|
متاسفانه پس از به قدرت رسیدن حكومت فعلی اسلامی در ایران،
بسیاری از ایرانیانی كه اِعمال چنین خشونت افسار گسیختهای
را از سوی ایرانیان بعید میدانستند، كوشیدند این رفتارهای
خشونت آمیز را ناشی از عربیت این حاكمان تعریف كنند. این
تفسیر و این گونه نگرش به موضوع خشونت دیكتاتوریهای
مذهبی، هر زمینه و هر پیشدرآمدی هم كه داشته باشد، در
نهایت زمینه ساز ایجاد نوعی فاشیسم خواهد شد كه اساسا پاسخ
مناسبی برای رهایی از شرایط دشوار كنونی ی حاكم بر كشور
نیست.
پژوهشگرانی هم هستند كه به دلیل اسلام زدگی
هاشان، یا برای رعایت اصل تقیه و در نهایت بیمسئولیتی در
قبال واقعیات تاریخی، رفتار حاكمان حكومت اسلامی فعلی ی
حاكم بر ایران را «حمله ی دوم اعراب به ایران» ارزیابی
می كنند؛ اینان حتا پا را از همین میدان هم فراتر گذاشته،
حمله ی اعراب به ایران را هم در 1400 سال پیش، بی ارتباط
با اسلام معرفی میكنند. به همین دلیل هم در «این تحقیقات
در واقع به جای اشاره به “آمر” [اسلام] به مامور [اعراب]
توجه دارند و نوعی كینه ی نژادی نسبت به اعراب را تبلیغ
میكنند. این محققان توضیح نمیدهند كه كدام ایمان یا
ایدئولوژی ای به اعراب نیرو داد؟ و اساسا اعراب با الهام
از چه اعتقاد و ایمانی به ایران حمله كردند؟ و آنهمه قتل
عامها و خرابیها و ویرانیها و غنیمتها و برده گرفتنها
بر اساس كدام دستور ایمانی یا توصیه ی قرآنی صورت گرفت؟
از اینها گذشته این محققان، وقایع خونین در كشورهای عربی
[خصوصا الجزایر] را چگونه توضیح می دهند؟ با حمله ی دوم
اعراب به یك كشور عربی؟!» (65)
به همین دلیل باید بر این اصل پای فشرد كه: مهم
نیست چه كسانی با چه ملیت یا قومیتی از خشونت، به عنوان
ابزاری برای فرمانروایی بر دیگران سود میجویند؛ بلكه باید
تصویر دگراندیشان و دیگرانِ مغلوب را از دریچه ی چشم
متولیان این دین به نمایش گذاشت؛ چه این جماعت عرب باشند،
چه ترك، چه ازبك، چه تركمن، چه حتا ایرانی و ایرانی
تبار.
اساسا تمام كسانی كه زیر عنوان دین به حذف دیگران
میپردازند، در این مجموعه ی خشونت خیز جای میگیرند.
زیر مجموعه ی این انواع خشونتها هم خود ِ دین است و در
كشور ایران هم دین اسلام، و در این چهار صد سال اخیر هم
مذهب شیعه. من در كتاب «پشت دروازه ی تهران» به صورتی
سمبولیك، جنایات شاهان تركِ شیعه ی صفوی را زیر عنوان
بنیانگزاران مذهب رسمی و دولتی ی تشیع در ایران نشان داده
ام.
در راستای همین خشونت زدگی ی مسلمانان، ابن هشام
از دو برادر یهودی یاد میكند كه هر دو یكی پس از دیگری
مسلمان شده بودند.
«سبب اسلام وی [برادر اول كه محیصه نام داشت] آن
بود كه چون سید علیه السلام [محمد] كعب اشرف را به قتل
آورد [بفرمود تا هر كجا جهودی یابند او را به قتل آورند] و
بعد از آن صحابه [روی] در نهادند [و] هر كجا جهودی
میدیدند، میكشتند.
«و در میان یهود مردی بود محتشم بازرگان و او را
ید منت بر همه ی یهود بود؛ علی الخصوص بدین دو برادر
محیصه و حویصه كه ایشان هم از قوم یهود بودند…
اتفاق افتاد و محیصه بر سر آن بازرگان افتاد كه در حقِ بود
و برادر وی احسان بسیار كرده بود و بدان منت كه بر وی داشت
هیچ ابقا نكرد و هم در حال وی را بكشت. و برادرش حویصه او
را بدید كه این چنین حركت بكرد، دشنام بسیار بداد و سخن
های سخت به وی گفت. و گفت كه پوست و گوشت تو كه بر اندام
رسته است از نعمت وی بود و شرم نداشتی كه وی را همی كشتی؟
محیصه گفت: آن كس كه مرا فرمود كه وی را بكشم، اگر فرماید
كه تو را بكشم، هیچ تاخیر نكنم و اگر چه برادر منی!» (66)
توجه داشته باشیم كه این قاتل ِ ولی نعمت خویش
[محیصه] یهودی ای بود كه مسلمان شده بود.
چنین گنجینه ای از اسناد تاریخی، به روشنی نشان
میدهد كه: مهم نیست چه «مستانی» این تیغ زنگی را در دست
دارند، بلكه این تیغِ تیز ِ براست كه هر ترك و تاتار و
تركمن و ازبك و ایرانی و عربی كه آن را در دست داشته
باشد، به نتایج كم و بیش یكسانی در حذف و نفی دگراندیشان
می رسد. به همین دلیل هم برای نفی حكومت دینمداران حاكم
بر ایران، چاره ی كار آویختن به ایرانیت هیستریك و یا
افراط گرایی در ناسیونالیسم نیست. این عربیت ِ دینمداران
حاكم نبوده است كه ایشان را به چنین وحشی گری و وحشی
صفتی ای واداشته؛ بلكه خود ِ این دین و مذهب است كه خشونت
را تئوریزه كرده، آن را زیر پوشش وحی الهی، جامه ی تقدس
میپوشاند.
مبارزه با عربیت ِ این حكام هم ما را از اصل و
اساس و از پدیده ای كه چنین تفكر و رفتار خشونت گرایانه
ای را ناشی شده است، باز میدارد و تم اصلی و دشمن اساسی
از چشم و نظر میافتد و ما به جای پرداختن به دلایل اصلی ی
خشونت حاكمان اسلامی، همانند مگسی، پیرامون ظرف شیرینی دور
میزنیم، بدون آنكه بتوانیم دلایل واقعی ی مسمومیت ِ این
«شیرینی» زهرآلود ِ حكومتی را بشناسیم.
بد نیست اشاره كنم كه: اعراب ـ قبل از ظهور اسلام
و بدون دین اسلام ـ اقوام پراكنده ی مفلوكی بودند كه تمام
پهنه ی گرم و گرسنه ی سرزمینشان، حتا سرزمین حاصل خیز
«یمن» خوشبختشان، بخش كوچكی از امپراطوری ی پر وسعت و شوكت
ساسانیان را تشكیل میداد. در نهایت و با توجه به وضعیت
اعراب ـ قبل از اسلام و بعد از آن ـ میتوان به این جمع
بندی تاسف بار رسید كه این تنها دین خشن اسلام است كه
این مردم بدبخت را كه حتا از فراهم آوردن رزق روزانه شان
هم عاجز بودند و همیشه هم برای لقمه نانِ سیاهی با همسایه
و هموطنشان میجنگیدند، به چنان سبعیتی كشاند كه تاریخ از
یادآوری آن شرم دارد. كما این كه همین اسلام زیر بیرق
تركها ـ چه عثمانیها و چه صفویها و چه قاجارها ـ دست ِ
كمی از اعراب قرآن به دست نداشته است؛ در همین راستا
ایرانیان قرآن به دستی نظیر ِ متولیانِ حكومت فعلی ی
اسلامی در ایران نیز، تنها با اتكا به همین دین است كه
چنین دست ِ بازی در كشتار ملت ما داشته و دارند، و تنها با
این اسلحه ی اعتقادی است كه توانسته اند این گونه ـ
بدون هیچ گونه نگرانی از هر نوع محاكمه ای ـ شاد و شنگول
و منگول، مردم را به چنین فلاكتی دچار كرده، بعد هم با زن
و بچه شان به پیك نیك بروند و خوشحال باشند كه در راه
انجام وظایف و تكالیف مذهبی شان جهاد كرده، به این ترتیب
بهشت عدن را برای خودشان، با تمام دختران دست نخورده ی
زیبا و پسر بچه های ترگل و ورگلش بیمه كردهاند. در آخرین
تحلیل، دین در حكومت و در این سوی جهان دین اسلام در حكومت
است كه چنین فجایعی را میآفریند؛ به همین دلیل هم باید
دست ِ دین را از حكومت كوتاه كرد و مبارزه برای برپایی ی
یك دولت سیاسی و عرفی و ملی را به مبارزات ضد عربیسم تخفیف
و تقلیل نداد!
«آیتالله محمدی گیلانی [ایرانی و اهل شمال
ایران] رئیس دیوان عالی كشور، در گفت و گویی با خبرنگاران
اعلام كرد كه اجازهی اجرای احكام [حد و تعزیر و اعدام و
سنگسار در ملاء عام] از سوی رهبری به قوه ی قضائیه داده
شده است.
«وی در پاسخ به سوال خبرنگار “نوروز” مبنی بر
این كه چه كسانی بر ضوابط و مقررات اجرای حد نظارت می
كنند، گفت: ما حد میزنیم [تا] از پوست بگذرد، گوشت تن را
له كند، و اگر استخوان را شكست، منعی نیست و حتا اگر
[متهم] زیر ضربه ها بمیرد، دیه پرداخت نمیشود؛ اما تعداد
شلاقها نباید از حد حكم بیشتر شود.» (67)
بنا بر تمام این اسناد تاریخی، حمله ی اعراب
مسلمان به ایران، تنها و تنها با استناد به همین مانیفست ِ
خشونت است كه چنین ابعاد هراس انگیزی یافته است.
«شك نیست كه در هجوم تازیان، بسیاری از كتابها و
كتاب خانه های ایران دستخوش آسیب و فنا گشت…
از همه ی قرائن پیداست كه در حمله ی اعراب، بسیاری از
كتاب های ایرانیان از میان رفته است. گفته اند وقتی
سعدبن ابی وقاص بر مدائن دست یافت، درآنجا كتاب های
بسیار دید. نامه به عمربن خطاب نوشت و در باب این كتاب ها
دستوری خواست. عمر در پاسخ نوشت كه: آن همه را در آب افكن
كه اگر آنچه در این كتابها هست، سبب راهنمایی است،
خداوند برای ما قرآن را فرستاده است كه از آن ها راه
نماینده تر است و اگر در آن كتاب ها جز گمراهی نیست،
خداوند ما را از شر آن ها در امان داشته است. از این سبب
آن همه كتاب ها را در آب یا آتش افكندند…
از وقتی حكومت ایران به دست تازیان افتاد، زبان ایران نیز
زبونِ تازیان گشت؛ در حالی كه زبان تازی زبان دین و حكومت
بود، پهلوی و دری و سغدی و خوارزمی جز در بین عامه باقی
نماند. به همین سبب بود كه زبان ایران در آن دوره های
سكوت و بینوایی، تحت سلطه ی زبان تازی درآمد و بدان
آمیخته گشت و علیالخصوص اندك اندك لغت هایی از مقوله ی
دینی و اداری در فارسی وارد گشت.» (68)
در نهایت در یك جمع بندی از این همه متون اصیل و
این همه اسناد تاریخی ـ كه اتفاقا مورد استناد خود متولیان
اسلام و شیعه نیز هست ـ می توان گفت كه در قرن هفتم
میلادی، ایران كشور پهناوری بود كه تمام صحرای عربستان
تنها بخش كوچك و بی اهمیتی از این گستره ی امپراطوری
تشكیل میداد. قبل از اعراب و بعد از ایشان هم اقوام وحشی
ی دیگری به طمع ثروت و برای چپاول كشور ایران، به این
گستره ی پهناور حمله ها كردند و چند صباحی این خاك دل
انگیز را به توبره كشیدند؛ اما چند صباحی نگذشت كه فرهنگ
مدارا و «تحمل دگراندیشان» ایرانی، این اقوام مهاجم را در
دستگاه گوارشی ی خود تحلیل برد و به بخشی از ده ها قومیت
ی گوناگون ِ ایرانی ی این گستره ی پهناور بدل ساخت. آنچه
اما نباید فراموش شود این است كه هیچ كدامِ این اقوام
وحشی این جسارت را نیافتند كه این ملت پرغرور و با فرهنگ
را از خویشتن پائین تر قرار دهند. همین كه شكمشان سیر
می شد، یا دوباره به قعر صحراهاشان باز میگشتند، یا در
تمدن و فرهنگ دلپذیر ایران ـ این مهد تمدن جهان در قرن
هفتم ـ حل میشدند و به قومی دیگر از این ملت چند توی چند
پهلوی چند نژاد و متمدن تغییر مییافتند.
اما اعراب مسلمان را داستانی دیگر میبود. ایشان
به دلیل آموزشهای ویژه ی تئوریكی ای كه داشتند، خود را
قوم برگزیده ی خدا میشمردند كه بار مسلمان سازی ملل دیگر
را ـ به هر بهایی ـ بر دوش ایشان نهاده اند. اجازه ی
چپاول ثروت و شوكت و غرور ِ سرزمینهای دیگر هم هدیه ی
خاص خداوند در ازای مسلمان شدن این اعراب است. این چنین
دیدگاهی كه نص صریح خود پیامبر بود، این قوم ذلیل، بدبخت و
گرسنه را چنان قدرت و قساوتی بخشید كه در سایه ی آن
توانستند چند قرن تاریخ خاورمیانه حتا تا میانه ی اروپا
را به خون آغشته كنند و قرون وسطا را در این سوی عالم بر
لبه ی تیز شمشیرهاشان به كشتارگاه بدل سازند. در تكامل
این نگرش از زمان عمر، فاتح ایران، اسلام به برتری ی نژادی
ای بسیار وحشیانه ای نیز آلوده شد. در همین راستا
ایرانیان برای رها شدن از این گونه تحقیرها و چپاولهای
مستمر و مداوم و تئوریك ِ اسلامی، به جنگ هایی بسیار
بسیار مستمر و مداوم بر علیه هر كسی كه نشانی از عربیت و
اسلامیت داشت، كشانده شدند.
با بررسی اینهمه سند تاریخی، میتوان به این جمع
بندی نهایی رسید كه دین یك مقوله ی فردی است و تنها برای
تببین رابطه ی انسانِ معتقد با خدای او به كار میآید و
نه دخالت در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و ادبیات مردم؛ چرا كه
تاریخ به روشنی نشان داده است كه تمام دست اندازی های دین
بر حكومت، در زمینه هایی كه به آن مربوط نیست، بازتابی جز
كشتار و نفی و حذف مردمان نداشته است. ارمغان هر حكومت
دینی هم ـ حتا برای امت همان مذهب ـ در نهایت، فقر است و
فساد و فحشا و دزدی و چپاول و كشتار و فرهنگ سوزی و حذف
دگراندیشان…
هیچ دینی در حكومت هم در این میانه استثناء نیست، تاریخ
قرون وسطا نمونه ی خوبی برای اثبات این ادعاست.
متاسفانه دین اسلام در حكومت هم، در تمام
دورانها و در تمام كشورهای مفتوحه، بدترین و ننگین ترین
كارنامه ها را دارد، و تمام شعارهای متولیان بازگشت به
خویشتن و علمای سرچشمه ای هم در نهایت یك فریب تاریخی
است، و برای تداوم بخشیدن به همین شیوه های خشونت و همین
چپاول ها و غارت هاست؛ با اجازه ی الله و محمد و علی و
دیگران…
در این برهه ی مشخص و حساس تاریخی هم، هر
روشنفكر متعهد و مسئولی ناچار است برای رهایی ی اساسی از
زیر یوغ این نوع استبداد دینی، خود ِ دین را به نقد بكشد و
از هیچ تكفیر و تفسیقی هم نهراسد؛ چرا كه پای گزاردن در
این پهنه ها كه متاسفانه با جهل مردم و تلاش متولیان
دینی/حكومتی ی این مكتب گره خورده است، تنها به عشق رهایی
انسان ها از سیطره ی خشونت دینی میسر است و لاغیر! به
قول آن فرزانه ی عزیز: «تمام حقایق انكار ناپذیر در
ابتدای مطرح شدنشان كفر بودهاند!»
برای تاكید بر خشونت این دین و این مذهب، اسناد
بسیار بسیار زیادی در دست است كه اساسا توسط مومنان و
معتقدین به این مسلك نوشته است. این جماعت بسیار كوشیده
اند كه خشونت های اعمال شده در صدر اسلام، بخصوص دوران
محمد و علی را تئوریزه كرده، آن ها را وحی ی منزل بشمار
آورند. در همین راستا برای توجیه رفتار متولیان فعلی ی
اسلام حكومتی در ایران هم نمونههای تاریخی جالبی [!] مطرح
كرده اند. اما باید خوشحال بود كه دنیا عوض شده است. در
هزاره ی سوم، در نهایت ارتباطات و آگاهی هاست كه حرف
آخر را می زند؛ هر چند كه اسلام گرایان و همدستان
باصطلاح «م.ل» آن ها در ادبیات مرگ پرستی ی دوران اسلام
اولیه و ادبیات حكومتی ی چند دهه پیش شوروی ی مرحوم درجا
زده باشند!!
زیرنویس
64 ـ تاریخ ادبیات ایران، ادوارد، جی، براون، از صفویه تا
عصر حاضر، ترجمه ی دكتر بهرام مقدادی، چاپ اول، گلشن،
انتشارات مروارید، سال 1369، صص 18 تا 20
65 ـ گفت وگوها، علی میرفطروس، چاپ اول 1998، نشر نیما
آلمان، صص 48 تا 49
66 ـ سیره ی ابن هشام، نصف دوم، صص643 تا 644
67 ـ نقل از نشریه ی اینترنتی ایران امروز، 31 اوت 2001
68 ـ دو قرن سكوت و مبارزه، دكتر عبدالحسین زرین كوب،
مجله ی مهرگان، یاد شده
|