكی از دوازده امام دشنام دهد، یا با آنان دشمنی داشته باشد، نجس است.” (34)

         یكی از دلایل كشتارهای اولیه‌ی همان اعراب، به دست یاران محمد، همین بوده است كه اعراب نمی‌خواسته‌اند و نمی‌توانسته‌اند با چند شعار باورِ قرن‌هاشان را تغییر بدهند. بعدها خیلی از اعراب به ضرب زور و شمشیر به اسلام تسلیم شدند. این تسلیم هم تا زمانی بود كه محمد زنده بود؛ حتا برگشتن از دین را در آخرین سال زندگی محمد هم گزارش كرده‌اند. 

         پس از درگذشت محمد خیلی از قبایل عرب كه توازن قوا را در هم ریخته تعبیر می‌كردند، جشن‌ها گرفتند، دف‌ها زدند، حناها بستند و شادی‌ها كردند و “ردت” آورده، و دوباره به باورهای قدیمی‌شان بازگشتند. كشتاری كه خلفای راشدین از این اعراب كردند، نمونه‌ی عجیب و غریبی است كه واقعا انسان متمدن را به تعجب وامی‌دارد. این ردت آوردن در رابطه با ایرانیان، تا چندین قرن ادامه داشت و همیشه هم این “مرتدان” توسط حاكمان وقت و امیرالمومنین‌ها به خاك و خون كشیده می‌شده‌اند.

         جانشینان اولیه‌ی محمد ـ ابوبكر و  عمر و عثمان و علی ـ در رابطه با این “مرتدین” به چنان كشتارهای عجیب و غریبی دست زده‌اند كه به واقع از نمونه‌های منحصر به فرد تاریخی است، و نمونه‌های دیگری به این شدت و حدت و با این قدرت در تاریخ جهان دیده نشده است. كتاب‌های مستند و اصیل تاریخی پر است از اسنادی كه نشان می‌دهد این جانشینان بلافصل محمد، برای وادار به تسلیم كردن دوباره‌ی این “مرتدین” [مسلمان كردنشان] به چه قتل عامی دست زده‌اند كه سوزاندن و از بلندی پرتاب كردن و از جمجمه‌ی این مردم اجاق ساختن، محترمانه‌ترینِ این رفتارها بوده است. علی‌ابن ابیطالب هم نه تنها در دوران حكومت خودش به این كشتارها دست یازیده است كه در دوران حكومت دیگر خلفای راشدین هم با ایشان همراهی و همدلی و همكاری تئوریك و پراتیك داشته است.

         “عروه بن زبیر گوید: وقتی پیمبر درگذشت” هر یك از قبایل همگی یا بعضی‌شان از دین برگشتند” كفر سر برداشت و آشوب شد و هر یك از قبایل بجز” همگی یا بعضی‌شان از دین بگشتند.” (35)

         “ابوبكر نیز ـ چون پیمبر خدای ـ با نامه به جنگ مخالفان برخاست و فرستادگان را با نامه‌ها روان كرد و از پی آن‌ها رسولان دیگر فرستاد و”گفت كسانی را كه بر دین مانده‌اند، در مقابل مرتدان یاری كنید” مرتدان فراری شدند و” سپاه اسامه پیش وی بازگشت و او” به طایفه‌ی بنی ضبیب جذام و بنی خلیل لخم و یارانشان از قبیله‌ی جذام و لخم دست یافت و به سلامت با “غنیمت” بازگشت”

         “ابوبكر از آن پس كه فرستادگان برفتند، “علی” و زبیر و طلحه و عبدالله بن مسعود را بر گذرگاه‌های مدینه گماشت” جنگ ابوبكر مایه‌ی عزت مسلمانان شد و قسم خورد كه از مشركان بسیار می‌كشد و از هر قبیله كه مسلمانان را كشته‌اند، معادل مسلمانان مقتول و بیشتر كشتار می‌كند”

          “[ابوبكر در نامه‌ای برای مرتدین نوشت] من فلانی را با سپاهی از مهاجران و انصار و تابعان سوی شما فرستادم و” هر كه دریغ آرد ، فرمان دادم با او جنگ كند و هركس از آن‌ها به چنگ آرد، زنده نگذارد و به آتش بسوزد و” و هر كه دعوت خدا نپذیرد كشته شود و هر كجا رسد با او جنگ كنند و از هیچ‌كس بجز اسلام نپذیرند” و هر كه نپذیرد با وی جنگ كند و اگر خدایش غلبه داد، همه را با سلاح، با آتش بكشد، آنگاه “غنایمی” را كه خدا نصیب وی كرده، تقسیم كند و بجز خمس كه باید به نزد ما             فرستد.” (36)

         در فارسنامه‌ی بلخی هم می‌خوانیم كه در زمان خلافت “حضرت علی” نیز مردم استخر بار دیگر سر به شورش برداشتند و این بار عبدالله بن عباس، به “فرمان علی” شورش توده‌ها را در خون فرونشاند. (37)

         برخلاف نظر تئوریسین‌هایی از طیف علی شریعتی “علی” نه تنها شخصا در دوران 5 ساله‌ی خلافتش با ایرانیان و دیگر مخالفان اسلام تحمیلی جنگیده و ایشان را وحشیانه سركوب‌ كرده است؛ بلكه در دوران خلافت عمربن خطاب فاتح ایران نیز رهنمود‌های جالبی به “امیر مومنان” دومین جانشین پیامبر ارائه داده است: ““ عرب، امروز اگر چه اندكند در شمار، اما با یكدلی و یك سخنی در اسلام، نیرومندند و بسیار. تو [عمر] همانند قطب برجای بمان، و عرب را چون سنگ آسیا گرد خود بگردان؛ و بر آنان آتش جنگ را برافروزان كه اگر تو از این سرزمین بیرون شوی، عرب از هر سو تو را رها كند و پیمان بسته را بشكند، و چنان شود كه نگاهداری مرزها كه پشت سر می‌گذاری برای تو مهمتر باشد، از آنچه پیش روی داری!

         “همانا عجم [ایرانیان] اگر فردا تو [عمر] را بنگرد، گوید این ریشه‌ی عرب است، اگر آن را بریدید آسوده گردیدید، و همین سبب شود كه فشار آنان به تو سخت‌تر گردد و طمع ایشان در تو بیشتر. این كه گفتی آنان به راه افتاده‌اند تا با دیگر مسلمانان پیكار كنند، ناخشنودی خدای سبحان [!] از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بیشتر است و او [عجم] بر دگرگون ساختن آنچه ناپسند می‌دارد، تواناتر”“ (38)

         همو [علی] به یكی از امیران سپاهش می‌نویسد: “اگر به سایه‌ی فرمانبری بازگشتند، چیزی است كه ما دوست داریم، و اگر كارشان به جدایی و نافرمانی كشید،آن را كه فرمانت برد برانگیز و با آن كه نافرمانی‌ات كند، بستیز و بی‌نیاز باش و بدان كه فرمانت برد، از آن كه از یاری‌ات پای پس نهد. چه آن كه جنگ را خوش ندارد، نبودنش بهتر است از بودن”“ (39)

         و همو سپاهیان اسلام را چنین می‌ستاید: “همانا از جای كنده شدن و بازگشت شما را در صف‌ها دیدم. فرومایگان گمنام و بیابان‌ نشینان” شما را پس می‌رانند، در حالی كه شما گزیدگان عرب، و جاندانه‌های شرف، پیشقدم در برزگواری و بلند مرتبه و دیداری [!] هستید. سرانجام سوزش سینه‌ام فرونشست كه در واپسین دم، دیدم كه آنان را راندید، چنان‌كه شما را راندند، و از جایشان كندید، چنان‌كه از جایتان كندند. با تیرهاشان كشتید و با نیزه‌هاشان از پای درآوردید؛ تا آنجا كه هر یك دیگری را می‌راند”“ (40)

         در رابطه با كسانی كه نخواسته‌اند مسلمان شوند و ماندن بر اعتقادات قدیمی‌شان را ـ حتا به بهای كشتار و به اسارت رفتن و پرداخت جریمه‌ی دگراندیشی [جزیه] ـ بر تسلیم شدن به مهاجمان اسلام ترجیح داده‌اند، نمونه‌های فراوان دیگری هم در دست است. در نهایت می‌توان گفت كه برای اعراب در ابتدای كار و برای مردم دیگر كشورهای فتح شده نظیر ایران، در چند قرن اول حاكمیت متولیان اسلام بر كشورشان، تسلیم شدن به فاتحان این جنگ‌های مذهبی [یا مسلمان شدن] نوعی اجبار نظامی/ سیاسی بوده است. متولیان اسلام هم برای تداوم این تسلیم ـ بجز دولت‌ها و حكومت‌های اسلامی ـ فقیهان، شریعتمداران و تئوریسین‌هایی را در هیئت ملایان ملبس به لباس‌های عربی و بعدها هم ملبس به ظواهر فرنگی پرداخته‌اند كه یكی از وظایف اصلی‌شان كنترل سیاسی/نظامی همین تسلیم شدگان و مسلمانان بوده است.

         به طور كلی باید گفت كه برای مسلمانان ““ سراسر جهان به دو منطقه‌ی “دارالاسلام” و یا “دار‌الدین” و “دارالحرب” تقسیم می‌گردد. “دارالاسلام” به هر كشوری اطلاق می‌شود كه تحت حكومت مسلمانان طبق حقوق اسلامی اداره شود” در آغاز حدود “دارالاسلام” منطبق با سرحدات قلمرو خلافت بوده؛ ولی بعدها همه‌ی دولت‌های اسلامی را چنین خواندند. “دارالحرب” همه‌ی كشورهایی بودند كه نفوس آن غیر مسلمان و “كافر” بوده و یا اگر هم مسلمان بوده‌اند تحت حكومت حكام “كافر” قرار داشته‌اند.” (41) 

         در واقع برای متولیان اسلام، جنگ برای تحمیل عقیده، همیشه یك وظیفه‌ی اصلی است و همه‌ی مردم دنیا باید به هر قیمتی كه شده به اسلام و متولیان آن تسلیم شوند؛ چه در هیئت اعتقادی و چه حتا نظامی و سیاسی.                                      آنچه بعدها در تاریخ اسلام پیش آمد، همین تئوری را ثابت می‌كند. اگر مسلمانان هم زمانی از جنگ كناره گرفته‌اند، نه به این دلیل بوده است كه باورهای دیگر را به رسمیت شناخته‌اند، بلكه موضوع تنها بر سر عدم تعادل قوا و میزان سپاه و توان مالی برای جنگیدن با “دارالكفر” بوده است. اولین وظیفه‌ی مكتبی‌ مسلمانان هم صدور اسلام به “دارالكفر” و وادار كردن بقیه‌ی ساكنان زمین به تسلیم است. این واجب كفایی دینی هم، با هر بهانه‌ای و با هر امكانی در تمام زمین‌ها و همه‌ی زمان‌ها اعتبار دارد و ذره‌ای هم خدشه برنمی‌دارد.  اساس این است كه تنها یك دین ـ و برای شیعیان یك       مذهب ـ در جهان حقانیت دارد و تنها باورمندان به این مذهب و این دین حق حیات دارند. دیگران یا باید تسلیم شوند و مسلمان، یا باید همیشه و همیشه، جنگ با مسلمانان را در لحظه لحظه‌ی زندگی‌شان به جان بخرند. تروریست‌ اسلامی معاصر “اسامه بن لادن” حتما می‌دانست كه در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم شانسی برای حكومت بر جهان ندارد. حتا این را هم می‌دانست كه نمونه‌ی تاریخی زندگی ملت افغانستان زیر یوغ این مسلمانان عرب، كسی را نسبت به انسان‌دوستی [!] این مسلمانان، حقوق زنان و كلا حقوق انسان‌ها در اسلام متوهم نخواهد كرد. اما دین بن لادن به جریانِ هم‌كیشِ او فرمان می‌دهد كه: مهم داشتنِ توان نیست. تنها باور است كه تعیین كننده‌ی رفتار و كردار این مسلمانان است. داستان “لنا احدی‌الحسنین” را هم محمد عطا و دیگر تروریست‌های صادراتی اعراب مسلمان به واقع باور دارند، و این را هم باور دارند كه وظیفه‌ی مسلمانان “تلاش” برای جنگ با كفار و دگراندیشان به هر بهایی است. جان غیرمسلمانان هم اساسا پشیزی ارزش ندارد. جهان باید زیر بیرق یك دین و یك مذهب درآید. همه‌ی مردم با باورهای دیگر كافرند و سرزمین‌هاشان دارالكفر، و جنگ با كفار و دگراندیشان، دستور اصلی و اساسی راهبر و پیامبر این دین و مانیفست مشخص كتابِ آسمانی‌شان تازینامه است.

         جالب این كه این مكتب اساسا به سازندگی و تلاش برای بهبود شرایط زندگی و ارتقای كیفی و كمی زندگی مسلمانان باور ندارد. برای راهبران و تئوریسین‌های این دین، این دنیا جلسه‌ی امتحانی است كه مسلمانان به آن اعزام شده‌اند تا فقط نمره جمع كنند و بعد هم راهی جهان دیگر یا مدینه‌ی فاضله‌شان شوند. در همین رابطه، عمر دومین جانشین پیامبر اسلام گفته بود كه مسلمانان نباید كشاورزی كنند. كشاورزی ایشان را به زمین وابسته خواهد كرد: “عمر در دوران قدرت خود به مردم اجازه‌ی زراعت نمی‌داد و نمی‌خواست جامعه‌ی عرب با فرهنگ و تمدن” آشنا شود.” (42)

         مسلمانان باید بردگان و اسیران جنگی را به كار بكشند و از دست‌رنج ایشان استفاده كنند. در واقع ملل دیگر باید كار كنند و این مسلمانان از ایشان خمس و زكات و جزیه و دیگر جریمه‌ها را بگیرند، تازه نه برای این‌كه با همین درآمدها و غنیمت‌ها بنشینند و زندگی‌شان را بكنند، بلكه فقط برای این‌كه امكان مالی و نیرویی داشته باشند، تا صدور اسلامشان به دارالكفر را تداوم بخشند. 

         در كتاب “واژه را باید شست” نوشته بودم كه در اسلام همه‌ی مسلمانان تنها یك كار می‌كنند و آن هم جنگ است. جنگ با دارالكفر. فهرستی هم از تعداد سپاهیان اسلام، در اوایل هجرت محمد تا دوران علی و بعدها هم معاویه داده بودم. واقعیت این است كه هر شغل و تخصصی ـ بجز سپاهیگری ـ در تمام زمینه‌های هنری و فرهنگی و تكنیكی و غیره وظیفه‌ی موالی، بردگان و تسلیم شدگان است. بی‌جهت نیست كه كشورهای مسلمانی كه متولیان اسلامی در آن نفوذ بیشتری دارند، در پائین‌ترین رده‌های پیشرفت، تكنیك، تمدن، مدنیت، آزادی و دموكراسی قرار دارند.

         راندمان تلاش‌ مسلمانان ـ اگر اساسا بتوان به آن تلاش گفت ـ در مقام مقایسه با كسانی كه راسیونالیسم و عقل گرایی را جانشین عقیده پرستی كرده‌اند، فاصله‌ی چندانی با عدد صفر ندارد. اگر چند مسلمان هم در تمام جهان، یا مثلا چند ایرانی مسلمان در تبعید و خارج از كشور سراغ می‌شوند كه كار مثبتی در حیطه‌ی اختراع و اكتشاف و علوم و فنون” و دیگر پهنه‌های عقلی و الزاما غیرمذهبی انجام داده‌اند، دقیقا از زمانی است كه توانسته‌اند از دیدگاه اسلامی‌شان فاصله بگیرند. در این فاصله گرفتن‌هاست كه        می‌توان ـ در شرایط آماده‌ی تربیتی جهان متمدن و با تكیه به عامل          عقل ـ شكوفا شد.

         متاسفانه در آغاز هزاره‌ی سوم، هیچ كشور مسلمانی را پیدا نمی‌كنیم كه حكومت اسلامی داشته باشد، و به راسیونالیسم و عقل‌گرایی هم نزدیك شده باشد. اگر هم گاهی روشنفكرانی پیدا شده‌اند كه خواسته‌اند كشورشان را از وضع فعلی حاكم بر ایران، اندونزی، عراق، افغانستان، پاكستان، عربستان سعودی، مصر، اردن، سوریه و “ نجات بدهند، دقیقا كسانی بوده‌اند كه تحت تاثیر روشنگری‌های غربِ عقل‌گرا كوشیده‌اند قدمی در راه مدنیت و مدرنیته بردارند؛ اما همگی‌شان هم فور