صفحه نخست >  نوشته ها >  خشونت، زنان و اسلام [7]

 

خشونت، زنان و اسلام [7]

 

      

               حتا می‌توان خشونت ِ تئوریزه شده در مذهب تشیع را در افسانه‌های اتوپیایی ی این نگرش به روشنی دید. به عنوان نمونه، خشونت حتا در داستان‌های منسوب به «امام زمان» و دوران ظهور این منجی ی شیعیان نیز راه یافته، تنها راه پیروزی این امام ناپیدا را یك خونریزی ی افسار گسیخته می‌انگارد؛ به طوری كه خون، تمام شهر مكه را برمی‌دارد و این خونریزی، به انتقام خون كشته شدگانی است كه به باور شیعیان، متولیان شیعه در همان 1300 سال پیش مثلا در عاشورای سال 60 یا 61 هجری قمری از دست داده‌اند.

         «[ملایان] سپس كه داستان امام ناپیدا پیش آمده و ناچار شده ‌اند كه چشم به راهش دارند، همان را نیز مهدی گردانیده، این ‌بار به سودجویی درستی ی[!] از آن افسانه پرداخته ‌اند چیزی كه هست اینان به مهدی‌ گری نیز رنگ‌ هایی افزوده، به سخنان شگفتی برخاسته‌ اند: پیش از مهدی، دجالی پدید خواهد گردید. روز پیدایش مهدی یاران امام كه 313 تن بوده، از شهرهای شیعه نشین [شیعه نشین آن روزی] از طالقان و قم و سبزوار و كاشان و مانند این ‌ها خواهند برخاست. با “طی‌الارض” خود را به مكه خواهد رسانید. امام، شمشیر كشیده، یا الثارات الحسین گفته، به گرفتن [انتقام] خون حسین خواهد پرداخت. هرچه بنی‌امیه و بنی‌عباس است خواهد كشت. چندان خواهد كشت كه پیرامون كعبه، دریای خون گردد. مردم خواهند گفت: “در خونریزی اندازه نمی‌شناسد.” در پاسخ ایشان، امام به منبر رفته، با چشم‌های اشك ‌آلود، لنگه كفش پاره ‌ی خون‌آلودی را [كه لنگه كفش علی ‌اكبر است] به دست گرفته، خواهد گفت: من اگر همه‌ ی جهان را بكشم، كیفر این كفش نخواهد بود!» (54)

         «روایات شریفه، حاكی از این است كه انقلاب و حركت حضرت مهدی (ارواحنا فداه) بعد از فراهم شدن مقدمات و آمادگی‌های منطقه ‌ای و جهانی، از مكه آغاز می‌گردد و طبق بیان روایات، در سطح جهانی، نبردی سخت بین رومیان (غربیان) و بین ترك‌ها و یا هواداران آن‌ها “كه ظاهرا روس‌ها” باشند، به وجود می‌آید، تا جایی كه به یك جنگ جهانی منجر می‌گردد » (55)

         این گونه تعابیر و تفاسیر همه به این دلیل است كه «خشونت» جایگاه ویژه و والایی در تعالیم قرآنی اسلام و سنت پیامبر دارد. چرا كه: «واقعیت زیربنایی این است كه با آنكه پیوسته، سخن از تاریخ 1400 ساله‌ ی اسلامی ی ایران رفته است و می‌رود؛ [ولی] در هیچ مقطع زمانی، از این تاریخ، اسلام، به صورت یك [دین یا] مذهب، به ایرانیان عرضه نشده است؛ تا اصولا امكان ارزیابی ی آن، از جانب انسان به میان آمده باشد، و دینداری یا بی‌دینی ی كسانی از آنان ـ چه دیروز و چه امروز ـ بتواند به پرسش گرفته شود. آنچه در سراسر این 14 قرن به نام مذهب، به مردم ایران عرضه شده است، یك چماقداری ی سیاسی ی بی‌وقفه بوده است، كه به صورت ابزار فرمانروایی و غارتگری، مورد بهره‌ برداری عرب و ترك و تاتار و تركمن قرار گرفته است؛ بی ‌آنكه حتا یك روز ـ در همه ‌ی این مدت ـ مفهوم واقعی ی یك مذهب، مطرح شده باشد. آنچه [كه] 1400 سال پیش بر ایرانیان گذشت، از آغاز تاریخ تمدن ‌های بشری، تا آن زمان، بر هیچ كشور و ملت دیگری نگذشته است. زیرا كه اصولا پیش از آن، هیچ آئین دیگری ـ چه اساطیری و چه توحیدی ـ با شمشیر پا به میدان نگذاشته است!» (56)

         ابن هشام از یهودی ی كوری یاد می‌كند كه باغی داشته است. لشكر پیغمبر به فرماندهی ی خود پیامبر، برای رد گم كردن در یكی از غزوات، از میانه ‌ی این باغ می‌گذرند. اعتراض یهودی ی كور را هم چنین پاسخ می‌گویند:

         «سید علیه السلام گفت: ما را دلیلی می‌باید به راهی ببرد كه نه برابر لشكر كفار باشد. و در میانه ‌ی راه باغی از آن جهودی نابینا بود و آن جهود دشمن خدا [!] و رسول بود و راه در میان باغ بنهادند و می ‌رفتند. و آن جهود نابینا ـ چون بدانست كه لشكر پیغمبر علیه ‌السلام است كه می‌گذرند ـ برخاست و خاك در روی مسلمانان می‌افشاند و بانگ می‌داشت و می‌گفت: ای محمد، اگر راست می‌گویی و تو رسول خدایی، چرا لشكر در باغ من رها می‌كنی؟ من تو را بحل نكنم و به قیامت از تو قصاص خواهم. صحابه بشتافتند كه وی را بكشند، پیغمبر علیه السلام گفت: لا تقتلوه، فهذا الاعمی القلب، اعمی البصر. گفت: وی را رها كنید كه وی را دل و چشم هر دو كور است.» (57)

         البته می‌شود از نویسنده‌ی فقید «سیرت ِ رسول الله» پرسید كه: این یهودی ی نابینا كه به باور ایشان دشمن خدا و پیغمبر بوده، چگونه است كه به دلیل ضعف و ناتوانی و نابینایی، حواله ‌ی قصاص لشكر پیامبر را به روز قیامت می‌كند؟ چرا پیامبر را برای عبور غیرمجاز از باغش حلال نمی‌كند؟ متاسفانه باید گفت كه در فهم این نویسندگان معتقد مسلمان، اعتراض به هر تجاوزِ سپاهیان پیامبر، مخالفت با خدا و رسول اوست. در نهایت این مسلمانان راستین، تنها خدای محمد [الله] را به رسمیت می‌شناسند و خدای دیگران، یا ادیان و باورهای دیگر از دیدگاه ایشان هیچ ‌گونه رسمیتی ندارد!

         البته این هم واقعیتی است كه تاریخ جهان خالی از خشونت نیست. بسیار بوده‌ اند شاهان و دیكتاتورهایی كه استمرار چند ساله ‌ی حكومتشان را تنها به مدد خشونت و كشتار مخالفین ممكن كرده‌ اند؛ اما همگی‌شان، پس از حذف و نابودی، دست بالا به حافظه ‌ی تاریخی ی مردم یا به لابیرنت تو در توی كتاب ‌خانه ‌ها سپرده شده ‌اند. آنچه اما تئوریسین‌هایی از دست اسلامیون انجام داده‌اند، توجیه این خشونت ‌های مادون تمدن و تقدیس این اعمال وحشیانه است كه در خوشبیانه ‌ترین صورت، متعلق به همان دوران بدویت و توحش است و نه این روزها؛ دورانی كه اساسا شیوه‌ ی تحمیل عقیده به دیگران، به ضربِ زور و تحمیل و شمشیر و گلوله و اعدام و سنگسار به سر رسیده است. شیوه‌ ای كه در نهایت متعلق به همان دوران شمشیركشی و بدویت انسان ‌هایی است كه اساسا روشِ دیگری را برای طرح و تحمیلِ عقیده ‌شان نمی‌شناخته ‌اند!

         یكی از ساده‌ ترین بازتاب‌های آن‌ گونه تقدیس و توجیه ‌ها در آستانه ‌ی هزاره‌ ی سوم، صدور تروریسم دولتی و كشتار دگراندیشان، تحت لوای قوانین حكومت اسلامی است. تئوریسین‌های «پروتستانتیسم اسلامی» هم با این كه در بعضی نكات ظریف همانند هم نمی‌اندیشند، اما در رابطه با حذف و طرد دگراندیشان ـ به هر شكل و امكانِ ممكن ـ نقطه نظر مشتركی دارند؛ چرا كه به باور ایشان: «افراد یك امت ـ از هر رنگ و خون و خاك و نژاد ـ یك ‌گونه می ‌اندیشند و ایمانی یكسان دارند و در عین‌ حال در [برابر] یك رهبری مشترك اجتماعی تعهد دارند.» (58)

         البته مشكل بتوان از این‌ گونه روشنفكرانِ مدعی رفرمیسمِ اسلامی، «رو در رو» و بدون هراس از تهمتٍ ارتداد [!] پرسید: زمانی كه «همه ‌ی افراد یك امت ـ از هر رنگ و خون و خاك و نژاد ـ یك ‌گونه می‌ اندیشند و ایمانی یكسان دارند و در عین ‌حال در [برابر] یك رهبری مشترك اجتماعی تعهد دارند.» تكلیف كسانی كه این ‌گونه نمی ‌اندیشند و در برابر «رهبری [دینی] ی مشترك» تعهدی حس نمی‌كنند، چیست؟! و اصولا چگونه می‌شود انسان‌هایی را با شیوه‌ های تربیتی و آموزشی متفاوت و «رنگ و خون و خاك و نژاد» مختلف و میزان سواد و فرهنگ و فهم گوناگون یك ‌كاسه كرد و همه را در كیسه ‌ی «یك‌ گونه اندیشیدن و یك ‌گونه تعهد اجتماعی داشتن» ریخت؟! بعد هم اگر شد، پرسید: تكلیفٍ آنانی كه كمی با این قالب از پیش تدارك دیده شده، زاویه دارند، یا هیكلشان در این «كیسه ‌ی هم‌ گونه ‌گی» تاب نمی ‌آورد، یا نفسشان از این همه تكرار بند می‌ آید، یا نه اصلا حوصله‌ شان سرمی‌ رود، چیست و كدام زندان اوینی را برای ایشان تدارك دیده‌ اند كه حضرت امام سیزدهم [سید روح‌ الله موسوی ی خمینی رحمه ‌الله علیه] «زیر ریزش باران وحی» و امام سید علی حسینی ی خامنه ‌ای [مد ظله] «زیر ریزش باران ترس از سرنگونی» تداركش را ندیده ‌اند؟!

         به همین دلیل هم این علماء با تبیین و توجیه اعمال و رفتار بنیانگزاران این مكتب، در واقع رفتار یك مسلمان واقعی، راستین، ناب، محمدی، اصولی و قشری را موجه جلوه می‌دهند و ـ چه بخواهند و چه نخواهند ـ در نهایت زمینه ‌ساز استمرار حكومتی از نوع حكومت اسلامی فعلی ی حاكم بر ایران می‌شوند؛ همان‌ گونه كه متولیانی از دست ناصر خسرو و بعدها هم سید محمود طالقانی، علی شریعتی، عبدالكریم سروش و دیگرانِ این طیف، زمینه سازِ آن بوده ‌اند. تبیینات و توجیهات این علماء هم ظرفی است برای كشتار و غارت مردمانی با اندیشه‌ ها و باورهای دیگر و حتا همان یك ‌كاسه شده‌ های یاد شده.

         این‌گونه آموزش‌های تئوریك و پراتیك، هم‌چنین این نوع تبیین از اتوپیا و مدینه ‌ی فاضله‌ ‌ی شیعی كه تنها از طریق «خونریزی ی بی‌اندازه ‌ی» منجی ی آن و «پیروزی در جنگ سوم جهانی» تصویر شده است، مسلما راه را بر هرگونه هم ‌زیستی‌ مسالمت‌ آمیز و گفت‌ و گو با دیگران و تحمل دگراندیشان می‌بندد؛ چرا كه این مسلمانان، حتا باصطلاح رفرمیست‌هاشان می‌دانند كه چگونه دینشان اجازه ‌ی تصرف در جان و مال و ناموس دیگران را داده است. تنها لازم است یك حاكم شرع و یا یك مفتی ی دین بر كافر، مشرك، منافق، بی‌دین، مرتد، زندیق و بودن این دیگران مهر تائید گذاشته، دست مسلمانان و «مجاهدان» و «مجاهدین» را بر جان و مال و ناموس ایشان باز كند.

         «سوره‌ ی انفال آیه ‌ی 3 “اذا تتلی علیهمم آیاتنا، قالو قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطیرالاولین” [یعنی چون خوانده شود بر ایشان آیت‌های ما، گویند شنیده‌ایم و اگر می‌خواستیم بمانند این را می‌گفتیم. این آیات چیزی جز افسانه‌های پیشینیان نیست!] گویند [كه] این جمله‌ ی نصربن حارث است كه در جنگ بدر اسیر شد و پیغمبر امر كرد [به خاطر همین اعتراض و بیان این مطلب] علی‌ بن ابیطالب، گردن او را بزند.» (59)

         در الگو برداری از سرچشمه‌ ی اصیل بنیانگزاران اسلامی است كه حكومت فعلی ی اسلامی در ایران به چنین جنایاتی دست می‌یازد و هیچ نگرانی ‌ای هم از تغییراتی كه در پهنه ‌ی زمان پیش آمده است، ندارد؛ چرا كه چنین اعمالی برای ایجاد رعب و وحشت بین شهروندان، یك وظیفه ‌ی مبرم الهی و نص صریح قرآن مجید است!

         «قوه‌ ی قضائیه ‌ی حكومت اسلامی ایران حكم اعدام یك متهم را از طریق قطع گردن به مرحله‌ ی اجرا گذاشته است. قطع گردن از طریق یك ضربه ‌ی بسیار شدیدٍ یك شمشیرِ آخته انجام شده است.

         «روزنامه‌ی “كیهان” چاپ تهران در شماره‌ ی چهارشنبه‌ی خود نوشت: این حكم در شهر زابل [استان سیستان و بلوچستان] در جنوب شرقی ایران اجرا شده است.» (60)

         و در خبر دیگری «روز چهارشنبه ‌ی گذشته، بار دیگر اجرای مجازات سنگسار در مورد یك زن جوان 30 ساله به اجرا درآمد و محكوم، در زندان اوین “رجم” شد روزنامه‌ ی انتخاب نوشت: مریم ایوبی كه لحظاتی قبل از آغاز اجرای حكم، غسل كرده و كفن شده بود، ساعت 5 سحرگاه روز گذشته [چهارشنبه] به همراه برانكارد به محل تعیین شده، انتقال داده شد و در میان انبوهی از خاك قرار گرفت و سپس حاضران با پرتاب سنگ “مراسمِ [تماشایی] سنگسار” را برگزار كردند. بنا بر این گزارش، جسد محكوم به بیابان‌های ورامین منتقل شد و سپس با ریختن بنزین آتش زده شد.» (61)

         و در خبر دیگری، دخترك 25 ساله ‌ای را در یكی از میدان‌های بزرگ شهر تهران، برای عبرت تاریخ و ملت ایران، به دست زن دیگری كه در پست «میرغضب حكومت اسلامی» به انجام وظیفه ‌ی شرعی و حكومتی‌ اش مشغول بود، به دار كشیدند. عكس‌های این جنایت وحشتناك علنی، هنوز هم زینت ‌بخش سایت‌های اینترنتی و نشریات مخالفین جمهوری اسلامی است.

         در همین راستا می‌توان از ابن هشام نیز یاد كرد كه در «سیره ‌ی رسول‌ الله» شمه ‌ای دیگر از این نوع خشونت را چنین به تصویر كشیده است:

         « چند نفر از قبیله ‌ی بحیره، زار و بیمار نزد پیغمبر آمده، از او مساعدت خواستند. [محمد] آن‌ها را بیرونِ مدینه نزد شتربان خود فرستاد، تا از شیر او بنوشند و شفا یابند.

         «پس از استفاده از شیر شتر و آسوده شدن از رنج [این افراد] شتربان را كشته، خار در چشمش فرو كردند و شتر را با خود بردند. چون خبر به پیغمبر رسید، چنان به “خشم” آمد كه بی درنگ “كرز بن جابر” را به دنبال آن‌ها فرستاد. پس از آن‌كه همه را اسیر كردند و به حضور محمد آوردند، امر كرد كه دست و پایشان را قطع و چشمانشان را كور كنند.» (62)

         بعد هم همگی ایشان را كشتند.

         البته این شیوه‌ ی رفتار میان اعراب چندان ناشناخته نبود. اعراب اساسا از طریق همین شبیخون‌ها و جنگ و گریز‌ها و به هزینه ‌ی دیگران زندگی می‌كرده‌اند. با این حال در هر قانونی حتا احتمالا در همان قوانین عرفی و غیر انسانی اعراب بدوی، یك قبیله را در ازای یك تن به چهار میخ نمی‌كشیده ‌اند! این رفتار [قطع دست و پا، كور كردن چشم افراد یك قبیله و بعد هم كشتار ایشان] جز «خشم» تفسیر دیگری ندارد؛ اما مسلمان و شیعی، آنجا كه به این‌گونه خشونت‌ها برمی‌خورد، یا اساسا منكر اصل سند می‌شود، یا برای آن كلی توجیه می‌تراشد كه خودِ این توجیهات، در حقیقت تاكیدی بر این امر است كه چنین خشونت‌هایی روی داده است؛ اما برای آن «حكمت‌»های خاصی را ـ مثلا از نوع ناصر خسروی ‌اش ـ به پیامبر نسبت داده، در بهترین حالت آن را وحی مْنزَل از سوی اللهِ «قهار و مكار» تفسیر می‌كنند.

         با این‌حال در تمام طول تاریخ، جنگ، تجارت پربركتی بوده و گاه حتا تنها منبع درآمد بسیاری شده است: « اما اعمال زور، نه فقط در داخل اجتماع و برای دفاع [از] اجتماع در برابر دشمنان به كار می‌رفت؛ بلكه جنگ در این دوره به صورت صنعتی سودآور  به وجود آمد و به عنوان یك حرفه و شغل شناخته شد. چه، جنگ منشاء درآمد و سود بود. و اسرای جنگی را كه سابقا می‌كشتند، اكنون به غلام و برده تبدیل می‌كردند. حاصل و ثمره ‌ی كار بیشتر شده بود، كارِ برده سود بخش بود. به این ترتیب به تدریج، به طوری كه برای مردم مشهود نبود، طبقه ‌ی بردگان پدید آمد و تقسیم جامعه به طبقه‌ ی آزاد و برده صورت گرفت و استثمارگران و استثمار شدگان، در برابر هم قرار گرفتند و عصر جدید، یعنی دوران اجتماع طبقاتی آغاز گردید.» (63)

         البته این دریافت از موضوع تاریخ تكامل اجتماعی، تا زمانی كه عاملی به نام دین بر آن علاوه نشده بود، روشی سنتی بود و هر از گاهی قبیله ‌ای بر مردمی متمدن، یا حتا غیرمتمدن آن دوران یورش می‌برد و نه تنها دست‌ رنج سالیان ایشان را غارت می‌كرد كه برای چپاول‌های بعدی ‌اش از همان مردم برده و «سرو» و كارگر وابسته به زمین می‌تراشید.

         در زمینه ‌ی مشخص اسلام، این گونه تجاوزها تنها از كسانی ساخته بود كه به مقام والای «مجاهد» ارتقاء یافته بودند. در حالی كه بنیانگزار این مكتب، این خوی استثماری را در نهاد این مذهب نهادینه كرد و این قوانین را اساسا ابدی، ازلی، غیرقابل تغییر و ناشی از اراده ‌ی قاهره ‌ی خداوندی تصویر كرد. به همین دلیل هم این روزها كه جهان فاز نوینی را بر اساس آزاد بودن تمام انسان‌ها ـ فارغ از هر گونه تفریقی ـ می‌گذراند، این شیوه ‌ی رفتار كهنه به نوعی دستورالعمل دینی تعبیر می‌شود، و متولیان این مكتب با استناد به همین تئوری‌ها و اعمال متولیان این دین در 1400 سال پیش است كه به رفتارشان پوشش تقدسی غیرقابل تغییر می‌پوشانند و آن را به تنها شیوه‌ ی تنظیم رابطه با دیگران و دگراندیشان بدل كرده‌ اند. و این‌گونه است كه خشونت از تمامی آموزش‌های این دین آسمانی چهره می‌نماید.

         این خشونت هم در چند وجه مشخص عمومی ‌اش آنقدر شناخته شده است كه نیازی به تاكید ندارد؛ اما برای این كه بحث نیمه‌ كاره نماند، یا برای آنانی كه ممكن است «از بیرون در دین نظر كنند» و شناخت سیستماتیكی از این آموزش‌ها، قوانین «الهی» و غیرقابل تغییر نداشته باشند، نمونه‌ ی دیگری از  این خشونت‌ها را نشان می‌دهم تا نمایی ـ هرچند گذرا ـ از پیروان پیامبر، یا مثلا «كلب آستان علی ـ عباس» داده باشم!

         «شاه عباس كبیر در ژوئیه‌ ی 1599 میلادی هیئتی به روسیه، آلمان، فرانسه، اسپانیا، انگلستان و اسكاتلند و به نزد پاپ رم و بلندپایگان ونیز اعزام كرد. اعضای این هیئت عبارت بودند از اوزون علی بیك [طبق زیرنویس مترجمان حسین علی بیك] نماینده‌ ی ایران و چهار نجیب‌زاده ‌ی ایرانی سلحشور پانزده خدمتگزار ایرانی و سر آنتونی شرلی معروف اما وقتی در آوریل 1901 [اشتباه چاپی است و تاریخ درست 1601 است] به رم رسیدند و دو ماه در آنجا اقامت گزیدند، از آن‌ها پذیرایی شایانی شد كه در آنجا سه نفر از چهار نجیب ‌زاده ‌ی ایرانی [شوالیه ‌ها] به دین كاتولیك گرویدند و به دن فیلیپ، دن دی گو و دون ژوان ایران موسوم گشتند.

         « دون ژوان كه از كیش اسلام روی گردانده بود، جرات نمی‌كرد به ایران برگردد و به سرنوشت “مرتدان” دچار شود در عالم آرای عباسی می‌خوانیم: این شخص اخیر [دون ژوان یا حسین علی بیك] كه باعث خشم شاه [عباس صفوی] شده بود، بدون این كه فرصتی برای توضیح یا عذرخواهی داشته باشد، به فجیع‌ترین وضعی كشته شد. و شاه برای اسپانیایی‌ها توضیح داد كه دلیل رفتارش با شخص مذكور این بوده كه وی، ضمن ماموریت مرتكب چندین عمل خیانت‌ كارانه و زشت شده [است]؛ مانند باز كردن نامه‌ هایی كه ممهور به مهر شاهی بوده و فاش كردن مضمون آن‌ها و جامه ‌ی عزا بر تن كردن در سوك ملكه ‌ی اسپانیا و شاه چنین نتیجه گیری كرد: ولی مهم‌ ترین خطایش و دلیل اصلی ی مجاراتش این بود كه او چنان با ملازمان خود بدرفتاری كرده و آنقدر آن‌ها را آزرد كه چند تاشان به دین مسیحیت گرویده و در اروپا ماندگار شدند تا بدین وسیله از دستش خلاص شوند؛ بنابراین غیرت اسلامی اقتضا می‌كرد كه او مجازات شود و به سزای اعمال خود برسد.» (64)

 

 

زیرنویسها

 

53 ـ سه مكتوب میرزا آقاخان كرمانی، ویرایش بهرام چوبینه، نشر نیما، اسن آلمان، ص 307

54 ـ بهائی‌ گری، شیعی‌ گری، صوفی‌ گری، احمد كسروی، چاپ خارج از كشور، ژانویه ‌ی 1996، انتشارات مهر، آلمان، ص117

55 ـ سیمای كلی دوران ظهور، نویسنده علی كورانی، مترجم عباس جلالی، مهرگان، سال هشتم، شماره‌ی 2 و 3، تابستان و پائیز 1378

56 ـ گفت‌ و ‌گوی بین‌المللی فرهنگ‌ها شجاع‌الدین شفا، كیهان چاپ لندن، شماره‌ی 800، 11 فروردین1379

57 ـ سیره‌ ی ابن هشام، نصف دوم، ص 650

58 ـ امت و امامت، علی شریعتی، یاد شده، ص 402

59 ـ 23 سال رسالت، علی دشتی، ویرایش بهرام چوبینه، مهرماه 1373، ص118

60 ـ به نقل از كیهان چاپ لندن، شماره‌ 863، 28 ژوئن 2001

61 ـ به نقل از كیهان چاپ لندن، شماره 866، 19 ژوئیه 2001

62 ـ 23 سال رسالت، علی دشتی، یاد شده، ص 151

63 ـ تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد پنجم، چاپ دوم، چاپخانه ‌ی كتیبه، 1364، ص22

64 ـ تاریخ ادبیات ایران، ادوارد، جی، براون، از صفویه تا عصر حاضر، ترجمه‌ی دكتر بهرام مقدادی، چاپ اول، گلشن، انتشارات مروارید، سال 1369، صص 18 تا 20