صفحه نخست >  نوشته ها >  طلاق، در تجربه‌های دمِ دست!

 

طلاق، در تجربه‌های دمِ دست!

 

 خسرو ـ ثابت قدم عزیز، سلام

 نقد تو را درست مثل دانش آموزی كه كارنامه‌اش را گرفته است و احتمالا نمره‌ی خوبی هم در انشاء دارد، به چند نفر نشان دادم. یكی دو نفر هم كیهان شماره‌ی 869  [15 اوت 2001] را دیده بودند و از ستون چاپارخانه‌ی مباركه خبرم كردند.

بگذار در ابتدا بگویم كه من با كسانی كه گوشه‌ی چشمی به كارهایم دارند، احساس نزدیكی می‌كنم. چه اشكالی دارد كه شما را تو خطاب كنم. آیا این شیوه نشانه‌ی بعضی توافق‌ها و تییبن و فهمِ نزدیك از مسائل نیست؟ تا جایی كه یادم هست من‌هم نسل ام تی وی تو را خوانده و لذت برده‌ام.

اما چنان‌كه خواسته بودی داستانی از طلاق

طلاق، اتفاقی است مثل تصادف، تولد، مدرسه رفتن یا نه رفوزه شدن. شاید هم فصل مشترك طلاق و رفوزه شدن در مدرسه این است كه هیچ‌كدام بدون پیش زمینه نیستند. حتا می‌توان طلاق را به نوعی تولد هم تشبیه كرد. از یك‌ جایی نطفه‌اش بسته می‌شود، تا وقتی كه می‌رسد و كامل می‌شود. بعد هم به دنیا می‌آید و آدم را به محضر و دادگاه می‌كشاند. همیشه هم از چیزهای كوچك شروع می‌شود. مثلا از یك تو گوشی، یا تحقیر در برابر میهمان‌ها، یا تحمیل حجاب اجباری، چند سال قبل از انقلابِ اسلامی سید روح‌الله خمینی!!

حتا می‌تواند از لاس خشكه‌های عیال مربوطه با زن‌های فامیل هم شروع شود. یا از كتك زدن بچه‌ها. یا از شعار دادن و عمل نكردن. از خیلی جاهای دیگر هم می‌تواند شروع شود. تجربه‌ی شخصی من در همین مایه‌هاست.

اولش می‌ترسیدم. دلم برای پدر و مادرم می‌سوخت. از لیچار بافتن‌های فامیل و      در و همسایه هم می‌ترسیدم. از این كه بی‌لیاقتی عیال مربوطه را گناه من تعبیر كنند، می‌ترسیدم، نه، وحشت داشتم. زن طلاق گرفته تصویر خوبی نداشت. لابد هنوز هم ندارد. چند زن فامیل كه اتفاقا طلاق گرفته بودند، موضوع جوك‌های مردانه و مزه‌ی عرق این وحوش در میهمانی‌های كوچك و بزرگمان بودند.

از كشور كه در رفتم، شجاع‌تر شدم. جناب هم دیگر دلیلی برای مخفی كاری‌اش نداشت. ایشان هم شجاع‌تر شده بود. خیلی شجاع‌تر شده بود. بالاخره یك روز سه‌ تا بچه را برداشتم و رفتم. البته یك شب قبل از رفتن خبرش كردم. حضرتش، فردا شب چند تا از جوانك‌های دانشجو را ـ كه اكثرا جز تجربه‌هایی پراكنده در رابطه با زنان برتری‌ دیگری بر خودش نداشتند ـ به خانه كشاند. كجا می‌روی؟ چرا می‌روی؟ البته من هم زورم بیشتر شده بود. دیگر به شب نیامدن‌هاش اهمیتی نمی‌دادم. بچه‌ها را روی تخخواب بزرگم می‌خواباندم تا مجبور نباشم عطرهای رنگارنگ زنان فرنگی را تو رختخوابم تحمل كنم. صوفی و رُزی و الكه و... چند نفری بودند كه همان دوران اسم‌هاشان را غیرمستقیم می‌شنیدم. بعضی را هم به عنوان صاحب‌خانه‌های قبلی جناب مستقیما می‌شناختم.

هركدامِ ما زن‌ها حتما دلیلی برای جدایی‌مان داریم. بهانه‌ها هم معمولا یكی/ دوتا نیستند. من زنی را سراغ ندارم كه تنها به دلیل بد دهنی همسرش او را به محضر كشانده باشد. آنچه در فرنگ بر سر من آمد، خیلی پر رنگ‌تر از آنی نبود كه بر سر دیگر زنان جدا شده آمد. اول از همه متهم شدم كه با بی‌حیایی بچه‌ها را بی‌پدر كرده‌ام. بعد هم غیرمستقیم به بدكارگی متهم شدم. رفقایی كه حالم را پرسیده بودند، اتهامات سنگین‌تری داشتند كه واژه‌هایی نظیر جاكش نقل و نبات این اتهامات بود.

از یكطرف نمی‌خواستم پدر و مادرم را ناراحت كنم. آن‌ها یك زندانی داشتند. یك مفقود هم در جنگ ایران و عراق. همان دردها بسشان بود. بیچاره‌ها گردش ماهانه‌شان این بود كه یكشنبه‌ی اول هر ماه، پشت در زندان دستگرد اصفهان جمع شوند و با پدر و مادر بچه‌های دیگر گپ بزنند. من هم در ایران از این نوع تفریحات داشتم!

عیال با چند روز میهمانی در یك كمیته بساطش را جمع كرد و چهار سال قبل از من آمد فرنگ. از فرنگ هم برای بچه‌هاش دلتنگی می‌كرد. شاید حق داشت. آدم در غربت قدر بچه‌ها را بیشتر می‌فهمد. شاید هم در خلوت خودش از این كه یك پسربچه‌ی 5 ساله را آنقدر  زده بود تا مثلا تربیتش كند، احساس ناراحتی می‌كرد. اما نه. اشتباه كردم. این جور آدم‌ها كه مسائلشان را با كتك حل می‌كنند، این ظرافت را ندارند كه در مورد روش‌های تربیتی‌شان تجدید نظر كنند. احتمالا از این كه در فرنگ كسی را پیدا نمی‌كنند كه بی‌حساب و كتاب سرش عربده بكشند یا قوت دستشان را روی صورتش امتحان كنند، دستشان می‌خارد. چه می‌دانم. من كه غیب‌گو نیستم.

از پدرم می‌گفتم. بیچاره در اثر تلقینات تلفنی عیال مربوطه‌ی آن موقع، ارتباطش را با من قطع كرد: زنِ خانه بسوز و خانه براندازی شده‌ای. برگرد سرِ خانه و زندگی‌ات!     

رفتار مادرم بهتر بود. به نظر منطقی‌تر می‌آمد. با این‌كه انتظاری هم از او نداشتم. دلش برای من می‌سوخت. خیال می‌كرد یك زن لیسانسیه در فرنگ ـ حتا با سه تا بچه ـ به آقا بالاسر احتیاج دارد. پای تلفن‌ مرتب به پسرك دهساله‌ام می‌گفت: مواظب مامان باش! حالا دیگر تو مرد این خانه‌ای! و بچه‌ی بیچاره را دوگانه كرده بود. بعدها  ناخودآگاه پسركِ مسئول بدش نمی‌آمد كه قدرت مچش را روی گونه‌ی خواهرهای كوچكش امتحان كند، یا دست كم صدای خروس جنگی‌اش را ورزی بدهد.

در همین فرنگ، از فرنگی و ایرانی همه بسیج شده بودند كه یك آقا بالاسر جدید برام پیدا كنند. به نظرشان بچه‌ها احتیاج به پدر داشتند. حالا پدر نه، شوهر ننه! اشكالی هم نداشت كه مردها گاهی سری یا دمی به خمره یا جاهای دیگر می‌زنند.

زنِ خوبِ فرمانبرِ پارسا،

كند مردِ دیوث را پادشاه

 ای وای غلط نوشتم؟ ببخشید!

دیدی خسرو جان كه من چندان هم دختر مودب و معتدلی نیستم. آنجا كه دردم بیاید، داد می‌كشم. چه دیگران خوششان بیاید چه نیاید. صدای نكره‌ای هم دارم. اما بد هم نیست. دست كم بعضی‌ها را كمی به فكر وا می‌دارد كه به قول تو: 200 سال قبل مثل 200 سال بعد فكر نكنند. نه نه، برعكس، 200 سال بعد، مثل 200 سال قبل

می‌دانی، خیال نمی‌كنم كه این طیف مردها كله‌شان كار هم می‌كند. من البته از مردهای مذهبی حاجی بازاری یا ملاهایی شبیه شیخ حسین‌علی منتظری كه به زنش می‌گوید  خانواده‌ی ما  حرفی نمی‌زنم. از امثال مسعود رجوی هم حرف نمی‌زنم كه زنش را عیال صدا می‌كند. از مردهای باصطلاح درس خوانده و مدعی و سیاسی حرف می‌زنم. البته اگر سیاسی بودن به حرافی و بندبازی باشد، عیال سابق من سیاسی بود. خیلی هم سیاسی بود. این نوع سیاسیون اگر مذهبی باشند، درست جلو دیگران سرشان را می‌گذارند زمین و كونشان را هوا می‌كنند. اگر هم ماركسیست باشند، رو به چین و مسكو و كوبا و جهنم دره‌های دیگر احرام می‌بندند. اما هیچ‌كدامِ این شعارها در  زندگی خانوادگی‌شان نقشی ندارد. تو خانه می‌شوند یك نوع زندانبان و به قولِ پیغمبرشان:

ای مردم من اینك راجع به زن‌های شما صحبت می‌كنم  وظیفه‌ی آن‌ها این است كه نگذارند شخصی وارد بستر شما شود [جز خود شما] و كسانی را كه مورد محبت شما نیستند، به خانه راه ندهند. اگر آن‌ها به این وظایف عمل نكردند، خداوند به شما اجازه داده است كه در بستری جداگانه استراحت كنید، و آن‌ها را كتك بزنید، ولی نه به شدت چون آن‌ها در خانه‌ی شما یك محبوس هستند و از خود اختیاری ندارند و با یك محبوس كه از خود اختیاری ندارد، باید با محبت[!] رفتار كرد.

(نهج‌الفصاحه‌ی محمد، سیره‌ی ابن هشام، تاریخ طبری و خیلی جاهای دیگر)

می‌بینی كه خیلی از مردهای ما از این اجازه‌ی خداشان چندان هم استفاده نمی‌كنند. شاید هم بیماری اومانیسم مثل جرب بعضی از ایشان را گرفتار كرده است. مثلا اگر بانو هوس نوشیدن قهوه‌ای با همكاران و دوستانش داشته باشد، روی ناخوش نشان نمی‌دهند. حتا گاه رفت‌ و آمدش را تضمین و تامین هم می‌كنند. یا مثل پدر بیچاره من كوفته تبریزی را بار می‌‌گذارد تا بانو با دخترها از حمامِ هفتگی‌شان بازگردد. گاه تا دمِ در حمام هم می‌روند و بانو را در حمل بار و مواظبت از بچه‌ها یاری می‌كنند.

راست می‌گویی خسرو جان، دنیا عقب عقب می‌رود. من ندیده بودم كه مرد گنده‌ای یك عروس 18 ساله را چنان كتكی بزند كه تا مدت‌ها جای دست نحسش روی صورت دخترك بماند. ندیده بودم. تجربه‌های عملی مزه‌ی دیگری دارند!!

بگذریم. نمی‌خواهم امام حسین بازی درآورم و اشك بقیه را راه بیندازم. اگر شد، باز هم از این تحول در زندگی زن ایرانی ـ دست كم در غربت ـ خواهم نوشت.

                                                                       با بهترین آرزوها