این مطلب را زمانی نوشتم كه هنوز “خرِ” اصلاحات
“میرفت”. اولین بار در نشریهی تلاش و بعد هم در چندین و
چند سایت اینترنتی چاپ شد. تا آنجا كه خودم دیدم، كسی نقدی
بر آن نوشته بود و با این كه از شیوهی كار و نوع ردیف
كردن اطلاعات [!] راضی بود، اما از این كه من چیز تازهای
را به عنوان جانشین جریان دوم خرداد ارائه نكرده بودم،
ناراضی بود. تصور میكنم بی انصافی باشد اگر كسی مرا
“متهم” كند كه چیزی به عنوان آلترناتیو اصلاح طلبان حكومتی
در آستین ندارم. البته من نه حزبی دارم، نه گروهی و نه
میخواهم كار سیاسی بكنم. در كارهایی از نوع این گونه
كارها قرار نیست كسی بازار انتخاباتیای را گرم كند؛ اما
من هم اندیشهای و آرمانی دارم؛ البته نه آرمانی
متافیزیكی، بلكه آرمانی كاملا دم دست و دست یافتنی؛آرمانی
برای بهرهمند شدن همهی انسانها از همهی دستاوردهای
بشری یا دست كم در مسیر این بهرهمندی قرار گرفتن! به باور
من هیچ دستاورد بشری منطقهای نیست و آزادی و رفاه و امنیت
و دموكراسی حق طبیعی همهی انسانها برای زیستن در جهانی
مدرن و متمدن است!
پروژهی كهنهی دوم خرداد
سال 1375 برای رژیم تهران سال خوبی نبود.
ادامهی روند كار دادگاه میكونوس در رابطه با صدور تروریسم
دولتی حكومت اسلامی به جاهای باریكی كشیده بود. محكوم شدن
نفرات درجه اول این حكومت به عنوان آمران آن جنایت فجیع
تاریخی كه در نوع خود بینظیر بود، دنیا را تكان داده بود.
شیخ علی اكبر هاشمی رفسنجانی كه سال پایانی هشت سالهی
ریاست جمهوریاش را میگذراند، میكوشید با دستكاری در نص
قانون اساسی حكومت اسلامی كه ریاست جمهوری هر رئیس جمهوری
را تنها به 2 دوره محدود میكرد، پایههای قدرتش را در سنگ
و سمنت فرو كند. شیخ رفسنجان خواب ریاست جمهوری مطلقه و
مادامالعمری از سنخ كشور “دوست و برادر” سوریه و پرزیدنت
مادامالعمر آن حافظ اسد را میدید! در چند گفتوگو هم
خود را رئیس جمهور بعدی ایران معرفی كرده بود. بعد كه با
این پرسش روبرو شده بود كه با نص قانون اساسی كشورتان چه
خواهید كرد، با همان لبخند كجِ معروفش گفته بود: آن هم
درست خواهد شد.
همهی این كارها در شرایطی انجام میشد كه
رفسنجانی به عنوان رئیس جمهوری دولتی كه وزیر اطلاعات و
امنیتش علی فلاحیان در سلسله قتلها و ترورهای این دوره
نقشی آمرانه داشت، در این ماجرا نیز نقشی كلیدی ایفا كرده
بود. در دو دورهی ریاست جمهوری همین شیخ، دكتر شاهپور
بختیار، فریدون فرخزاد، دكتر عبدالرحمان قاسملو و بسیاری
دیگر از مخالفین حكومت اسلامی كه تنها با سلاح كلام به
مصاف این نظام رفته بودند، ترور شده بودند. حتا برخی
عاملان این قتلها توانسته بود با زرنگی خاصی از معركه
گریخته، به حكومت اسلامی “پناهنده” شوند. چند كشور اروپایی
در جریان محكومیت اعضای دولت اسلامی به عنوان آمرین
واقعهی رستوران میكونوس، سفیرهاشان را از ایران فراخوانده
بودند. ایران در ایزولاسیون “بیسابقهای” به سر میبرد.
حتا آن “روشنفكرانی” كه در دوران 8 سالهی ریاست جمهوری
شیخ علی اكبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی به دستاویز
“پراگماتیست” بودن این شیخ، رفت و آمدی را به كشور آغاز
كرده بودند، و میكوشیدند افتتاح هر روزهی سدی و زدن
كلنگی در هر خرابهای را روند توسعهی اقتصادی و سازندگی
توسط “امیركبیر ایران” و “سردار سازندگی” [یا همان شیخ
رفسنجان] جا بیاندازند، كم و بیش سرشان پائین بود.
هیاهویی برپا بود. از یكسو انزوای بینالمللی، از سویی
محكومیت نفرات طراز اول دولت اسلامی كه در عرف حقوقی غربی
دیپلمات شناخته میشدند و الزاما نمیتوانستند قابل تعقیب
باشند، غوغایی برانگیخته بود. از درون كشور جوانانی سر
برآورده بودند. برخی از خود حكومتیان برای این كه زهر این
همه جار و جنجال را بگیرند، در چند نشریه شروع به زدن
حرفهایی كردند كه تا آن تاریخ برای به زبان راندنِ 01%
آنهم خیلیها به صلابه كشیده شده بودند. دوران هشت سالهی
ریاست جمهوری شیخ به پایان خود نزدیك میشد و در جریان
همان اعتراضات و دعواهای قدرت در درونِ نظام بود كه رئیس
جمهوری وقت نتوانست قانون اساسی حكومت اسلامی را همانند
سال 1368 و پس از مرگ سیدروح الله خمینی دستكاری كند.
800 نفری كه در آن بلبشو برای انتخابات هفتمین دور ریاست
جمهوری ثبت نام كرده بودند، همگیشان بجز 10 نفر مشمول
قانون عام نظارت استصوابی شدند و از صحنهی انتخابات حذف.
چند خانمِ با چادر و چاقچور هم در میان آن 800 نفر بر
خورده بودند. حتا دختر آیتالله سید محمود طالقانی هم خود
را نامزد انتخابات ریاست جمهوری كرده بود. در برخی نشریات
زنانه كه در این دوران میرفتند تا جانی بگیرند، بحث در
بارهی تفسیر واژهی “رجل” در گرفته بود. اوضاع جنجالی
بود. خیلی جنجالی بود. از نخست وزیر دوران جنگ آقای مهندس
سید حسین موسوی خواسته شده بود او هم در انتخابات ریاست
جمهوری شركت كند، اما او ـ كه به تعبیر طنزنویسی مدتها
بود تصویر داشت ولی صدا نداشت ـ از شركت در این انتخابات
استنكاف كرده بود. از همان آغاز هم معلوم بود كه 8 نامزدِ
از 1001 فیلتر رد شدهی ریاست جمهوری، در كنار
حجتالاسلام سید محمد خاتمی، وزیر پیشین ارشاد اسلامی دولت
شیخ علی اكبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی، و آیتالله علی اكبر
ناطق نوری رئیس مجلسِ همان زمان شورای اسلامی، بیشتر برای
دكوراسیون جعبهی رنگی نمایش انتخاباتی حكومت ولایت
مطلقهی فقیه بودهاند.
در همین دوران كلی جریان و حزب سیاسی از زیرِ زمین سبز
شدند. كلی نشریه و مجله اجازهی انتشار یافتند. اوضاع خیلی
هیجانی بود. هر چه دوم خرداد و روز انتخابات نزدیكتر
میشد، داستان، التهاب بیشتری مییافت. حجتالاسلام خاتمی
از جامعهی مدنی و توسعهی سیاسی و آزادی و آزادیهای
اجتماعی و گفتوگوی فرهنگها سخن میگفت. آیتالله ناطق
نوری در برابر این همه شعار تازه در حكومت اسلامی كه تا آن
زمان حكم تابو را داشت، پاك مات شده بود. در همین گیرودار
بود كه رهبر ـ خود ـ به میدان آمد و بر خلاف نص صریح قانون
اساسی از آیتالله ناطق نوری حمایت كرد. این حمایتٍ
غیرقانونی [انگار بقیهی كارهاشان قانونی بود!] جوانان و
به ویژه زنان ایران را كه طی 19 سال در منگنهی رادیكالیسم
حكومت اسلامی مجالی برای تنفس نیافته بودند، به میدان
كشاند. از اقصا نقاط جهان خبرنگار و روزنامه نگار و عكاس
به ایران سرازیر شد. همه مصاحبه میكردند. برخی در وصف
رئیس جمهوری كه آمده بود تا همه چیز را و حتا شربت سیاه
سرفه را قسمت كند و قدش از چنار حیاط خانهی “مش قاسم”
هم بلندتر بود، حرف میزدند. این طرف غوغا بود. از اروپا
یكی هر شب مصاحبهی رادیویی میكرد و از روی اخباری كه از
ایران براش فاكس میشد، تحلیلهای تازهای میداد. عصر
نوینی در ایران آغاز شده بود؛ عصر دموكراسی، آزادی،
برابری، رفاه و خیلی چیزهای دیگر. عصر اتوپیا سازی و
مدینهی فاضله سازی دوباره اوج گرفته بود. هیاهوی این
دوران را تنها میتوان با هیاهوی خبرنگاران غربی از بی بی
سی گرفته تا رادیوها و تلویزیونهای انگلیسی و فرانسوی و
آلمانی و امریكایی در هنگام اقامت سه ماههی سید روحالله
خمینی در زیر درخت سیبی در “نوفل لو شاتو”ی پاریس مقایسه
كرد. همه هیجان زده بود. همه منتظر بودند. دنیا را جنجال
انتخابات هفتمین دور ریاست جمهوری در ایران برداشته بود.
یكی كه خیلی سنگ اصلاحات و دموكراسی را در دوران ریاست
جمهوری این حجتالاسلام به سینه میزد، مدعی بود كه در بین
همهی طیفها و صنفها آدمهای گوناگونی وجود دارند و
آقای خاتمی در میان عمامهداران از آن “خوب
خوباش” است. انقلاب عجیبی در گرفته بود. جوانها در تهران
سوار بر اتومبیلهای بعضا روباز ویراژ میدادند و مردم را
به شركت در انتخابات ترغیب میكردند. از خودشان كه
میپرسیدی، حمایت از حجتالاسلام را دهن كجیای به نامزدِ
رهبر تفسیر میكردند. برخی هم آرزو میكردند روزی رئیس
جمهوری غیرمعمم داشته باشند!
دوم خرداد فرا رسید. رادیوها و تلویزیونها لحظهای از كار
نمیافتادند. مجلهها و روزنامهها هی كاغذ سیاه میكردند،
هی عكس میگرفتند. هی مصاحبه میكردند. هی جنجال میكردند.
هی شلوغ میكردند؛ تا بالاخره زمان خواندن رایها فرارسید.
نامزد انتخاباتی سید علی خامنهای ولی مطلقهی فقیه حكومت
اسلامی با تفاوت سهمگینی در انتخابات شكست خورد. بیست
میلیون رای، نه، بیش از بیست میلیون رای به پای شعارهای
سید اردكان روانهی صندوقهای رای شده بود.
پارهای كه مدتها بود در غرب خرجشان را از
حكومت اسلامی جدا كرده بودند، برخی شرمسارانه، برخی هم
سرافرازانه رفتند و به حجتالاسلامِ گفتوگوی تمدنها رای
دادند. اوضاع خیلی شلوغ شده بود. در این میان البته داستان
میكونوس كمرنگ و كمرنگتر شد. بعد دولت آقای خاتمی تشكیل
شد. بعد نمایشهایی در كشاكش انتخاب وزیران پیش آمد. یكی
از این طرف میكشید، یكی از آن طرف. یكی از سینه چاكان
درجه اول رئیس جمهوری از این سو به جناب خط میداد: اگر
شیخ محمد یزدی را از بالای قوهی قضائیه كنار بگذارید،
ایران بهشت خواهد شد. اگر محمد جواد لاریجانی را از سرِ
صدا و سیمای حكومت اسلامی بردارید، تمام آزادیهای غربی
“قلپی” میپرد در دامن رسانههای ایران. كشاكشی بود. یكی
از این سو میكشید، یكی از آن سو.
یكی/دو خانم ایرانی استاد دانشگاه در غرب را، طرح نسبیت
فرهنگی حكومت اسلامی به میدان كشانده بود. اینان رفتار
مردسالار و زن ستیز اسلامی را متمدنانه و هوشمندانه
تئوریزه میكردند. این “دوستان و سینه چاكان آزادی زنان
ایرانی!” در میان زنان فمینیست اسلامی درونمرز، مجتهدین
مونثی كشف میكردند كه خیال داشتند قوانین شرعی حكومت
اسلامی را تفسیری زنانه كنند، تا لابد سطح حقوق زنان را در
ایران به سطح حقوق دوبلهی مردان مسلمان برسانند! در همین
بلبشو بود كه نشریات جامعه و نشاط و توس و صبح و سلام و زن
و خیلیهای دیگر از زیرِ زمین سبز شدند. در برخی از این
نشریات همانند دوران خروشچفٍ پس از استالین در رابطه با
جنایات شیخ رفسنجان افشاگریها میشد. عالیجنابان خاكستری
و عالیجنابان سرخپوش رسوا میشدند. هر روز خبرهایی، هر روز
شایعههایی، هر روز جنجالی، و در این میان هر روز
قهرمانانی ظهور میكردند و به فاصلههایی كوتاه نردبام از
زیر پاهاشان كشیده میشد.
درست در همین دوران است كه رویای ائتلاف بزرگ به ذهنِ تیز
برخی دولتمردان دولتٍ اصلاحات میرسد. درست در همین دوران
است كه رابطهی بین “قهرمانان” درون كشور و “روشنفكران”
بیرون از كشور نضج میگیرد، یا علنی میشود. دیگر خجالتی
در بین نیست. همه برای همراهی و همگامی و همكاری و همیاری
و همپایی با دولتٍ بخت سید محمد خاتمی با هم مسابقه
گذاشتهاند. همه به رئیس جمهوری اصلاحات خط میدهند و
بقیهی داستانهایی كه همهمان كم و بیش میدانیم!!
در همین دوران جریانی به نام اصلاح طلبان حكومتی ظهور
میكنند كه بلندگوهایی در خارج از كشور دارند. این جنابان
كه همگی از “رجال” طراز اول و دوم بیست سالهی سپری شدهی
حكومت اسلامی هستند، بیشترشان فیلسوف و دانشمند و تئوریسین
از آب در میآیند. آنانی كه تئوریسین سازمان اطلاعات و
امنیت حكومت اسلامی و مسئول آن همه قتل و حرق و سنگسار و
مرگ و حذف و كشتار بودند، ناگهان در هیئت فیلسوفان و
دانشمندان و طنزنویسان و تئوریسینها و فیلمسازان و
نویسندگان و شاعران پاكباز و قهرمان از سوی “روشنفكران
برونمرز” هی باد میشوند و هی باد میشوند. خود رئیس
جمهوری هم با بالنی به هوا میرود. كار برونمرزیها در
دمیدن به دمِ حضرت خاتمی دیدنی است. همگیشان با رویای این
رئیس جمهوری به خواب میروند و با عشق همان رئیس جمهوری
خندانِ اصلاحطلب از خواب ناز دموكراسی و آزادی و
رفرماسیون اسلامیشان بیدار میشوند!
هنوز این جماعت در حال تراش دادن بت عیارشان هستند كه
یكباره خبری از درون همه را گیج میكند. به خانهی
پروانهی اسكندری و داریوش فروهر حمله شده و ایشان را
سلاخی كردهاند. چه افتضاحی!؟ حالا چه موقع این كارهاست؟!
صبر میكردید چند صباحی دیگر. آخر ما هنوز داشتیم حلاوت
رئیس جمهوری را زیر زبانمان مزمزه میكردیم. بهار پراگ
[ببخشید تهران] را خراب نكنید. “روشنفكران برونمرزی”
كاسهی “چه كنم؟” را دستشان گرفتند و نشست گذاشتند و
سمینار برگزار كردند و مذاكره كردند و مصاحبه كردند و جلسه
گذاشتند و گفت و گو كردند و مقاله نوشتند و نوشتند و
نوشتند و نوشتند و گفتند و گفتند كه:… بله…
این كار، كارِ جناح راست حكومتی است. سریال قتلها جریان
داشت و این جماعتٍ این سوی مرز، همچنان در حال چاله كندن
بین دو جناح حكومتی بودند. چه كار سختی! بیچارهها بعضی
وقتها گیر میافتادند، اما تجربهها داشتند و همان
تجربههاشان در به بن بست كشاندن مبارزات ملت ایران در 50
سال گذشتهی تاریخ معاصر، این جا هم به كارشان آمد.
میرفتند كه تجربههاشان را به جهل اجتماعی بدل كنند و
كردند. و چه نیكو!
مردم امیدوار بودند. این امیدواری از سوی “روشنفكران”
خارج از كشوری دامن زده میشد. به شدت دامن زده میشد.
كارنامهی 4 سال اول ریاست جمهوری سید محمد خاتمی، كلی
كاغذٍ سیاه شده بود ـ مطبوعات اصلاح طلب ـ كه هر كدام عمر
چند ماههای داشتند و بعد هم تمام میشدند. هر روز
روزنامه و نشریهی تازهای اجازهی چاپ مییافت. جنجالی
میكرد. بعد كه میرفت خسته كننده و یكنواخت شود، تعطیل
میشد. در همین دوران كلی قهرمان از میان همین
روزنامهنگاران تازه كار كه در آغاز پایگیری حكومت اسلامی
هر یك عنوان نان و آب دار و البته بوداری داشتند، ظهور
كردند. حامیان خارج كشوری این جریان داخلی جنجالی، در
تقسیم كاری اساسی به انجام این وظیفه گمارده شده بودند.
اعمال جناح اصلاح طلب حكومتی باید توجیه میشد. اما ایشان
كه كاری نمیكردند. فقط حرف میزند. فقط جنجال میكردند.
فقط شعار میدادند و بعد میرفتند در خانههاشان با رویای
تداوم حكومت اسلامی میخفتند و باز روز از نو و “روزیهای
كلان” از نو!
همان جریانهایی كه در آغاز به قدرت رسیدن اسلامیستها در
ایران، از اشغال سفارت كشور ایالات متحده به عنوان حركت ضد
امپریالیستی امام خمینی یاد كرده و ایشان را باد میكردند،
از مقر پناهندگیشان در غرب، این بار سید محمد خاتمی را و
شهردار تهران را و روزنامهی نشاط را و روزنامهی جامعه را
و آقایان شمسالواعظین را و علوی تبار را و موسوی
خوئینیها را و سعید حجاریان را و جلایی پور را و محسن
سازگارا را و مجتهد شبستری را و خیلیهای دیگر را به عرش
اعلا میبردند. وظیفهی ایشان سخت بود. گاه میباید
حرفهایی بزنند كه جماعت درونمرزی یادش میرفت بزند. هرچه
به ذهن آنان نرسیده بود، این جا گفته میشد. این جا عنوان
میشد. اینجا تفسیر و تعبیر و تاویل و توجیه میشد. كمدی
آن كه شعارهایی را كه به عقل آن طرفیها نمیرسید، اینها
در دهنشان میگذاشتند. دیوار حاشا بلند بود. هنوز هم بلند
است!
“روشنفكران” برونمرزی در این روزها با بازگشت به خویشتن
عزیزشان، برای چندمین بار، این بار به دامان متولی
دموكراسی دینی و ریاست جمهوری كه در اولین دورهی حكومتش
سلسله قتلهای زنجیرهای اتفاق افتاد، بازگشته بودند. “مام
میهن اسلامی” برای بازگشت ایشان پرپر میزد. خیلی از همین
جماعت به ایران گریختند و بیچاره یكی/دوتاشان هم شكار یك
محفل پرسنلی وزارتخانهی دولتی اطلاعات و امنیت حكومت
اسلامی شدند كه خود بعدها به انجام “پروژهی كشتار درمانی”
اعتراف كردند. اما مگر میشد از پس حامیان خارج كشوری
جناح اصلاح طلب حكومتی برآمد؟! هركدام یك خروار توجیه و
تفسیر و تاویل در چنته داشتند. تازه بیشترشان برای مبرا
جلوه دادن رئیس جمهوریشان از مسئولیت قتلهای زنجیرهای،
دسته جمعی همهی گناهها را به گردن رهبر و شیخ رفسنجان
میانداختند. اصلا گفتند كه تدارك این جنایات در دو دورهی
ریاست جمهوری شیخ رفسنجان دیده شده بود و حضرت سید خندان
روحش هم از آنچه در “برخی محافل” وزارت اطلاعاتش میگذرد،
خبر ندارد. چه توجیه خوبی؟! دانشگاهها كه به آتش كشیده
شدند، حضرت رئیس جمهوری كه برای هر چیز بیمزهای، مزهای
در وصف دموكراسی و آزادی میپراند، ساكت شد. با مقاش هم
نمیشد زبان صاحبمردهاش را از دهانش بیرون كشید. اصلا لال
شده بود. بعد هم كه 18 تیر سپری شد، رئیس جمهوری اصلاحات،
با افتخار تمام و البته خندان خندان فرمود: «از كجا كه
دانشجویان كتك خورده و كشته شده و زندانی، بی گناه
باشند؟!»
خندهدار بود، ولی مگر این جماعت دست برمیداشتند؟! بازهم
دكان توجیههاشان رواج داشت. باز هم مصاحبه، باز هم جلسه،
باز هم سمینار، باز هم سخنرانی، باز هم حرف و حرف تا این
كه این جریان هم كهنه شد و از مد افتاد. مردم هم از نفس
افتادند.
فرج سركوهی را در همین دوران دزدیدند و به زندان كشاندند،
اما رئیس جمهوری اصلاح طلب مبرا از هر مسئولیتی بود.
غلامحسین كرباسچی را گرفتند، ول كردند، دوباره گرفتند،
دوباره ول كردند و كلی ملات برای “مطبوعاتِ آزادیخواه
اصلاحطلبان حكومتی” و دعوای دو جناح حكومتی تدارك دیدند.
شهردار به اوج رسید. قهرمان شد. قهرمان قهرمانان. تفسیر
“روشنفكران” برونمرزی از كشاكش رفت و آمد جناب كرباسچی به
زندان جالب بود. هنوز رگههای تیزهوشی در میانشان دیده
میشد: جناح راست حكومتی به این دلیل برای كرباسچی پاپوش
دوخته است كه جناب، پولهای شهرداری را خرج انتخابات سید
محمد خاتمی كرده بود. خیلی جالب بود، نه؟!
در جریان شورش دانشجویان در تیرماه 1378 یكی از همین
“روشنفكران برونمرزی” به تلویزیون آلمان آمد و افاضه فرمود
كه: «من مطمئنم قلب رئیس جمهوری آقای خاتمی با قلب
دانشجویان زندانی و شبیخون زده میتپد.» سكوت رئیس
جمهوریشان را اینگونه توجیه و تفسیر میكردند. بعد البته
ایشان سكوتش را شكست. حاج آقا همان روز یا روز بعدش فرمود:
مطمئن نباشید كه دانشجویان، بیگناه به زندان افتاده
باشند، اما مگر این جماعت دست برمیداشتند. حرف میساختند
و در دهان رئیس جمهوریشان میگذاشتند. شعارهای رئیس
جمهوریشان را كه حالا دیگر نیازی هم نداشت نقش بازی كند،
با 180 درجه اختلاف، تفسیر به رای میكردند و شرمی هم از
این همه فریب نداشتند.
اول كارنامهی یكسالهی خاتمی را منتشر كردند. هیچی نبود و
جای حرف زیاد داشت. اینها هم فقط حرف زدند. بعد كارنامهی
18 ماههاش را منتشر كردند، باز هم جز حرف و شعار هیچی
برای مردم نداشت، اما این جماعت از نفس نمیافتادند. حالا
دیگر از اعمال فشار بر دولت خاتمی حرف میزدند. آقا اصلا
اجازه نداشت وزیر و حتا معاونش را تعیین كند. همه را رهبر
و آن جناح به ایشان حقنه میكرد. روزنامهی توس توقیف شد،
روزنامهی جامعه قبلا توقیف شده بود، حاج آقا تشریف بردند
به كشور شیطان بزرگ تا برای ارشاد پرزیدنت بیل كلینتون و
همهی امریكاییها و ایرانیهای ساكن امریكا هم سخنسرایی
كنند. ایشان رفتند و آمدند و كارنامهی كارشان چند نوار
ویدئویی بود و چند صد خروار شعار و خطابه؛ با این همه ریل
حمایت از ایشان از سوی جمهوری خواهان برونمرزی بیشتر و
بیشتر میشد. داریوش فروهر را كشته بودند، پروانهی
اسكندری را هم كشته بودند، محمد مختاری و پوینده و شریف و
زالزاده و دیگران را هم به سیخ كشیده بودند، و این جماعت
همچنان در پی توجیه بیمسئولیتی رئیس جمهوری اصلاحات در
تلاش بود.
حالا دو گروه بودند كه منافعشان به هم گره میخورد؛ همین
“روشنفكران برونمرزی” و همان اطلاعاتیها و امنیتیهای
درونمرزی كه حالا به دفتر ریاست جمهوری رخت كشیده بودند و
هی پشت سر هم روزنامه و نشریه منتشر میكردند.
جبههی اصلی مصاف كه در تمام 19 سال پیش از
ریاست جمهوری حضرت خاتمی بین ملت ایران و حكومت اسلامی
سرسختانه در جریان بود، حالا به میان دو جناح حكومتی رخت
كشیده بود. مردم تنها برای رای دادنها به كار میآمدند.
بعد هم به سادگی كنار گذاشته میشدند. هر حرفی از زبان
جناح موسوم به اصلاح طلب، این طرف كلی مفسر پیدا میكرد.
همهی آن حرفها، این طرف “هرجور كه اینها دوست داشتند”
تفسیر میشد. همه هم برای توجیه بی عملی این جناح و در
روند مشروعیت تراشیدن برای همین جناح!
همهی كاسه/كوزهها سر جناح تمامیت خواه میشكست. در این
میان چند انتخابات هم انجام شد، ولی مردم دوباره به حاشیه
نشینی كشانده شدند. “روشنفكران” خارج كشوریای كه در دوران
پادشاهی پهلوی دوم حاضر نبودند «انقلاب را با چند رفرم دم
و گوش بریده معامله كنند» این بار به هر ترفندی دست
میزدند، تا اسكلت حكومت اسلامی را حفظ كنند و تا همین
اكنون هم حفظ كردهاند.
دوران چهار سالهی ریاست جمهوری آقای خاتمی به پایان رسید.
دوباره همان جنجالها، دوباره همان شلوغكاریها، همان
توجیه و تاویلها. این بار اما 14 میلیون نفر از مردم در
انتخابات شركت نكردند. با این همه خیلی از كانالهای
رادیویی، بسیاری از كانالهای تلویزیونی، خیلی از مطبوعات
خارج كشوری همچنان در كار حمایت از این جریان ناكارآمد و
جنجالی بود و هنوز هم هست.
در این میان البته اتفاقات دیگری هم افتاد. دولتهای غربی
سیاستشان را در رابطه با حكومت اسلامی عوض كردند. بحث
گفتوگوی انتقادی به محور اساسی سیاست غرب، اروپا و به
ویژه آلمان در رابطه با حكومت اسلامی بدل شد. رفت و آمدها
جریان داشت. برخی دولتهای غربی كه در جریان دادگاه
میكونوس سفیرهاشان را از ایران فراخوانده بودند، این بار
سفیرهاشان را با دسته گل به تهران و به ملاقات رئیس جمهوری
اصلاح طلب گسیل داشتند؛ با این كه حكومت اسلامی “هلموت
هوفر” آلمانی را گروگان زد و بندهایش و آزادی كاظم دارابی
فرماندهی اجرایی “كشتاردرمانی” رستوران میكونوس كرده بود،
اما روند حمایت از ریاست جمهوری از سوی روشنفكران برونمرزی
و جمهوریخواهان بعدی همچنان ادامه داشت.
سهم مردم البته از این همه جنجال، تنها وضع
بدتر اقتصادی بود و ناامیدی و بعد هم موجهای پی در پی
گریز از میهن كه برخیشان یا در اقیانوسهای دور به كام
كوسهها میافتادند، یا هدف شلیك تیر مرزبانانی قرار
میگرفتند كه دولتشان میخواست با حكومت اسلامی زد و بندی
داشته باشد. ناامیدی و گریز از میهن این بار در موج طویلی
كه میرفت دیگر به میهن بازنگردد، آغاز شده بود. موجِ حامی
دولت اصلاح طلب، با این كه اشكهایی برای این جوانان و
پناهجویان میریخت، اما همچنان ناكارآمدی دولت اصلاحات را
به مانع تراشی جناح راست و رادیكال حكومتی تعبیر میكرد.
اتفاق جالب دیگری هم در این میان افتاد. شعارهای انتخاباتی
حضرت خاتمی در فاصلهی سالهای 76 تا 80 كلی رنگ باخت.
تازه ایشان در هنگام توشیح فرمان دورهی دوم ریاست
جمهوریاش از پدیدهی تازهای سخن گفت كه تا این زمان از
سوی ایشان دست كم رسما اعلام نشده بود. دموكراسی و
مردمسالاری ادعا شده در سال 1376 رنگ باخت و رنگ باخت تا
در مراسم گرفتن فرمان ریاست جمهوری ـ آن هم نه از دست رهبر
كه از دست رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام ـ به مردمسالاری
دینی تغییر ماهیت یافت. جامعهی مدنی هم در تعبیر دورهی
دوم ریاست جمهوری ایشان به جامعهی مدینهالنبی تقلیل
یافت. ایشان دو ساعت حرف زد و “هیچ چی” از توش در نیامد.
كمدیترین بخش فعالیت ریاست جمهوری این بود كه پس از ترور
اسدالله لاجوردی رئیس زندانهای حكومت اسلامی كه در طول دو
دهه در قتل و شكنجهی دست كم صد هزار شهروند ایرانی شركت
داشت، به ایشان لقب سردار شهید اسلام را اعطا فرمود. با
این همه هیچ ككی حامیان خارج از كشوری ایشان را نگزید.
همه، سلاحهاشان را همچنان به سوی محمد یزدی و لاریجانی و
فلاحیان و سید علی خامنهای زوم كرده بودند. دوربینهاشان
فقط همانها را میدید. چشمهاشان بر مسئولیت یك و نیم
دورهی ریاست جمهوری سید خندان همچنان بسته ماند. مگر نه
این بود كه آقای خاتمی همچنان چند میلیون رای مردم را در
كیسه داشت؟! كنفرانس برلین پیش آمد و همهی آنانی كه كمی
ناپرهیزی كرده بودند و فریب شعارهای گفتوگوی تمدنهای
این ریاست جمهوری را خورده بود ـ از معمم و مكلا و محجب ـ
به زندان افتادند؛ حتا با دستكش جراحی آلت زنانهی ایشان
را در ورودی زندان زنان دریدند و تحقیرشان كردند، اما حاج
آقا در خواب ناز بود و در خواب ناز هم ماند.
روزها میگذشت. هنوز زنان را در ایران
اعدام میكردند. هنوز موتور قتلهای زنجیرهای از كار
نیفتاده بود. هنوز در شهرها جوانان را در خیابانها به دار
میكشیدند. هنوز در میدانهای بزرگ شهرها برای جوانان تخت
شلاق بپا میكردند. هنوز زنان را تا سینه در خاك فرو
میكردند و سنگسار میكردند. هنوز دست و پای مردم را
ضربدری قطع میكردند. زنی را هم در خیابان به دار كشیدند.
جلاد را هم از میان همین زنان حامی حكومت اسلامی برگزیده
بودند. اما میخ آهنی در سنگ فرو نمیرفت