صفحه نخست > کتاب >  از کتاب «پشت دروازه ی تهران»

 

 

  از کتاب «پشت دروازه ی تهران»

   1998  میلادی

         می‌گویند ملتی كه تاریخش را نشناسد، آن را تكرار خواهد كرد. راست می‌گویند

 در این نشناختن است كه گاه برخی مجبور می‌شوند، پشتٍ دیوارِ فرهنگ، خاك‌ پرستی و ناسیونالیسمی كور و مزاحم سنگر بگیرند؛ شاید بتوانند از هویت و فرهنگٍ ایرانی ـ در برابر حمله‌ی اعراب یا دیگران ـ دفاع كنند.

         اگر تاریخ را بشناسیم و بدانیم كه ایرانیان اولین ملتی بودند كه پیش از دیگر ملت‌های صاحبِ تاریخ، بیانیه‌ی جهانی حقوق بشر را در2500 سال پیش از این تدوین كرده‌اند، و از اصول اساسی و بدیهی این مانیفست، تحمل دگراندیشان و برابری حقوق همه‌ی انسان‌ها فارغ از هر دین، آئین و مذهبی است، آنوقت كسانی كه این پیشینه‌ی درخشان را دستآویز نوعی نژادپرستی «دمده» می‌كنند، خواهند دانست كه برداشتشان با همان فرهنگ دیرینه‌ی ایران سرِ ستیز دارد.

         به حكومت رسیدن چندباره‌ی حاكمان اسلامی و برقرار شدن دومین دور حكومت رسمی مذهب شیعه در ایران ـ پس از تسلط شیعیان صفوی ـ بهای گرانی است كه ملت ما به دلیل نشناختن تاریخ كشورش می‌پردازد.

         شاهان و حاكمان ایران در توازی با رهبران مذهبی و بخصوص شیعی هیچ‌گاه مردم ایران را «ملت» تعریف نكرده‌اند. تعریف سنتی رهبری شیعه و حاكمان فعلی ایران از مردم «امت» است. امت هم به خبر، آگاهی، علم و دانش نیازی ندارد. همان رساله او را بس است كه اگر دریچه‌ای به سوی روشنایی آگاهی‌اش باز شود، بی‌تردید دكان دین‌فروشی این رهبران تخته خواهد شد.

         وقتی یك ملت را «امت» تعریف كردیم، این امت در رابطه‌ای یكطرفه با امام تعریف می‌شود. امام هم یعنی رهبر، پیشوا، پیشتاز، ولی، اولی‌الامر، ولی فقیه، زعیم و دیگر مفاهیمی كه این رابطه‌ی یكطرفه را تبیین می‌كند.

         در فرهنگ لغت هریك از این كلمات مفهومی را حمل می‌كنند كه در نهایت و به محترمانه‌ترین شكلش همان تعریف سنتی شبان و چوپان را به ذهن متبادر می‌كند.

         به بیانی دیگر حاكمان مذهبی ـ  حتا ظاهرا غیر مذهبی ایران ـ  برای خودشان این مسئولیت را قائل هستند كه «گوسفندان» را به چرا ببرند، راه نشانشان بدهند، شیوه و زمان جفتگیری را برایشان برنامه‌ریزی كنند. زمانش هم كه رسید شیر، پوست، پشم، چرم، دل‌ و‌ جگر و بقیه‌ی بخش‌های تنشان را به مصرف برسانند. هرشب هم به آغل هدایتشان كنند تا بخوابند و برای برنامه‌ی از پیش تعیین شده‌ی فردا آماده باشند.

         اما اگر روزی گوسفندی بگوید كه من از این رهبر «چوپان»ی كه برای من تعیین كرده‌اید، خوشم نمی‌آید و دوست دارم خودم بگردم تا چوپان دیگری پیدا كنم، واویلا می‌شود.

         یا مثلا بگوید كه:

         «‌اگر دلیل برتری چوپان بر من، آگاهی او از امورات است، من‌ هم در این شب‌ها در همان آغلی كه شما برایم تدارك دیده‌اید زیر نور ماه فكر كرده‌ام، كتاب خوانده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام كه میزان آگاهی چوپان چندان هم از من بیشتر نیست و من ـ خود ـ می‌توانم مدعی رهبری باشم، یا دست‌كم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم.» كارد سلاخی چوپان است كه گردن لطیف گوسفندٍ آگاه را خواهد درید و به قربانگاه همه‌ی معترضین تاریخ خواهد فرستاد.

         از آن‌سو هر گله تعدادی هم سگٍ گله [پاسدار] دارد كه به دلیل سرسپردگی و اطاعت محض از رهبر، به هر گوسفندی كه چنین خیالات واهی‌ای را در سر بپروراند و مثلا بخواهد از گله جدا شود، پارس كرده «رهبری» را متوجه وضع غیر عادی[!] مقلد می‌كنند. رهبری هم كه درسش را فوتِ آب است، فورا سر گوسفند غیر مقلد را زیرِ آب می‌كند. اگر هم فرد معترض وقعی به پارسِ سگٍ پاسدار نگذارد، تمام سیستم‌های امنیتی و اطلاعاتی امام و زعیم و رهبر عالیقدر پای لطیف انسان معترض را مثل همیشه طعمه‌ی دندان پاسداران خواهد كرد كه پای رفتنش چلاق شود و از راه رفتن باز بماند، تا هنگام «ذبح شرعی» و روز مبارك «عید قربان» فرا رسد.

         «‌در فلسفه‌ی سیاسی دكتر علی شریعتی، مطهری، آیت‌الله خمینی و مجاهدین خلق، وجود یك رهبر دینی در راس حكومت، لازم و ضروری است. این ضرورت ناشی از طفولیت فكری جامعه است و لذا سرپرستی یا “ولایت” جامعه [امت] توسط امام یا رهبر، امری طبیعی و مسلم است. در واقع به قول آقای مسعود رجوی: آگاهی پیشتاز [یا رهبر] به او ولایتی در هدایت جامعه اعطا می‌كند كه سراسر جامعه را در برمی‌گیرد و در برابر آن افراد جامعه مكلف به اطاعت و گردن‌نهادن هستند به قول شریعتی: اگر كسی رهبر یا امام خودش را نشناسد، بمانند گوسفندی است كه چوپانش را گم كرده‌ است.» (1)

         به‌ همین‌ دلیل وقتی مردم كشوری توسط روشنفكران ایدئولوژیكش گوسفند تعریف می‌شوند، سرنوشتی بهتر از این‌كه گرفتارش هستند، نخواهند داشت! در این تعریفٍ ویژه از موضوع انسان [گوسفند، عوام‌كالانعام، سفیه، رعیت] دیگر چه انتظاری می‌توان از ملت داشت؟ آیا این انتظار واقعی است اگر آرزو كنیم كه ملت، جاده‌های مالرو را بكوبد و به شاهراه تمدن و مدنیت پای بگذارد؟ آیا واقعی است اگر منتظر باشیم كه ملت ـ بی‌ آن كه امكان آموزش و پژوهش داشته‌ باشد و بی‌ آن كه رهبری مذهب، امكان هر نوع دگراندیشی‌اش را به رسمیت بشناسد ـ به چیزی بیشتر از این‌كه هست دست یابد؟

         اما اگر زاویه‌ی ورود را عوض كرده، زمینه‌های چنین پس‌ رفتی را بررسی كنیم، خواهیم دید كه همین «ملتٍ گوسفند!» تنها چند صباحی كوتاه قبل از حمله‌ی اعراب اسلام‌زده به ایران چه فرهنگ پرباری داشته‌ است و اتفاقا دلیل ضدیت هیستریك متولیان اسلام هم با این ملت و دیگر ملت‌های با فرهنگ نظیر مصر ـ نیز ـ همین بوده‌ است. تمام كتابخانه‌ها و آثار علمی و ادبی این مرز و بوم را به آب، آتش و سانسور سپرده‌اند، شاید بتوانند در غیبت فرهنگ و ملت‌هایی با فرهنگ، امكانی برای ادامه‌ی حیات بیابند.

         «‌‌‌یكی از آثار شوم و بسیار زیان‌بخش حمله‌ی اعراب به ایران، محو آثار علمی و ادبی این مرز و بوم بود. اعراب جاهل كلیه‌ی كتب علمی و ادبی را به عنوان آثار و یادگارهای كفر و زندقه از بین بردند. سعد وقاص پس از تسخیر فارس و فتح مدائن و دست یافتن به كتابخانه‌ها و منابع فرهنگی ایران از عمر خلیفه‌ی وقت كسب تكلیف نمود. و وی نوشت: كتاب‌ها را در آب بریزید، زیرا كه اگر در آنها راهنمایی باشد، با هدایت خدا از آن بی‌نیازیم. و ا‌گر متضمن گمراهی است، وجود آن‌ها لازم نیست. كتاب خدا برای ما كافی است. پس از وصول این دستور سعد‌ وقاص و دیگران حاصل صدها سال مطالعه و تحقیق ملل شرق نزدیك را به دست آب و آتش سپردند.» (2)

         «‌اندك‌اندك مردم ایران فهمیدند كه حمله‌ی اعراب دستبرد ساده‌ای به منظور غارت نبود. بلكه جدی‌تر از آن است.» (3)

         این است كه ما در راستای روشِ همیشگی رهبران مذهبی حاكم بر كشورمان ـ كه آگاهی را مخل استمرار حكومتشان می‌دانند ـ یا همیشه از تاریخمان بی‌خبر نگاه داشته‌ شده‌ایم یا تاریخ را از دیدگاه كاتبینِ اسلام‌ زده آموخته‌ایم. و به جای این‌كه با آموختنِ تاریخ دلیلِ سترون بودن جامعه‌مان را بشناسیم، در خطٍ مقدمِ مبارزاتِ آزادیخواهانه‌ی ملتمان، مسلمانانی انقلابی و افراطی كشف كرده‌ایم!           

         «‌‌‌‌مساله‌ی دیگری را كه باید اضافه كنم نامیدن بسیاری از جنبش‌های اجتماعی و فرقه‌های ضد‌ اسلامی مانند قرمطیان، سرخ جامگان [بابك خرمدین] و مشعشعیان به عنوان غلاه شیعه یا مسلمانان افراطی است؛ در حالی‌كه برای انتساب این جنبش‌ها به شیعه ابتدا باید دید كه اصولِ اساسی و اولیه‌ی اسلام یا شیعه چیست؟

         «‌در همه‌ی متون تاریخی آمده است كه مثلا سید محمد مشعشع در نجف، بارگاه حضرت علی را ویران كرد و پیروان او چوب ضریح آن حضرت را به عنوان هیزمِ زیرِ اجاق سوزاندند و یا قرمطیان به خانه‌ی كعبه حمله كرده و مراسم حج را تعطیل كردند و جواهرات و اشیاء قیمتی خانه‌ی خدا را به غنیمت بردند. آنان به نماز و روزه و حج و دیگر اصول و عبادات‌ اسلامی اعتقادی نداشتند؛ به‌طوری كه در قلمروِ خود هرچه قرآن و تورات و انجیل بود، همه را به صحرا بردند و سوزاندند. به نظر قرمطیان سه نفر مردم جهان را گمراه كردند: اول شبانی (حضرت موسی) دوم طبیبی (‌حضرت عیسی) و سوم شتربانی (‌حضرت محمد) خُب، كجای این اقدامات و عقاید، اسلامی و خصوصا شیعی است؟ [اما] محققِ [اسلامی و شیعی] می‌نویسد: حلاج دلقی پوشیده‌ داشت كه بیست‌ سال از تن بیرون نكرده‌ بود. و گزنده‌ی بسیار در وی افتاده‌ بود. یكی از آن، وزن كردند، نیم دانگ وزن داشت» (4)

         «‌‌‌در 8 ذیحجه‌ی سال 317 هجری در روز زیارت حج قرمطیان ناگهان به مكه حمله كرده، شهر را متصرف شدند و غارت كردند به این حد هم اكتفا نكرده بیشتر تشریفات مذهبی سنیان را رد می‌كردند و زیارت كعبه را بت‌پرستی می‌شمردند، آن مكان مقدس اسلامی را غارت كرده و [حجرالاسود] مشهور را از دیوار كنده و به‌ دو‌ نیم كردند و با خود به لحسا [بحرین] بردند. و فقط پس از قریب [به] بیست‌ سال بر اثر وساطت خلیفه‌ی فاطمی [حجرالاسود] را به مكه باز‌گرداندند.»‌(5)

         در این مقایسه‌ی ظریف به خوبی می‌توان دید كه چگونه محققین شیعی نه‌ تنها بزرگان تاریخ ما را مسخ، بی‌هویت و بی‌ارزش كرده‌اند كه همین ارزش‌ها را كه در ضمیر پنهان ملت ما جایی تاریخی دارد، مالِ خود می‌كنند. به تعریفٍ این‌ها ارزشِ تاریخی حلاج این نیست كه با دریافتٍ رایج و فریبِ دین‌ سازان حاكم از انسان مخالف است، بلكه این است كه بیست سال حمام نرفته است و گزنده‌های تنش هریك نیم دانگ وزن دارند. و حلاج آنقدر بی‌آزار است كه حتا شپش‌ها‌ را از تنش نمی‌شوید. لابد می‌خواهند‌ بگویند: اتهاماتی كه به حلاج زده می‌شود كه به خانه‌ی كعبه حمله كرده، مراسم حج را بت‌ پرستی نامیده و خرافات مذهبی را به سخره گرفته‌ است، درست نیست. و حلاج از آزار شپش هم در تنِ زخمی‌اش ابا دارد. و با كشف «ارزش‌هایی» كاملا شیعی در امثالِ حلاج، ایشان را ابتر و غیرقابل الگو‌برداری می‌كنند.

         این است كه تاریخ را باید بارها و بارها نوشت؛ بی‌ هراس از تیغ آخته‌ی «سلمان رشدی‌كُشانِ حاكم». باید همه‌ی زوایای تاریكٍ تاریخ را ـ برای تكرار نكردن ـ وارسید! راه دیگری نیست. دوران تكرارِ تاریخ به‌‌ سر رسیده‌ است.         

         اما اگر در تاریخ‌نویسی فقط به چند نفر «محققِ بی‌غرض» بسنده كنیم، این برجستگان هم در گردابِ جنایاتِ هولناك و مستمر «دینِ در حكومت» و «كشفٍ شیوه‌های نوینِ استمرارِ حكومتٍ مذهب بر جامعه» محو و كمرنگ خواهند‌ شد. هنوز سال‌ها و قرن‌ها كارِ ناكرده و حرفِ نانوشته روی زمین مانده‌ است.

         طرفه آنكه ما هم‌ چنان و هنوز هم چندین و چند لشكرِ مسلح به مذهب شیعه را ـ با رنگ‌آمیزی‌های متنوع ـ پشت‌ دروازه‌ی تهران در آب‌ نمك خیسانده داریم كه منتظرند آنچه را كه اعراب، ترك‌های صفوی و حاكمان فعلی ناتمام گذاشته‌اند، تمام كنند، و ما را تا سطحِ «سطحِ‌فكر» خودشان كه همانا فرم‌های دیگر حكومتٍ طالبان افغانستان است، پائین كشیده، از گردونه‌ی تمدن و پیشرفتٍ جهانی به بیرون پرتاب كنند؛ هم‌ چنان‌كه طالبان در همدستی آشكار و نهان با استالینیسمِ حاكمِ قبلی بر سر افغانستان آورد.

         از منتظران خیمه زده‌ی پشت دروازه‌ی تهران كه برای برپا كردن انواع دیگرِ حكومت‌ شیعه در ایران خیز برداشته‌اند، خشن‌ترین و پولدار‌ترینشان مجاهدین مسعود رجوی است. بعد هم «به ترتیبِ اجرای نقش» هواداران شریعتی، مدعیان جنبش نوزایی دینی، بخشی از جدا‌شدگان مجاهدین كه خود را هم‌ چنان به اصول چهل‌ سال پیش مجاهدین مسلح و وفادار می‌دانند، و خیلِ مدعیانِ دیگری كه آب ندیده‌اند وگرنه شناگر قابلی‌اند. 

         در درون كشور هم «جنبشِ مسلمانانِ مبارز» گروهِ دكتر جبیب‌الله پیمان، مهندس عزت‌الله سحابی و نهضت [مذهبی] آزادی مرحوم مهندس مهدی بازرگان، جاما، طرفداران مرحوم دكتر كاظم سامی، طرفداران مهندس لطف الله میثمی و خیل دیگری از خرده‌ مدعیانی كه چه از وطن گریخته‌ باشند و چه هم‌ چنان زیر عبای ملایان جا خوش كرده‌ باشند، با آگاهی از نقشِ دین در حكومت، مدعی شكل دیگری از حكومتٍ مذهب بر ایرانند.

         «كسانی كه تصور می‌كنند حكومت اسلامی ربطی به خمینی‌ایسم ندارد و استقرار اسلام راستین یا جمهوری دموكراتیك اسلامی را مژده می‌دهند ـ بی‌تردید ـ آزمایش خونین‌تر و هولناك‌تری را برای ما تدارك می‌بینند.» (6)

         «... و این همان غفلتی است كه هرگز بر مهندس بازرگان و دوستان او در نهضت آزادی و دولت موقت یا به قول خود آن‌ها طیف ملی و مذهبی‌هایی كه “به عنوان تكلیف شرعی!” صلاحیت و منزلت سیاسی و اجتماعی و اخلاقی خود را وسیله‌ی استقرار و تحكیم استبداد مطلقه‌ی خمینی و باند بهشتی و رفسنجانی قرار دادند، قابل بخشایش نیست.» (7)

         بعضی از ایشان می‌خواهند «اسلام در ایران» را دموكراتیزه كنند و به راه راست بكشانند. بعضی هم مثل دكتر مارتین لوتر [!] ایران، عبدالكریم سروش از آزادی، دموكراسی و تحمل دگراندیشان در «اسلام راستین» دم می‌زنند. غافل از این‌كه چنین مذهبی هر «كجی از اصولش» را با شمشیرِ تیزِ عمر راست خواهد كرد. در این هزار‌ و چند‌ صد سال هم آن را بخوبی ثابت كرده‌ است.

         « ولی امروزه مسلمان متجدد و اصلاح‌ طلب علیرغم این‌ كه با جمهوری اسلامی موجود هم میانه‌ای نداشته‌ باشد، حاضر نیست به آسانی و راحتی از دخالت دادن اسلام در زند‌گی سیاسی و اجتماعی دست بكشد عبدالكریم سروش هم‌ چنان می‌كوشد ثابت كند كه نه‌ تنها سیاست و دین دو مقوله‌ی تفكیك ناپذیرند، بلكه حكومت اسلامی جامه‌ای است كه بر قامتٍ جامعه‌ی ایران دوخته‌ شده‌ است. او در مورد رابطه‌ی میان دین و سیاست اظهار عقیده می‌كند كه اصولا رابطه‌ی بین دین و سیاست یك امر جبری است» (8)

         «‌‌اندیشه‌های آقای سروش هم همان تشیع علوی و اسلام نبوی دكتر علی شریعتی و مجاهدین است؛ با این تازگی كه پس از تجربه‌ی خونین 17 [24] ساله‌ی حكومت اسلامی آقای سروش اینك با احتیاط و شرمندگی و تاخیر از جدایی دین و سیاست حرف می‌زند؛ با این‌حال باید بدانیم كه این موضع‌گیری اساسا برای حفظ و نجات اسلام است و نه برای استقرار آزادی و دموكراسی در ایران. متفكرانی مانند آقای سروش اگر بخواهند روزی بین اسلام و آزادی یكی را انتخاب كنند، آن یكی حتما اسلام خواهد بود و نه آزادی.» (9)

         و این‌گونه است كه ما، بی‌ آن كه تصویر دقیقی از تاریخمان داشته‌ باشیم، جای علت و معلول را عوضی می‌گیریم و بی‌ آن كه چرایی و چگونگی نازایی كشور را ـ علی‌رغم این همه فداكاری ـ بررسی كنیم، به بحث پیرامون شكل‌ها می‌پردازیم.

         به‌ نظر‌ من تاریخ ما چشمه‌ای است كه از میانه‌ی راه زهرآگین شده‌ است. باید آب‌باریكه‌ی دشمن را كور كرد! باید فساد و بی‌هویتی را از تنِ تاریخ شست، تا بتوان راهی به سوی مدنیت، تمدن، تبادل فرهنگ‌ها، تحمل دگراندیشان، تسامح و تساهل باز‌ كرد. اساس ناتوانی ما نا آگاهی از تاریخ است. متاسفانه بسیاری از مورخان ما به دلیلِ شیعه‌ زدگی یا ترس‌هاشان نتوانسته‌اند ـ یا نخواسته‌اند ـ چهره‌ی واقعی تاریخ را به نمایش بگذارند.

         حال ببینیم مذهب شیعه پس از قریب به هزار‌سال تسلطٍ تسنن چگونه بر ایران تسلط یافت؟!

         شاه اسماعیل صفوی كه در اوایل قرن دهم هجری قمری توانست حكومت شیعیان صفوی را در ایران اعلام كند، با اینكه تقریبا تمام ایرانیان از حمله‌ی اعراب به این سو سنی مذهب بودند ـ با كشتار‌هایی گسترده و وحشیانه ـ ایشان را واداشت یا قتل‌ عام شوند، یا به فرقه‌ی شیعه گردن نهند. شاه اسماعیل جمله‌ی «حی‌العلی‌خیر‌العمل» و نام امامان شیعه را به اذان و شهادتین افزود. «سب‌ و‌ لعن خلفای راشدین» را باب كرد و خیلی از كارهایی را كه ما ایرانیان شیعه امروز انجام می‌دهیم، در واقع بدعتٍ اسماعیل صفوی است كه حتا به مادر خودش هم رحم نكرد و او را سر برید.

          شاه اسماعیل «امر كرد كه خطیبان شهادت خاص شیعه، یعنی “اشهد‌ان علی ولی‌الله” و “حی‌علی‌خیر‌العمل‌” را در اذان و اقامه وارد كنند؛ در صورتی كه اكثریت مردم ایران سنی و از اصول شیعه بی‌خبر بودند. این اقدام شاه اسماعیل تمام مردم و حتا برخی از علمای شیعه‌ی تبریز را نگران ساخت؛ چنان كه یك شب پیش از تاجگزاری شاه نزد وی رفتند و گفتند: قربانت شویم دویست/سیصد‌ هزار خلق كه در تبریز است، چهار‌ دانگ آن همه سنی‌اند و از زمان حضرات تا حال این خطبه را كسی در تبریز برملا نخوانده، می‌ترسیم مردم بگویند كه پادشاه شیعه نمی‌خواهیم و نعوذ‌بالله اگر رعیت برگردند، چه تدارك در این باب می‌توان كرد؟ پادشاه فرمودند كه مرا به این‌كار باز داشته‌اند. و خدای عالم و حضرات ائمه‌ی معصومین همراه منند. و من از هیچ‌كس باك ندارم. به توفیقِ الله تعالی اگر رعیت حرفی بگوید، شمشیر می‌كشم و یك كس زنده نمی‌گذارم.» (10)

         به گواهی «كاترینو زنو» سفیر ونیز صفویه می‌كوشیدند از حسن توجه توده‌های مردم آذربایجان، ایران و آسیای صغیر؛ یعنی پیشه‌وران، روستائیان و فقیرترین قشر چادرنشینان به مذهب شیعه استفاده كنند و در دادن وعده‌های عوام‌فریبانه بدانان به‌ هیچ‌ وجه امساك نمی‌كردند.   

         بی‌دلیل نیست كه اعمال شاه اسماعیل صفوی در راستای تفرقه‌ افكنی و به راه انداختن جنگ‌های وحشیانه‌ی مذهبی بین شیعیان و سنیان از سوی تاریخ‌ نگارانِ    واقع‌ بین نوعی فاشیستم ارزیابی شده‌ است.

         اما اگر قرار باشد كه «تركتازی» و اعمال وحشیانه‌ی این اولین شاه شیعه‌ی صفوی را در چگونگی و میزان كشتار دگراندیشان بیان كنم، به كتابی چند صد‌ صفحه‌ای نیاز دارم. اما دو فصل مشترك را بین شاه اسماعیل صفوی و «شاه‌/آخوند‌»های حاكمِ فعلی نمی‌توانم نادیده بگیرم و آن‌ هم فاشیسم مذهبی، جنسی، قومی، هم‌ چنین بی‌پروایی هردوی ایشان در كشتار دگراندیشان است. این وجوه مشترك هم بی‌ تردید ناشی از وجه‌ اشتراكی اساسی‌تر و اصولی‌تر است؛ ارتباطِ غیرِمعقولِ این متولیانِ مذهب با خدا و متافیزیك.

         منصور خلیفه‌ی عباسی خطاب به مردم چنین گفت:

         «ای‌ مردم من در زمین مظهر قدرت خدا هستم و به مشیت و اراده‌ی او رفتار می‌كنم. به اذن او عطا می‌نمایم، زیرا خدا مرا قفل مال خود قرار داده‌ است.» (11)

         «‌فضل‌ الله‌ بن‌ روزبهان خاطر نشان می‌كند كه شیخ جنید را “الله” و فرزند او حیدر [پدر شاه اسماعیل صفوی] را “ابن‌ الله” خواندند.»‌(12)

         سوداگر گمنام ونیزی می‌نویسد: «این صوفی را رعایایش چنان ستایش می‌كنند كه پنداری خدا بر روی زمین است در سراسر ایران نام خدا فراموش شده و همه‌ جا نام اسماعیل بر زبان‌ها جاری است.» (13)

         شادروان احمد كسروی در تاریخ پانصد‌ ساله‌ی خوزستان می‌نویسد: «در تاریخ‌های صفوی همیشه پرده بر روی خونخواری‌ها و زشت‌كاری‌های شاه اسماعیل كشیده‌اند و این است كه او از پادشاهان نیكوكار شمرده می‌شود؛ در حالی‌كه كارهای زشت بسیار كرده و اگر در تاریخ جستجو شود، تاخت‌ و‌ تاز‌های ازبكان در خراسان و ویرانكاری‌های عثمانی در آذربایجان بیشتر میوه‌ی كارهای ناستوده‌ی این شاه بود.»

         «شاه اسماعیل بنیانگزار سلسله‌ی صفوی [مرشد‌كامل] یك گروه زنده‌ خواران در دربار داشته‌ است كه زیر نظر جارچی‌ باشی شاه انجام‌ وظیفه می‌كردند و ماموریت داشتند كه به محض اشاره‌ی وی گوشت بدن مجرم را به دندان قطعه‌ قطعه كنند و بخورند. این رسم تا پایان عصر صفوی برقرار ماند.» (14)

         بنابراین برای ما كه در آستانه‌ی هزاره‌ی سوم زندگی می‌كنیم نباید عجیب باشد كه وارثان شاه اسماعیل صفوی ـ حكومت اسلامی ایران ـ خود را ولی‌ مطلقه و صاحبان جان، مال، ناموس و همه‌ چیز مردم تلقی می‌كنند و بی‌پروا به قتل و غارت و چپاول مردم می‌پردازند!            

         این آپارتاید مذهبی كه در شخص شاه اسماعیل صفوی به اوج رسید و در شاه عباس صفوی به شیوه‌های نوینی متكامل شد، چگونگی گرویدن اجباری ایرانیان را به تشیع، به ضرب شمشیر و قتل‌ عام و غارت به خوبی به نمایش می‌گذارد.

         در واقع خشونتی كه شاه اسماعیل صفوی برای قلع و قمع دشمنان [مسلمانانِ سنی مذهب] و دیگر دگر‌اندیشان در پیش گرفت، همانا متكامل‌شده‌ی روش اعراب بدوی بود كه طی قریب به هزار سال به روش‌های نوینی بالید و چهار‌ صد سال بعد [امروز] به شیوه‌هایی بسیار بسیار پیچیده‌تر و تكنیكی‌تر ارتقاء یافته‌ است.

         در فارسنامه‌ی ناصری آمده است: «تعصب جنون‌آمیز وی [شاه اسماعیل صفوی] چنان بود كه چون به شروان شاهان مسلط شد، به سپاهیان خود گفت: چون مردم شروان دشمن خاندان رسالتند، اموال آنها نجس است. باید تمامی اموال آن‌ها را كه به غارت گرفته‌اید، در آب رودخانه اندازید. تمام لشكریان اطاعت فرمایش مرشد كامل خود را كرده، تمامت اموال را در آب انداختند؛ حتا شتر و اسب و استر را.»

         شاه اسماعیل «با آنكه تبریزیان هیچ مقاومتی نكردند، بسیاری از مردم شهر را قتل‌ عام كرد. حتا سربازانش زنان آبستن را با جنین‌هایی كه در شكم داشتند، كشتند. گور سلطان یعقوب و بسیاری از امیرانی را كه در نبرد دربند شركت جسته‌ بودند، نبش كردند و استخوان‌هاشان را سوزاندند. سپس 800 تن را سر بریدند 300 تن از زنان روسپی را به صف درآوردند و هر یك را به دو‌ نیمه كردند سپس اسماعیل مادر خود را فرمان داد در برابرش سر‌ بریدند.» (15)

         «شیخ حیدر [پدر شاه اسماعیل صفوی] هرگاه در اردبیل با مخالفت كسی روبرو می‌شد، به فرمان وی مریدانش سگی را به نفت و گوگرد آغشته ساخته و آتش زده از پنجره بدرون خانه‌ی مخالف می‌افكندند.»(16)

         برای این‌كه تصویری از شاه اسماعیل صفوی داشته‌ باشیم، لازم نیست راه دوری برویم؛ كافی است برای آگاهی از چگونگی و مكانیسمِ ارتكاب چنین جنایاتی از سوی رهبری شیعه و اساسا متولیان مذهبی نخست ماهیت و نگرش این مذهب را به انسان و حق‌ و حقوق انسان بشناسیم، آنگاه شناخت شیوه‌های انجام این جنایات دیگر پرسشی ـ بر اساس قوانین شناخته‌ شده‌ی حقوق بشر ـ برنخواهد انگیخت. این متولیان نه تنها انجام چنین جنایاتی را در قبال مردم انكار نمی‌كنند كه آن را عین انجام وظیفه‌ای می‌دانند كه از سوی رهبران اولیه‌ی دینشان ـ یا خداشان ـ به ایشان تفویض شده‌ است. بنابراین سخن گفتن از حقوق بشر، دموكراسی، آزادی، آزادی دگراندیشان، انتخابات و همین‌طور محفوظ بودنِ‌ حریم زندگی شخصی ـ حتا از نظر متولیان فرنگ رفته‌ی این مذهب نیز ـ حیطه‌ی غیرقابل تجاوزی نیست و دخالت در زندگی مردم و تعیین تكلیف برای ایشان عین مسلمانی همه‌ی متولیان مذهبی است.

         «‌فلسفه و ماهیت رژیم سیاسی ـ در همه‌ی انواع حكومت‌های اسلامی (از خمینی تا مجاهدین) ـ مبتنی  بر اصالت رهبر است. در این فلسفه امام، انسانی مافوق و پیشوا است. ابر مردی است كه جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می‌كند. دوام و قوام جامعه به وجود امام بستگی دارد. امام عامل حیات و حركت امت (جامعه) است. وجود و بقای امام است كه وجود و بقای امت را ممكن می‌سازد. امام “پیشوا” است تا نگذارد امت به بودن و خوش بودن و لذت پرستی تسلیم شود و بالاخره پیشوا است تا در پرتو هدایت او امت چونان گوسفندی حركت و جهت حركت خویش را گم نكند.» (17)

         در سفرنامه‌ی ونیزیان آمده‌ است كه: شاه‌ اسماعیل صفوی «بر وسعت و دامنه‌ی اختلافی كه میان ایران و دیگر كشور‌های اسلامی وجود داشت، به مراتب افزود و ایرانیان را برانگیخت و برآن داشت كه درصدد رد و‌ انكار خلیفه‌ی اول و دوم و سوم برآیند » (18)

         «یكی از نتایج مهم پیروزی قزلباشان این بود كه مذهب شیعه‌ی امامیه‌ی جعفریه [به نام امام جعفر صادق یا مذهب اثنی‌عشریه یا دوازده امامی] مذهب رسمی قلمرو دولت صفویه اعلام شد همه‌ جا خطبه‌ی شیعی و لعن سه خلیفه‌ی اول معمول گشت. شاه اسماعیل شخصا مراقب بود كه مردم بلند‌تر لعن كنند و غالبا می‌گفت: بیش باد،