صفحه نخست >  نوشته ها >  خشونت، زنان و اسلام [1]

 

خشونت، زنان و اسلام [1]

 

         در این بررسی بنا ندارم به حقانیت و یا عدمِ حقانیتٍ دین، مكتب، آئین یا مذهبی بپردازم. حتا بنا ندارم مواضع عقیدتی این باورها را بشكافم؛ چرا كه به هر حال ـ لابد ـ در هر كدامِ این اندیشه‌ها رگه‌هایی از «حقیقت!» یافت می‌شده كه توانسته است عده‌ای را به دنبال خود، گاه حتا تا سرحد فداكاری و جانبازی بكشاند؛ بلكه قصدم این است كه شیوه‌ی رفتار متولیان اسلام را، از همان اوان اعلام موجودیت این مكتب با دیگران و دگراندیشان باز كنم. بررسی این نمونه‌های تاریخی از این نظر اهمیت دارد كه زمینه‌های نظری رفتارِ اسلام‌گرایانِ امروزِ ایران را هم به نمایش می‌گذارد. در واقع نشان می‌دهد كه ایشان از چه منبعی تغذیه می‌شوند كه چنین بی‌پروا به حذف و نفی دگراندیشان می‌پردازند؛ یا مثلا دگراندیشی چگونه می‌تواند پایه‌های قدرت و ثروت ایشان را به لرزه درآورد، و در نهایت تهدیدی جدی برای این متولیان یكه‌شناس [موحد] تلقی شود؛ قدرت و ثروتی كه با تكیه بر خشونت و جهل و استفاده از باورهای مذهبی ملتی جمع آوری شده است.

         در تاریخ تمام مذاهب، تنها دین اسلام است كه با شمشیر و حذف دگراندیشان، كشورهای متمدن پیرامونش را تصرف كرده، مردم فرهنگ‌ساز آن را به زیر مهمیز خشونتش كشانده است. هیچ دین و آئینی «چه توحیدی و چه اساطیری» در تمام طول تاریخ بشر نبوده است كه چنین دست بازی در كشتار دگراندیشان [كافران، مشركان، یهودیان، مسیحیان، زرتشتیان، بودائیان، بابیان، بهائیان و دیگرِ دگراندیشان] داشته، این چنین بر ملت‌های دیگر ـ حتا همان اعراب بدوی ـ دست تصرف باز كند. فاجعه‌ی كشتار تاریخی 11 سپتامبر 2001 این تصویر را تكمیل‌تر می‌كند.

         كوشیده‌ام این نمونه‌های تاریخی را بیشتر در رابطه با ایران بیاورم تا مستند بودن ادعایم را در رابطه با حاكمان فعلی ایران به اثبات برسانم. از نظر قوانین شناخته شده و جهانی حقوق بشر هیچ نژاد، عقیده، ملیت، جنسیت و قومیتی بر دیگر این انواع برتری ندارد؛ چرا كه در هزاره‌ی سوم، داستان تفكیك بین انسان‌ها به سر رسیده است، و وقتٍ آن است كه در ایران نیز تعریف تازه‌ای از موضوع انسان و باورهایش داد. البته می‌شود به نژاد پرستان، مردسالاران، عقیده‌پرستان و هم در رابطه با كشتارهایی كه در تمام طول تاریخ زیر پرچم اعتقاداتشان كرده‌اند پرداخت؛ اما گستردگی این تاریخ، ما را از پرداختن به زمینه‌ی مشخصی كه در ایرانِ امروز درگیر آنیم، بازمی‌دارد. اگر عمری بود و امكانات، منابع، اسناد قابل استناد و بهتری هم در دسترس بود، شاید بعدها به گستره‌ی این موضوع هم در كلیت تاریخ كشور پرداختم.

         فرض را هم بر این می‌گذارم كه خواننده، دست‌كم این دگراندیشان را در نام و سابقه‌ی تاریخی‌شان می‌شناسد، و چون قرار نیست كه در فلسفه‌ی باورهای ایشان دقیق شویم، با پیروان هر جریان، به عنوان گروهی از انسان‌ها برخورد می‌كنیم كه در این سرزمین حق زندگی دارند، و قانونا كسی اجازه ندارد ایشان را از این حق طبیعی و قانونی‌شان محروم كند.

         لازم به تاكید است كه رابطه‌ی دو موضوع خشونت و غنیمت در تفسیرهای مذهبی، قابل تفكیك از هم نیستند و خشونت، اساسا ظرفی است كه برای به زیر سلطه كشیدن مردم و در نهایت استثمار ایشان پرداخته شده است؛ به همین دلیل هم منطقی‌تر است كه به ظرف و مظروف؛ یعنی خشونت و شیوه‌ی نگرش متولیان این دین به پدیده‌ی غنیمت [یا چپاول] جدی‌تر پرداخت.

          بد نیست در این‌جا تاكید كنم كه: در كتاب‌های مستند و موثق تاریخ اسلام، آنقدر سند و مدرك در زمینه‌ی خشونت وجود دارد كه گاه انسان درمی‌ماند كه كدام‌یك را زمینه‌ی بحث و بررسی‌اش قرار دهد؛ در عین این كه اسنادی هم كه در اختیار ما خارج كشوریان است، بخش بسیار بسیار كوچكی از مآخذ و منابع اسلامی موثق و مستند است. شاید اگر این امكان وجود می‌داشت كه از اسناد كتاب‌خانه‌های دانشگاه‌ها، مركز اسناد رسمی، كتاب‌خانه‌ی مركزی و دیگر مجموعه‌های تاریخی استفاده شود، این گونه كتاب‌ها ارزش تاریخی بیشتری می‌یافتند؛ با این‌همه باید گفت: در خانه اگر كس است، همین حرف هم بس است!

                                                                     

         جزمیت و دگماتیسم جاری در متن مذاهب «الهی» حتا برخی مكاتب  غیرالهی، بخصوص در دین اسلام و مذهب شیعه، رفتاری را می‌طلبد كه این روزها به آن خشونت، عدم تحمل دگراندیشان، فاناتیسم، فاندامنتالیسم، دیكتاتوری مذهبی، استبداد دینی یا واژه‌های دیگری از این دست می‌گویند. این حرف چندان تازه نیست كه: تمام كسانی كه دستی در تاریخ و بخصوص تاریخ ادیان دارند، باید بكوشند دین را از یك مقوله‌ی متافیزیكی به درون نشست‌ها و بحث‌های روزانه، حتا ژورنالیستی كشانده، همان كاری را بكنند كه كسانی نظیر علی شریعتی، سیدمحمود طالقانی و دیگر هم طیفان ایشان كرده‌اند؛ اما این بار نه برای توجیه و تقدیس این دین ـ كه به نوعی به یك دین متروك تبدیل شده بود ـ هم‌چنین نه برای این‌كه آن مفاهیم كهنه و قدیمی را در زرورق‌های امروزی‌پسندٍ بابِ دلِ خودشان و هوادارانشان بسته‌بندی كنند، تا از مرگ محتوم این عقیده، همراه با معتقدینِ نسلِ پیشینش جلوگیری كنند؛ بلكه به این منظور كه این دین را ـ بدون نگرانی از هر گونه انگ و بنگی! ـ از تمام زوایا به میدا‌ن‌های جدی بحث و كنكاش كشانده، دلایل تقدیس، هم‌چنین كهنگی و غیرقابل استفاده بودن آن را در دایره‌ی حكومتی، در هزاره‌ی سوم به نمایش بگذارند.

         استفاده از شیوه‌ی كار متولیان این دین در یكی دو دهه پیش از به قدرت رسیدن حكومت اسلامی، به نوعی واكنشی است در رابطه با آن شیوه توجیه كردن‌ها و در زرورق پیچیدن‌های آن مفاهیم كهنه و از مد افتاده!

         این را هم باید در نظر داشت كه هدف از این‌گونه كاوش‌ها، بررسی این مذهب در شكل حكومتی و استثماری آن است و نه دستكاری‌ای در باورهای مردمی كه شیعه و مسلمان متولد می‌شوند. این گونه دوستداران و باورمندان به این دین و مذهب ـ و هر دین و مذهب دیگری ـ حق دارند هم‌چنان به باورهای قدیمی‌شان پای‌بند باشند. مرا با ایشان كاری نیست. اما آن‌جا كه این دین و این مذهب، هیئت حكومت و تعیین تكلیف برای ملت می‌پوشد، باید چهره‌ی واقعی ـ و نه تصویرِ پیچیده در هاله‌هایی از تقدس و متافیزیك ـ آن را به نقد و بررسی نشست.

         «جزوه‌ی درون سازمانی شناختٍ [سازمان مجاهدین خلق] كه شامل بخش‌های متدولوژی، تكامل و راه انبیاء بود، تلاش می‌كرد تا ایدئولوژی مذهبی را منطبق بر اصول علمی جامعه‌شناسی و تحلیلِ تاریخ نشان دهد و به مذهب، لباس منطق بپوشاند. این جزوه كه سنگین‌ترین اثر ایدئولوژیكی سازمان بود، ادامه‌ی همان كاری بود كه قبلا مهندس بازرگان و تا حدی آیت‌الله طالقانی، پیش از آن شروع كرده بودند. بازرگان، در پی آن بود تا همه‌ی اصول اعتقادی و دستورات فقهی[ای] را كه وی به آن‌ها عقیده داشت، سوار بر منطق علمی به قشرهای روشنفكر جامعه بقبولاند! برای این كار، وی اصول علمی و دستآوردهای دانشمندان روز را در زمینه‌های زیست شناسی، فیزیك و ترمودینامیك به كار می‌گرفت تا حقانیت اعتقادات خویش [اسلام] را ثابت كند؛ ضمن این‌كه بازرگان در مبارزه‌ی پی‌گیرش با رژیم شاه، الهام‌بخشِ قشر جوان و روشنفكر جامعه‌ی ما بود ـ و این موفقیتی برای وی به شمار می‌آمد ـ اما رنسانس[!] علمی/مذهبی او چندان موفقیت آمیز نبود. توجیه و اثبات حقانیت مساله‌ی “طهارت” در فقه شیعه، از طریق تشبث به دستاوردهای میكرب شناسی روز، گرچه ظاهرا به معتقدانِ به آن مسائل دلگرمی می‌داد؛ اما هرگز نمی‌توانست وسیله‌ی اثبات حقانیت دین و خداشناسی باشد. تطابق مسائل فقهی با اصول علمی، اگر در جایی خوانایی داشت، در جاهای بسیارِ دیگری سوال‌برانگیز بود. آیت‌الله طالقانی و دكتر یدالله سحابی هم در چنین زمینه‌ای تلاش می‌كردند. آن‌ها می‌كوشیدند تا با تفسیر آیات قرآن به سبكی جدید، دیدگاه قرآن پیرامون آفرینش انسان و جهان را با دستآوردهای علوم جدید تطبیق دهند و بدین وسیله پایه‌های اعتقاد به قرآن را در بین قشر تحصیل‌كرده تقویت نمایند.» (1)

         آنچه از این بررسی‌ها نصیب چنین مسلمانانی می‌شود، در خوش‌بینانه‌ترین نگاه، شناخت پدیده‌ای است كه به آن مومنند و در شق منفی‌اش، واكنشی عصبی است برای حذف و نفی این گونه زیر ذره‌بین‌ گذاشتن‌ها، كنكاش‌ها و بررسی‌ها. اما تاریخ اروپا، سیر رفرمیسم، و بعدها هم رنسانس نشان داد كه برداشتن حجاب تقدس و نشان دادن چهره‌ی واقعی دین در حكومت [مسیحیت] از میزان و تعداد مسیحیان و باورمندانِ به این دین نكاسته است؛ حتا هاله‌ی تقدس آن را هم چندان زخمی نكرده است؛ بلكه تنها توانسته است چهره‌ی راستینِ دین حكومتی را به نمایش گذاشته، نشان بدهد كه این‌گونه باورها در نهایت می‌تواند در باورخانه‌های فردی متدینین محفوظ بماند؛ در عین‌حال هم از دخالت در حكومت و سرنوشت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مردم كنار گذاشته شود؛ چرا كه      دین ـ هر دین و ایدئولوژی‌ای در حكومت ـ به این‌ دلیل كه تنها خودش را مطلق و برحق می‌داند، نمی‌تواند با پدیده‌ای به نام دگراندیشان، رفتاری انسانی و مداراگرایانه داشته باشد. اساسا مفاهیمی كه پس از انقلاب كبیر فرانسه از سوی روشنفكرانی نظیر ولتر، منتسكیو و دیگر روشنگرانِ عصرِ فروغ در اروپا طرح شد، به نوعی مبارزه‌ای بود در برابر یكسان‌سازی و یك‌دست سازی مردمی كه در یك محدوده‌ی جغرافیایی، تحت سلطه‌ی دین حكومتی، به اجبار از تمام حقوق انسانی و مدنی‌شان، زیر لوای دین و ایدئولوژی دینی محروم شده بودند. تبیین شیوه‌های یك‌سان‌ سازی و یك‌دست سازی انسان‌ها، زیر لوای دین اسلام و مذهب شیعه هم كاری است كه اگر به آن پرداخته نشود، امكان هرگونه تحولی را در نگاه و نگرش انسان ایرانی مسلمان می‌سوزاند. برای رسیدن به شرایطی كه ایرانی‌ها هم بتوانند ـ بدون هیچ‌گونه نگرانی ـ در كنار هم زندگی شاد، آزاد، مرفه، بی‌هراس و امنی داشته باشند، باید به طور زیربنایی مكتبی را شناخت كه این امكان را در اختیار متولیانش می‌گذارد تا مبارزه‌ی انسان‌ها را برای سعادت و بهزیستی، به جنگ‌های فرقه‌ای و حذف و نفی دگراندیشان و به بازی‌های خودی و غیرخودی تقلیل دهند.

         برای دست‌یافتن به شرایطی كه مردم ایران هم بتوانند بدون هیچ‌ گونه نگرانی در امنیت مدنی، اعتقادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی زندگی كنند، و با آسودگی خیال و بی‌هراس از هر «تكفیر و تفسیقی» به بالا بردن سطح كیفی و كمی زندگی‌شان بپردازند، باید موانع اعتقادی و حكومتی این تغییر را شناخت. بعد هم با شناخت پدیده‌ای كه می‌كوشد در هزاره‌ی سوم هم، با اتكا به همان قوانین 1400 سال پیش، هرگونه امكانی را برای دست یافتن به آزادی، تمدن، ترقی، شادی، علم، هنر و رفاه سوزانده؛ در همین راستا هم با كشتار، مرگ، جنگ، نوحه، روضه، جنازه‌كشی، عزاداری، شهیدسازی، شهیدبازی، تعزیه و تهییج احساسات مذهبی مردم، ایشان را در  بی‌خبری كامل نگه‌دارد، و عمر و وقت ایشان را هرز برد؛ تا امكان غارت و چپاول برایش آسان‌تر شود؛ باید بتوان این پدیده را در جنبه‌ی تئوریك، هم‌زمان هم در پهنه‌ی پراتیكٍ آن شناخت؛ تا پایه‌هایی كه چنین رفتاری بر روی آن بنا شده‌ است، شناخته شده، از این راه از دخالت در زندگی جمعی مردم ـ یا حكومت ـ باز داشته شود.

         دیگر باید دورانی كه تمامی هم و غم ملت، صرف چگونگی رفتار با دگراندیشان می‌شود، به تاریخ سپرده شود. مردم ایران باید به جای پرداختن به این شیوه‌های كهنه و مادون قرون وسطایی؛ بی‌هراس از همین دنیای «دنی» پر از شكنجه و عذاب و مكر متولیان دین، هم‌چنین بی‌‌واهمه از جهانی دیگر، پر از شكنجه‌گرانی نظیر متولیانِ امروزینِ حكومتٍ اسلامی، به تلاش برای بهبودِ زندگی و بالا بردن سطح كیفی زندگی‌، هم‌چنین بیداری و آگاهی‌شان بپردازند. 

         دگراندیشانی هم كه در این پهنه‌ی گسترده زندگی می‌كنند، باید بتوانند بی‌هراس از هرگونه دست‌بردی به جان و مال و ناموسشان ـ كه زیر یوغ چنین متولیانی مرتبا به تاراج می‌رود ـ به زیبایی‌، دوستی، همزیستی مسالمت آمیز و تحمل یك‌دیگر دلگرم باشند؛ تا بتوانند دست در دست هم، ایران بلا زده را از این دورِ تسلسل‌ِ وحشتناكِ مرگ، حذف، هراس، سانسور، عدم امنیت، زندان، جنگ، بیكاری، فساد و فحشایی كه كارنامه‌ی مشخص این نظام اسلامی و راندمانِ ناگزیر این شیوه‌ی حكومتی است، رهانیده، به ایرانی بیندیشند كه شهروندانش ـ فارغ از هرگونه باور و اندیشه‌ای ـ دوش به دوش هم، برای ارتقای كیفی سطح زندگی خود و فرهنگ و خرد جمعی كشورشان بكوشند. و این، همان‌چیزی است كه من، به عنوان یكی ایرانی انتظارش را می‌كشم.

         «در پایان قرون وسطا و آغاز عصر جدید، در نتیجه‌ی تغییرات شرایط اقتصادی، افكار و اندیشه‌های علمی و فلسفی در بین صاحب‌نظران غرب راه یافت. در فاصله‌ی بین قرن سوم تا دهم و یازدهم میلادی، اروپا بدترین دوران تاریخی خود را طی می‌كرد. حمله‌ی مداوم بربرها، جنگ‌های دائمی فئودال‌ها، و آشفتگی وضع اقتصادی و اجتماعی به مردم مجال تفكر نمی‌داد. در این دوره، علم و معرفت در انحصار كلیسا بود. مبلغین مذهب مسیح با بی‌رحمی شدیدی كلیه‌ی مظاهر و آثار فرهنگی و تمدن بشری را محكوم به وقفه و ركود كرده بودند. هر نوع فكر انتقادی و پژوهشی، به فرمان كشیشان در آستانه‌ی خدا به وضع دلخراشی قربانی می‌شد. “ایمان بر علم مقدم شمرده می‌شد” سال‌های وحشت‌زای انكیزیسیون و كشتارها و كتابسوزی‌های بسیار سپری شد» (2)

         چرا كه «از دیر باز تاكنون، برای اداره‌ی امور اجتماع دو نظریه و دو طرز فكر وجود داشته است؛ عده‌ای معتقدند كه “فرمان اولوالامر” را باید به كار بست و جمعی دیگر می‌گویند: به جای اطاعت از دستور فرد واحد، بهتر آن است كه راه بحث و تحقیق را در پیش گیریم تا ببینیم [كه] حرف حق و طریق صواب كدام است و از آن پیروی كنیم. مرتجعین، در هر دوره و زمانی، پیرو “فرمان اولوالامر” بودند و می‌كوشیدند تا در پرتو قدرتِ فردِ واحدی، مقاصد خود را اجراء كنند و از ماجرای چون و چرا و بحث و انتقاد بركنار بمانند.

         «برخلاف این دسته، عقلا و خیراندیشان، طرفدار بحث و گفت‌و‌گو بوده و هستند و معتقدند: نظریه و عقیده‌ای كه محصول مطالعه و تحقیق است بر فكر فرد واحد، رجحان و برتری دارد.» (3)

         در این راستا و در همین زمینه، این كتاب روی محور مشخصِ تئوری خشونت یا خشونت تئوریزه شده تنظیم شده است. از سویی نگاهی گذرا هم به خشونتٍ سیستماتیكٍ اعمال شده بر «زن» می‌اندازم تا وجه دیگری از این انواع خشونت‌ها را نشان داده باشم.

         لازم به تاكید است كه بحث‌هایی از این دست، كاری در حیطه‌ی تاریخ‌نگاری نیست؛ بلكه ـ به نوعی ـ تفسیری از وقایعِ تاریخی نگاشته شده در تاریخ یك ملت است. چنین تفسیرهایی در شرایطٍ ویژه‌ی زمانی خاصِ تاریخِ كشوری ضرورت می‌یابد. در همین راستا نسل‌های دیگر هم، بنا بر شرایط ویژه‌ای كه در آن قرار می‌گیرند، وقایع دیگری از تاریخ كشور را به تفسیر می‌كشند؛ هر چند كه متاسفانه این اوضاع در ایران [دین اسلام در قدرت] یك وضعیت خلق‌الساعه نیست و تاریخی 1400 ساله را پشت سر دارد. 

         در این شیوه‌ی كار، استفاده از هر سند و مدركی؛ حتا نوشته‌های طرفداران خشونت، توجیه‌كنندگان خشونت، هم‌چنین كسانی كه به نوعی متولی انواع دیگر خشونت ـ مثلا غیرمذهبی ـ هستند، یا آنانی كه در میانه‌ی دو صندلی لرزان فكری، معلق آویزانند هم ضروری است؛ تا ماهیت، خاستگاه و شیوه‌ی نگرش ایشان ـ به موضوع انسان و باور انسان‌ها ـ به تصویر كشیده شود. برای این كه مقایسه‌ای تطبیقی هم با روش‌های فعلی اعمال شده در ایرانِ امروز بشود، به هیچ رو از نقل حوادث مشابه در زمان حال خودداری نشده است.

         بد نیست این پرانتز را هم باز كنم كه رفتار چنین دیكتاتور‌هایی را نباید برمبنای كودكی ناشادی كه داشته‌اند، یا این‌كه خود به نوعی قربانی خشونت بوده‌اند، یا ضعف تربیتی و وضع فجیع خانوادگی، یا حتا یتیم بودن و شرایطی از این دست بررسی كرد؛ هرچند كه چنین بر‏‎دارهایی در رفتار چنین دیكتاتورهایی بی‌تاثیر هم نیست. اما این رفتار، قبل از این‌كه اساسا ناشی از محرومیت‌های دوران كودكی این عناصر باشد، یك زمینه‌ی تاریك تاریخی دارد و آن هم آموزش‌هایی است كه این متولیان مذهبی، در دوران طلبگی‌ یا [مثلا] دوران آموزش‌های مذهبی‌شان فرا می‌گیرند؛ هم‌چنین نوع نگاهی است كه این مكتب [اسلام] به پدیده‌ی انسان دارد.

         این كتاب، سومین كار از این دست است كه به دگمه‌های كامپیوتر سپرده می‌شود. باشد كه روزنه‌ای باشد به سوی گشودن راهی، برای رهایی از سیطره‌ی جهل و بی‌خبری ملتی كه 1400 سال است نمی‌داند چرا به چنین بلایی دچار شده و عقوبت كدام بدكرداری‌اش را می‌پردازد؟! همین!

                                                                         ادامه دارد

 

پانویس‌ها

 

1 ـ بر فراز خلیج، خاطرات محسن نجات حسینی، عضو سابق سازمان مجاهدین خلق (1346 تا 1354) چاپ اول، نشر نی، تهران، 1379، ص 416

2 ـ تاریخ اجتماعی ایران، جلد دوم، مرتضی راوندی، چاپ دوم ، سال 1354، صص 518 تا 519

3 ـ تاثیر علم بر اجتماع، برتراند راسل، برگردان دكتر محمود حیدریان، ص 19، نقل از تاریج اجتماعی ایران، جلد دوم، مرتضی راوندی، صص 524 تا 525