صفحه نخست >  نوشته ها >  منشور خشونت!

 

منشور خشونت!

 

         ابن هشام در “سیرت رسول الله” در تبیین چگونگی ادامه‌ی “غزوه‌”ی بدر و رفتار محمد با “كافران” می‌نویسد: محمد در حالی كه در چادری نشسته بود و “غازیان” را نگاه می‌كرد، دست به دعا برداشت كه: ای خدا این لشكر، تنها كسانی هستند كه تو را و پیامبرش را باور دارند. ایشان را یاری كن! ابوبكر كه در همین چادر و در كنار پیامبر نشسته است، از فرط باور فریاد برمی‌آورد كه: خدا تو را موفق خواهد كرد. بعد محمد به خواب می‌رود. ساعتی بعد بیدار می‌شود و می‌گوید كه: لشكر جبرئیل به كمك “غازیان” او آمده‌‌ است”

         “محمد بن اسحاق، رحمه‌ الله علیه گوید: آن روز پنج هزار فریشته، از بهر نصرت دین اسلام، حق تعالی بفرستاد. و ابن عباس رضی الله عنهما [گوید] كه: دو مرد از بنی غفار مرا حكایت كردند كه ایشان در غزا حاضر بودند در بدر و گفت كه: ما هر دو بر سر كوه بدر ایستاده بودیم و تماشا می‌كردیم تا هزیمت خود را كه باشد، و ما نیز برویم و آوار بیاوریم و “غارتی چند بكنیم” و هم‌چنان منتظر می‌بودیم تا ناگاه دیدیم چون ابر پاره‌ای اسفید كه از آسمان فرود آمد، و آوازی از آن شنیدیم چون آواز رعد و همی گفت: اقدم حیزوم. پس رفیق من چون آن آواز بشنید، زهره‌اش بطرقید و از هیبت آن بیفتاد و جان بداد. و من نیز بترسیدم؛ چنان‌كه نزدیك بود كه من نیز هلاك شوم؛ لكن به تكلیف، خود را باز گرفتم تا زمانی برآمده و آن وقت بازِ خود آمدم [یعنی به خود آمدم] و بعد از آن این حكایت با مصطفی علیه السلام باز كردند. مصطفی گفت علیه السلام: آن آواز پر جبرئیل بود كه اسب خود را می‌گفت: یا حیزوم، بشتاب و لشكر اسلام دریاب و كافران را دمار از روزگار برآر. و حیزوم نام اسب جبرئیل است.” (25)

         در یك نمونه‌ی تقلیدی از یاری ارتش خدا و جبرئیل و امام زمان، این شیوه‌ی رفتار در تاریخ معاصر اسلام حكومتی چنین بازتابی یافته است:

         ““ ولی خود او [سید روح‌الله خمینی] در زمان جنگ با عراق، دستگاه‌های تبلیغانی رژیم را مامور كرد ـ یا لااقل با این طرح فریبكارانه‌ی آنان موافقت كرد ـ كه صدها بار مدعی آن شوند كه همین امام زمان، به صورت سیدی نورانی یا با اونیفورم پاسداران انقلاب، سوار بر اسب سفید، یا بر تانك چیفتن با كلاشینكف یا مسلسل، فرماندهی “سربازان اسلام” را در جنگ با قوای كفر صدام عفلقی به عهده گرفته و با آن‌ها آبگوشت خورده است.

         “در همان آغاز جنگ، وی [روح الله خمینی] خطاب به سپاه پاسداران گفت: شما الان تحت فرماندهی مستقیم امام زمان هستید كه شما را شخصا مراقبت می‌كنند. گزارش اعمال شما را هم صبح به صبح برای ایشان علیه‌السلام می‌فرستند. و چند هفته بعد در پیام خود به مناسبت روز ارتش تاكید كرد: فرق است میان آن‌هائی كه فرماندهی مستقیمشان را صاحب‌الزمان روحی فداه شخصا به عهده دارد و آن‌هائی كه صدام عفلقی فرمانده‌ی آن‌هاست.” (26)

         برای ساده‌اندیشانی نظیر اعراب بدوی كه با گرویدن به اسلام، و در راستای شعار معروفِ “لنا احدی‌الحسنین” یا پیروز می‌شوند و “غارتی چند می‌كنند” و یا به بهشت می‌روند و از این نعمت‌ها در آنجا بهره‌مند می‌شوند، همراهی لشكری از سوی خدای محمد كه بتواند ایشان را در جنگ با كفار یاری كند و ترس ایشان را از مرگ بكاهد، البته بسیار دلپذیر و پذیرفتنی است. این ارتش ذخیره‌ی خدایی به چنان تكانی می‌آوردشان كه: “یكی از انصار ایستاده بود و دانه‌ای چند خرما در دست داشت. گفت: چون میان من و بهشت چندان است كه مرا بكشند؛ چرا به چیز دیگری مشغول شوم. آن دانه‌های خرما از دست بیانداخت و شمشیر و جنگ می‌كرد با كافران، تا وی را بكشتند. و نام وی عمیر ابن الحمام بود.” (27)

         و باز هم عجیب نیست كه با تاسی به همین شیوه، شخص روح‌الله خمینی در جنگ با عراق، كودكانی را از پشت نیمكت مدرسه‌ی پسرانه‌ی چند شیفته‌ای در جنوبی‌ترین جنوب تهران، گروه گروه به جنگ می‌فرستاد و كلید بهشتی هم بر گردن ایشان می‌آویخت، و همه و همه هم با این فریب كه امام زمان غایب، سوار بر اسب سپیدی در جبهه جنگ، دوش به دوش سربازان اسلام به جنگ با “مسلمانان” عراق مشغول است و ایشان را دسته دسته به درك واصل می‌كند.

         “اعزام چند صدهزار بچه به كشتارگاه از جانب جمهوری اسلامی ایران، بزرگ‌ترین كشتار كودكان در تاریخ جهان است. در این فاجعه تا كنون 300000 [سیصدهزار] كودك ایرانی به قتل‌گاه فرستاده شده‌اند. این كودكان غالبا از كلاس‌های درس روانه‌ی كشتارگاه می‌شوند. بدان‌ها گفته می‌شود كه پس از شهید شدن، با كلیدی كه از طرف نایب امام زمان در اختیارشان گذاشته شده است، درهای غرفه‌های خاص خویش را در بهشت خواهند گشود و در آنجا آماده‌ی پذیرائی از خانواده‌های خود خواهند            شد.” (28)

         و خواندنی‌تر این كه این كلیدهای بهشت را هم كفار كشور تایوان می‌ساخته‌ و در معامله‌ای ـ لابد پایاپای ـ با نفت و گازِ زیرِ زمین‌های كشور تحت سلطه‌ی حاكمان جمهوری اسلامی، تاخت می‌زده‌اند!!

         ناگزیر باید در این میان این پرانتز را هم باز كنم كه این گونه خودمحوری‌ها و این‌گونه كمك‌های غیبی به ارتش اسلام در همه‌ی دوران‌ها بازتاب هراس‌انگیزی یافته است كه كشتار اسیران جنگی ـ مثلا به بهانه‌ی دگراندیشی ـ یكی از این بازتاب‌های هراس انگیز بوده ست!

         ابن هشام در رابطه با غزوه‌ی بدر می‌نویسد: “و از جمله اسیران كه گرفته بودند دو تن در راه، صحابه ایشان را بكشتند [به زبان فارسی امروزی یعنی صحابه‌ی پیغمبر، دو نفر را كه اسیر گرفته بودند در راه كشتند] و باقی به مدینه آوردند. و از آن دو تن، یكی “نضربن حارث” بود كه همیشه سید علیه‌السلام [محمد] را رنجانیدی و معارضه نمودی با وی در تازینامه؛ در مقابله‌ی قصص انبیاء علیهم‌السلام، قصه‌ی رستم و سهراب و ملوك عجم با قریش گفتی و حكایت كردی [یعنی یكی از این دو اسیر كشته شده نضربن حارث بود كه همیشه حضرت محمد را می‌آزرد و در مقابل داستان‌های تازینامه، قصه‌هایی از پادشاهان ایرانی و رستم و سهراب با قریشیان می‌گفت] چون به وادی صفراء رسیدند، مرتضی علی رضی الله عنه، شمشیر بركشید و گردن وی بزد.

         “و یكی دیگر “عقبه بن ابی معیط” بود؛ از بهر آن‌كه چون به وادی صفراء رسیدند سید علیه‌السلام بفرمود تا وی را بكشتند. [دلیل قتل وی نوشته نشده است] گویند كه هم مرتضی علی كرم‌الله وجهه او را بكشت”“ (29)

         خود محمد در نهج‌الفصاحه، در رابطه با تئوری خشونت می‌فرماید:

         “ان ابواب الجنه تحت ظلال السیوف” درهای بهشت، زیر سایه‌ی شمشیرهاست.” (30)

         “السیوف مفاتیح الجنه” شمشیرها كلیدهای بهشتند.” (30)

         “ابن هشام یك جا در كتاب تاریخ خویش، زیر عنوان “كسانی كه رسول خدا (ص) دستور قتلشان را داد” از هشت نفر نام می‌برد كه سه تنِ آن‌ها زن هستند و از قضای روزگار بیشتر اینان مردمی شاعر و دو تن از زنان آوازه خوان بوده‌اند كه جرات كرده‌ و در مخالفت با بعضی كارهای پیامبر اسلام، یا انتقاد از خشونت‌های مسلمانان نسبت به غیرمسلمانان ـ اعم از مشركان یا یهودیان و مسیحیان موحد ـ شعر سروده‌اند و یا سخن گفته‌اند.

         “در تاریخ طبری نیز كه از قدیمی‌ترین و معتبرترین منابع و مراجع تاریخ اسلام و زندگی  پیامبر اسلام است، در یك جا از قول ابو اسحاق می‌نویسد كه در سال هشتم هجرت و پس از فتح مكه “پیمبر به سران سپاه خویش گفته بود: تا كسی به جنگشان نیاید با وی جنگ نكنند، ولی تنی چند را نام برد و گفت: اگر آن‌ها را زیر پرده‌های كعبه [هم] یافتید، خونشان را بریزید.” هم او  در جای دیگری در توضیح تعداد و نام این چند نفر، از قول یكی از بزرگ‌ترین و معتبرترین تاریخ‌نگاران و محدثان اسلام                   (130 ـ 207 هجری قمری) عینا می‌نویسد: “پیغمبر گفته بود شش مرد و چهار زن را بكشند.” نام مردانی كه در كتاب طبری آمده است عینا همان‌هایی است كه در كتاب ابن اسحاق از آنان یاد شده، ولی نام یك زن بر زنان واجب‌القتلی كه او یادداشت كرده، افزوده شده است.” (32)

        علی شریعتی، یكی از تئوریسین‌های خشونت اسلامی در دوران معاصر، در رابطه با محسنات و صفات برجسته‌ی مرتضی علی، از زبان فاطمه همسرش و دختر محمد كه اینك مرگ او را در ربوده است، افاضه می‌فرماید كه: “چه شده است كه شمشیر پر آوازه‌ی همسرش كه هرگاه از جهاد باز می‌گشت از خون سیراب بود و چون به خانه می‌آمد، در كنار شمشیر خونین رسول خدا، علی آن را به او می‌داد و با آهنگی سرشار از حماسه و فخر می‌گفت: فاطمه، شمشیر را بشوی! اكنون این چنین بی‌جان شده است.” (33)

         گذشته از اشكالات فنی دستوری و نوع بیان، و جابجا شدن فاعل و مفعول، صفت و موصوف و قید و مقید!!!! می‌توان به فخر از كشتار و افتخار بر شمشیرهای خونینی كه “با آهنگی از حماسه و فخر” زنان را به شستن آن وامی‌داشته‌اند، اشاره كرد كه در ساده‌ترین تفسیر، اصالت دادن به خونریزی‌ها و شمشیركشی‌هایی است كه راهبران و بنیانگزاران اسلام اولیه، برای دست‌ یافتن به حكومت در دستور كار داشته‌اند. و در همین راستا تئوریسین‌های شبه مدرن چند دهه‌ی اخیر هم بر اصولی و اساسی بودن و توجیه و تبیین آن پای فشرده‌اند. در همین راستا و با همین دیدگاه مذهبی است كه هیچ‌گونه مخالفت و اعتراضی؛ حتا در حد اعتراضات بیانی و كلامی سرنوشتی بجز سرنوشت “نضربن حارث” ندارد كه در جنگ بدر “اسیر” شد و به فرمان پیامبر و با شمشیر علی گردن نازك‌تر از مویش را زدند.

         واقعیت این است كه همه‌ی ما در سرفصل‌های مختلف زندگی‌مان، بنا به شرایطی كه در آن قرار می‌گیریم، یا مطالعاتی كه ـ احتمالا ـ می‌كنیم و بخصوص وضعیت خاص سیاست حاكم بر محیط زندگی‌مان یا وطنمان، تغییراتی در باورهامان داده می‌شود كه یك پروسه‌ی تدریجی، آرام و بطئی است. این تز اساسا فاقد ارزش است كه  كسی ـ حتا با زور و شكنجه ـ بتواند نظریات و باورهایش را در مدت زمان كوتاهی تغییر بدهد. البته ممكن است كه منافع بخصوصی، فردی را به حمایت از جریانی بكشاند، یا آلات شكنجه “ترس” را تغییرِ باور نشان دهد، اما هیچ پدیده‌ای اساسا نمی‌تواند باور مردم را؛ حتا باور همان اعراب بدوی را به آسانی و در زمانی كوتاه تغییر بدهد؛ چرا كه همان اعراب بدوی هم سال‌ها و قرن‌ها با اعتقادات قدیمی‌شان زندگی كرده‌، روابط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی‌شان را هم براساس همان باورها تنظیم كرده‌اند. با شعار و حتا با كشتار و فتح هم چنین تغییری به سرعت امكان ندارد و سال‌ها و گاه نسل‌ها باید بگذرد تا این تغییر باور در میان مردم نهادینه شود.

         اما اسلام، نه تنها به این تغییرات بطئی در زندگی فرد و باورهایش باور ندارد، بلكه با موضوع باور و اعتقادات انسان‌ها هم به مثابه یك دگم        تغییر ناپذیر برخورد می‌كند. سیدروح‌الله خمینی در رساله‌ی توضیح‌المسائلش در رابطه با “كفار” چنین دستورالعمل‌هایی صادر می‌فرماید:

         “مساله‌ 106 ـ كافر یعنی كسی كه منكر خداست، یا برای خدا شریك قرار می‌دهد [بگذرم كه به این افراد مشرك می‌گویند!] یا پیغمبری حضرت خاتم‌الانبیاء محمد بن عبدالله صلی‌الله علیه و آله و سلم را قبول ندارد، نجس است، و هم‌چنین است اگر در یكی از این‌ها شك داشته باشد، و نیز كسی كه ضروری دین یعنی چیزی را كه مثل نماز و روزه‌ی مسلمانان، جزء دین اسلام می‌دانند، منكر شود؛ چنان‌چه بداند [كه] آن چیز ضروری دین است و انكار آن چیز برگردد به انكار خدا یا توحید یا نبوت، نجس می‌باشد، و اگر ضروری دین بودنِ آن را نداند؛ به طوری كه انكار آن به انكار خدا یا توحید یا نبوت برنگردد، بهتر آن است كه از او اجتناب كند.

         “مساله‌ 107ـ تمام بدن كافر حتا مو و ناخن و رطوبت‌های او نجس است.

         “مساله‌ 108 ـ اگر پدر و مادر و جد و جده‌ی بچه‌ی نابالغ كافر باشند، آن بچه هم نجس است و اگر یكی از این‌ها مسلمان باشد، بچه پاك است.

         “مساله‌ 109 ـ كسی كه معلوم نیست مسلمان است یا نه، پاك می‌باشد. ولی احكام دیگر مسلمانان را ندارد؛ مثلا نمی‌تواند زن مسلمان بگیرد و نباید در قبرستان مسلمانان دفن شود.

         “مساله 110 ـ اگر مسلمانی به یكی از دوازده امام دشنام دهد، یا با آنان دشمنی داشته باشد، نجس است.” (34)

         یكی از دلایل كشتارهای اولیه‌ی همان اعراب، به دست یاران محمد، همین بوده است كه اعراب نمی‌خواسته‌اند و نمی‌توانسته‌اند با چند شعار باورِ قرن‌هاشان را تغییر بدهند. بعدها خیلی از اعراب به ضرب زور و شمشیر به اسلام تسلیم شدند. این تسلیم هم تا زمانی بود كه محمد زنده بود؛ حتا برگشتن از دین را در آخرین سال زندگی محمد هم گزارش كرده‌اند. 

         پس از درگذشت محمد خیلی از قبایل عرب كه توازن قوا را در هم ریخته تعبیر می‌كردند، جشن‌ها گرفتند، دف‌ها زدند، حناها بستند و شادی‌ها كردند و “ردت” آورده، و دوباره به باورهای قدیمی‌شان بازگشتند. كشتاری كه خلفای راشدین از این اعراب كردند، نمونه‌ی عجیب و غریبی است كه واقعا انسان متمدن را به تعجب وامی‌دارد. این ردت آوردن در رابطه با ایرانیان، تا چندین قرن ادامه داشت و همیشه هم این “مرتدان” توسط حاكمان وقت و امیرالمومنین‌ها به خاك و خون كشیده می‌شده‌اند.

         جانشینان اولیه‌ی محمد ـ ابوبكر و  عمر و عثمان و علی ـ در رابطه با این “مرتدین” به چنان كشتارهای عجیب و غریبی دست زده‌اند كه به واقع از نمونه‌های منحصر به فرد تاریخی است، و نمونه‌های دیگری به این شدت و حدت و با این قدرت در تاریخ جهان دیده نشده است. كتاب‌های مستند و اصیل تاریخی پر است از اسنادی كه نشان می‌دهد این جانشینان بلافصل محمد، برای وادار به تسلیم كردن دوباره‌ی این “مرتدین” [مسلمان كردنشان] به چه قتل عامی دست زده‌اند كه سوزاندن و از بلندی پرتاب كردن و از جمجمه‌ی این مردم اجاق ساختن، محترمانه‌ترینِ این رفتارها بوده است. علی‌ابن ابیطالب هم نه تنها در دوران حكومت خودش به این كشتارها دست یازیده است كه در دوران حكومت دیگر خلفای راشدین هم با ایشان همراهی و همدلی و همكاری تئوریك و پراتیك داشته است.

         “عروه بن زبیر گوید: وقتی پیمبر درگذشت” هر یك از قبایل همگی یا بعضی‌شان از دین برگشتند” كفر سر برداشت و آشوب شد و هر یك از قبایل بجز” همگی یا بعضی‌شان از دین بگشتند.” (35)

         “ابوبكر نیز ـ چون پیمبر خدای ـ با نامه به جنگ مخالفان برخاست و فرستادگان را با نامه‌ها روان كرد و از پی آن‌ها رسولان دیگر فرستاد و”گفت كسانی را كه بر دین مانده‌اند، در مقابل مرتدان یاری كنید” مرتدان فراری شدند و” سپاه اسامه پیش وی بازگشت و او” به طایفه‌ی بنی ضبیب جذام و بنی خلیل لخم و یارانشان از قبیله‌ی جذام و لخم دست یافت و به سلامت با “غنیمت” بازگشت”

         “ابوبكر از آن پس كه فرستادگان برفتند، “علی” و زبیر و طلحه و عبدالله بن مسعود را بر گذرگاه‌های مدینه گماشت” جنگ ابوبكر مایه‌ی عزت مسلمانان شد و قسم خورد كه از مشركان بسیار می‌كشد و از هر قبیله كه مسلمانان را كشته‌اند، معادل مسلمانان مقتول و بیشتر كشتار می‌كند”

          “[ابوبكر در نامه‌ای برای مرتدین نوشت] من فلانی را با سپاهی از مهاجران و انصار و تابعان سوی شما فرستادم و” هر كه دریغ آرد ، فرمان دادم با او جنگ كند و هركس از آن‌ها به چنگ آرد، زنده نگذارد و به آتش بسوزد و” و هر كه دعوت خدا نپذیرد كشته شود و هر كجا رسد با او جنگ كنند و از هیچ‌كس بجز اسلام نپذیرند” و هر كه نپذیرد با وی جنگ كند و اگر خدایش غلبه داد، همه را با سلاح، با آتش بكشد، آنگاه “غنایمی” را كه خدا نصیب وی كرده، تقسیم كند و بجز خمس كه باید به نزد ما             فرستد.” (36)

         در فارسنامه‌ی بلخی هم می‌خوانیم كه در زمان خلافت “حضرت علی” نیز مردم استخر بار دیگر سر به شورش برداشتند و این بار عبدالله بن عباس، به “فرمان علی” شورش توده‌ها را در خون فرونشاند. (37)

         برخلاف نظر تئوریسین‌هایی از طیف علی شریعتی “علی” نه تنها شخصا در دوران 5 ساله‌ی خلافتش با ایرانیان و دیگر مخالفان اسلام تحمیلی جنگیده و ایشان را وحشیانه سركوب‌ كرده است؛ بلكه در دوران خلافت عمربن خطاب فاتح ایران نیز رهنمود‌های جالبی به “امیر مومنان” دومین جانشین پیامبر ارائه داده است: ““ عرب، امروز اگر چه اندكند در شمار، اما با یكدلی و یك سخنی در اسلام، نیرومندند و بسیار. تو [عمر] همانند قطب برجای بمان، و عرب را چون سنگ آسیا گرد خود بگردان؛ و بر آنان آتش جنگ را برافروزان كه اگر تو از این سرزمین بیرون شوی، عرب از هر سو تو را رها كند و پیمان بسته را بشكند، و چنان شود كه نگاهداری مرزها كه پشت سر می‌گذاری برای تو مهمتر باشد، از آنچه پیش روی داری!

         “همانا عجم [ایرانیان] اگر فردا تو [عمر] را بنگرد، گوید این ریشه‌ی عرب است، اگر آن را بریدید آسوده گردیدید، و همین سبب شود كه فشار آنان به تو سخت‌تر گردد و طمع ایشان در تو بیشتر. این كه گفتی آنان به راه افتاده‌اند تا با دیگر مسلمانان پیكار كنند، ناخشنودی خدای سبحان [!] از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بیشتر است و او [عجم] بر دگرگون ساختن آنچه ناپسند می‌دارد، تواناتر”“ (38)

         همو [علی] به یكی از امیران سپاهش می‌نویسد: “اگر به سایه‌ی فرمانبری بازگشتند، چیزی است كه ما دوست داریم، و اگر كارشان به جدایی و نافرمانی كشید،آن را كه فرمانت برد برانگیز و با آن كه نافرمانی‌ات كند، بستیز و بی‌نیاز باش و بدان كه فرمانت برد، از آن كه از یاری‌ات پای پس نهد. چه آن كه جنگ را خوش ندارد، نبودنش بهتر است از بودن”“ (39)

         و همو سپاهیان اسلام را چنین می‌ستاید: “همانا از جای كنده شدن و بازگشت شما را در صف‌ها دیدم. فرومایگان گمنام و بیابان‌ نشینان” شما را پس می‌رانند، در حالی كه شما گزیدگان عرب، و جاندانه‌های شرف، پیشقدم در برزگواری و بلند مرتبه و دیداری [!] هستید. سرانجام سوزش سینه‌ام فرونشست كه در واپسین دم، دیدم كه آنان را راندید، چنان‌كه شما را راندند، و از جایشان كندید، چنان‌كه از جایتان كندند. با تیرهاشان كشتید و با نیزه‌هاشان از پای درآوردید؛ تا آنجا كه هر یك دیگری را می‌راند”“ (40)

         در رابطه با كسانی كه نخواسته‌اند مسلمان شوند و ماندن بر اعتقادات قدیمی‌شان را ـ حتا به بهای كشتار و به اسارت رفتن و پرداخت جریمه‌ی دگراندیشی [جزیه] ـ بر تسلیم شدن به مهاجمان اسلام ترجیح داده‌اند، نمونه‌های فراوان دیگری هم در دست است. در نهایت می‌توان گفت كه برای اعراب در ابتدای كار و برای مردم دیگر كشورهای فتح شده نظیر ایران، در چند قرن اول حاكمیت متولیان اسلام بر كشورشان، تسلیم شدن به فاتحان این جنگ‌های مذهبی [یا مسلمان شدن] نوعی اجبار نظامی/ سیاسی بوده است. متولیان اسلام هم برای تداوم این تسلیم ـ بجز دولت‌ها و حكومت‌های اسلامی ـ فقیهان، شریعتمداران و تئوریسین‌هایی را در هیئت ملایان ملبس به لباس‌های عربی و بعدها هم ملبس به ظواهر فرنگی پرداخته‌اند كه یكی از وظایف اصلی‌شان كنترل سیاسی/نظامی همین تسلیم شدگان و مسلمانان بوده است.

         به طور كلی باید گفت كه برای مسلمانان ““ سراسر جهان به دو منطقه‌ی “دارالاسلام” و یا “دار‌الدین” و “دارالحرب” تقسیم می‌گردد. “دارالاسلام” به هر كشوری اطلاق می‌شود كه تحت حكومت مسلمانان طبق حقوق اسلامی اداره شود” در آغاز حدود “دارالاسلام” منطبق با سرحدات قلمرو خلافت بوده؛ ولی بعدها همه‌ی دولت‌های اسلامی را چنین خواندند. “دارالحرب” همه‌ی كشورهایی بودند كه نفوس آن غیر مسلمان و “كافر” بوده و یا اگر هم مسلمان بوده‌اند تحت حكومت حكام “كافر” قرار داشته‌اند.” (41) 

         در واقع برای متولیان اسلام، جنگ برای تحمیل عقیده، همیشه یك وظیفه‌ی اصلی است و همه‌ی مردم دنیا باید به هر قیمتی كه شده به اسلام و متولیان آن تسلیم شوند؛ چه در هیئت اعتقادی و چه حتا نظامی و سیاسی.                                      آنچه بعدها در تاریخ اسلام پیش آمد، همین تئوری را ثابت می‌كند. اگر مسلمانان هم زمانی از جنگ كناره گرفته‌اند، نه به این دلیل بوده است كه باورهای دیگر را به رسمیت شناخته‌اند، بلكه موضوع تنها بر سر عدم تعادل قوا و میزان سپاه و توان مالی برای جنگیدن با “دارالكفر” بوده است. اولین وظیفه‌ی مكتبی‌ مسلمانان هم صدور اسلام به “دارالكفر” و وادار كردن بقیه‌ی ساكنان زمین به تسلیم است. این واجب كفایی دینی هم، با هر بهانه‌ای و با هر امكانی در تمام زمین‌ها و همه‌ی زمان‌ها اعتبار دارد و ذره‌ای هم خدشه برنمی‌دارد.  اساس این است كه تنها یك دین ـ و برای شیعیان یك       مذهب ـ در جهان حقانیت دارد و تنها باورمندان به این مذهب و این دین حق حیات دارند. دیگران یا باید تسلیم شوند و مسلمان، یا باید همیشه و همیشه، جنگ با مسلمانان را در لحظه لحظه‌ی زندگی‌شان به جان بخرند. تروریست‌ اسلامی معاصر “اسامه بن لادن” حتما می‌دانست كه در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم شانسی برای حكومت بر جهان ندارد. حتا این را هم می‌دانست كه نمونه‌ی تاریخی زندگی ملت افغانستان زیر یوغ این مسلمانان عرب، كسی را نسبت به انسان‌دوستی [!] این مسلمانان، حقوق زنان و كلا حقوق انسان‌ها در اسلام متوهم نخواهد كرد. اما دین بن لادن به جریانِ هم‌كیشِ او فرمان می‌دهد كه: مهم داشتنِ توان نیست. تنها باور است كه تعیین كننده‌ی رفتار و كردار این مسلمانان است. داستان “لنا احدی‌الحسنین” را هم محمد عطا و دیگر تروریست‌های صادراتی اعراب مسلمان به واقع باور دارند، و این را هم باور دارند كه وظیفه‌ی مسلمانان “تلاش” برای جنگ با كفار و دگراندیشان به هر بهایی است. جان غیرمسلمانان هم اساسا پشیزی ارزش ندارد. جهان باید زیر بیرق یك دین و یك مذهب درآید. همه‌ی مردم با باورهای دیگر كافرند و سرزمین‌هاشان دارالكفر، و جنگ با كفار و دگراندیشان، دستور اصلی و اساسی راهبر و پیامبر این دین و مانیفست مشخص كتابِ آسمانی‌شان تازینامه است.

         جالب این كه این مكتب اساسا به سازندگی و تلاش برای بهبود شرایط زندگی و ارتقای كیفی و كمی زندگی مسلمانان باور ندارد. برای راهبران و تئوریسین‌های این دین، این دنیا جلسه‌ی امتحانی است كه مسلمانان به آن اعزام شده‌اند تا فقط نمره جمع كنند و بعد هم راهی جهان دیگر یا مدینه‌ی فاضله‌شان شوند. در همین رابطه، عمر دومین جانشین پیامبر اسلام گفته بود كه مسلمانان نباید كشاورزی كنند. كشاورزی ایشان را به زمین وابسته خواهد كرد: “عمر در دوران قدرت خود به مردم اجازه‌ی زراعت نمی‌داد و نمی‌خواست جامعه‌ی عرب با فرهنگ و تمدن” آشنا شود.” (42)

         مسلمانان باید بردگان و اسیران جنگی را به كار بكشند و از دست‌رنج ایشان استفاده كنند. در واقع ملل دیگر باید كار كنند و این مسلمانان از ایشان خمس و زكات و جزیه و دیگر جریمه‌ها را بگیرند، تازه نه برای این‌كه با همین درآمدها و غنیمت‌ها بنشینند و زندگی‌شان را بكنند، بلكه فقط برای این‌كه امكان مالی و نیرویی داشته باشند، تا صدور اسلامشان به دارالكفر را تداوم بخشند. 

         در كتاب “واژه را باید شست” نوشته بودم كه در اسلام همه‌ی مسلمانان تنها یك كار می‌كنند و آن هم جنگ است. جنگ با دارالكفر. فهرستی هم از تعداد سپاهیان اسلام، در اوایل هجرت محمد تا دوران علی و بعدها هم معاویه داده بودم. واقعیت این است كه هر شغل و تخصصی ـ بجز سپاهیگری ـ در تمام زمینه‌های هنری و فرهنگی و تكنیكی و غیره وظیفه‌ی موالی، بردگان و تسلیم شدگان است. بی‌جهت نیست كه كشورهای مسلمانی كه متولیان اسلامی در آن نفوذ بیشتری دارند، در پائین‌ترین رده‌های پیشرفت، تكنیك، تمدن، مدنیت، آزادی و دموكراسی قرار دارند.

         راندمان تلاش‌ مسلمانان ـ اگر اساسا بتوان به آن تلاش گفت ـ در مقام مقایسه با كسانی كه راسیونالیسم و عقل گرایی را جانشین عقیده پرستی كرده‌اند، فاصله‌ی چندانی با عدد صفر ندارد. اگر چند مسلمان هم در تمام جهان، یا مثلا چند ایرانی مسلمان در تبعید و خارج از كشور سراغ می‌شوند كه كار مثبتی در حیطه‌ی اختراع و اكتشاف و علوم و فنون” و دیگر پهنه‌های عقلی و الزاما غیرمذهبی انجام داده‌اند، دقیقا از زمانی است كه توانسته‌اند از دیدگاه اسلامی‌شان فاصله بگیرند. در این فاصله گرفتن‌هاست كه        می‌توان ـ در شرایط آماده‌ی تربیتی جهان متمدن و با تكیه به عامل          عقل ـ شكوفا شد.

         متاسفانه در آغاز هزاره‌ی سوم، هیچ كشور مسلمانی را پیدا نمی‌كنیم كه حكومت اسلامی داشته باشد، و به راسیونالیسم و عقل‌گرایی هم نزدیك شده باشد. اگر هم گاهی روشنفكرانی پیدا شده‌اند كه خواسته‌اند كشورشان را از وضع فعلی حاكم بر ایران، اندونزی، عراق، افغانستان، پاكستان، عربستان سعودی، مصر، اردن، سوریه و “ نجات بدهند، دقیقا كسانی بوده‌اند كه تحت تاثیر روشنگری‌های غربِ عقل‌گرا كوشیده‌اند قدمی در راه مدنیت و مدرنیته بردارند؛ اما همگی‌شان هم فورا [شاید هم كاملا تصادفی!!] با لشكریان اسلام كه از 1400 سال پیش درحوزه‌ها و مجالس روضه خوانی در “حالت آماده‌باش صد در صد” به سر می‌برند، روبرو شده‌اند. نتیجه كاملا روشن است. همیشه روشن بوده است؛ یا تكفیر شده‌اند یا تفسیق و یا نظیر میرزا آقا خان كرمانی و یارانش زیر درخت نسترنی سر بریده شده‌اند.

         “میرزا آقا خان كرمانی با شیخ احمد روحی و خبیرالملك را در سال 1314 قمری مطابق با 17 ژوئیه‌ی 1896 میلادی [درست 105 سال پیش] شب هنگام و در حالی كه محمدعلی میرزای ولیعهد در كنار میرغضب، لاله به دست گرفته بود، در باغ شمال تبریز، زیر درخت نسترن، در راه شكوه و آزادی ایران سر بریدند.” (43)

         و البته محمد علی‌میرزای ولیعهد، همان محمد علی‌شاه بعدی است كه بعدها در همدستی آشكار و نهان با مشروعه‌ خواهانی از صنف شیخ فضل‌الله نوری، مجلس اول مشروطه را به توپ بست و استبداد صغیر را بر پا كرد.

         محمد عطا و اسامه بن لادن، نمونه‌های خوب و جدیدی برای اثبات این ادعا هستند كه از تمام امكانات غرب كافر استفاده‌ها بردند، در نهایت هم به وظیفه‌ی دینی و مكتبی‌شان عمل كردند. “هدف” هر وسیله‌ای را به راحتی توجیه می‌كند. اما حق اصلی و حرف اساسی همان “جنگ با دارالكفر” است. در این تئوری هیچ خدشه‌ای نباید وارد شود و نمی‌شود. این عملیات تروریستی هم در واقع جنگ میان عقل و دین است. اروپا زمانی كه خدا و نایبان خدا را از روابط سیاسی‌اش حذف كرد، توانست دایره‌ی عقل را بی‌نهایت یافته، با تلاشِ پی‌گیری به این تمدن درخشان دست یابد. جنگ اسلام ـ و حتا دگماتیسمِ ماركسیسم/لنینیسم و تئوری رهبر پرستی این عقیده هم ـ با تمدن و مدنیت غرب، جنگی است بین اصالت انسان و اصالت رهبر، جنگی است بین دو تعریف از زندگی و جهان، جنگی است میان زندگی دوستی و مرگ پرستی، میان آزاد اندیشی و دگماتیسم، جنگٍ اصالت دادن به حق و حقوق مردم است ـ مردم با هر باوری ـ با جزم اندیشی و گرفتاری در كوزه‌های تنگ و زنگ‌زده‌ی تحجرِ یك دست سازی همه‌ی انسان‌ها و وادار كردنشان به تسلیم.

         دكتر علی شریعتی، این تحصیل كرده‌ی غرب، برای رمانتیزه كردن حمله‌های متعدد مسلمانان به سرزمین‌ها و ملل دیگر یا “دارالكفر” و مردمی با اعتقاداتی دیگر یا “دارالحرب” در كتاب “سیمای محمد” در رابطه با تلاش‌های مقدس محمد و علی چنین می‌نویسد: “مردانی كه جز به قتال نمی‌اندیشند و جز بر بستر خون نمی‌خسبند. در شب‌ها و روزها با شمشیرهای شسته از خون، به سراغ قبیله‌ای بیرون می‌شتابند، و از كمینگاه نیمه شبی تاریك یا سحرگهی گنگ و هراس انگیز بر سر قومی فرو می‌ریزند. می‌كشند، اسیر می‌كنند، غارت می‌كنند و بازمی‌گردند.” (44)

         آنانی كه به هر دلیلی دستی در تاریخ و بخصوص تاریخ ادیان دارند، این را به خوبی می‌دانند كه در تمام طول تاریخ جهان، تنها دین اسلام است كه با خشونتی وصف ناشدنی به مردم سرزمین‌های دیگر و حتا همان سرزمین محل سكونت متولیانش ـ با اعتقاداتی دیگر ـ یورش برده، ایشان را قلع و قمع كرده، تمام ثروت، شوكت، اعتبار و غرور ایشان را به غارت برده است. این رفتار هم، قبل از اینكه زمینه‌ی جدی مادی پیدا كند، به صورتی تئوریك در منشور این دین [بخصوص در سوره‌های مدنی تازینامه پس از هجرت پیامبر] به روشنی تبیین شده است. سنت یا شیوه‌های رفتاری پیامبر این دین هم، ظرف عملی این تئوری را تكمیل می‌كند. در واقع تازینامه، بخش نظری و تئوریك خشونت را تامین می‌كند، و رفتار شخص محمد، بخش پراتیك و عملی این مكتب را كه به نوعی الگوی متولیان متاخر را تشكیل می‌دهد.       

         “آرامش دوستدار” در كتاب “درخشش‌های تیره” برای این كه زمینه‌های نظری دیدگاهِ تئوریسین‌های [مثلا] پروتستانتیسمِ اسلامی امروزی را نشان بدهد، به تبیین و تشریحِ نظرگاهِ یكی از تئوریسین‌های اصلی این جریان، یعنی ناصر خسرو “حجت” فرقه‌ی باطنیه [اسماعیلیان] ـ كه نزدیكی ویژه‌ای با دریافت‌های فقهی علمای شیعی دارد ـ پرداخته، می‌نویسد:   

         “ناصر خسرو” به “مدد” همین “عقل” است كه واقعیتٍ تاریخی كشتارِ كفار به دستور محمد، حد زدن [و سنگسار] زانی و زانیه، قتل تبهكاران و راهزنان، یا قطع ضربدری دست و پای آنان را از مقوله‌ی امر به معروف و نهی از منكر می‌شمارد و شایسته می‌خواند” به همین ترتیب و سبب نیز این [اعمال] را “حكمتی سخت بزرگ” می‌نامد كه محمد كافران را كشته است” محمد می‌دانسته كه منع كافران از بت‌پرستی و دعوتشان به پرستش خدا، به جایی نخواهد رسید. این است كه محمد از سرِ نیك‌خواهی و به صلاحِ خودِ ایشان، كافرانِ “پند ناپذیر” را می‌كشد تا “پند پذیران” عبرت گیرند و ایمان آورند”“ (45)

         واژه‌ی “عقل” را هم شاهرخ مسكوب در كتاب “چند گفتار در فرهنگ ایران” چنین به تصویر كشیده است: “این “عقل” پیش فرض‌هایی دارد، مانند توحید، رسالت، كلام الهی و آخرت؛ جز خدا خدایی نیست [لا اله الا الله] محمد، پیغمبر، و تازینامه كلام خداست و دنیای دیگر و معاد وجود دارد. این‌ها از جمله پیش فرض‌های هستی شناسی (Ontologie) دینی [اسلامی] است و “عقل” در درون این دایره ـ هرچند بزرگ و گسترده ـ تحقق می‌پذیرد، رشد می‌كند و به غایت می‌رسد. هدف عقل، اثبات همین فرض‌های اولیه [یا بنا بر جهان‌بینی دینی اثبات همین بدیهیات] است.” (46)

         و همو در پانویس همین صفحه از قول “مهدی محقق” در كتاب “بیست گفتار در مباحث علمی و فلسفی و كلامی و فرق اسلامی” می‌افزاید:

         “از تعریف‌های بالا چنین نتیجه گرفته می‌شود كه متكلمان، یعنی آنان كه عالم به علم كلامند، باید آنچه را كه واضع شریعت یعنی پیغمبر آورده، با دلیل‌های عقلی اثبات كنند و نیز آنچه را كه گذشتگان و اهل سنت در تفسیر و توجیه امور دینی گفته‌اند، تائید نمایند. گذشته از این آمادگی داشته باشند كه اگر مخالفان دین و نوآوران خواسته باشند شبهه‌ای در دین ایجاد كنند، یا تغییری در آن بدهند، آن را رد نمایند.” (47)

         “به همین سبب مفهوم عقل در اسلام، اساسا با عقل سنجشگر     (Raison critique) در تفكر و فلسفه‌ی غرب متفاوت است؛ زیرا این عقل پیش‌فرض و هدف داده شده‌ای ندارد؛ بلكه آن‌ها را از خود برمی‌آورد، همه چیز و از جمله خود را نقد می‌كند و در خدمت هیچ هدف، ایمان یا حقیقتی نیست. بلكه خود ملاك “حقیقت” است” (48)

         به بیان ساده‌تر برای متولیان اسلام، دایره‌ی بسته‌ای وجود دارد كه عقلِ مسلمانان “فقط” می‌تواند در این دایره‌ی ابداعی رفت و آمد كند. از سوی دیگر فرد مسلمان، در این دایره هم حق ندارد ذره‌ای شك و تردید در برخی اصول یا فروع و یا حتا حواشی دین و مذهب به “عقل”اش راه بدهد. یعنی عقل، قبل از این كه بتواند وارد پهنه‌های آموزشی و تجسسی بشود، از همه‌سو به سیم خاردارهایی برمی‌خورد كه تكفیر و تفسیق و دیگر اتهامات دینی، ابتدایی‌ترین بازتاب‌های آن‌ است. در خود این دایره هم وظیفه‌ی “عقل” در اثبات، تائید و تاكید بر “بدیهیات” دین خلاصه شده است. هر چقدر هم كه علما این دایره را بزرگ نشان بدهند ـ كه نمی‌توانند و با اعتقاداتشان مشكل پیدا می‌كنند ـ دست بالا می‌توانند اجازه‌ و امكان تحركاتی را تنها در وجه اثباتی حقانیت خود دین بدهند. این دایره‌ی حكومتی هم زمینه‌ای است خونین كه در نهایت تنها برای اختراع انواع فرقه‌های دینی به كار می‌آید. در خود این دایره و در همین زمینه‌ی باصطلاح “راسیون” هم كشتارهای فرقه‌ای میان هفتاد و دو مذهب موجب شده است كه تمام انرژی مردم ساكن این نواحی هرز رفته، به همین دایره‌ی مجاز و برای اثبات خود دین و مذهب تخصیص داده شود. دایره‌ای كه سرگیجه‌ی دور زدن در آن، عمر، انرژی و استعداد همه‌ی مسلمانان را در این 1400 سال هدر داده است.

         غرب هم تنها با شكستن و فاصله گرفتن از این دایره‌ی دین‌سالاری بود كه توانست در این همه پهنه‌های گسترده‌ی علمی و فنی و حقوقی و هنری و فرهنگی و مدنی و” به چنین دستآوردهای درخشانی دست یابد. اما متاسفانه مسلمانان هنوز هم در همان دایره‌ی ابداعی، در پی نقد و تقریر آداب نجاست و طهارت و اقسام غسل‌ها و تفریق‌های وضو بین انواع مسلمانان جهان، سرگیجه گرفته‌اند و نمی‌توانند از این دایره‌ی خطرناك كمی فاصله بگیرند.

         بد نیست این را هم تاكید كنم كه من اساسا به بحث فلسفی این دیدگاه كه با توجیه و تاویل، خشونت را تئوریزه كرده و برای آن توجیهاتِ فقهی و شرعی و دینی می‌تراشد كاری ندارم. این بحث را هم دوستدار و هم مسكوب در كتاب‌هاشان به روشنی بررسیده‌اند؛ بلكه می‌خواهم به بعضی از فجایعی كه این گونه توجیه و تاویل‌ها از دین اسلام، در رابطه با كفار و مشركان [یا به بیان امروزی‌ها دگراندیشان] به بار آورده و می‌آورد، بپردازم.

         در یك نمونه‌ی دیگر، رفتار یكی از راهبران و جانشینان تئوریسین این مكتب، این‌گونه نمودِ تاریخی یافته است: “[عمر] یك روز اطلاع یافت [كه] یكی از فرزندانش شراب نوشیده است. لذا دستور داد او را تازیانه زدند تا زیر ضربات تازیانه جان داد.” (49)

         در توجیه این رفتار خشونت آمیزِ راهبران اولیه‌ی اسلام هم، بسیاری از اسلام‌زدگان ـ نظیر علی شریعتی ـ كوشیده‌اند تا این “حد زدن” را نتیجه‌ی عدلِ بی‌همتای عمربن خطاب نشان دهند؛ حتا آن را رمانتیزه می‌كنند كه:    “عمرِ رهبر می‌زند و عمرِ پدر گریه می‌كند!” بدون این كه در نظر بگیرند كه این رفتار، یك واجب دینی و اسلامی است و یكی از شیوه‌های مسلمان سازی همه‌ی انسان‌ها، یا وادار به تسلیم كردن ایشان است. متولی این دین هم ـ نه این‌كه نخواهد ـ نمی‌تواند هیچ رحمی، حتا در مورد فرزندانش داشته باشد، و به راحتی و دست بالا با فرو ریختن قطره اشكی، به تكالیف شرعی‌اش جامه‌ی عمل می‌پوشاند.

         چنین رفتاری نمونه‌های بسیار دیگری نیز در تاریخ اسلام و رفتار حاكمان و رهبران قشری اسلامی ـ نظیر آیت‌الله محمدی گیلانی ـ دارد. این حاكمان، برای استقرار احكام دینشان از این‌كه حتا فرزندانشان را نیز قربانی استمرار حكومتشان بكنند، بیمی نداشته‌اند؛ چرا كه با این شیوه، از دیگرانی كه در حیطه‌ی حكومت ایشان زندگی می‌كرده‌اند ـ نیز ـ زهرِ چشم می‌گرفته‌اند.    

          این‌ خشونت‌های اسلامی، بازتاب‌های نگران‌كننده‌ی دیگری هم داشته است كه آپارتاید دینی و نژادی، كمترین خطر آن بوده است: “[عمر] عرب را بر دیگران برتری داد و گفت: این كار بدی است كه عرب‌ها یك‌دیگر را اسیر كنند؛ چه، خداوند كشور پهناور عجم [ایران] را برای اسیر گرفتن عرب‌ها آماده كرده است.” (50)

         یا به قول محمدٍ پیامبر: “برای نطفه‌های خود جای مناسبی انتخاب كنید و از سیاهان بپرهیزید [چرا] كه سیاهی رنگ زشتی است.” (51)

           “زنِ آزاد مایه‌ی اصلاح خانه است و زنِ بنده [كنیز] موجب فساد خانه است.” (52)

         آنچه اساسی و زیربنایی است این كه حتا متولیان باصطلاح نواندیش، اصلاح‌طلب و رفرمیست این مكتب هم نمی‌توانند دریافتشان را از این دین، از زیرِ تیغِ توجیهٍ خشونت‌های صدر اسلام؛ بخصوص در دوران محمد تا علی [محمد، ابوبكر، عمر، عثمان و علی] تصفیه كنند. دست بالا می‌كوشند این‌گونه رفتارهای بنیانگزاران اسلام را توجیه و تاویل كرده، این رفتارها را در زرورق مفاهیمی “امروزی پسند” بسته‌بندی كنند. در واقع اگر شیعیان و متولیان تشیع، مشكل و مساله‌ای هم با سه تن از خلفای راشدین دارند، در زمینه‌ی خاص تنظیم رابطه با دگراندیشان نیست؛ بلكه تنها در مرز خلافت و این كه خلافت، حق چه كسی است، ادعاها و دعواهاشان تمام می‌شود. به این دلیل روشن كه: مسلمانی كه با اِعمال خشونت مخالف باشد و خشونت‌های مستمر اعمال شده از سوی متولیان این مكتب را نپذیرد، نمی‌تواند مسلمان و شیعی به مفهوم واقعی آن باقی بماند؛ چرا كه فرع اساسی دین و مكتبش ـ جهاد ـ را “تعطیل” كرده است، و كسی كه این اصل [یا فرع دین] را تعطیل كند، دیگر مسلمان و شیعی تعریف نمی‌شود.

         به قول میرزا آقاخان كرمانی: “آه آه طبع خونریزی و خونخواری كه نزد وجدان تمام ملل ننگ و عار است، نزد ایرانیان مایه‌ی مباهات و افتخار شده؛ چنانچه در فضایل علی می‌نویسند: به خندق مدینه هفتاد [هفتصد] یهودی دست بسته را در برابر نظر اولاد و عیالشان سر برید و از برای تسخیر شامات در لیله‌الحریر هزار مسلمان را با شمشیر دو نیم نمود كه بامدادان دست‌های خود را از خون‌بسته‌های كشتگان با آب گرم شست و افتخار كرد كه من هزار مسلمان را دیشب سر بریده و از [دم] شمشیر گذرانیده‌ام.” (53)

         بد نیست تاكید كنم كه اگر من، همه‌ی این راهبران اسلامی را در یك رده‌ی رفتاری نشان می‌دهم، به این دلیل است كه هیچ گونه تفاوتی در نگرش و رفتار ایشان نمی‌بینم. ایشان ـ همه‌شان ـ یك الگو و یك راهبر را نمونه‌ی رفتاری داشته‌اند. اختلاف‌هاشان هم آنقدر ذره‌بینی است كه تنها به كار فرقه سازان و فرقه‌بازان می‌آید، نه كسانی كه می‌كوشند تصویر این مكتب را در هزاره‌ی سوم و در رابطه با مردم به صورتی عینی، مادی، واقعی و ملموس به نمایش بگذارند؛ چرا كه خشونت چه در كتاب، چه در سنت و عترت پیامبر بارها و بارها تاكید و تائید شده و در واقع تنها شیوه‌ی تنظیم رابطه با پیرامونیانِ این مكتب شناخته شده است. به همین دلیل هم برای پرهیز از هرگونه “تخصصی كردن” و دسته‌بندی كردن این مكتبِ یك دستٍ                فكری ـ دست كم در زمینه‌ی خشونت ـ بی‌هراس از هرگونه شیعه‌گری یا سنی‌گری و دیگر فرقه‌های اسلامی، باید رفتار متولیان اولیه و در یك مقایسه‌ی تطبیقی، رفتار متولیان بعدی این مكتب را به تصویر كشید!

         حتا می‌توان خشونت تئوریزه شده در مذهب تشیع را در افسانه‌های اتوپیایی این نگرش به روشنی دید. به عنوان نمونه، خشونت حتا در داستان‌های منسوب به “امام زمان” و دوران ظهور این منجی شیعیان نیز راه یافته، تنها راه پیروزی این امام ناپیدا را یك خونریزی افسار گسیخته می‌انگارد؛ به طوری كه خون، تمام شهر مكه را برمی‌دارد و این خونریزی، به انتقام خون كشته شدگانی است كه به باور شیعیان، متولیان شیعه در همان 1300 سال پیش مثلا در عاشورای سال 60 یا 61 هجری قمری از دست داده‌اند.

         “[ملایان] سپس كه داستان امام ناپیدا پیش آمده و ناچار شده‌اند كه چشم به راهش دارند، همان را نیز مهدی گردانیده، این‌بار به سودجویی درستی[!] از آن افسانه پرداخته‌اند” چیزی كه هست اینان به مهدی‌گری نیز رنگ‌هایی افزوده، به سخنان شگفتی برخاسته‌اند: پیش از مهدی، دجالی پدید خواهد گردید. روز پیدایش مهدی” یاران امام كه 313 تن بوده، از شهرهای شیعه نشین [شیعه نشین آن روزی] از طالقان و قم و سبزوار و كاشان و مانند این‌ها خواهند برخاست. با “طی‌الارض” خود را به مكه خواهد رسانید. امام، شمشیر كشیده، یا الثارات الحسین گفته، به گرفتن [انتقام] خون حسین خواهد پرداخت. هرچه بنی‌امیه و بنی‌عباس است خواهد كشت. چندان خواهد كشت كه پیرامون كعبه، دریای خون گردد. مردم خواهند گفت: “در خونریزی اندازه نمی‌شناسد.” در پاسخ ایشان، امام به منبر رفته، با چشم‌های اشك‌آلود، لنگه كفش پاره‌ی خون‌آلودی را [كه لنگه كفش علی‌اكبر است] به دست گرفته خواهد گفت: من اگر همه‌ی جهان را بكشم، كیفر این كفش نخواهد            بود!” (54)

         “روایات شریفه، حاكی از این است كه انقلاب و حركت حضرت مهدی (ارواحنا فداه) بعد از فراهم شدن مقدمات و آمادگی‌های منطقه‌ای و جهانی، از مكه آغاز می‌گردد” و طبق بیان روایات، در سطح جهانی، نبردی سخت بین رومیان (غربیان) و بین ترك‌ها و یا هواداران آن‌ها “كه ظاهرا روس‌ها” باشند، به وجود می‌آید، تا جایی كه به یك جنگ جهانی منجر می‌گردد” “ (55)

         این گونه تعابیر و تفاسیرها همه به این دلیل است كه “خشونت” جایگاه ویژه و والایی در تعالیم تازینامه ای اسلام و سنت پیامبر دارد. چرا          كه: “واقعیت زیربنایی این است كه با آنكه پیوسته، سخن از تاریخ 1400 ساله‌ی اسلامی ایران رفته است و می‌رود؛ [ولی] در هیچ مقطع زمانی، از این تاریخ، اسلام، به صورت یك [دین یا] مذهب، به ایرانیان عرضه نشده است؛ تا اصولا امكان ارزیابی آن، از جانب انسان، به میان آمده باشد، و دینداری یا بی‌دینی كسانی از آنان ـ چه دیروز و چه امروز ـ بتواند به پرسش گرفته شود. آنچه در سراسر این 14 قرن، به نام مذهب، به مردم ایران عرضه شده است، یك چماقداری سیاسی بی‌وقفه بوده است، كه به صورت ابزار فرمانروایی و غارتگری، مورد بهره‌برداری عرب و ترك و تاتار و تركمن قرار گرفته است؛ بی‌آنكه حتا یك روز ـ در همه‌ی این مدت ـ مفهوم واقعی یك مذهب، مطرح شده باشد. آنچه [كه] 1400 سال پیش بر ایرانیان گذشت، از آغاز تاریخ تمدن‌های بشری، تا آن زمان، بر هیچ كشور و ملت دیگری نگذشته است. زیرا كه اصولا، پیش از آن، هیچ آئین دیگری ـ چه اساطیری و چه توحیدی ـ با شمشیر پا به میدان نگذاشته است!” (56)

         ابن هشام از یهودی كوری یاد می‌كند كه باغی داشته است. لشكر پیغمبر به فرماندهی خود پیامبر، برای رد گم كردن در یكی از غزوات، از میانه‌ی این باغ می‌گذرند. اعتراض یهودی كور را هم چنین پاسخ می‌گویند:

         “سید علیه السلام گفت: ما را دلیلی می‌باید به راهی ببرد كه نه برابر لشكر كفار باشد. و در میانه‌ی راه باغی از آن جهودی نابینا بود و آن جهود دشمن خدا [!] و رسول بود و راه در میان باغ بنهادند و می‌رفتند. و آن جهود نابینا ـ چون بدانست كه لشكر پیغمبر علیه‌السلام است كه                 می‌گذرند ـ برخاست و خاك در روی مسلمانان می‌افشاند و بانگ می‌داشت و می‌گفت: ای محمد، اگر راست می‌گویی و تو رسول خدایی، چرا لشكر در باغ من رها می‌كنی؟ من تو را بحل نكنم و به قیامت از تو قصاص خواهم. صحابه بشتافتند كه وی را بكشند، پیغمبر علیه السلام گفت: لا تقتلوه، فهذا الاعمی القلب، اعمی البصر. گفت: وی را رها كنید كه وی را دل و چشم هر دو كور است.” (57)

         البته می‌شود از نویسنده‌ی فقید “سیرت رسول الله” پرسید كه: این یهودی نابینا كه به باور ایشان دشمن خدا و پیغمبر بوده، چگونه است كه به دلیل ضعف و ناتوانی و نابینایی، حواله‌ی قصاص لشكر پیامبر را به روز قیامت می‌كند؟ چرا پیامبر را برای عبور غیرمجاز از باغش حلال نمی‌كند؟ متاسفانه باید گفت كه در فهم این نویسندگان معتقد مسلمان، اعتراض به هر تجاوزِ سپاهیان پیامبر، مخالفت با خدا و رسول اوست. در نهایت این مسلمانان راستین، تنها خدای محمد [الله] را به رسمیت می‌شناسند و خدای دیگران، یا ادیان و باورهای دیگر از دیدگاه ایشان هیچ‌گونه رسمیتی ندارد!

         البته این هم واقعیتی است كه تاریخ جهان خالی از خشونت نیست. بسیار بوده‌اند شاهان و دیكتاتورهایی كه استمرار چندساله‌ی حكومتشان را تنها به مدد خشونت و كشتار مخالفین ممكن كرده‌اند؛ اما همگی‌شان، پس از حذف و نابودی، دست بالا به حافظه‌ی تاریخی مردم یا به لابیرنت تو در توی كتاب‌خانه‌ها سپرده شده‌اند. آنچه اما تئوریسین‌هایی از دست اسلامیون انجام داده‌اند، توجیه این خشونت‌های مادون تمدن و تقدیس این اعمال وحشیانه است كه در خوشبیانه‌ترین صورت، متعلق به همان دوران بدویت و توحش است و نه این روزها؛ دورانی كه اساسا شیوه‌ی تحمیل عقیده به دیگران، به ضربِ زور و تحمیل و شمشیر و گلوله و اعدام و سنگسار به سر رسیده است. شیوه‌ای كه در نهایت متعلق به همان دوران شمشیركشی و بدویت انسان‌هایی است كه اساسا روشِ دیگری را برای طرح و تحمیلِ عقیده‌شان نمی‌شناخته‌اند!

         یكی از ساده‌ترین بازتاب‌های آن‌گونه تقدیس و توجیه‌ها در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم، صدور تروریسم دولتی و كشتار دگراندیشان، تحت لوای قوانین حكومت اسلامی است. تئوریسین‌های “پروتستانتیسم اسلامی” هم با این كه در بعضی نكات ظریف همانند هم نمی‌اندیشند، اما در رابطه با حذف و طرد دگراندیشان ـ به هر شكل و امكانِ ممكن ـ نقطه نظر مشتركی دارند؛ چرا كه به باور ایشان: “افراد یك امت ـ از هر رنگ و خون و خاك و نژاد ـ یك‌گونه می‌اندیشند و ایمانی یكسان دارند و در عین‌حال در [برابر] یك رهبری مشترك اجتماعی تعهد دارند.” (58)

         البته مشكل بتوان از این‌گونه روشنفكرانِ مدعی رفرمیسمِ اسلامی،     “رو در رو” و بدون هراس از تهمتٍ ارتداد [!] پرسید: زمانی كه “همه‌ی افراد یك امت ـ از هر رنگ و خون و خاك و نژاد ـ یك‌گونه می‌اندیشند و ایمانی یكسان دارند و در عین‌حال در [برابر] یك رهبری مشترك اجتماعی تعهد دارند.” تكلیف كسانی كه این‌گونه نمی‌اندیشند و در برابر “رهبری [دینی] مشترك” تعهدی حس نمی‌كنند، چیست؟! و اصولا چگونه می‌شود انسان‌هایی را با شیوه‌های تربیتی و آموزشی متفاوت و “رنگ و خون و خاك و نژاد” مختلف و میزان سواد و فرهنگ و فهم گوناگون یك‌كاسه كرد و همه را در كیسه‌ی “یك‌گونه اندیشیدن و یك‌گونه تعهد اجتماعی داشتن” ریخت؟! بعد هم اگر شد، پرسید: تكلیفٍ آنانی كه كمی با این قالب از پیش تدارك دیده شده زاویه دارند، یا هیكلشان در این “كیسه‌ی هم‌گونه‌گی” تاب نمی‌آورد، یا نفسشان از این همه تكرار بند می‌آید، یا نه اصلا حوصله‌شان سرمی‌رود، چه تكلیفی دارند و كدام زندان اوینی را برای ایشان تدارك دیده‌اند كه حضرت امام سیزدهم [سیدروح‌الله موسوی خمینی رحمه‌الله علیه] “زیر ریزش باران وحی” و امام سیدعلی حسینی خامنه‌ای [مدظله] “زیر ریزش باران ترس از سرنگونی” تداركش را ندیده‌اند؟!

         به همین دلیل هم این علماء با تبیین و توجیه اعمال و رفتار بنیانگزاران این مكتب، در واقع رفتار یك مسلمان واقعی، راستین، ناب، محمدی، اصولی و قشری را موجه جلوه می‌دهند و ـ چه بخواهند و چه نخواهند ـ در نهایت زمینه‌ساز استمرار حكومتی از نوع حكومت اسلامی فعلی حاكم بر ایران می‌شوند؛ همان‌گونه كه متولیانی از دست ناصر خسرو و بعدها هم سیدمحمود طالقانی، علی شریعتی، عبدالكریم سروش و دیگرانِ این طیف، زمینه سازِ آن بوده‌اند. تبیینات و توجیهات این علماء هم ظرفی است برای كشتار و غارت مردمانی با اندیشه‌ها و باورهای دیگر و حتا همان یك‌كاسه شده‌های یاد شده.

         این‌گونه آموزش‌های تئوریك و پراتیك، هم‌چنین این نوع تبیین از اتوپیا و مدینه‌ی فاضله‌‌ی شیعی كه تنها از طریق “خونریزی بی‌اندازه‌ی” منجی آن و “پیروزی در جنگ سوم جهانی” تصویر شده است، مسلما راه را بر هرگونه هم‌زیستی‌ مسالمت‌آمیز و گفت‌وگو با دیگران و تحمل دگراندیشان می‌بندد؛ چرا كه این مسلمانان، حتا باصطلاح رفرمیست‌هاشان می‌دانند كه چگونه دینشان اجازه‌ی تصرف در جان و مال و ناموس دیگران را داده است. تنها لازم است یك حاكم شرع و یا یك مفتی دین بر كافر، مشرك، منافق، بی‌دین، مرتد، زندیق و “ بودن این دیگران مهر تائید گذاشته، دست مسلمانان و “مجاهدان” و “مجاهدین” را بر جان و مال و ناموس ایشان باز كند.

         “سوره‌ی انفال آیه‌ی 3 “اذا تتلی علیهمم آیاتنا، قالو قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطیرالاولین” [یعنی چون خوانده شود بر ایشان آیت‌های ما، گویند شنیده‌ایم و اگر می‌خواستیم بمانند این را می‌گفتیم. این آیات چیزی جز افسانه‌های پیشینیان نیست!] گویند [كه] این جمله‌ی نصربن حارث است كه در جنگ بدر اسیر شد و پیغمبر امر كرد [به خاطر همین اعتراض و بیان این مطلب] علی‌بن ابیطالب، گردن او را بزند.” (59)

         در الگو برداری از سرچشمه‌ی اصیل بنیانگزاران اسلامی است كه حكومت فعلی اسلامی در ایران به چنین جنایاتی دست می‌یازد و هیچ نگرانی‌ای هم از تغییراتی كه در پهنه‌ی زمان پیش آمده است، ندارد؛ چرا كه چنین اعمالی برای ایجاد رعب و وحشت بین شهروندان، یك وظیفه‌ی مبرم الهی و نص صریح تازینامه مجید است!

         “قوه‌ی قضائیه‌ی حكومت اسلامی ایران” حكم اعدام یك متهم را از طریق قطع گردن به مرحله‌ی اجرا گذاشته است. قطع گردن از طریق یك ضربه‌ی بسیار شدیدٍ یك شمشیرِ آخته انجام شده است.

         “روزنامه‌ی “كیهان” چاپ تهران در شماره‌ی چهارشنبه‌ی خود نوشت: این حكم در شهر زابل [استان سیستان و بلوچستان] در جنوب شرقی ایران اجرا شده است.” (60)

         و در خبر دیگری “روز چهارشنبه‌ی گذشته، بار دیگر اجرای مجازات سنگسار در مورد یك زن جوان 30 ساله به اجرا درآمد و محكوم، در زندان اوین “رجم” شد” روزنامه‌ی انتخاب نوشت: مریم ایوبی كه لحظاتی قبل از آغاز اجرای حكم، غسل كرده و كفن شده بود، ساعت 5 سحرگاه روز گذشته [چهارشنبه] به همراه برانكارد به محل تعیین شده انتقال داده شد و در میان انبوهی از خاك قرار گرفت و سپس حاضران با پرتاب سنگ “مراسمِ [تماشایی] سنگسار” را برگزار كردند. بنا بر این گزارش، جسد محكوم به بیابان‌های ورامین منتقل شد و سپس با ریختن بنزین آتش زده شد.” (61)

         و در خبر دیگری، دخترك 25 ساله‌ای را در یكی از میدان‌های بزرگ شهر تهران، برای عبرت تاریخ و ملت ایران، به دست زن دیگری كه در پست “میرغضب حكومت اسلامی” به انجام وظیفه‌ی شرعی و حكومتی‌اش مشغول بود، به دار كشیدند. عكس‌های این جنایت وحشتناك علنی، هنوز هم زینت‌بخش سایت‌های اینترنتی و نشریات مخالفین جمهوری اسلامی است.

         در همین راستا می‌توان از ابن هشام نیز یادكرد كه در “سیره‌ی رسول‌الله” شمه‌ای دیگر از این نوع خشونت را چنین به تصویر كشیده است:

         ““ چند نفر از قبیله‌ی بحیره، زار و بیمار نزد پیغمبر آمده، از او مساعدت خواستند. [محمد] آن‌ها را بیرونِ مدینه نزد شتربان خود فرستاد، تا از شیر او بنوشند و شفا یابند.

         “پس از استفاده از شیر شتر و آسوده شدن از رنج، [این افراد] شتربان را كشته، خار در چشمش فرو كردند و شتر را با خود بردند. چون خبر به پیغمبر رسید، چنان به “خشم” آمد كه بی درنگ “كرز بن جابر” را به دنبال آن‌ها فرستاد. پس از آن‌كه همه را اسیر كردند و به حضور محمد آوردند، امر كرد كه دست و پایشان را قطع و چشمانشان را كور كنند.” (62)

         بعد هم همگی ایشان را كشتند.

         البته این شیوه‌ی رفتار میان اعراب چندان ناشناخته نبود. اعراب اساسا از طریق همین شبیخون‌ها و جنگ و گریز‌ها و به هزینه‌ی دیگران زندگی می‌كرده‌اند. با این حال در هر قانونی حتا احتمالا در همان قوانین عرفی و غیر انسانی اعراب بدوی، یك قبیله را در ازای یك تن به چهار میخ نمی‌كشیده‌اند! این رفتار [قطع دست و پا، كور كردن چشم افراد یك قبیله و بعد هم كشتار ایشان] جز “خشم” تفسیر دیگری ندارد؛ اما مسلمان و شیعی، آنجا كه به این‌گونه خشونت‌ها برمی‌خورد، یا اساسا منكر اصل سند می‌شود، یا برای آن كلی توجیه می‌تراشد كه خودِ این توجیهات، در حقیقت تاكیدی بر این امر است كه چنین خشونت‌هایی روی داده است؛ اما برای آن “حكمت‌”های خاصی را ـ مثلا از نوع ناصر خسروی‌اش ـ به پیامبر نسبت داده، در بهترین حالت آن را وحی مْنزَل از سوی اللهِ “قهار و مكار” تفسیر می‌كنند.

         با این‌حال در تمام طول تاریخ، جنگ، تجارت پربركتی بوده و گاه حتا تنها منبع درآمد بسیاری شده است: ““ اما اعمال زور، نه فقط در داخل اجتماع و برای دفاع [از] اجتماع در برابر دشمنان به كار می‌رفت؛ بلكه جنگ در این دوره به صورت صنعتی سودآور  به وجود آمد و به عنوان یك حرفه و شغل شناخته شد. چه، جنگ منشاء درآمد و سود بود. و اسرای جنگی را كه سابقا می‌كشتند، اكنون به غلام و برده تبدیل می‌كردند. حاصل و ثمره‌ی كار بیشتر شده بود، كارِ برده سود بخش بود. به این ترتیب به تدریج، به طوری كه برای مردم مشهود نبود، طبقه‌ی بردگان پدید آمد و تقسیم جامعه به طبقه‌ی آزاد و برده صورت گرفت و استثمارگران و استثمار شدگان، در برابر هم قرار گرفتند و عصر جدید، یعنی دوران اجتماع طبقاتی آغاز گردید.” (63)

         البته این دریافت از موضوع تاریخ تكامل اجتماعی، تا زمانی كه عاملی به نام دین بر آن علاوه نشده بود، روشی سنتی بود و هر از گاهی قبیله‌ای بر مردمی متمدن، یا حتا غیرمتمدن آن دوران یورش می‌برد و نه تنها دست‌رنج سالیان ایشان را غارت می‌كرد كه برای چپاول‌های بعدی‌اش از همان مردم برده و “سرو” و كارگر وابسته به زمین می‌تراشید.

         در زمینه‌ی مشخص اسلام، این گونه تجاوزها تنها از كسانی ساخته بود كه به مقام والای “مجاهد” ارتقاء یافته بودند. در حالی كه بنیانگزار این مكتب، این خوی استثماری را در نهاد این مذهب نهادینه كرد و این قوانین را اساسا ابدی، ازلی، غیرقابل تغییر و ناشی از اراده‌ی قاهره‌ی خداوندی تصویر كرد. به همین دلیل هم این روزها كه جهان فاز نوینی را بر اساس آزاد بودن تمام انسان‌ها ـ فارغ از هر گونه تفریقی ـ می‌گذراند، این شیوه‌ی رفتار كهنه به نوعی دستورالعمل دینی تعبیر می‌شود، و متولیان این مكتب با استناد به همین تئوری‌ها و اعمال متولیان این دین در 1400 سال پیش است كه به رفتارشان پوشش تقدسی غیرقابل تغییر می‌پوشانند و آن را به تنها شیوه‌ی تنظیم رابطه با دیگران و دگراندیشان بدل كرده‌اند. و این‌گونه است كه خشونت از تمامی آموزش‌های این دین آسمانی چهره می‌نماید.

         این خشونت هم در چند وجه مشخص عمومی‌اش آنقدر شناخته شده است كه نیازی به تاكید ندارد؛ اما برای این كه بحث نیمه‌كاره نماند، یا برای آنانی كه ممكن است “از بیرون در دین نظر كنند” و شناخت سیستماتیكی از این آموزش‌ها، قوانین “الهی” و غیرقابل تغییر نداشته باشند، نمونه‌ی دیگری از  این خشونت‌ها را نشان می‌دهم تا نمایی ـ هرچند گذرا ـ از پیروان پیامبر، یا مثلا “كلب آستان علی ـ عباس” داده باشم!

         “شاه عباس كبیر در ژوئیه‌ی 1599 میلادی هیئتی به روسیه، آلمان، فرانسه، اسپانیا، انگلستان و اسكاتلند و به نزد پاپ رم و بلندپایگان ونیز اعزام كرد. اعضای این هیئت عبارت بودند از اوزون علی بیك [طبق زیرنویس مترجمان حسین علی بیك] نماینده‌ی ایران و چهار نجیب‌زاده‌ی ایرانی سلحشور” پانزده خدمتگزار ایرانی و سر آنتونی شرلی معروف” اما وقتی در آوریل 1901 [اشتباه چاپی است و تاریخ درست 1601 است] به رم رسیدند و دو ماه در آنجا اقامت گزیدند، از آن‌ها پذیرایی شایانی شد” كه در آنجا سه نفر از چهار نجیب‌زاده‌ی ایرانی [شوالیه‌ها] به دین كاتولیك گرویدند و به دن فیلیپ، دن دی گو و دون ژوان ایران موسوم گشتند.

         ““ دون ژوان كه از كیش اسلام روی گردانده بود، جرات نمی‌كرد به ایران برگردد و به سرنوشت “مرتدان” دچار شود” در عالم آرای عباسی” می‌خوانیم: این شخص اخیر [دون ژوان یا حسین علی بیك] كه باعث خشم شاه [عباس صفوی] شده بود، بدون این كه فرصتی برای توضیح یا عذرخواهی داشته باشد، به فجیع‌ترین وضعی كشته شد. و شاه برای اسپانیایی‌ها توضیح داد كه دلیل رفتارش با شخص مذكور این بوده كه وی، ضمن ماموریت مرتكب چندین عمل خیانت‌كارانه و زشت شده [است]؛ مانند بازكردن نامه‌هایی كه ممهور به مهر شاهی بوده و فاش كردن مضمون آن‌ها و جامه‌ی عزا بر تن كردن در سوك ملكه‌ی اسپانیا و” شاه چنین نتیجه گیری كرد: ولی مهم‌ترین خطایش و دلیل اصلی مجاراتش این بود كه او چنان با ملازمان خود بدرفتاری كرده و آنقدر آن‌ها را آزرد كه چندتاشان به دین مسیحیت گرویده و در اروپا ماندگار شدند تا بدین وسیله از دستش خلاص شوند؛ بنابراین غیرت اسلامی اقتضا می‌كرد كه او مجازات شود و به سزای اعمال خود برسد.” (64)

         متاسفانه پس از به قدرت رسیدن حكومت فعلی اسلامی در ایران، بسیاری از ایرانیانی كه اِعمال چنین خشونت افسار گسیخته‌ای را از سوی ایرانیان بعید می‌دانستند، كوشیدند این رفتارهای خشونت‌آمیز را ناشی از عربیت این حاكمان تعریف كنند. این تفسیر و این‌گونه نگرش به موضوع خشونت دیكتاتوری‌های مذهبی، هر زمینه‌ و هر پیشدرآمدی هم كه داشته باشد، در نهایت زمینه ساز ایجاد نوعی فاشیسم خواهد شد كه اساسا پاسخ مناسبی برای رهایی از شرایط دشوار كنونی حاكم بر كشور نیست.

         پژوهشگرانی هم هستند كه به دلیل اسلام‌زدگی‌هاشان، یا برای رعایت اصل تقیه و در نهایت بی‌مسئولیتی در قبال واقعیات تاریخی، رفتار حاكمان حكومت اسلامی فعلی حاكم بر ایران را “حمله‌ی دوم اعراب به ایران” ارزیابی می‌كنند؛ اینان حتا پا را از همین میدان هم فراتر گذاشته، حمله‌ی اعراب به ایران را هم در 1400 سال پیش، بی‌ارتباط با اسلام معرفی می‌كنند. به همین دلیل هم در “این تحقیقات در واقع به جای اشاره به “آمر” [اسلام] به مامور [اعراب] توجه دارند و نوعی كینه‌ی نژادی نسبت به اعراب را تبلیغ می‌كنند. این محققان توضیح نمی‌دهند كه كدام ایمان یا ایدئولوژی‌ای به اعراب نیرو داد؟ و اساسا اعراب با الهام از چه اعتقاد و ایمانی به ایران حمله كردند؟ و آن‌همه قتل‌عام‌ها و خرابی‌ها و ویرانی‌ها و غنیمت‌ها و برده گرفتن‌ها بر اساس كدام دستور ایمانی یا توصیه‌ی تازینامه ای صورت گرفت؟ از این‌ها گذشته این محققان، وقایع خونین در كشورهای عربی [خصوصا الجزایر] را چگونه توضیح می‌دهند؟با حمله‌ی دوم اعراب به یك كشور عربی؟!” (65)

         به همین دلیل باید بر این اصل پای فشرد كه: مهم نیست چه كسانی با چه ملیت یا قومیتی از خشونت، به عنوان ابزاری برای فرمانروایی بر دیگران سود می‌جویند؛ بلكه باید تصویر دگراندیشان و دیگرانِ مغلوب را از دریچه‌ی چشم متولیان این دین به نمایش گذاشت؛ چه این جماعت عرب باشند، چه ترك، چه ازبك، چه تركمن، چه حتا ایرانی‌ و ایرانی‌تبار.

         اساسا تمام كسانی كه زیر عنوان دین به حذف دیگران می‌پردازند، در این مجموعه‌ی خشونت‌خیز جای می‌گیرند. زیر مجموعه‌ی این انواع خشونت‌ها هم خودِ دین است و در كشور ایران هم دین اسلام، و در این چهار صد سال اخیر هم مذهب شیعه. من در كتاب “پشت دروازه‌ تهران” به صورتی سمبولیك، جنایات شاهان تركِ شیعه‌ی صفوی را زیر عنوان بنیانگزاران مذهب رسمی و دولتی تشیع در ایران نشان داده‌ام.

         در راستای همین خشونت زدگی مسلمانان، ابن هشام از دو برادر یهودی یاد می‌كند كه هر دو یكی پس از دیگری مسلمان شده بودند.

         “سبب اسلام وی [برادر اول كه محیصه نام داشت] آن بود كه چون سید علیه السلام [محمد] كعب اشرف را به قتل آورد [بفرمود تا هر كجا جهودی یابند او را به قتل آورند] و بعد از آن صحابه [روی] در نهادند [و] هر كجا جهودی می‌دیدند، می‌كشتند. 

         “و در میان یهود مردی بود محتشم بازرگان و او را ید منت بر همه‌ی یهود بود؛ علی‌الخصوص بدین دو برادر محیصه و حویصه كه ایشان هم از قوم یهود بودند” اتفاق افتاد و محیصه بر سر آن بازرگان افتاد كه در حقِ بود و برادر وی احسان بسیار كرده بود و بدان منت كه بر وی داشت هیچ ابقا نكرد و هم در حال وی را بكشت. و برادرش حویصه او را بدید كه این چنین حركت بكرد، دشنام بسیار بداد و سخن‌های سخت به وی گفت. و گفت كه پوست و گوشت تو كه بر اندام رسته است از نعمت وی بود و شرم نداشتی كه وی را همی كشتی؟ محیصه گفت: آن كس كه مرا فرمود كه وی را بكشم اگر فرماید كه تو را بكشم، هیچ تاخیر نكنم و اگر چه برادر منی!” (66)

         توجه داشته باشیم كه این قاتلِ ولی نعمت خویش [محیصه] یهودی‌ای بود كه مسلمان شده بود.

         چنین گنجینه‌ای از اسناد تاریخی، به روشنی نشان می‌دهد كه: مهم نیست چه “مستانی” این تیغ زنگی را در دست دارند، بلكه این تیغِ تیزِ براست كه هر ترك و تاتار و تركمن و ازبك و ایرانی و عربی كه آن را در دست داشته‌ باشد، به نتایج كم و بیش یكسانی در حذف و نفی دگراندیشان می‌رسد. به همین دلیل هم برای نفی حكومت دینمداران حاكم بر ایران، چاره‌ی كار آویختن به ایرانیت هیستریك و یا افراط‌گرایی در ناسیونالیسم نیست. این عربیتٍ دینمداران حاكم نبوده است كه ایشان را به چنین وحشی‌گری و وحشی صفتی‌ای واداشته؛ بلكه خود این دین و مذهب است كه خشونت را تئوریزه كرده، آن را زیر پوشش وحی الهی، جامه‌ی تقدس می‌پوشاند.

         مبارزه با عربیت این حكام هم ما را از اصل و اساس و از پدیده‌ای كه چنین تفكر و رفتار خشونت‌گرایانه‌ای را ناشی شده است، باز می‌دارد و تم اصلی و دشمن اساسی از چشم و نظر می‌افتد و ما به جای پرداختن به دلایل اصلی خشونت حاكمان اسلامی، همانند مگسی، پیرامون ظرف شیرینی دور می‌زنیم، بدون آنكه بتوانیم دلایل واقعی مسمومیتٍ این “شیرینی” زهرآلودِ حكومتی را بشناسیم.

         بد نیست اشاره كنم كه: اعراب ـ قبل از ظهور اسلام و بدون دین       اسلام ـ اقوام پراكنده‌ی مفلوكی بودند كه تمام پهنه‌ی گرم و گرسنه‌ی سرزمینشان، حتا سرزمین حاصل‌خیز “یمن” خوشبختشان، بخش كوچكی از امپراطوری پر وسعت و شوكت ساسانیان را تشكیل می‌داد. در نهایت و با توجه به وضعیت اعراب ـ قبل از اسلام و بعد از آن ـ می‌توان به این جمع‌بندی تاسف‌بار رسید كه این تنها دین خشن اسلام است كه این مردم بدبخت را كه حتا از فراهم آوردن رزق روزانه‌شان هم عاجز بودند و همیشه هم برای لقمه‌ نانِ سیاهی با همسایه و هموطنشان می‌جنگیدند، به چنان سبعیتی كشاند كه تاریخ از یادآوری آن شرم دارد. كما این كه همین اسلام زیر بیرق        ترك‌ها ـ چه عثمانی‌ها و چه صفوی‌ها و چه قاجارها ـ دست‌كمی از اعراب تازینامه به دست نداشته است؛ در همین راستا ایرانیان تازینامه به دستی نظیرِ متولیانِ حكومت فعلی اسلامی در ایران نیز، تنها با اتكا به همین دین است كه چنین دستٍ بازی در كشتار ملت ما داشته و دارند، و تنها با این اسلحه‌ی اعتقادی است كه توانسته‌اند این‌گونه ـ بدون هیچ گونه نگرانی از هر نوع محاكمه‌ای ـ شاد و شنگول و منگول، مردم را به چنین فلاكتی دچار كرده، بعد هم با زن و بچه‌شان به پیك‌نیك بروند و خوشحال باشند كه در راه انجام وظایف و تكالیف مذهبی‌شان جهاد كرده، به این ترتیب بهشت عدن را برای خودشان ـ با تمام دختران دست نخورده‌ی زیبا و پسر بچه‌های ترگل و ورگلش ـ بیمه كرده‌اند. در آخرین تحلیل، دین در حكومت و در این سوی جهان دین اسلام در حكومت است كه چنین فجایعی را می‌آفریند. به همین دلیل هم باید دستٍ دین را از حكومت كوتاه كرد و مبارزه برای برپایی یك دولت سیاسی و عرفی و ملی را به مبارزات ضد عربیسم تخفیف و تقلیل نداد! 

         “آیت‌الله محمدی گیلانی [ایرانی و اهل شمال ایران] رئیس دیوان عالی كشور، در گفت و‌گویی با خبرنگاران اعلام كرد كه اجازه‌ی اجرای احكام [حد و تعزیر و اعدام و سنگسار در ملاء عام] از سوی رهبری به قوه‌ی قضائیه داده شده است.

         “وی در پاسخ به سوال خبرنگار “نوروز” مبنی بر این‌كه چه كسانی بر ضوابط و مقررات اجرای حد نظارت می‌كنند، گفت: ما حد می‌زنیم [تا] از پوست بگذرد، گوشت تن را له كند، و اگر استخوان را شكست منعی نیست و حتا اگر [متهم] زیر ضربه‌ها بمیرد، دیه پرداخت نمی‌شود؛ اما تعداد شلاق‌ها نباید از حد حكم بیشتر شود.” (67)

         بنا بر تمام این اسناد تاریخی، حمله‌ی اعراب مسلمان به ایران، تنها و تنها با استناد به همین مانیفست خشونت است كه چنین ابعاد هراس انگیزی یافته است.

         “شك نیست كه در هجوم تازیان، بسیاری از كتاب‌ها و كتاب‌خانه‌های ایران دستخوش آسیب و فنا گشت” از همه‌ی قرائن پیداست كه در حمله‌ی اعراب، بسیاری از كتاب‌های ایرانیان از میان رفته است. گفته‌اند وقتی سعدبن ابی وقاص بر مدائن دست یافت، در‌آنجا كتاب‌های بسیار دید. نامه به عمربن خطاب نوشت و در باب این كتاب‌ها دستوری خواست. عمر در پاسخ نوشت كه: آن‌همه را در آب افكن كه اگر آنچه در این‌كتاب‌ها هست، سبب راهنمایی است، خداوند برای ما تازینامه را فرستاده است كه از آن‌ها راه نماینده‌تر است و اگر در آن كتاب‌ها جز گمراهی نیست، خداوند ما را از شر آن‌ها در امان داشته است. از این سبب آن‌همه كتاب‌ها را در آب یا آتش افكندند” از وقتی حكومت ایران به دست تازیان افتاد، زبان ایران نیز زبونِ تازیان گشت؛ در حالی كه زبان تازی زبان دین و حكومت بود، پهلوی و دری و سغدی و خوارزمی جز در بین عامه باقی نماند. به همین سبب بود كه زبان ایران در آن دوره‌های سكوت و بینوایی تحت سلطه‌ی زبان تازی درآمد و بدان آمیخته گشت و علی‌الخصوص اندك اندك لغت‌هایی از مقوله‌ی دینی و اداری در فارسی وارد گشت.” (68) 

         در نهایت در یك جمع‌بندی از این همه متون اصیل و این همه اسناد تاریخی ـ كه اتفاقا مورد استناد خود متولیان اسلام و شیعه نیز هست ـ می‌توان گفت كه در قرن هفتم میلادی، ایران كشور پهناوری بود كه تمام صحرای عربستان تنها بخش كوچك و بی‌اهمیتی از این گستره‌ی امپراطوری تشكیل می‌داد. قبل از اعراب و بعد از ایشان هم اقوام وحشی دیگری به طمع ثروت و برای چپاول كشور ایران، به این گستره‌ی پهناور حمله‌ها كردند و چند صباحی این خاك دل‌انگیز را به توبره كشیدند؛ اما چند صباحی نگذشت كه فرهنگ مدارا و “تحمل دگراندیشان” ایرانی، این اقوام مهاجم را در دستگاه گوارشی خود تحلیل برد و به بخشی از ده‌ها قومیت گوناگون ایرانی این گستره‌ی پهناور بدل ساخت. آنچه اما نباید فراموش شود این است كه هیچ‌كدامِ این اقوام وحشی این جسارت را نیافتند كه این ملت پرغرور و با فرهنگ را از خویشتن پائین‌تر قرار دهند. همین‌كه شكمشان سیر می‌شد یا دوباره به قعر صحراهاشان باز می‌گشتند یا در تمدن و فرهنگ دلپذیر ایران ـ این مهد تمدن جهان در قرن هفتم ـ حل می‌شدند و به قومی دیگر از این ملت چندتوی چندپهلوی چند نژاد و متمدن تغییر می‌یافتند.

         اما اعراب مسلمان را داستانی دیگر می‌بود. ایشان به دلیل آموزش‌های ویژه‌ی تئوریكی‌ای كه داشتند، خود را قوم برگزیده‌ی خدا می‌شمردند كه بار مسلمان سازی ملل دیگر را ـ به هر بهایی ـ بر دوش ایشان نهاده‌اند. اجازه‌ی چپاول ثروت و شوكت و غرورِ سرزمین‌های دیگر هم هدیه‌ی خاص خداوند در ازای مسلمان شدن این اعراب است. این چنین دیدگاهی كه نص صریح خود پیامبر بود، این قوم ذلیل، بدبخت و گرسنه را چنان قدرت و قساوتی بخشید كه در سایه‌‌ی آن توانستند چند قرن تاریخ خاورمیانه حتا تا میانه‌ی اروپا را به خون آغشته كنند و قرون وسطا را در این سوی عالم بر لبه‌ی تیز شمشیرهاشان به كشتارگاه بدل سازند. در تكامل این نگرش از زمان عمر، فاتح ایران، اسلام به برتری نژادی‌ای بسیار وحشیانه‌ای نیز آلوده شد. در همین راستا ایرانیان برای رها شدن از این‌گونه تحقیرها و چپاول‌های مستمر و مداوم و تئوریكٍ اسلامی، به جنگ‌هایی بسیار بسیار مستمر و مداوم بر علیه هر كسی كه نشانی از عربیت و اسلامیت داشت، كشانده شدند.         

         با بررسی این‌همه سند تاریخی، می‌توان به این جمع‌بندی نهایی رسید كه دین یك مقوله‌ی فردی است و تنها برای تببین رابطه‌ی انسانِ معتقد با خدای او به كار می‌آید و نه دخالت در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و ادبیات مردم؛ چرا كه تاریخ به روشنی نشان داده است كه تمام دست اندازی‌های دین بر حكومت ـ در زمینه‌هایی كه به آن مربوط نیست ـ بازتابی جز كشتار و نفی و حذف مردمان نداشته است. ارمغان هر حكومت دینی هم ـ حتا برای امت همان مذهب ـ در نهایت، فقر است و فساد و فحشا و دزدی و چپاول و كشتار و فرهنگ سوزی و حذف دگراندیشان” هیچ دینی در حكومت هم در این میانه استثناء نیست، تاریخ قرون وسطا نمونه‌ی خوبی برای اثبات این ادعاست.

         متاسفانه دین اسلام در حكومت هم ـ در تمام دوران‌ها و در تمام كشورهای مفتوحه ـ بدترین و ننگین‌ترین كارنامه‌ها را دارد، و تمام شعارهای متولیان بازگشت به خویشتن و علمای سرچشمه‌ای هم در نهایت یك فریب تاریخی است، و برای تداوم بخشیدن به همین شیوه‌های خشونت و همین چپاول‌ها و غارت‌هاست؛ با اجازه‌ی الله و محمد و علی و دیگران”

         در این برهه‌ی مشخص و حساس تاریخی هم، هر روشنفكر متعهد و مسئولی ناچار است برای رهایی اساسی از زیر یوغ این نوع استبداد دینی، خودِ دین را به نقد بكشد و از هیچ تكفیر و تفسیقی هم نهراسد؛ چرا كه پای گزاردن در این پهنه‌ها كه متاسفانه با جهل مردم و تلاش متولیان دینی/حكومتی این مكتب گره خورده است، تنها به عشق رهایی انسان‌ها از سیطره‌ی خشونت دینی میسر است و لاغیر! به قول آن فرزانه‌ی عزیز: “تمام حقایق انكار ناپذیر در ابتدای مطرح شدنشان كفر بوده‌اند!”

         برای تاكید بر خشونت این دین و این مذهب، اسناد بسیار بسیار زیادی در دست است كه اساسا توسط مومنان و معتقدین به این مسلك نوشته است. این جماعت بسیار كوشیده‌اند كه خشونت‌های اعمال شده در صدر          اسلام ـ بخصوص دوران محمد و علی ـ را تئوریزه كرده، آن‌ها را وحی منزل بشمار آورند. در همین راستا برای توجیه رفتار متولیان فعلی اسلام حكومتی در ایران هم نمونه‌های تاریخی جالبی [!] مطرح كرده‌اند. اما باید خوشحال بود كه دنیا عوض شده است. در هزاره‌ی سوم، در نهایت ارتباطات و آگاهی‌‌هاست كه حرف آخر را می‌زند؛ هر چند كه اسلام‌گرایان و همدستان باصطلاح م.ل آن‌ها، در ادبیات مرگ پرستی دوران اسلام اولیه و ادبیات حكومتی چند دهه پیش شوروی مرحوم درجا زده باشند!! 

 

 

 

پانوشت‌ها:

 

25 ـ سیره‌ی ابن هشام، ترجمه و انشای رفیع‌الدین بن محمد همدانی، قاضی ابرقو، با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی، چاپ سوم 1377، لیتوگرافی، چاپ و صحافی سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، نصف دوم، صص 570 تا 571

26 ـ تولدی دیگر، شجاع‌الدین شفاء ص518

27 ـ سیره‌ی ابن هشام، نصف دوم، صص563 تا 564

28 ـ تولدی دیگر، یاد شده، 516

29 ـ سیره‌ی ابن هشام، نصف دوم، ص 583

30 ـ نهج‌الفصاحه، مجموعه‌ی كلمات قصار حضرت رسول‌الله اكرم (ص) انتشارات جاویدان، چاپ سوم، 1377، تهران، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، شماره‌ی 576، ص 269

31 ـ همانجا، شماره‌ی 1787، ص 533

32 ـ نخستین ترورهای فردی و سیاسی و كشتارهای جمعی در جامعه‌ی مدنی اسلامی، باقر مومنی، نقل از فصل‌نامه‌ی كاوه، چاپ آلمان، شماره‌ی 94، تابستان 1380

33 ـ علی شریعتی، فاطمه فاطمه است، مجموعه آثار 21، ص 191

34 ـ رساله‌ی توضیح‌المسائل، سید روح‌الله خمینی، انتشارات بارش مشهد، چاپ سوم، سال 1379، تهران، ص 32

35 ـ تاریخ طبری، جلد چهارم، ص 1369

36 ـ همانجا صص1369 تا 1380

37 ـ فارسنامه‌، ابن بلخی، ص 135

38 ـ نهج‌البلاغه، ترجمه‌ی دكتر سید جعفر شهیدی، چاپ بیستم، 1380، تهران، شركت انتشارات علمی و فرهنگی، برنده‌ی جایزه‌ی كتاب سال بهمن 1369، بخشی از خطبه‌ی 147، ص 142 

39 ـ همانجا، نامه‌ی شماره‌ی 4 ص 273

40 ـ همانجا، خطبه‌ی شماره‌ی 107، ص 100

41 ـ اسلام در ایران، پطروشفسكی، ص 89

42 ـ تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد دوم، ص 153

43 ـ خاطرات احتشام السلطنه، ص 653، نقل از مقدمه‌ی سه مكتوب میرزا آقا خان كرمانی، به كوشش و ویرایش بهرام چوبینه، نشر نیما، اكتبر 2001، ص 93

44 ـ سیمای محمد، علی شریعتی، صص59 تا 61، به نقل از كتاب “پژوهشی در زندگی علی” آله دالفك، فوریه 1994، بن مایه‌ها، صص 114 تا 115

45 ـ درخشش‌های تیره، آرامش دوستدار، چاپ دوم، نشر خاوران، سال 1377، ص96

46 ـ چند گفتار در فرهنگ ایران، شاهرخ مسكوب، نام انتشارات ناخوانا، چاپ اول، پائیز 1371، تهران، ص 94

47 ـ همانجا، زیر نویس ص 94، نقل از “بیست گفتار در مباحث علمی و فلسفی و كلامی و فرق اسلامی، موسسه‌ی مطالعات اسلامی دانشگاه مك‌گیل، شعبه‌ی تهران، تهران، سال 2535 (1355) مهدی محقق، ص 3 و 4

48 ـ همانجا، زیر نویس ص 95

49 ـ نقش وعاظ در اسلام، دكتر علی الوردی، ترجمه‌ی محمدعلی خلیلی، ص 22، به نقل از تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد دوم، چاپ دوم، 1354، كتاب‌خانه‌ی سپهر، تهران، ص 66

50 ـ تاریخ تمدن اسلام، جرجی زیدان، ترجمه‌ی علی جواهركلام، جلد 4، ص34

51 ـ نهج‌الفصاحه، مجموعه‌ی كلمات قصار حضرت رسول‌الله اكرم (ص) انتشارات جاویدان، چاپ سوم، 1377، تهران، ترجمه‌ی ابوالقاسم پاینده، شماره‌ی 1133، ص 381

52 ـ همانجا، شماره‌ی 1404، ص 449

53 ـ سه مكتوب میرزا آقاخان كرمانی، ویرایش بهرام چوبینه، نشر نیما، اسن آلمان، ص 307

54 ـ بهائی‌گری، شیعی‌گری، صوفی‌گری، احمد كسروی، چاپ خارج از كشور، ژانویه‌ی 1996، انتشارات مهر، آلمان، ص117

55 ـ سیمای كلی دوران ظهور، نویسنده علی كورانی، مترجم عباس جلالی، مهرگان، سال هشتم، شماره‌ی 2 و 3، تابستان و پائیز 1378

56 ـ گفت‌و‌گوی بین‌المللی فرهنگ‌ها” شجاع‌الدین شفا، كیهان چاپ لندن، شماره‌ی 800، 11 فروردین1379

57 ـ سیره‌ی ابن هشام، نصف دوم، ص 650

58 ـ امت و امامت، علی شریعتی، یاد شده، ص 402

59 ـ 23 سال رسالت، علی دشتی، ویرایش بهرام چوبینه، مهرماه 1373، ص118

60 ـ به نقل از كیهان چاپ لندن، شماره‌ 863، 28 ژوئن 2001

61 ـ به نقل از كیهان چاپ لندن، شماره 866، 19 ژوئیه 2001

62 ـ 23 سال رسالت، علی دشتی، یاد شده، ص 151

63 ـ تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد پنجم، چاپ دوم، چاپخانه‌ی كتیبه، 1364، ص22

64 ـ تاریخ ادبیات ایران، ادوارد، جی، براون، از صفویه تا عصر حاضر، ترجمه‌ی دكتر بهرام مقدادی، چاپ اول، گلشن، انتشارات مروارید، سال 1369، صص 18 تا 20

65 ـ گفت‌و‌گوها، علی میرفطروس، چاپ اول 1998، نشر نیما آلمان، صص 48 تا 49

66 ـ سیره‌ی ابن هشام، نصف دوم، صص643  تا 644

67 ـ نقل از نشریه‌ی اینترنتی ایران امروز، 31 اوت 2001

68 ـ دو قرن سكوت و مبارزه، دكتر عبدالحسین زرین كوب، مطلبی برای “مهرگان” چهارشنبه 10 آبان‌ماه 1329، نقل از مهرگان، سال هشتم، شماره‌ی 2 و 3، تابستان و پائیز 1378

 

بالای صفحه