بخش امنیتی و اطلاعاتی حكومت اسلامی از طریق واسطهای مرا
به سفری به كشورم ایران دعوت كرده است. بعد كه با این پرسش
روبرو شده است كه: میخواهید به زندان اوین بكشانیدش؟
پاسخ دادهاند كه: خیر، میخواهیم ایران را نشانش بدهیم.
هم خودش و هم فرزندانش بیایند و ایران امروز را ببینند.
نادره افشاری كه نوزده سال پیش از ایران رفته است، درست و
حسابی روند پیشرفتهای كشور ایران را در زیر سلطهی حكومت
اسلامی ندیده است و نمیداند كه در ایران چه پیشرفتهای
محیرالعقولی انجام یافته است!! این مام میهن اسلامی سالها
و قرنها از تمام كشورهای اروپایی در سازندگی و پیشرفت پیش
افتاده است. دو تن از باصطلاح روشنفكران این سالها نیز،
اولی در همین سفرهای كمدیاش به تهران و دومی نمیدانم از
كجای این دنیای كج و كوله، هر دو برای این كه به زعم
خودشان روند پویای مدرنیته را در ایران دوران پهلوی دوم و
الزاما اول به چالش بكشند، از سازندگیهای [!] حكومت
اسلامی در دوران «امیر كبیر» ایران یا شیخ رفسنجان و تداوم
آن در دوران سید اردكان رئیس جمهوری كنونی ایران یادها
كردهاند و حتا شوخمندانه مدعی شدهاند كه: مگر جاده ساختن
هنر بود كه شاه كرد. آخوندها چند برابرش را كردهاند.
من البته با این سادهانگاریهای سیاسی كاران حرفهای
بازار سیاست در ایران و خارج از ایران كاری ندارم، تنها
میخواهم تاكید كنم كه جاده ساختن و گاز كشیدن و پارك درست
كردن، نه تنها دلیلی بر پایگیری مدرنیته و ایجاد جامعهای
مدنی و مدرن نیست، بلكه اساسا میتواند نافی آنهم باشد.
بهترین جادهها و اتوبانها و راهآهنهای سراسر دنیا را
در نیمههای قرن بیستم، دوتن از ضدبشرترین رهبران
حكومتهای طراز نوین جهان [!] در كشورهاشان ساختهاند؛
هیتلر و استالین.
با این همه، هم زلزلهی رودبار و میزان كشتار فجیع آن در
چند سال گذشته و به ویژه كشتار زلزلهی تازهی شهرستان بم
نشان داد كه همین میزان سازندگی ادعایی هواداران حكومت
اسلامی تا چه میزان بی پایه و تا چه میزان پوشالی است. در
ایران اشغال شدهی ما زلزلهای با قدرت حدود شش ریشتر تا
پنجاه هزار كشته بر جای میگذارد و در كشور امریكا
زلزلهای با قدرت هفت ریشتر تنها دو نفر تلفات دارد!!!
اما پاسخ به دعوت حاكمان اسلامی در ایران: من، نادره
افشاری، بدین وسیله رسما و علنا اعلام میكنم كه زمانی به
كشور اشغال شدهام از سوی آزادی كشان و نافیان امنیت باز
خواهم گشت كه بتوانم در خیابان زیبای پهلوی تهران، یا چهار
باغ اصفهان و یا زند شیراز با دامنی مینیژوپ، موهای
آرایش كرده، لبهای ماتیك زده، در حالی كه زیر بغل مردی را
كه دوست دارم، گرفتهام و با او در حال خنده و شادی هستم،
قدم بزنم. بعد هم به كافه نانسی خیابان عباس آباد بروم و
در این كافه شراب شیرینی سفارش بدهم و در حالی كه دوتایی
بستههای عیدی را برای دوستانمان زیر بغل داریم، از
میهمانی آنهایی كه دوستشان داریم، صحبت كنیم و با هم
بگوییم و بخندیم.
آنچه نوشتم بیان سمبولیك دریافت من از آزادیای است كه 25
سال است در اثر «مبارزات» باصطلاح روشنفكران عقب افتادهی
ما در همراهی و همدستی با این اشغالگران ایران به غارت
رفته است.
وطن آنجاست كه آزاری نباشد
كسی را با كسی كاری نباشد
این شعر عامیانه در واقع بیان عینی و مادی و
ملموس ما در فهم از آزادی و امنیت است. در كشوری كه من
نتوانم آن گونه كه دوست دارم لباس بپوشم، آن گونه كه دوست
دارم و با هر كه دوست دارم، گفت و گو كنم، برای هر حركتی
مجبور باشم هزار و یك امتحان شرعیاتی بدهم كه اساسا آن را
پیش زمینهی نفی آزادی و دموكراسی و امنیت در كشورم
میشناشم، نه امنیتی هست و نه آزادیای و به قول خانم
مهشید امیر شاهی، حتا خاكستر جسد سوختهی من نیز در زمانی
كه این كشور همچنان تحت سلطهی این حاكمان اسلامی است، به
ایران باز نخواهد گشت.
من ایرانم را آن گونه دوست دارم كه كسی را برای دوست داشتن
سنگسار نمیكنند، سرزمینی كه در آن مزد گوركن از بهای
آزادی بیشتر است، ارزش سفر و زیستن ندارد. همین!!
نادره افشاری، 28 دسامبر 2003 میلادی
رونوشت برای تمامی نهادهای حكومت اسلامی در درون كشور و
تمام بنیادها و افراد حامی این حكومت در خارج از مرزهای
این میهن آفت زده، ایران!!