|
ابن هشام در «سیرت رسول الله» در تبیین چگونگی ادامه ی
«غزوه»ی بدر و رفتار محمد با «كافران» مینویسد: «محمد در
حالی كه در چادری نشسته بود و «غازیان» را نگاه میكرد،
دست به دعا برداشت كه: ای خدا این لشكر، تنها كسانی هستند
كه تو را و پیامبرش را باور دارند. ایشان را یاری كن!
ابوبكر كه در همین چادر و در كنار پیامبر نشسته است، از
فرط باور فریاد برمیآورد كه: خدا تو را موفق خواهد كرد.
بعد محمد به خواب میرود. ساعتی بعد بیدار میشود و
میگوید كه: لشكر جبرئیل به كمك «غازیان» او آمده است…
«محمد بن اسحاق، رحمه الله علیه گوید: آن روز پنج هزار
فریشته [فرشته]، از بهر نصرت دین اسلام، حق تعالی بفرستاد.
و ابن عباس رضی الله عنهما [گوید] كه: دو مرد از بنی غفار
مرا حكایت كردند كه ایشان در غزا حاضر بودند در بدر و گفت
كه: ما هر دو بر سر كوه بدر ایستاده بودیم و تماشا
میكردیم تا هزیمت خود را كه باشد، و ما نیز برویم و آوار
بیاوریم و “غارتی چند بكنیم” و همچنان منتظر میبودیم تا
ناگاه دیدیم چون ابر پارهای اسفید [سفید] كه از آسمان
فرود آمد، و آوازی از آن شنیدیم چون آواز رعد و همی گفت:
اقدم حیزوم. پس رفیق من چون آن آواز بشنید، زهرهاش بطرقید
و از هیبت آن بیفتاد و جان بداد. و من نیز بترسیدم؛
چنانكه نزدیك بود كه من نیز هلاك شوم؛ لكن به تكلیف، خود
را باز گرفتم تا زمانی برآمده و آن وقت بازِ خود آمدم
[یعنی به خود آمدم] و بعد از آن این حكایت با مصطفی علیه
السلام باز كردند. مصطفی گفت علیه السلام: آن آواز پر
جبرئیل بود كه اسب خود را میگفت: یا حیزوم، بشتاب و لشكر
اسلام دریاب و كافران را دمار از روزگار برآر. و حیزوم نام
اسب جبرئیل است.» (25)
در یك نمونه ی تقلیدی از یاری ارتش خدا و جبرئیل و امام
زمان، این شیوه ی رفتار در تاریخ معاصر اسلام حكومتی چنین
بازتابی یافته است:
«…
ولی خود او [سید روح الله خمینی] در زمان جنگ با عراق،
دستگاه های تبلیغانی رژیم را مامور كرد ـ یا لااقل با این
طرح فریبكارانه ی آنان موافقت كرد ـ كه صدها بار مدعی آن
شوند كه همین امام زمان، به صورت سیدی نورانی یا با
اونیفورم پاسداران انقلاب، سوار بر اسب سفید، یا بر تانك
چیفتن با كلاشینكف یا مسلسل، فرماندهی “سربازان اسلام” را
در جنگ با قوای كفر صدام عفلقی به عهده گرفته و با آنها
آبگوشت خورده است.
«در همان آغاز جنگ، وی [روح الله خمینی] خطاب
به سپاه پاسداران گفت: شما الان تحت فرماندهی مستقیم امام
زمان هستید كه شما را شخصا مراقبت میكنند. گزارش اعمال
شما را هم صبح به صبح برای ایشان علیه السلام میفرستند.
و چند هفته بعد در پیام خود به مناسبت روز ارتش تاكید كرد:
فرق است میان آنهائی كه فرماندهی مستقیمشان را صاحب
الزمان روحی فداه شخصا به عهده دارد و آنهائی كه صدام
عفلقی فرمانده ی آنهاست.» (26)
برای ساده اندیشانی نظیر اعراب بدوی كه با
گرویدن به اسلام، و در راستای همان شعار معروفِ «لنا احدی
الحسنین» یا پیروز میشوند و «غارتی چند میكنند» و یا به
بهشت میروند و از این نعمتها در آنجا بهره مند میشوند،
همراهی لشكری از سوی خدای محمد كه بتواند ایشان را در جنگ
با كفار یاری كند و ترس ایشان را از مرگ بكاهد، البته
بسیار دلپذیر و پذیرفتنی است. این ارتش ذخیره ی خدایی به
چنان تكانی میآوردشان كه: «یكی از انصار ایستاده بود و
دانه ای چند خرما در دست داشت. گفت: چون میان من و بهشت
چندان است كه مرا بكشند؛ چرا به چیز دیگری مشغول شوم. آن
دانه های خرما از دست بیانداخت و شمشیر و جنگ میكرد با
كافران، تا وی را بكشتند. و نام وی عمیر ابن الحمام بود.»
(27)
و باز هم عجیب نیست كه با تاسی به همین شیوه، شخص روح
الله خمینی در جنگ با عراق، كودكانی را از پشت نیمكت
مدرسه ی پسرانه ی چند شیفته ای در جنوبی ترین جنوب
تهران، گروه گروه به جنگ میفرستاد و كلید بهشتی هم بر
گردن ایشان میآویخت، و همه و همه هم با این فریب كه امام
زمان غایب، سوار بر اسب سپیدی در جبهه ی جنگ، دوش به دوش
سربازان اسلام به جنگ با «مسلمانان» عراق مشغول است و
ایشان را دسته دسته به درك واصل میكند.
«اعزام چند صد هزار بچه به كشتارگاه از جانب جمهوری اسلامی
ایران، بزرگ ترین كشتار كودكان در تاریخ جهان است. در این
فاجعه تا كنون 300000 [سیصدهزار] كودك ایرانی به قتل گاه
فرستاده شده اند. این كودكان غالبا از كلاس های درس
روانه ی كشتارگاه میشوند. بدانها گفته میشود كه پس از
شهید شدن، با كلیدی كه از طرف نایب امام زمان در اختیارشان
گذاشته شده است، درهای غرفه های خاص خویش را در بهشت
خواهند گشود و در آنجا آماده ی پذیرائی از خانواده های
خود خواهند شد.» (28)
و خواندنی تر این كه این كلیدهای بهشت را هم كفار كشور
تایلند میساخته و در معامله ای ـ لابد پایاپای ـ با نفت
و گازِ زیرِ زمین های كشور تحت سلطه ی حاكمان اسلامی،
تاخت میزده اند!!
ناگزیر باید در این میان این پرانتز را هم باز كنم كه این
گونه خودمحوری ها و این گونه كمك های غیبی به ارتش
اسلام در همه ی دوران ها بازتاب هراس انگیزی یافته است
كه كشتار اسیران جنگی ـ مثلا به بهانه ی دگراندیشی ـ یكی
از این بازتاب های هراس انگیز بوده ست!
ابن هشام در رابطه با غزوه ی بدر مینویسد: «و از جمله
اسیران كه گرفته بودند دو تن در راه، صحابه ایشان را
بكشتند [به زبان فارسی امروزی یعنی صحابه ی پیغمبر، دو
نفر را كه اسیر گرفته بودند، در راه كشتند] و باقی به
مدینه آوردند. و از آن دو تن، یكی “نضربن حارث” بود كه
همیشه سید علیه السلام [محمد] را رنجانیدی و معارضه نمودی
با وی در قرآن؛ در مقابله ی قصص انبیاء علیهم السلام،
قصه ی رستم و سهراب و ملوك عجم با قریش گفتی و حكایت كردی
[یعنی یكی از این دو اسیر كشته شده نضربن حارث بود كه
همیشه حضرت محمد را میآزرد و در مقابل داستان های قرآن،
قصه هایی از پادشاهان ایرانی و رستم و سهراب با قریشیان
می گفت] چون به وادی صفراء رسیدند، مرتضی علی رضی الله
عنه، شمشیر بركشید و گردن وی بزد.
«و یكی دیگر “عقبه بن ابی معیط” بود؛ از بهر آن كه چون به
وادی صفراء رسیدند سید علیه السلام بفرمود تا وی را
بكشتند. [دلیل قتل وی نوشته نشده است] گویند كه هم مرتضی
علی كرم الله وجهه او را بكشت…»
(29)
خود محمد در نهج الفصاحه در رابطه با تئوری خشونت
میفرماید:
«ان ابواب الجنه تحت ظلال السیوف…
درهای بهشت، زیر سایه ی شمشیرهاست.» (30)
«السیوف مفاتیح الجنه…
شمشیرها كلیدهای بهشتند.» (30)
«ابن هشام یك جا در كتاب تاریخ خویش، زیر عنوان “كسانی كه
رسول خدا (ص) دستور قتلشان را داد” از هشت نفر نام می برد
كه سه تنِ آن ها زن هستند و از قضای روزگار بیشتر اینان
مردمی شاعر و دو تن از زنان آوازه خوان بودهاند كه جرات
كرده و در مخالفت با بعضی كارهای پیامبر اسلام، یا انتقاد
از خشونتهای مسلمانان نسبت به غیرمسلمانان ـ اعم از
مشركان یا یهودیان و مسیحیان موحد ـ شعر سروده اند و یا
سخن گفته اند.
«در تاریخ طبری نیز كه از قدیمی ترین و معتبرترین منابع و
مراجع تاریخ اسلام و زندگی پیامبر اسلام است، در یك جا از
قول ابو اسحاق مینویسد كه در سال هشتم هجرت و پس از فتح
مكه “پیمبر به سران سپاه خویش گفته بود: تا كسی به جنگشان
نیاید، با وی جنگ نكنند، ولی تنی چند را نام برد و گفت:
اگر آنها را زیر پرده های كعبه [هم] یافتید، خونشان را
بریزید.” هم او در جای دیگری در توضیح تعداد و نام این
چند نفر از قول یكی از بزرگ ترین و معتبرترین تاریخ
نگاران و محدثان اسلام (130 ـ 207 هجری قمری) عینا
مینویسد: “پیغمبر گفته بود شش مرد و چهار زن را بكشند.”
نام مردانی كه در كتاب طبری آمده است، عینا همان هایی است
كه در كتاب ابن اسحاق از آنان یاد شده، ولی نام یك زن بر
زنان واجب القتلی كه او یادداشت كرده، افزوده شده است.»
(32)
علی شریعتی، یكی از تئوریسین های خشونت اسلامی در دوران
معاصر، در رابطه با محسنات و صفات برجسته ی مرتضی علی از
زبان فاطمه همسرش و دختر محمد كه اینك مرگ او را در ربوده
است، افاضه میفرماید كه: «چه شده است كه شمشیر پر آوازه
ی همسرش كه هرگاه از جهاد باز میگشت، از خون سیراب بود و
چون به خانه می آمد، در كنار شمشیر خونین رسول خدا، علی
آن را به او میداد و با آهنگی سرشار از حماسه و فخر
میگفت: فاطمه، شمشیر را بشوی! اكنون این چنین بی جان شده
است.» (33)
گذشته از اشكالات فنی دستوری و نوع بیان، و جابجا شدن فاعل
و مفعول، صفت و موصوف و قید و مقید!!!! میتوان به فخر از
كشتار و افتخار بر شمشیرهای خونینی كه «با آهنگی از حماسه
و فخر» زنان را به شستن آن وا می داشتهاند، اشاره كرد كه
در ساده ترین تفسیر، اصالت دادن به خونریزی ها و
شمشیركشی هایی است كه راهبران و بنیانگزاران اسلام اولیه،
برای دست یافتن به حكومت در دستور كار داشته اند. و در
همین راستا تئوریسین های شبه مدرن چند دهه ی اخیر هم بر
اصولی و اساسی بودن و توجیه و تبیین آن پای فشردهاند. در
همین راستا و با همین دیدگاه مذهبی است كه هیچ گونه
مخالفت و اعتراضی، حتا در حد اعتراضات بیانی و كلامی
سرنوشتی بجز سرنوشت «نضربن حارث» ندارد كه در جنگ بدر
«اسیر» شد و به فرمان پیامبر و با شمشیر علی گردن نازك تر
از مویش را زدند.
یكی از اشكالات فنی ای كه میتوان از نگرش دین اسلام به
موضوع اندیشه و باورهای مردم گرفت، این است كه در این
مكتب، با موضوع اندیشه و باور، برخوردی سیاسی میشود. در
واقع یكی از پایه های استمرار حكومت این متولیان ـ بجز
شمشیر و قهر و جنگ مسلحانه و قتل و غارت ایشان ـ تكیه كردن
به باورهای اعتقادی مردم و استفاده از جهل تسلیم شدگان
نسبت به حقوقشان است. به این مساله هم توجه نمی شود كه
انسان ها عموما در شرایط مختلف و با تجربههای متفاوت می
توانند باورهای گوناگون و حتا متضادی داشته باشند. انسان
میتواند در دوران شور و التهاب های جوانی، اعتقادات
رادیكال و خاصی داشته باشد كه پس از گذشت زمان و رها شدن
از كلكتیویسم پیرامون، باورهایش تعدیل یافته، حتا صورتی
واژگونه به خود گیرد. نمونه ی این تغییرات اساسی در
باورها «دكتر نورالدین كیانوری» دبیر اول درگذشته ی حزب
توده است.
كیانوری، نوه ی شیخ فضل الله نوری مرتجع معروف دوران
جنبش مشروطه و همدستٍ دو جریانِ همدستٍ ارتجاعی حاكم بر آن
دوران ایران [دربار و دولت تزاری روس] است. شیخ نوری پدر
بزرگ كه در ابتدا ـ البته برای تملك رهبری جنبش مشروطه و
شاید هم توهم نسبت به كل نهضت مشروطه ـ مدتی با مشروطه
خواهان همراهی میكند، بعدها اساسا به ارتجاع میپیوندد و
سرش را هم بر سر این همدستی به باد میدهد. گفتهاند كه
پسر شیخ فضل الله كه در دامان همان شیخ تربیت شده بود،
مشروطه خواه بود و از اعدام پدرش ـ این عنصر ضد مردم و
درباری و مرتجع ـ شادی ها كرد. به این تاریخ كوتاه بیشتر
از این زاویه اشاره كردم كه هم تغییر مواضع سیاسی شیخ فضل
الله را در یك تصویر فوری نشان داده باشم، و هم در ادامه،
با این زمینه سازی، به تغییر باور خود كیانوری، در دو سر
فصل متفاوت و تحت شرایط مختلف اشاره ای كرده باشم.
نورالدین كیانوری، زمانی كه هنوز جوان است و در شهر آخن
آلمان درس می خواند، گرایش گسترده ای به ناسیونال
سوسیالیست ها یا نازی های آلمانِ آن دوران دارد. او
بعدها كه به ایران برمی گردد، تحت تاثیر شوهر خواهرش عبد
الصمد كامبخش، زاویه ی اعتقادی اش را تغییر می دهد و به
حزب توده میپیوندند. بعد هم در سلك رهبران اصلی این
جریان، نقشی اساسی [نقشی اساسی و نه مثبت] در تاریخ معاصر
ایران ایفاء می كند. بقیه ی داستان را همه مان كم و بیش
میدانیم. در این جا محور بحث كیانوری و حزب توده نیست.
می خواهم به تغییر عقیده و اندیشه ی فرد، در شرایط مختلف
با نمونه ای تاریخی اشاره ای كرده باشم.
كیانوری ـ البته ـ در كتاب خاطراتش می كوشد گرایش و حتا
روابطش را با نازی های آن زمانِ آلمان انكار كند. به همین
دلیل هم تلاش میكند این گرایش را زیر عنوان روابطی با
كمونیست های آلمان، كم رنگ جلوه دهد. در همین راستا عكس
محوی را هم در كتاب خاطراتش كلیشه كرده است تا این دوگانگی
در باورهایش را در دو سر فصل مختلف زندگی اش، به نوعی
خدشه دار كند. اما واقعیت چیست؟! واقعیت این است كه این
رهبرِ بیش از نیم قرنِ حزب توده ی «ایران» از گذشته اش
«شرم» دارد، و تاریخ نگاری از دیدگاه جماعت پیروان و
معتقدین به این جریان ایجاب می كند كه چنین رهبری، معصوم
و از مادر كمونیست متولد شده باشد!!
این نمونه ی تاریخی از این نظر اهمیت دارد كه بدانیم همه
ی ما در سرفصل های مختلف زندگی مان، بنا به شرایطی كه
در آن قرار میگیریم، یا مطالعاتی كه احتمالا میكنیم و
بخصوص وضعیت خاص سیاست حاكم بر محیط زندگی مان یا وطنمان،
تغییراتی در باورهامان داده می شود كه یك پروسه ی
تدریجی، آرام و بطئی است. این تز اساسا فاقد ارزش است كه
كسی ـ حتا با زور و شكنجه ـ بتواند نظریات و باورهایش را
در مدت زمان كوتاهی تغییر بدهد. البته ممكن است كه منافع
بخصوصی، فردی را به حمایت از جریانی بكشاند، یا آلات شكنجه
«ترس» را تغییرِ باور نشان دهد، اما هیچ پدیده ای اساسا
نمیتواند باور مردم را، حتا باور همان اعراب بدوی را به
آسانی و در زمانی كوتاه تغییر بدهد؛ چرا كه همان اعراب
بدوی هم سال ها و قرن ها با اعتقادات قدیمی شان زندگی
كرده، روابط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی شان را هم براساس
همان باورها تنظیم كردهاند. با شعار و حتا با كشتار و فتح
هم چنین تغییری به سرعت امكان ندارد و سالها و گاه نسل
ها باید بگذرد، تا این تغییر باور در میان مردم نهادینه
شود.
اما اسلام، نه تنها به این تغییرات بطئی در زندگی فرد و
باورهایش باور ندارد، بلكه با موضوع باور و اعتقادات
انسان ها هم به مثابه یك دگم تغییر ناپذیر برخورد
میكند. سید روح الله خمینی در رساله ی توضیح المسائلش
در رابطه با «كفار» چنین دستورالعمل هایی صادر میفرماید:
«مساله 106 ـ كافر یعنی كسی كه منكر خداست، یا برای خدا
شریك قرار میدهد [بگذرم كه به این افراد مشرك میگویند!]
یا پیغمبری حضرت خاتم الانبیاء محمد بن عبدالله صلیالله
علیه و آله و سلم را قبول ندارد، نجس است، و هم چنین است
اگر در یكی از این ها شك داشته باشد، و نیز كسی كه ضروری
دین یعنی چیزی را كه مثل نماز و روزه ی مسلمانان، جزء دین
اسلام میدانند، منكر شود؛ چنان چه بداند [كه] آن چیز
ضروری دین است و انكار آن چیز برگردد به انكار خدا یا
توحید یا نبوت، نجس میباشد، و اگر ضروری دین بودنِ آن را
نداند؛ به طوری كه انكار آن به انكار خدا یا توحید یا نبوت
برنگردد، بهتر آن است كه از او اجتناب كند.
«مساله 107ـ تمام بدن كافر حتا مو و ناخن و رطوبت های او
نجس است.
«مساله 108 ـ اگر پدر و مادر و جد و جده ی بچه ی نابالغ
كافر باشند، آن بچه هم نجس است و اگر یكی از این ها
مسلمان باشد، بچه پاك است.
«مساله 109 ـ كسی كه معلوم نیست مسلمان است یا نه، پاك
میباشد. ولی احكام دیگر مسلمانان را ندارد؛ مثلا
نمیتواند زن مسلمان بگیرد و نباید در قبرستان مسلمانان
دفن شود.
«مساله 110 ـ اگر مسلمانی به یكی از دوازده امام دشنام
دهد، یا با آنان دشمنی داشته باشد، نجس است.» (34)
یكی از دلایل كشتارهای اولیه ی همان اعراب، به دست یاران
محمد، همین بوده است كه اعراب نمی خواسته اند و نمی
توانسته اند با چند شعار، باورِ قرن هاشان را تغییر
بدهند. بعدها خیلی از اعراب به ضرب زور و شمشیر به اسلام
تسلیم شدند. این تسلیم هم تا زمانی بود كه محمد زنده بود،
حتا برگشتن از دین را در آخرین سال زندگی محمد هم گزارش
كردهاند.
پس از درگذشت محمد، خیلی از قبایل عرب كه توازن قوا را در
هم ریخته تعبیر میكردند، جشنها گرفتند، دفها زدند،
حناها بستند و شادیها كردند و «ردت» آورده، و دوباره به
باورهای قدیمی شان بازگشتند. كشتاری كه خلفای راشدین از
این اعراب كردند، نمونه ی عجیب و غریبی است كه واقعا
انسان متمدن را به تعجب وامیدارد. این ردت آوردن در رابطه
با ایرانیان، تا چندین قرن ادامه داشت و همیشه هم این
«مرتدان» توسط حاكمان وقت و امیرالمومنین ها به خاك و خون
كشیده می شده اند.
جانشینان اولیه ی محمد ـ ابوبكر و عمر و عثمان و علی ـ
در رابطه با این «مرتدین» به چنان كشتارهای عجیب و غریبی
دست زده اند كه به واقع از نمونه های منحصر به فرد
تاریخی است، و نمونه های دیگری به این شدت و حدت و با این
قدرت در تاریخ جهان دیده نشده است. كتاب های مستند و اصیل
تاریخی پر است از اسنادی كه نشان می دهد این جانشینان
بلافصل محمد، برای وادار به تسلیم كردن دوباره ی این
«مرتدین» [مسلمان كردنشان] به چه قتل عامی دست زده اند كه
سوزاندن و از بلندی پرتاب كردن و از جمجمه ی این مردم
اجاق ساختن، محترمانه ترینِ این رفتارها بوده است. علی
ابن ابیطالب هم نه تنها در دوران حكومت خودش به این
كشتارها دست یازیده است كه در دوران حكومت دیگر خلفای
راشدین هم با ایشان همراهی و همدلی و همكاری تئوریك و
پراتیك داشته است.
«عروه بن زبیر گوید: وقتی پیمبر درگذشت…
هر یك از قبایل همگی یا بعضی شان از دین برگشتند…
كفر سر برداشت و آشوب شد و هر یك از قبایل بجز…
همگی یا بعضی شان از دین بگشتند.» (35)
«ابوبكر نیز ـ چون پیمبر خدای ـ با نامه به جنگ مخالفان
برخاست و فرستادگان را با نامه ها روان كرد و از پی آن
ها رسولان دیگر فرستاد و…گفت
كسانی را كه بر دین مانده اند، در مقابل مرتدان یاری كنید…
مرتدان فراری شدند و…
سپاه اسامه پیش وی بازگشت و او…
به طایفه ی بنی ضبیب جذام و بنی خلیل لخم و یارانشان از
قبیله ی جذام و لخم دست یافت و به سلامت با “غنیمت”
بازگشت…
«ابوبكر از آن پس كه فرستادگان برفتند، “علی” و زبیر و
طلحه و عبدالله بن مسعود را بر گذرگاه های مدینه گماشت…
جنگ ابوبكر مایه ی عزت مسلمانان شد و قسم خورد كه از
مشركان بسیار می كشد و از هر قبیله كه مسلمانان را كشته
اند، معادل مسلمانان مقتول و بیشتر كشتار می كند…
«[ابوبكر در نامهای برای مرتدین نوشت] من فلانی را با
سپاهی از مهاجران و انصار و تابعان سوی شما فرستادم و…
هر كه دریغ آرد ، فرمان دادم با او جنگ كند و هركس از آن
ها به چنگ آرد، زنده نگذارد و به آتش بسوزد و…
و هر كه دعوت خدا نپذیرد، كشته شود و هر كجا رسد با او جنگ
كنند و از هیچ كس بجز اسلام نپذیرند…
و هر كه نپذیرد، با وی جنگ كند و اگر خدایش غلبه داد، همه
را با سلاح، با آتش بكشد، آنگاه “غنایمی” را كه خدا نصیب
وی كرده، تقسیم كند و بجز خمس كه باید به نزد ما فرستد.»
(36)
پانویسها
25 ـ سیرهی ابن هشام، ترجمه و انشای رفیعالدین بن محمد
همدانی، قاضی ابرقو، با مقدمه و تصحیح اصغر مهدوی، چاپ سوم
1377، لیتوگرافی، چاپ و صحافی سازمان چاپ و انتشارات وزارت
فرهنگ و ارشاد اسلامی، نصف دوم، صص 570 تا 571
26 ـ تولدی دیگر، شجاعالدین شفاء ص518
27 ـ سیرهی ابن هشام، نصف دوم، صص563 تا 564
28 ـ تولدی دیگر، یاد شده، 516
29 ـ سیرهی ابن هشام، نصف دوم، ص 583
30 ـ نهجالفصاحه، مجموعهی كلمات قصار حضرت رسولالله
اكرم (ص) انتشارات جاویدان، چاپ سوم، 1377، تهران، ترجمهی
ابوالقاسم پاینده، شمارهی 576، ص 269
31 ـ همانجا، شمارهی 1787، ص 533
32 ـ نخستین ترورهای فردی و سیاسی و كشتارهای جمعی در
جامعهی مدنی اسلامی، باقر مومنی، نقل از فصلنامهی كاوه،
چاپ آلمان، شمارهی 94، تابستان 1380
33 ـ علی شریعتی، فاطمه فاطمه است، مجموعه آثار 21، ص 191
34 ـ رسالهی توضیحالمسائل، سید روحالله خمینی، انتشارات
بارش مشهد، چاپ سوم، سال 1379، تهران، ص 32
35 ـ تاریخ طبری، جلد چهارم، ص 1369
36 ـ همانجا صص1369 تا 1380
|