|
آنانی كه به هر دلیلی دستی در تاریخ و بخصوص تاریخ ادیان
دارند، این را به خوبی می دانند كه در تمام طول تاریخ
جهان، تنها دین اسلام است كه با خشونتی وصف ناشدنی به مردم
سرزمینهای دیگر و حتا همان سرزمین محل سكونت متولیانش ـ
با اعتقاداتی دیگر ـ یورش برده، ایشان را قلع و قمع كرده،
تمام ثروت، شوكت، اعتبار و غرور ایشان را به غارت برده
است. این رفتار هم، قبل از اینكه زمینه ی جدی ی مادی پیدا
كند، به صورتی تئوریك در منشور این دین [بخصوص در سورههای
مدنی قرآن پس از هجرت پیامبر] به روشنی تبیین شده است. سنت
یا شیوه های رفتاری پیامبر این دین هم، ظرف عملی این
تئوری را تكمیل میكند. در واقع قرآن، بخش نظری و تئوریك
خشونت را تامین میكند، و رفتار شخص محمد، بخش پراتیك و
عملی این مكتب را كه به نوعی الگوی متولیان متاخر را تشكیل
می دهد.
«آرامش دوستدار» در كتاب «درخشش های تیره» برای
این كه زمینه های نظری دیدگاه ِ تئوریسین های [مثلا]
پروتستانتیسمِ اسلامی امروزی را نشان بدهد، به تبیین و
تشریحِ نظرگاه ِ یكی از تئوریسین های اصلی این جریان،
یعنی ناصر خسرو «حجت» فرقه ی باطنیه [اسماعیلیان] كه
نزدیكی ی ویژهای با دریافت های فقهی علمای شیعی دارد،
پرداخته، می نویسد:
«ناصر خسرو…
به “مدد” همین “عقل” است كه واقعیت ِ تاریخی ی كشتار ِ
كفار به دستور محمد، حد زدن [و سنگسار] زانی و زانیه، قتل
تبهكاران و راهزنان، یا قطع ضربدری دست و پای آنان را از
مقوله ی امر به معروف و نهی از منكر می شمارد و شایسته
می خواند…
به همین ترتیب و سبب نیز این [اعمال] را “حكمتی سخت بزرگ”
می نامد كه محمد كافران را كشته است…
محمد می دانسته كه منع كافران از بت پرستی و دعوتشان به
پرستش خدا، به جایی نخواهد رسید. این است كه محمد از سر ِ
نیك خواهی و به صلاحِ خود ِ ایشان، كافرانِ “پند ناپذیر”
را میكشد تا “پند پذیران” عبرت گیرند و ایمان آورند…»
(45)
واژه ی «عقل» را هم شاهرخ مسكوب در كتاب «چند
گفتار در فرهنگ ایران» چنین به تصویر كشیده است: «این
“عقل” پیش فرضهایی دارد، مانند توحید، رسالت، كلام الهی و
آخرت؛ جز خدا خدایی نیست [لا اله الا الله] محمد، پیغمبر،
و قرآن كلام خداست و دنیای دیگر و معاد وجود دارد. این ها
از جمله پیش فرض های هستی شناسی (Ontologie)
دینی [اسلامی] است و “عقل” در درون این دایره ـ هرچند بزرگ
و گسترده ـ تحقق می پذیرد، رشد می كند و به غایت می
رسد. هدف عقل، اثبات همین فرض های اولیه [یا بنا بر جهان
بینی ی دینی اثبات همین بدیهیات] است.» (46)
و همو در پانویس همین صفحه از قول «مهدی محقق» در
كتاب «بیست گفتار در مباحث علمی و فلسفی و كلامی و فرق
اسلامی» میافزاید:
«از تعریف های بالا چنین نتیجه گرفته میشود كه
متكلمان، یعنی آنان كه عالم به علم كلامند، باید آنچه را
كه واضع شریعت یعنی پیغمبر آورده، با دلیل های عقلی اثبات
كنند و نیز آنچه را كه گذشتگان و اهل سنت در تفسیر و توجیه
امور دینی گفته اند، تائید نمایند. گذشته از این آمادگی
داشته باشند كه اگر مخالفان دین و نوآوران خواسته باشند
شبهه ای در دین ایجاد كنند، یا تغییری در آن بدهند، آن را
رد نمایند.» (47)
«به همین سبب مفهوم عقل در اسلام، اساسا با عقل
سنجشگر(Raison critique)
در تفكر و فلسفه ی غرب، متفاوت است؛ زیرا این عقل پیش
فرض و هدف داده شده ای ندارد؛ بلكه آنها را از خود
برمیآورد، همه چیز و از جمله خود را نقد می كند و در
خدمت هیچ هدف، ایمان یا حقیقتی نیست. بلكه خود ملاك
“حقیقت” است» (48)
به بیان ساده تر برای متولیان اسلام، دایره ی
بسته ای وجود دارد كه عقلِ مسلمانان «فقط» می تواند در
این دایره ی ابداعی رفت و آمد كند. از سوی دیگر فرد
مسلمان، در این دایره هم حق ندارد ذره ای شك و تردید در
برخی اصول یا فروع و یا حتا حواشی دین و مذهب به «عقل»اش
راه بدهد. یعنی عقل، قبل از این كه بتواند وارد پهنه های
آموزشی و تجسسی بشود، از همه سو به سیم خاردارهایی برمی
خورد كه تكفیر و تفسیق و دیگر اتهامات دینی، ابتدایی
ترین بازتاب های آن است. در خود این دایره هم وظیفه ی
«عقل» در اثبات، تائید و تاكید بر «بدیهیات» دین خلاصه شده
است. هر چقدر هم كه علما این دایره را بزرگ نشان بدهند ـ
كه نمیتوانند و با اعتقاداتشان مشكل پیدا می كنند ـ دست
بالا می توانند اجازه و امكان تحركاتی را تنها در وجه
اثباتی ی حقانیت خود دین بدهند. این دایره ی حكومتی هم
زمینه ای است خونین كه در نهایت تنها برای اختراع انواع
فرقه های دینی به كار میآید. در خود این دایره و در همین
زمینه ی باصطلاح «راسیون» هم كشتارهای فرقه ای میان
هفتاد و دو مذهب موجب شده است كه تمام انرژی مردم ساكن این
نواحی هرز رفته، به همین دایره ی مجاز و برای اثبات خود
دین و مذهب تخصیص داده شود. دایره ای كه سرگیجه ی دور
زدن در آن، عمر، انرژی و استعداد همه ی مسلمانان را در
این 1400 سال هدر داده است.
غرب هم تنها با شكستن و فاصله گرفتن از این
دایره ی دین سالاری بود كه توانست در این همه پهنه های
گسترده ی علمی و فنی و حقوقی و هنری و فرهنگی و مدنی و…
به چنین دستآوردهای درخشانی دست یابد. اما متاسفانه
مسلمانان هنوز هم در همان دایره ی ابداعی، در پی نقد و
تقریر آداب نجاست و طهارت و اقسام غسل ها و تفریق های
وضو بین انواع مسلمانان جهان، سرگیجه گرفته اند و نمی
توانند از این دایره ی خطرناك كمی فاصله بگیرند.
سرنوشت اسف بار سید محمد خاتمی و جریان باصطلاح
اصلاح طلبی او، تنها به دلیل گردش در همین دایره ی حكومتی
اسلامی است كه به چنین سرانجام فضاحت باری كشیده است؛ چرا
كه این مسلمانان، حتا قدرت مانور در دایره ای وسیع تر از
مرزهای خودی و غیرخودی ابتكاری ی جمهوری اسلامی و خود
اسلام را ندارند. در نهایت تنها می توانند در كنار انواع
برتری طلبی های كهنه، متولی انواع فاشیسم های «نوین»
اسلامی/شیعی شده، بانی ی خونریزی ها و خشونت های دیگری
بشوند.
بد نیست این را هم تاكید كنم كه من اساسا به بحث
فلسفی این دیدگاه كه با توجیه و تاویل، خشونت را تئوریزه
كرده و برای آن توجیهاتِ فقهی و شرعی و دینی می تراشد،
كاری ندارم. این بحث را هم دوستدار و هم مسكوب در كتاب
هاشان به روشنی بررسیده اند؛ بلكه می خواهم به بعضی از
فجایعی كه این گونه توجیه و تاویل ها از دین اسلام، در
رابطه با كفار و مشركان [یا به بیان امروزی ها
دگراندیشان] به بار آورده و می آورد، بپردازم.
در یك نمونه ی دیگر، رفتار یكی از راهبران و
جانشینان تئوریسین این مكتب، این گونه نمود ِ تاریخی
یافته است: «[عمر] یك روز اطلاع یافت [كه] یكی از فرزندانش
شراب نوشیده است. لذا دستور داد او را تازیانه زدند، تا
زیر ضربات تازیانه جان داد.» (49)
در توجیه این رفتار خشونت آمیزِ راهبران اولیه ی
اسلام هم، بسیاری از اسلام زدگان ـ نظیر علی شریعتی ـ
كوشیده اند تا این «حد زدن» را نتیجه ی عدلِ بی همتای
عمربن خطاب نشان دهند؛ حتا آن را رمانتیزه می كنند كه:
«عمر ِ رهبر می زند و عمر ِ پدر گریه می كند!» بدون این
كه در نظر بگیرند كه این رفتار، یك واجب دینی و اسلامی است
و یكی از شیوه های مسلمان سازی همه ی انسانها، یا وادار
به تسلیم كردن ایشان است. متولی این دین هم ـ نه این كه
نخواهد ـ نمی تواند هیچ رحمی، حتا در مورد فرزندانش داشته
باشد، و به راحتی و دست بالا با فرو ریختن قطره اشكی، به
تكالیف شرعی اش جامه ی عمل میپوشاند.
چنین رفتاری نمونه های بسیار دیگری نیز در تاریخ
اسلام و رفتار حاكمان و رهبران قشری اسلامی ـ نظیر آیت
الله محمدی گیلانی ـ دارد. این حاكمان، برای استقرار
احكام دینشان از این كه حتا فرزندانشان را نیز قربانی
استمرار حكومتشان بكنند، بیمی نداشته اند؛ چرا كه با این
شیوه، از دیگرانی كه در حیطه ی حكومت ایشان زندگی می
كرده اند ـ نیز ـ زهرِ چشم می گرفته اند.
این خشونت های اسلامی، بازتاب های
نگرانكننده ی دیگری هم داشته است كه آپارتاید دینی و
نژادی، كمترین خطر آن بوده است: «[عمر] عرب را بر دیگران
برتری داد و گفت: این كار بدی است كه عرب ها یك دیگر را
اسیر كنند؛ چه، خداوند كشور پهناور عجم [ایران] را برای
اسیر گرفتن عرب ها آماده كرده است.» (50)
یا به قول محمد ِ پیامبر: «برای نطفه های خود
جای مناسبی انتخاب كنید و از سیاهان بپرهیزید [چرا] كه
سیاهی رنگ زشتی است.» (51)
«زنِ آزاد مایه ی اصلاح خانه است و زنِ بنده
[كنیز] موجب فساد خانه است.» (52)
آنچه اساسی و زیربنایی است این كه حتا متولیان
باصطلاح نواندیش، اصلاح طلب و رفرمیست این مكتب هم نمی
توانند دریافتشان را از این دین، از زیرِ تیغ ِ توجیه ِ
خشونت های صدر اسلام؛ بخصوص در دوران محمد تا علی [محمد،
ابوبكر، عمر، عثمان و علی] تصفیه كنند. دست بالا می كوشند
این گونه رفتارهای بنیانگزاران اسلام را توجیه و تاویل
كرده، این رفتارها را در زرورق مفاهیمی «امروزی پسند» بسته
بندی كنند. در واقع اگر شیعیان و متولیان تشیع، مشكل و
مساله ای هم با سه تن از خلفای راشدین دارند، در زمینه ی
خاص تنظیم رابطه با دگراندیشان نیست؛ بلكه تنها در مرز
خلافت و این كه خلافت، حق چه كسی است، ادعاها و دعواهاشان
تمام می شود. به این دلیل روشن كه: مسلمانی كه با اِعمال
خشونت مخالف باشد و خشونت های مستمر اعمال شده از سوی
متولیان این مكتب را نپذیرد، نمیتواند مسلمان و شیعی به
مفهوم واقعی آن باقی بماند؛ چرا كه فرع اساسی دین و مكتبش
ـ جهاد ـ را «تعطیل» كرده است، و كسی كه این اصل [یا فرع
دین] را تعطیل كند، دیگر مسلمان و شیعی تعریف نمی شود.
به قول میرزا آقاخان كرمانی: «آه... آه... طبع
خونریزی و خونخواری كه نزد وجدان تمام ملل ننگ و عار است،
نزد ایرانیان مایه ی مباهات و افتخار شده؛ چنانچه در
فضایل علی می نویسند: به خندق مدینه هفتاد [هفتصد] یهودی
دست بسته را در برابر نظر اولاد و عیالشان سر برید و از
برای تسخیر شامات در لیله الحریر هزار مسلمان را با شمشیر
دو نیم نمود كه بامدادان دست های خود را از خون بسته
های كشتگان با آب گرم شست و افتخار كرد كه من هزار مسلمان
را دیشب سر بریده و از [دم] شمشیر گذرانیده ام.» (53)
بد نیست تاكید كنم كه اگر من، همه ی این راهبران
اسلامی را در یك رده ی رفتاری نشان می دهم، به این دلیل
است كه هیچ گونه تفاوتی در نگرش و رفتار ایشان نمی بینم.
ایشان ـ همه شان ـ یك الگو و یك راهبر را نمونه ی رفتاری
داشته اند. اختلاف هاشان هم آنقدر ذره بینی است كه تنها
به كار فرقه سازان و فرقه بازان میآید، نه كسانی كه می
كوشند تصویر این مكتب را در هزاره ی سوم و در رابطه با
مردم به صورتی عینی، مادی، واقعی و ملموس به نمایش
بگذارند؛ چرا كه خشونت چه در كتاب، چه در سنت و عترت
پیامبر بارها و بارها تاكید و تائید شده و در واقع تنها
شیوه ی تنظیم رابطه با پیرامونیانِ این مكتب شناخته شده
است. به همین دلیل هم برای پرهیز از هرگونه «تخصصی كردن» و
دسته بندی كردن این مكتب ِ یك دست فكری ـ دست كم در زمینه
ی خشونت ـ بی هراس از هرگونه شیعه گری یا سنی گری و
دیگر فرقه های اسلامی، باید رفتار متولیان اولیه و در یك
مقایسه ی تطبیقی، رفتار متولیان بعدی این مكتب را به
تصویر كشید!
ادامه دارد
____________________________________________
زیرنویسها
44 ـ سیمای محمد، علی شریعتی، صص59 تا 61، به نقل از كتاب
«پژوهشی در زندگی علی» آله دالفك، فوریه 1994، بن مایهها،
صص 114 تا 115
45 ـ درخششهای تیره، آرامش دوستدار، چاپ دوم، نشر خاوران،
سال 1377، ص96
46 ـ چند گفتار در فرهنگ ایران، شاهرخ مسكوب، نام انتشارات
ناخوانا، چاپ اول، پائیز 1371، تهران، ص 94
47 ـ همانجا، زیر نویس ص 94، نقل از «بیست گفتار در مباحث
علمی و فلسفی و كلامی و فرق اسلامی، موسسهی مطالعات
اسلامی دانشگاه مكگیل، شعبهی تهران، تهران، سال 2535
(1355) مهدی محقق، ص 3 و 4
48 ـ همانجا، زیر نویس ص 95
49 ـ نقش وعاظ در اسلام، دكتر علی الوردی، ترجمهی محمدعلی
خلیلی، ص 22، به نقل از تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی
راوندی، جلد دوم، چاپ دوم، 1354، كتابخانهی سپهر، تهران،
ص 66
50 ـ تاریخ تمدن اسلام، جرجی زیدان، ترجمهی علی
جواهركلام، جلد 4، ص34
51 ـ نهجالفصاحه، مجموعهی كلمات قصار حضرت رسولالله
اكرم (ص) انتشارات جاویدان، چاپ سوم، 1377، تهران، ترجمهی
ابوالقاسم پاینده، شمارهی 1133، ص 381
52 ـ همانجا، شمارهی 1404، ص 449
53 ـ سه مكتوب میرزا آقاخان كرمانی، ویرایش بهرام چوبینه،
نشر نیما، اسن آلمان، ص 307
|