زن بودن و از زنان نوشتن برای زنانِ جامعهای كه
حاكمانش را انواع گوناگون متولیان اسلامی از همه رقم تشكیل
میدهند، كار سادهای نیست. سادهترین انگی كه به تو
میزنند، انگ ناموسی است و اگر با این ترفند نتوانستند از
میدان بیرونت كنند، انگهای الحاد و ارتداد و كفر و شرك را
هم ـ و البته از زاویههایی دیگر و با بلندگوهایی دیگر ـ
ضمیمهی فتواهاشان میكنند، تا برای سر به نیست كردنت
توجیه دینی و شرعی هم داشته باشند. در این چند سالی كه پای
من به نشریات خارج كشوری و این اواخر به سایتهای اینترنتی
باز شده است، و البته چاپ چند كتاب هم جرمی چندگانه بر این
اظهار وجود بوده است، با بازتابهای گوناگونی روبرو شدهام
كه ماهیت یگانهی این اسلامگرایان عهد بوق را به روشنی به
نمایش میگذارد.
این كتاب مجموعهای از طنزها و نقدهای بعضا
فمینیستی من است كه آن را با گفتوگویی رادیویی با مانوك
خدابخشیان برنامه ساز رادیو صدای ایران در شهر فرشتهها
آغاز میكنم؛ تا نشان بدهم كه متولیان حكومت اسلامی و
انواع وا اسلاما (1) گوهای این چنینی چه گونه از من ِ زن
گزیده شده و دست در دست یكدیگر در برابرمان صف كشیدهاند.
این گفتوگو در تاریخ 27 دسامبر2002 تلفنی ضبط شد. در 28
دسامبر از همان رادیو پخش شد. برنامهی دو ساعتهی 29
دسامبر 2002 مانوك هم به بررسی آن گذشت. به عنوان
پیشگفتار كتاب واریاسیون سبز، متن این گفتوگو را پیاده،
تنظیم و تكمیل كردهام.
……
متن گفت و گو
مانوك خدابخشیان ـ تا به حال مصباح یزدی اینترنتی ندیده
بودیم. حجت الاسلام اینترنتی، حجت الاسلامی كه در سنترال
پارك لندن عنوان حجت الاسلامی را كسب كرده است. و بعد
تبدیل شده است به حجت الاسلامی كه فتواهای اینترنتی صادر
میكند. حجت الاسلام رسول جعفریان؛ نوچهی اینترنتی مصباج
یزدی مدتی است فتواهای اینترنتی صادر میكند. هر بار هم
كه با پاسخ دندان شكنی روبرو میشود، بلافاصله دوباره به
پاسخگویی برمیخیزد. راستی این حجتالاسلام اینترنتی كیست
كه در وب سایت بازتاب فتوا صادر میكند؟! برای چه كسانی
فتوا میدهد؟! ایشان ظاهرا حتا برای كسانی كه اسلامشان را
از مادر بزرگهاشان آموختهاند نیز فتوا صادر میكند و
مورد حمله قرارشان میدهد.
اجازه بدهید از پژوهشگری كه مدتی است مورد خطاب
آقای رسول جعفریان است، بپرسیم: واقعا در این روزها چه
میگذرد؟! این حجتالاسلام اینترنتی چه میخواهد؟!
سلام بر شما خانم نادره افشاری نازنین!
افشاری ـ من هم سلام عرض میكنم خدمت شما آقای
خدابخشیان و شنوندگان برنامهی شما.
خدابخشیان ـ خانم افشاری شما از كی با این آقای
حجت الاسلام رسول جعفریان از طریق خطوط اینترنتی آشنا
شدهاید و اساسا چرا با ایشان آشنا شدید؟ چه شد كه ایشان
این گونه سرشناس شدند؟ به نظر شما واقعا این حجت الاسلام
اینترنتی چه میخواهد؟!
افشاری ـ تقریبا ده/دوازده روز پیش یكی از
دوستانم از هلند از طریق پست الكترونیكی نامهای برایم
فرستاد. ایشان در نامهاش نوشته بود كه یكی از جریانهای
راست حكومتی برعلیه تو موضع گیری كرده است. آدرس این وب
سایت را هم برایم فرستاده بود. (2) در مراجعه به اینترنت
دیدم آقای معممی به نام رسول جعفریان طی یادداشتی تحت
عنوان دامنهی الحاد در اصلاح طلبی دینی با این كه اصلاح
طلبان درون حكومت اسلامی را مورد خطاب قرار داده بود، ولی
در نهایتٍ خطٍ اصلاح طلبی، واژههای الحاد و ارتداد را
به كار برده، از من به عنوان آخر خط اصلاح طلبی نام برده
بود. (3)
این برخورد بیشتر به یك شوخی میمانست، من هم
زیاد جدیاش نگرفتم؛ چرا كه تمام كوشش اصلاح طلبان برای
حفظ موقعیت اسلام حكومتیشان است. این جماعت، اسلام در
حكومت را همین گونه كه هست دربست قبول دارند؛ فقط آن را
محتاج كمی بزك و دوزك میدانند. در نوشتهها و گفتههاشان
حتا رفتارهای ضد زن، ضد ایرانی و ضد انسانی سید روحالله
خمینی را هم به نقد نمیكشند، چه برسد به نقد بنیانگزاران
این دین و این مذهب!
حركت اصلاح طلبان اساسا ربطی به روشنگری ندارد.
روشنگری كه در اساس برای نقد تئوریهای تقدیس شدهی مبنایی
حكومتهای دینی و این روزها هم اسلامی موضوعیت یافته است،
فرآیند دیگری است. این گونه روشنگریهاست كه در نوشتههای
آقای جعفریان به الحاد تعبیر شده است. روشنگری متعلق به
عصر نوین است و هركس كه در این مسیر گام بردارد، از
زاویهی مرتجعین متهم میشود.
این داستان ادامه پیدا كرد. چند نفر به ایشان
پاسخ دادند. ایشان هم به منتقدینشان جواب دادند. در این
پاسخ، ایشان از یكی/دوتا سایت اینترنتی روشنگرانه [مثلا وب
سایت كافر] نام بردند. باز پاسخهایی دریافت كردند كه
بیشتر این پاسخها هم از ناحیهی همان اصلاح طلبان درون
حكومتی و هوادارانشان بود. من اساسا وارد این درگیری نشدم.
تا این كه سه/چهار روز پیش پاسخ خوانندهای را به یكی از
نوشتههای فمینیستیام دیدم. آقایی به نام امضاء محفوظ بر
علیه من موضع گیری كرده و نوشته بود:
تو 40/30 سال است از ایران رفتهای [حالا معلوم
نیست من چند ساله هستم كه چهل سال است از ایران رفتهام!!
] صحبتهایی هم كه در رابطه با تبعیض بین زنها و مردها
مطرح میكنی، متعلق به عصر دیگری و نسل دیگری است. در
ایران امروز ما زنان به اوج رسیدهاند. توانستهاند به
مقام سفارت در كشور ابر قدرت شرق ـ شوروی دوران گرباچف ـ
ارتقاء پیدا كنند. حكومت اسلامی ما زن سفیر اعزام میكند.
بیشترین دانشجویان ما زنان هستند و…
خلاصه به این شكل از حكومت اسلامی در ایران دفاع
كرده بود. من این داستان را هم چندان جدی نگرفتم؛ از این
دیدگاه كه اینها از چه زاویههایی و چگونه واكنش نشان
میدهند! در همین رابطه یادداشت كوتاهی نوشتم
به این مضمون:
چه خوب! داستان نوشتههای من به جایی رسیده است كه
مدتی است از چند جبههی حتا باصطلاح متضاد و متنافر در
برابر آنها موضع گیری میشود! انگار این جماعات هم به این
دریافت رسیدهاند كه حرف حساب را خیلی از جوانها، زنان و
روشنفكران ما در این كشور ویران میخوانند و در بارهی آن
دست كم میاندیشند. این از خوشبختی من است كه كسانی از طیف
رسول جعفریان آخوند، در وب سایت آزمایشی بازتاب كه حتا
روزنامهی كیهان چاپ تهران را هم چپ و حامل تضادها و
اختلافهایی با جناح راست حكومتی میدانند، با من
درافتادهاند. در چشم این جماعت، نادره افشاری كسی است كه
در نهایتٍ راه اصلاح طلبی دینی به الحاد رسیده و الحاد
مهلك و مفرط اینان تا آن جایی است كه حتا سلمان رشدی
[مظلوم] هم به گردشان نمیرسد…
در زمینهی كار فمینیستی و افشای مردسالاری دینیای
كه در متن جامعهی ما جاری است ـ هم ـ وضع به همین گونه
است. این گونه مردسالاری اساسا ارمغان این مذهب در متن
جامعهی ماست؛ چرا كه در دوران پیش از اسلام، نه در ایران
و نه در عربستان و نه دیگر كشورهای جهان، این گونه با زنان
برخورد نشده است.
من بخشی از این تفاوتها را در كتاب خشونت، زنان و
اسلام بررسیدهام. این روزها من آنقدر مهم [!] شدهام كه
دیگر حتا اعتراضاتم به پدرها و پدرسالاریها این جریانها
را به میدان میكشاند. خوشبختانه فصل مشترك تمامی
دستههایی كه با من درافتادهاند، همانا دفاع از دینی است
كه در هیئت حكومت اسلامیاش، زنان را در خیابانها سنگسار
میكند و به دار میكشد. نیمی از شهروندانش حق طلاق و
حضانت ندارند و از ایشان تنها به عنوان كلفت و وسیلهی لذت
استفاده میشود و نه انسانی برابر با دیگر انسانها!
این نابرابریهاست كه باید از افتخارات این دین و
این حكومت اسلامی باشد و نه شركت گستردهی زنان در
دانشگاهها. اگر زنان به درجاتی در ایران امروز ـ به زعم
این آقایان ـ رسیدهاند، از جوهر وجودی خودشان است و این
موضوع ربطی به حكومت اسلامی ندارد. برای حكومت اسلامی همان
اعدام دختران باكره و تجاوز به ایشان در شب قبل از اعدام
و رواج فحشای اسلامی و خانههای عفاف به عنوان كارنامهی
حكومتی كافی است. برای ایشان بهتر است كه خیلی خودشان را
درگیر اعتراضات مردمی و فمینیستی كه دارد بنیادشان را بر
باد میدهد، نكنند…
همان روز دیدم كه دوباره رسول جعفریان مقالهای
نوشته است تحت عنوان نسل سوم خسته از قرائت بازیهای دینی
(4) و در انتهای مطلبش این بار دو تا شریك هم برای من پیدا
كرده است و از آقایان باقر مومنی و بهرام چوبینه در همان
نقطهی اوج اصلاح طلبی نام برده است. این بود روند آشنایی
من با حضرت رسول جعفریان!
خدابخشیان ـ من مقالات آقای رسول جعفریان را دیدم.
ظاهرا چند نفر هم ایشان را نمدمالی اینترنتی كرده بودند.
ایشان دوباره نوشته بودند. دوباره پاسخ گرفته بودند…
بخشی از نوشتارها و گفتمانهای شما گاها در سایتهای
اینترنتی به چشم میخورد. به نظر شما چه مقولهای، چه
گزینهای از ادبیات شماست كه این آقای حجتالاسلام رسول
جعفریان را نگران كرده، تشجیع كرده كه در این رابطهها
موضع گیری كند؟! آیا فمینیسمی است كه شما مطرح میكنید، یا
سكولاریسمی است كه شما در نوشتههاتان مطرح میكنید؟!
افشاری ـ من در آخرین كتابم كه توسط نشر نیما چاپ
شد، خشونت سیستماتیك اعمال شده بر زنان و مانیفست خشونت از
سوی بنیانگزار اسلام، و زمینههای تئوریك این گونه
رفتارهای زن ستیز را با كدهایی از خود قرآن، نهجالبلاغه و
نهجالفصاحه نشان داده بودم…
داستان اما اساسا از تابستان گذشته [ژوئن 2002] آغاز شد؛
یعنی موضعگیریهای درون حكومت در رابطه با نوشتههای من.
مطلبی نوشته بودم به نام نگاهی به سورهی زنان یا
سورهی نساء كه در ژوئن 2002 در نشریهی پر چاپ امریكا چاپ
شد. چند روز بعد هم در نشریهی شهروند چاپ كانادا چاپ شد.
من در این نوشته موضوع سنگسار زنان، مسالهی ارث و حقوق
پایمال شدهی زنان را ـ همان داستانهایی را كه همهمان
كمابیش میدانیم ـ از روی قرآن با ترجمهی خیلی سادهای
بیان كرده بودم. در ای میلی كه برای نشریهی شهروند
فرستادم، اتفاقا آدرس پست الكترونیكیام را هم نوشته بودم.
این آدرس را شهروندیها هم چاپ كرده بودند. پس از چاپ مطلب
چندین ای میل دریافت كردم كه بسیاریشان تشویق كننده بود.
چندین سایت اینترنتی همان مطلب را كپی كرده و در وب
سایتهای خودشان قرار داده بودند. در همین رابطه چهار تا
هم ای میل تكذیب كننده دریافت كردم. مثلا یكی نوشته بود:
تو را سلمان رشدی میكنیم. یكی دیگر نوشته بود: اگر جرات
داری ییا كانادا تا حسابت را برسیم. یك آقایی كه خودش را
استاد دانشگاه معرفی كرده بود، برای شهروند نوشته بود كه
امیدوارم دیگر از این گونه مطالب در نشریهتان چاپ نشود.
[و البته چاپ هم نشد!] ایشان كپی نامهاش را برای من هم
فرستاده بود. برای من خیلی جالب بود كه یك استاد دانشگاه
میتواند از لحاظ شعور اجتماعی این قدر عقب افتاده باشد.
من البته مطمئن نیستم كه این آقا واقعا تحصیلات آكادمیك
داشته است. ایشان هم مرا تهدید كرده بود و یكی دیگر… بعد خانمی به نام مریم بروجردی و یا كسی با این اسم به من
جواب داده بود. مطلب این فرد دو هفته بعد از درج مطلب من
در شهروند، در همانجا چاپ شد. این فرد چند ایراد به
نوشتهی من داشت كه یكی از آنها به نظرم پذیرفته بود. من
این ایراد را رفع كردم. یكی دو تا از نكاتی را هم كه
تاكید كرده بود، مستند كردم. بعد تصحیح شده و تكمیل شدهی
این مطلب را امسال، حدود یك ماه پیش در چند سایت اینترنتی
منتشر كردم. گویا خانم بروجردی یا آقایی به نام خانم
بروجردی این مطلب را دوباره دیده بود و بدون خواندن آن،
همان پاسخ قبلی چاپ شده در شهروند را این بار برای یكی از
این وب سایتها فرستاد بود. یك نفر به ایشان پاسخ داده بود
كه بابا این ایرادهایی كه تو از این نوشته گرفتهای، اصلا
به این مطلب نمیخورد. دوباره ایشان جواب داده بود كه
فلانی ـ یعنی من ـ این مطلب را تصحیح كرده است. در نهایت
ایشان كوشیده بود باز هم از این مطلب ایرادهای
بنیاسرائیلی بگیرد! حرف اصلیاش این بود كه سنگسار اساسا
در اسلام وجود ندارد. در قرآن هم حكمی به نام سنگسار وجود
ندارد و اضافه كرده بود كه سنگسار، سنت اعراب قبل از اسلام
است. البته استدلال ایشان بسیار ضعیف بود. باز چند
نویسندهی استخواندار دیگر به ایشان پاسخ دادند. باز كس
دیگری وارد میدان شد و این دایره همچنان در این سایت ادامه
دارد. تمام داستان هم برمیگردد به موضوع زن. یعنی زنی
پیدا شده است كه نه با تهمت و فحاشی و نه با ور رفتن با
قوانین فعلی زن ستیز حكومت اسلامی، بلكه در رابطه با حقوق
نداشتهی زنان در اسلام اعتراض میكند و اصل كتاب و سنت
مورد مراجعهی این آقایان را به نقد میكشد؟!
من به عنوان یك زن ایرانی، بدون هیچ ادعایی معتقدم
كه قرآن كتابی است كه همه میتوانند آن را بخوانند. خواندن
قرآن در تخصص هیچ كس نیست. متولیان اسلام خیلی میكوشند كه
قرآن را نظیر انجیل در دوران قرون وسطی در تخصص آخوندها
معرفی كنند. اما قرآن كتابی است خواندنی و هر كس كه چهار
كلاس سواد داشته باشد، میتواند آن را بخواند و بفهمد. این
همه ترجمههای مختلف هم در ایران احتمالا برای دكوراسیون
اتاقهای نشیمن و پذیرایی، یا استخاره و تفال حاج آقاها
چاپ نمیشود. فارسی ما هم بعد از حملههای مستمر اعراب به
ایران و به فرهنگ و ادبیات و زبان ایرانیان بسیار با عربی
مخلوط شده است.
در این نوشته من چند آیه از سورهی زنان را ترجمه
كرده و نتیجه گرفته بودم كه قوانین ضد زن و ضد انسانیای
كه در حكومت اسلامی بر علیه نیمی از شهروندان ایرانی اعمال
میشود، در متن قرآن و سنت و عترت پیامبر تئوریزه شده است
و قوانین قصاص و محدودیتها و سركوبهایی كه بر زنان
اعمال میشود، از این كتاب و از تفسیرهای متشرعینی كه این
كتاب را ترجمه و تفسیر كردهاند، استخراج میشود. این كه
ما این همه اصرار داریم كه دین حتما باید از حكومت جدا
باشد، به همین دلیل است.
خدابخشیان ـ تعبیر و تفسیر شما از این نامه
پراكنیها، از این بازتابهای اینترنتی چیست؟! من دوباره
استناد میكنم به آخرین مقالهی حجتالاسلام رسول جعفریان
كه اشاره كرده بودند به خستگی نسل سوم از قرائت بازیهای
دینی! آیا به نظر شما به خاطر این نسل سوم ما و به ویژه
نسل چهارم كه دارد دوان دوان وارد جامعه میشود، این
فتواهای اینترنتی صادر میشود؟! آیا جعفریانها برای
مبارزه با افكار نوین و قرائتهایی كه از سوی سكولارها،
پژوهشگرها و یا حتا اصلاح طلبها مطرح میشود، فتوا صادر
میكنند؟! آیا این روشنگریهاست كه این گروه را نگران كرده
است؟! آیا درست نیست كه اینها از این كه نسل سوم شیفته و
فریفتهی افكار و قرائتهای جدید مذهبی و فرهنگی شده است،
وادار به صدور فتوا بر علیه شما شدهاند؟!
افشاری ـ كاری كه اینها میكنند، یك قانون طبیعی
دفاعی است. اینها مجبورند از موقعیتشان، از حكومتشان، از
چیزهایی كه برای خودشان چیده و ردیف كردهاند، دفاع كنند؛
با سركوب، با كشتار، با حكم اعدام، با سنگسار، و با
محدودیتهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعیای كه برای ایرانیان
ایجاد كردهاند، با همهی شیوههایی كه تا كنون رفتار
كردهاند و موفق هم نبودهاند؛ اما همچنان تكرارش میكنند.
واقعیت این است كه هر موجود زندهای یك مرحلهی تولد دارد،
یك دوران رشد، بعد هم دوران مرگش فرا میرسد. چیزی را كه
اینها متوجه نیستند، این است كه اینها خودشان با
رفتارهای ضد انسانیشان، مرگشان را جلو انداختهاند. من در
یكی از آخرین كارهایم نوشته بودم كه اگر در 1400 سال پیش
حاكمان اسلامی توانستند چند قرن با خشونت و با استفاده از
جهل مردم بر نیمی از جهان آن دوران حكومت كنند، این روزها
دیگر با این همه پیشرفت و این همه سیستمهای نوین در دنیای
پیشرفته و مدرن، چنین اجازهای به ایشان داده نمیشود. غیر
از این كه اینها اساسا به دلیل بی ارزش تلقی كردن جان و
امنیت و مال و سلامت و حقوق مردم و به ویژه تحقیر و تخفیفی
كه بر زنان ایران روا میكنند، به طور اتوماتیك پاسخ
رفتارشان را میگیرند. بیلیاقتیای كه كلیت حاكمان اسلامی
در رابطه با ایران در این ربع قرن نشان دادهاند؛ همچنین
تن ندادنشان به مكانیسمهای نوین و مدرن، سرعت سقوط و
سرنگونی ایشان را بالاتر برده است. این یك قانون طبیعی و
منطقی اجتماعی است. اگر من ننویسم، كس دیگری مینویسد.
منتها چون من زن هستم، از این زاویه مینویسم. آقای مومنی
از زاویههایی دیگر مینویسد: مثلا حاكمیت در قرآن،
ترورهای صدر اسلام و… آقای چوبینه از دیدگاههای
دیگری و با نگاه دیگری. و بسیاری دیگر از نویسندگان و
روشنگران با ارزش دیگر. دهان همه را كه نمیشود بست!
خیلی جالب است كه این حاكمان اسلامی از تمام
دستاوردهای مدرنیته، دستاوردهای تكنیكی مدرنیته استفاده
میكنند، ولی حاضر نیستند تن به ضوابط مدرنیته بدهند؛ حاضر
نیستند تن به تنوع افكار و دگراندیشی و روشنگری بدهند.
خدابخشیان ـ شما در این مبارزهتان پیروز شدید،
چرا كه من در اینترنت دیدم كه قرار بود در جایی زنی را
سنگسار كنند، اما نكردند. این خودش یك گام كه نه، بلكه یك
جهش بزرگ به عقب است برای اینها. به خاطر همین
افشاگریها، همین روشنگریها كه شما به عنوان یك زن مبارز
سیاسی مطرح میكنید. البته ما این مبارزه را به شما منحصر
نمیكنیم…
افشاری ـ منحصر هم نیست. من حتا به اندازهی یك
قطره هم در این رابطه كار نكردهام. چرا كه خیلی دیر شروع
كردم. خیلی دیر فهمیدم. اجازه بدهید خیلی ساده و روشن این
موضوع را بگویم. دیگر دنیا، دنیای آدم درست كردن، بت ساختن
و شخصیت سازی نیست. ما همه ـ حتا آن روستائیان ما ـ تمام
زنان ایرانی با هم، همراه با خیلی از مردانی كه شعورشان
میرسد و كمك كردهاند، توانستهایم این قدمها را
برداریم. من قطرهی فوقالعاده ناچیزی بودهام كه در قدم
اول سعی كردم خودم بفهمم.
خدا بخشیان ـ من در شما این روح مبارزه و تحقیق را
همیشه دیدهام. همین احترامی كه شما به دیگر اساتید
میگذارید، از نقاط مثبت شماست. به نكتهی جالبی اشاره
كردید. گفتید كه عصر بت سازی و آدمك سازیها بر روال
عقیدههای ایدئولوژیك، بر پایهی دین و مذهب گذشته است.
چقدر این سخن زیباست…
اما شاید این آخرین پرسشم باشد، و آن این كه چرا
شما این قدر مورد حملهی این قشرهای سوخته قرار دارید؟!
از یكسو گروههای سیاسی/مذهبی، از یكسو حجتالاسلامهای
اینترنتی. از یك سو وا اسلاما گوها… واقعا جالب است، نیست؟
افشاری ـ بگوییم یك جریان وا اسلاما گوكه البته
تنها بخشی از اعتراض این جریانهای سوخته هستند. چندی
پیش كتاب یكی از مجاهدین دورهی شاه را نقد كرده بودم.
حرفم این بود كه شما فارغالتحصیلان بهترین دانشگاههای
ایرانِ آن دوران و حتا شاگرد اولهای دانشگاهها خیلی ساده
بودید، غیرپیچیده بودید، بعد هم به جای این كه مملكت را
بسازید، همهتان تروریست شدید. اصلا تمام مبارزهتان فقط
در ترور خلاصه میشد. اسلحه قاچاق میكردید. به خودتان 14
كیلو تی.ان.تی میبستید تا فلان پاسبان و فلان افسر و
ساواكی را بكشید. واقعا چه میخواستید و با ترور چه ناكجا
آبادی را به مردم ایران نوید میدادید؟! دست كم حالا كه 25
سال از آن دوران گذشته است، بیایید بگویید كه اشتباه
كردهاید! حكومت اسلامی فعلی جانی و تروریست، نتیجه و
دستاورد مبارزات تروریستی شما در آن دوره است. این است آن
ناكجا آبادی كه شما برای مردم ما درست كردهاید…
نویسندهی كتاب كه در سوئد زندگی میكند، در پاسخ
به این نقد، مقالهای نوشته بود كه مضمون كلیاش این بود:
در راه عقیده به زندان افتادن بلاهت نیست!
من جواب بلند بالایی به ایشان دادم و همانجا نوشتم
كه چرا، متاسفانه خیلی وقتها در راه عقیده به زندان
افتادن بلاهت است. اگر در راه عقیده كشته شدن بلاهت نیست،
پس محمد عطا و تروریستهای فاجعهی 11 سپتامبر 2001 كه
همگی در راه عقیدهشان این گونه دنیا را به آتش كشیده و
ناامن كردهاند، آدمهای مبارز و قابل قدردانیای هستند.
همانجا نوشتم كه اساسا دستگاه و زاویهی ورود شما و
همراهان و همطرازان شما غلط است. استفاده از ترور و خشونت
و كشتار دیگران برای تحمیل عقیده و تحمیل هژمونی خود به
دیگران غلط است. نمونه آورده بودم كه در زندانهای محمد
رضا شاه، بجز چند زندانی آزادیخواه، بقیهی زندانیان را
وطنفروشان و تروریستها و طرفداران اجنبی تشكیل میدادند؛
طرفدارهای حزب تودهی مثلا ایران، طرفداران لقمه لقمه
كردن ایران مثل اعضا و هوادارهای فرقهی دموكرات آذربایجان
تحت زعامت سید جعفر پیشهوری و غلام یحیی دانشیان، تجریه
طلبها، همینطور یك مشت تروریست یعنی همین مجاهدین و
فدائیان خلق و فدائیان اسلام و
… یك مشت هم مرتجعین
و واپسگرایانی نظیر خمینی و منتظری و امثالهم كه برنامهی
ویران كردن ایران و كشتار و سركوبی ایرانیها را داشتند؛
تازه اگر خوشبینانه آنها را هم نوكران انگلستان برای
منجمد كردن مبارزات مسالمت جویانه و آزادیخواهانهی
ایرانیان به حساب نیاوریم!! اینها هیچ كدامشان هیچگاه
آزادیخواه نبودهاند، نه بیرون از حكومت و نه در راس هرم
حكومت؛ همهشان یك مشت تروریست و وطن فروش بودند.
به عنوان یك نمونهی تازه اگر تازگیها در
سایتهای اینترنتی دیده باشید، همین جریانهای باصطلاح چپ
كه دو قلوی مجاهدین و تودهایها هستند، همین فدائیها و
اكثریتیها و…
طرفدارهای شوروی سوسیالیستی مرحوم از صفر قهرمانی یك بت
درست كردهاند و هی پشت سر هم براش مراسم بزرگداشت برگزار
میكنند. مگر صفر قهرمانی كه بود؟! البته شاه خیلی اشتباه
كرد كه 30 سال این بدبخت را تو زندان نگه داشت، ولی صفر
قهرمانی یك خائن به ایران بود. اگر من جای شاه بودم، یا
اگر ایشان به حرف من گوش میداد، میگفتم بابا این یارو را
ببر دم مرز، ولش كن برود در بهشت سوسیالیستی
K.G.B. زندگی كند. لابد آن جا را به كشورش ترجیح میدهد. برای چی
این بدبخت را 30 سال تو زندان نگه میداری؟! زندانی كردن
این روستایی بدبخت چه دردی از ایران دوا میكند؟!
حالا حكومت ایران عوض شده، خود شوروی سوسیالیستی
هم از هم پاشیده، ولی چون آقا 30 سال در زندان بوده، برای
یك مشت از این چپی مپیهای ما شده بت! به نظر من این
دستگاه اساسا غلط است. آقای صفر قهرمانی یك خائن به ایران
بود. میخواست یك تكه از كشور ما را جدا كند، بچسباند به
شوروی آن موقع.
البته این را هم بگویم كه نباید كسی را به خاطر
عقیدهاش زندانی كرد. ولی این آقا خائن به ایران بود.
واقعا ما باید به مرحلهای برسیم كه بتوانیم تابوهامان را
بشكنیم! یك چیزهایی در ذهن و باورهای ماست كه باید شكسته
شود. ما ـ همهمان ـ كمابیش جنایتهایی كردهایم كه باید
مسئولیتش را بپذیریم. دكتر علی اصغر حاج سیدجوادی در
هفتههای اول انقلاب كتابی منتشر كرده بود به نام دفترهای
انقلاب. در آخرین مطلب این كتاب تحت عنوان اگر شكوفههای
سیب به میوه برسند [احتمالا منظور ایشان شكوفههای همان
درخت سیبی است كه سید روحالله خمینی در نوفل لوشاتو زیر
آن مینشست و مردم را به ناكجا آبادش نوید میداد!] طی
نامهای خطاب به مهندس مهدی بازرگان نخست وزیر وقت حكومت
اسلامی نوشته است: همهی دشمنان انقلاب، همهی میكربها و
سمومات مولد فساد و ظلم باید بلافاصله و بدون كمترین درنگ
نابود شوند…
نوشته است : انقلاب دارای قوانین و نظامات خاص
خویش است. سرعت و شدت مبارزه با دشمنان انقلاب، با
میكربهایی كه وجود آنها و نفس آنها بزرگترین خطر برای
حیات انقلاب است، باید آن چنان باشد كه دشمنان شكست خورده
و از نفس افتادهی انقلاب نتوانند تجدید حیات كنند…
نوشته است كه: بنابراین دولت آقای مهندس بازرگان
باید بداند كه یكی از عوامل اصلی پیروزی انقلاب، نابودی
كامل و سریع عناصر اصلی رژیم سابق است…
ایشان این گونه راه و رسم خشونت و كشتار و اعدام
را برای حاك