|
در
فارسنامه ی بلخی میخوانیم كه در زمان خلافت «حضرت علی»
نیز مردم استخر بار دیگر سر به شورش برداشتند و این بار
عبدالله بن عباس، به «فرمان علی» شورش توده ها را در خون
فرونشاند. (37)
برخلاف نظر تئوریسینهایی از طیف علی شریعتی «علی» نه تنها
شخصا در دوران 5 ساله ی خلافتش با ایرانیان و دیگر
مخالفان اسلام تحمیلی جنگیده و ایشان را وحشیانه سركوب
كرده است، بلكه در دوران خلافت عمربن خطاب فاتح ایران نیز
رهنمودهای جالبی به «امیر مومنان» دومین جانشین پیامبر
ارائه داده است: «…
عرب، امروز اگر چه اندكند در شمار، اما با یكدلی و یك سخنی
در اسلام، نیرومندند و بسیار. تو [عمر] همانند قطب برجای
بمان، و عرب را چون سنگ آسیا گرد خود بگردان، و بر آنان
آتش جنگ را برافروزان كه اگر تو از این سرزمین بیرون شوی،
عرب از هر سو تو را رها كند و پیمان بسته را بشكند، و چنان
شود كه نگاهداری مرزها كه پشت سر میگذاری برای تو مهمتر
باشد، از آنچه پیش روی داری!
«همانا عجم [ایرانیان] اگر فردا تو [عمر] را بنگرد، گوید
این ریشه ی عرب است، اگر آن را بریدید، آسوده گردیدید، و
همین سبب شود كه فشار آنان به تو سخت تر گردد و طمع ایشان
در تو بیشتر. این كه گفتی آنان به راه افتاده اند تا با
دیگر مسلمانان پیكار كنند، ناخشنودی خدای سبحان [!] از عزم
آنان به جنگ با مسلمانان از تو بیشتر است و او [عجم] بر
دگرگون ساختن آنچه ناپسند میدارد، تواناتر…»
(38)
همو [علی] به یكی از امیران سپاهش مینویسد: «اگر به سایه
ی فرمانبری بازگشتند، چیزی است كه ما دوست داریم، و اگر
كارشان به جدایی و نافرمانی كشید، آن را كه فرمانت برد،
برانگیز و با آن كه نافرمانی ات كند، بستیز و بینیاز باش
و بدان كه فرمانت برد، از آن كه از یاری ات پای پس نهد.
چه آن كه جنگ را خوش ندارد، نبودنش بهتر است از بودن…»
(39)
و همو سپاهیان اسلام را چنین میستاید: «همانا از جای كنده
شدن و بازگشت شما را در صفها دیدم. فرومایگان گمنام و
بیابان نشینان…
شما را پس میرانند، در حالی كه شما گزیدگان عرب، و
جاندانه های شرف، پیشقدم در بزرگواری و بلند مرتبه و
دیداری [!] هستید. سرانجام سوزش سینه ام فرونشست كه در
واپسین دم، دیدم كه آنان را راندید، چنان كه شما را
راندند، و از جایشان كندید، چنانكه از جایتان كندند. با
تیرهاشان كشتید و با نیزه هاشان از پای درآوردید؛ تا آنجا
كه هر یك دیگری را میراند…»
(40)
در رابطه با كسانی كه نخواسته اند مسلمان شوند و ماندن بر
اعتقادات قدیمی شان را ـ حتا به بهای كشتار و به اسارت
رفتن و پرداخت جریمه ی دگراندیشی [جزیه] ـ بر تسلیم شدن
به مهاجمان اسلام ترجیح دادهاند، نمونه های فراوان دیگری
هم در دست است. در نهایت میتوان گفت كه برای اعراب در
ابتدای كار و برای مردم دیگر كشورهای فتح شده نظیر ایران،
در چند قرن اول حاكمیت متولیان اسلام بر كشورشان، تسلیم
شدن به فاتحان این جنگهای مذهبی [یا مسلمان شدن] نوعی
اجبار نظامی/ سیاسی بوده است. متولیان اسلام هم برای تداوم
این تسلیم ـ بجز دولتها و حكومتهای اسلامی ـ فقیهان،
شریعتمداران و تئوریسینهایی را در هیئت ملایان ملبس به
لباسهای عربی و بعدها هم ملبس به ظواهر فرنگی پرداخته
اند كه یكی از وظایف اصلی شان كنترل سیاسی/نظامی همین
تسلیم شدگان و مسلمانان بوده است.
به طور كلی باید گفت كه برای مسلمانان «…
سراسر جهان به دو منطقه ی “دارالاسلام” و یا “دارالدین”
و “دارالحرب” تقسیم میگردد. “دارالاسلام” به هر كشوری
اطلاق میشود كه تحت حكومت مسلمانان طبق حقوق اسلامی اداره
شود…
در آغاز حدود “دارالاسلام” منطبق با سرحدات قلمرو خلافت
بوده؛ ولی بعدها همه ی دولتهای اسلامی را چنین خواندند.
“دارالحرب” همه ی كشورهایی بودند كه نفوس آن غیر مسلمان و
“كافر” بوده و یا اگر هم مسلمان بودهاند، تحت حكومت حكام
“كافر” قرار داشته اند.» (41)
در واقع برای متولیان اسلام، جنگ برای تحمیل عقیده، همیشه
یك وظیفهی اصلی است و همه ی مردم دنیا باید به هر قیمتی
كه شده به اسلام و متولیان آن تسلیم شوند؛ چه در هیئت
اعتقادی و چه حتا نظامی و سیاسی. آنچه بعدها در تاریخ
اسلام پیش آمد، همین تئوری را ثابت میكند. اگر مسلمانان
هم زمانی از جنگ كناره گرفتهاند، نه به این دلیل بوده است
كه باورهای دیگر را به رسمیت شناخته اند، بلكه موضوع تنها
بر سر عدم تعادل قوا و میزان سپاه و توان مالی برای جنگیدن
با «دارالكفر» بوده است. اولین وظیفه ی مكتبی مسلمانان
هم صدور اسلام به «دارالكفر» و وادار كردن بقیه ی ساكنان
زمین به تسلیم است. این واجب كفایی دینی هم، با هر بهانه
ای و با هر امكانی در تمام زمینها و همه ی زمانها
اعتبار دارد و ذره ای هم خدشه برنمیدارد. اساس این است
كه تنها یك دین ـ و برای شیعیان یك مذهب ـ در جهان حقانیت
دارد و تنها باورمندان به این مذهب و این دین حق حیات
دارند. دیگران یا باید تسلیم شوند و مسلمان، یا باید همیشه
و همیشه، جنگ با مسلمانان را در لحظه لحظه ی زندگیشان به
جان بخرند. تروریست اسلامی معاصر «اسامه بن لادن» حتما
میدانست كه در آستانه ی هزاره ی سوم شانسی برای حكومت
بر جهان ندارد. حتا این را هم میدانست كه نمونه ی تاریخی
زندگی ملت افغانستان زیر یوغ این مسلمانان عرب، كسی را
نسبت به انسان دوستی [!] این مسلمانان، حقوق زنان و كلا
حقوق انسانها در اسلام متوهم نخواهد كرد. اما دین بن لادن
به جریانِ همكیشِ او فرمان میدهد كه: مهم داشتنِ توان
نیست. تنها باور است كه تعیین كننده ی رفتار و كردار این
مسلمانان است. داستان «لنا احدی الحسنین» را هم محمد عطا
و دیگر تروریستهای صادراتی اعراب مسلمان به واقع باور
دارند، و این را هم باور دارند كه وظیفه ی مسلمانان
«تلاش» برای جنگ با كفار و دگراندیشان به هر بهایی است.
جان غیرمسلمانان هم اساسا پشیزی ارزش ندارد. جهان باید زیر
بیرق یك دین و یك مذهب درآید. همه ی مردم با باورهای دیگر
كافرند و سرزمینهاشان دارالكفر، و جنگ با كفار و
دگراندیشان، دستور اصلی و اساسی راهبر و پیامبر این دین و
مانیفست مشخص كتابِ آسمانیشان قرآن است.
جالب این كه این مكتب اساسا به سازندگی و تلاش برای بهبود
شرایط زندگی و ارتقای كیفی و كمی زندگی مسلمانان باور
ندارد. برای راهبران و تئوریسینهای این دین، این دنیا
جلسه ی امتحانی است كه مسلمانان به آن اعزام شدهاند، تا
فقط نمره جمع كنند و بعد هم راهی جهان دیگر یا مدینه ی
فاضلهشان شوند. در همین رابطه، عمر دومین جانشین پیامبر
اسلام گفته بود كه مسلمانان نباید كشاورزی كنند. كشاورزی
ایشان را به زمین وابسته خواهد كرد: «عمر در دوران قدرت
خود به مردم اجازه ی زراعت نمیداد و نمیخواست جامعه ی
عرب با فرهنگ و تمدن…
آشنا شود.» (42)
مسلمانان باید بردگان و اسیران جنگی را به كار بكشند و از
دست رنج ایشان استفاده كنند. در واقع ملل دیگر باید كار
كنند و این مسلمانان از ایشان خمس و زكات و جزیه و دیگر
جریمه ها را بگیرند، تازه نه برای این كه با همین
درآمدها و غنیمتها بنشینند و زندگیشان را بكنند، بلكه
فقط برای این كه امكان مالی و نیرویی داشته باشند، تا
صدور اسلامشان به دارالكفر را تداوم بخشند.
در كتاب دیگرم «واژه را باید شست» نوشته بودم كه در اسلام
همه ی مسلمانان تنها یك كار میكنند و آن هم جنگ است. جنگ
با دارالكفر. فهرستی هم از تعداد سپاهیان اسلام، در اوایل
هجرت محمد تا دوران علی و بعدها هم معاویه داده بودم.
واقعیت این است كه هر شغل و تخصصی ـ بجز سپاهیگری ـ در
تمام زمینه های هنری و فرهنگی و تكنیكی و غیره، وظیفه ی
موالی، بردگان و تسلیم شدگان است. بی جهت نیست كه كشورهای
مسلمانی كه متولیان اسلامی در آن نفوذ بیشتری دارند، در
پائین ترین رده های پیشرفت، تكنیك، تمدن، مدنیت، آزادی و
دموكراسی قرار دارند.
راندمان تلاش مسلمانان ـ اگر اساسا بتوان به آن تلاش گفت
ـ در مقام مقایسه با كسانی كه راسیونالیسم و عقل گرایی را
جانشین عقیده پرستی كردهاند، فاصله ی چندانی با عدد صفر
ندارد. اگر چند مسلمان هم در تمام جهان، یا مثلا چند
ایرانی مسلمان در تبعید و خارج از كشور سراغ میشوند كه
كار مثبتی در حیطه ی اختراع و اكتشاف و علوم و فنون…
و دیگر پهنه های عقلی و الزاما غیرمذهبی انجام دادهاند،
دقیقا از آن زمانی است كه توانسته اند از دیدگاه اسلامی
شان فاصله بگیرند. در این فاصله گرفتنهاست كه
میتوان ـ در شرایط آماده ی تربیتی جهان متمدن و با تكیه
به عامل عقل ـ شكوفا شد.
متاسفانه در آغاز هزارهی سوم، هیچ كشور مسلمانی را پیدا
نمیكنیم كه حكومت اسلامی داشته باشد، و به راسیونالیسم و
عقل گرایی هم نزدیك شده باشد. اگر هم گاهی روشنفكرانی
پیدا شده اند كه خواستهاند كشورشان را از وضع فعلی حاكم
بر ایران، اندونزی، عراق، افغانستان، پاكستان، عربستان
سعودی، مصر، اردن، سوریه و
…
نجات بدهند، دقیقا كسانی بوده اند كه تحت تاثیر روشنگری
های غربِ عقلگرا كوشیده اند قدمی در راه مدنیت و مدرنیته
بردارند، اما همگیشان هم فورا [شاید هم كاملا تصادفی!!]
با لشكریان اسلام كه از 1400 سال پیش درحوزه ها و مجالس
روضه خوانی در «حالت آماده باش صد در صد» به سر میبرند،
روبرو شده اند. نتیجه كاملا روشن است. همیشه روشن بوده
است، یا تكفیر شدهاند، یا تفسیق و یا نظیر میرزا آقا خان
كرمانی و یارانش زیر درخت نسترنی سر بریده شده اند.
«میرزا آقا خان كرمانی با شیخ احمد روحی و خبیرالملك را در
سال 1314 قمری مطابق با 17 ژوئیه ی 1896 میلادی شب هنگام
و در حالی كه محمدعلی میرزای ولیعهد در كنار میرغضب، لاله
به دست گرفته بود، در باغ شمال تبریز، زیر درخت نسترن، در
راه شكوه و آزادی ایران سر بریدند.» (43)
و البته محمد علی میرزای ولیعهد، همان محمد علی شاه بعدی
است كه بعدها در همدستی آشكار و نهان با مشروعه خواهانی
از صنف شیخ فضلالله نوری، مجلس اول مشروطه را به توپ بست
و استبداد صغیر را بر پا كرد.
محمد عطا و اسامه بن لادن، نمونه های خوب و جدیدی برای
اثبات این ادعا هستند كه از تمام امكانات غرب كافر
استفاده ها بردند، در نهایت هم به وظیفه ی دینی و مكتبی
شان عمل كردند. «هدف» هر وسیله ای را به راحتی توجیه
میكند. اما حق اصلی و حرف اساسی همان «جنگ با دارالكفر»
است. در این تئوری هیچ خدشه ای نباید وارد شود و نمیشود.
این عملیات تروریستی هم در واقع جنگ میان عقل و دین است.
اروپا زمانی كه خدا و نایبان خدا را از روابط سیاسی اش
حذف كرد، توانست دایره ی عقل را بی نهایت یافته، با
تلاشِ پی گیری به این تمدن درخشان دست یابد. جنگ اسلام ـ
و حتا دگماتیسمِ ماركسیسم/لنینیسم و تئوری رهبر پرستی این
عقیده هم ـ با تمدن و مدنیت غرب، جنگی است بین اصالت انسان
و اصالت رهبر، جنگی است بین دو تعریف از زندگی و جهان،
جنگی است میان زندگی دوستی و مرگ پرستی، میان آزاد اندیشی
و دگماتیسم، جنگِ اصالت دادن به حق و حقوق مردم است ـ مردم
با هر باوری ـ با جزم اندیشی و گرفتاری در كوزه های تنگ و
زنگ زدهی تحجرِ یك دست سازی همه ی انسانها و وادار
كردنشان به تسلیم.
این كه استالینیست های بازمانده از دوران جنگ سرد كه
[لابد] باید در درازنای اقامتشان در غرب، كمی هم به آزاد
اندیشی و تحمل دیگران «آلوده» میشدند، یك باره سر
برآورده، بیماری ضد امپریالیستیشان گل كرده است، به همین
دلیل است. متاسفانه از جنگ جهان با تروریسم، مطلق گرایی،
تحمیل عقیده و ضدیت با راسیونالیسم، تنها دگماتیستهای
مسلمانی از نوع سیدعلی خامنهای و استالینیستهایی كه نام
بخصوصی بر پیشانی ندارند، به فغان آمدهاند. این دو
جماعت، همانهایی هستند كه این نوع خرابكاریها و ضربه زدن
به زندگی ملل دیگر را «مبارزات ضد امپریالیستی» یا مثلا
«جنگ آزادی بخش» تعبیر میكنند، و بسته شدن دست و پای
تروریستها را اعلان جنگی علیه خود و آزادی عملشان برای
خرابكاری تلقی میكنند. اسلام هم با این كه به هزارها
فرقه ی زنده و مرده و نیمه مرده ی دیگر تقسیم شده است،
اما در رابطه با تمدن و مدنیت، همین تعریف «ضد
امپریالیستی» را دارد.
سید روح الله خمینی هم با تكیه بر جهل روشنفكران ما و خود
ما بود كه توانست تئوری حذف و نفی دگراندیشان را از كوزه
های 1400 سال پیش و از حوزه های جهل و جنگ بیرون بكشد و
به آن تقدس ببخشد و در همین راستا میلیون ها نفر را به
كشتارگاه روانه كند. در توازی با همین ضدیت با عقل گرایی،
استالین هم توانست با همدستی خیلی از باصطلاح روشنفكران آن
دوران، میلیون ها انسان را به اتهام تمایلات بورژوایی
«معدوم» كند، تا رهبر پرستی و یك گونه اندیشیدن را در
جهان چند دهه پیش از این نهادینه فرماید!
علی شریعتی، این تحصیل كرده ی غرب، برای رمانتیزه كردن
حمله های متعدد مسلمانان به سرزمینها و ملل دیگر یا
«دارالكفر» و مردمی با اعتقاداتی دیگر یا «دارالحرب» در
كتاب «سیمای محمد» در رابطه با تلاش های مقدس محمد و علی
چنین مینویسد: «مردانی كه جز به قتال نمیاندیشند و جز بر
بستر خون نمیخسبند. در شب ها و روزها با شمشیرهای شسته
از خون، به سراغ قبیلهای بیرون میشتابند، و از كمینگاه
نیمه شبی تاریك یا سحرگهی گنگ و هراس انگیز بر سر قومی فرو
میریزند. میكشند، اسیر میكنند، غارت میكنند و
بازمیگردند.» (44)
پانویسها
37 ـ فارسنامه، ابن بلخی، ص 135
38 ـ نهجالبلاغه، ترجمه ی دكتر سید جعفر شهیدی، چاپ
بیستم، 1380، تهران، شركت انتشارات علمی و فرهنگی، برندهی
جایزه ی كتاب سال بهمن 1369، بخشی از خطبه ی 147، ص 142
39 ـ همانجا، نامه ی شماره ی 4 ص 273
40 ـ همانجا، خطبه ی شماره ی 107، ص 100
41 ـ اسلام در ایران، پطروشفسكی، ص 89
42 ـ تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد دوم، ص 153
43 ـ خاطرات احتشام السلطنه، ص 653، نقل از مقدمه ی سه
مكتوب میرزا آقا خان كرمانی، به كوشش و ویرایش بهرام
چوبینه، نشر نیما، اكتبر 2001، ص 93
44 ـ سیمای محمد، علی شریعتی، صص59 تا 61، به نقل از كتاب
«پژوهشی در زندگی علی» آله دالفك، فوریه 1994، بن مایه
ها، صص 114 تا 115
|