___________________________________________________
نقدی بر داستان «بیژن»
اشاره
 |
معمولا رسم نیست کسی خودش، کار خودش را
نقد و بررسی کند. خیلی
ها که به دلیل کم لطفی «ناقدان» به این
مهم دست مییازند، نامشان را پای کارشان
نمیگذارند و نقد و بررسی شان را زیر نام
افراد ناشناس منتشر میکنند. یک جریانی هم
هست که فقط کارهای آبکی وابستگان و
پیوستگان به حکومت اسلامی را نقد و بررسی
میکند و ما و کارمان را دور میزند که
مبادا ناپرهیزی کرده باشد. کارهایی که نه
به «زنان» میپردازد، نه به «سیاست» و نه
به مبنای سنتی همه ی این وحشیگریها و
انسان کشیها و زن کشیها و دگرکشیها ...
یعنی اسلام و تشیع... . «ادبیاتی» اخته و
بیمزه که مزه ی کاه میدهد و درست مثل سقز
یا آدامس بادکنکی بی خاصیتی است که همان
اول کار حوصله ات را سرمیبرد و... لامصب
چه زیاد هم تولید میشود؛ تولید انبوه ِ...
انبوه ِ... انبوه ِ... |
این بار اما داستان به گونه ای دیگر است. جوان 27
ساله ای از درون ایران که کارهای مرا در وب
سایتهای گوناگون دیده و خوانده بود، به گفته ی
خودش: «پرسون پرسون اومدم در خونه تون، یعنی وب
سایتت!» و بعد هم ای میل و مسیج و تلفن و ... دیگر
الزامات آشنایی با کسانی که در وطنند و وقتی حالت
را میپرسند و کارت را میخوانند، آنچنان به شوقت
میآورند که باور کردنی نیست
در «حسادتگاه» غربت، اما همه میخواهند و میکوشند
ندیده ات بگیرند که یا سرشان به نوعی به «آخور»
وصل است و اگر ناپرهیزی کنند و سلام و علیکی، فورا
جیره شان از سوی «بزرگ عمامه داران» مصادره
میشود... و چه حیف... میماند چند تن اپوزیسیون
واقعی که آنها هم آنچنان درگیر مچ گیری از جماعت
پیشین هستند که وقت سرخاراندن ندارند و... به همین
دلیل است که کارها میماند... یک امکان دیگر هم هست
و آن این که مثلا اسماعیل خویی را بگذاری روی سرت
و حلواحلواش کنی که بعد او مهربانانه، تو را – و
البته نه همه را - حلواحلوا کند و این میشود «نان
به هم قرض دادن»... مگر نه؟!
البته میشود که اگر مثلا بر و رویی داشته باشی، و
حتا مامان جانت هم چنان خوشگل باشد که صدای سیمین
غزل را در بزرگذاشت زرین غزل... دربیاورد... و
البته زنده ها و مرده ها – همه ی شاعران به سفارش
ابرشاعر - همچین لانسه ات کنند که برق از سر عارف
و عامی بپرانی... البته نه با کارهات... که به
دلیل تقدس اسافل اعضای فلان ابرمرد... چیز... و
چیز... و چیز... بگذرم!
از آن جوان درون کشور میگفتم که دوست دارم «فرداد»
بناممش که جان نازنینش را به خطر نیاندازم که گاه
حالی از من میپرسد... و...جوانی است که فوق لیسانس
دارد و با چه حوصله ای این نوع کارها را تعقیب
میکند و دنبال ناقدان اسلام میگردد و گاه – اگر
حواسش را جمع نمیکرد – میتوانست جان نازنینش را به
خطر بیاندارد... که خوشبختانه تاکنون «قسر» در
رفته است.
روزی همین تازگیها طی سه ساعت «مسیج» نوشتن در
یاهو مسنجر به یکی از داستانهام پرداختیم؛ داستان
«بیژن». این نقد را که از میان چند مکالمه ی کتبی
آن روز و روزهای بعد بیرون کشیده ام، در واقع
برداشتهای دو نفره ی ماست از این داستان. نقد را
از زبان او نوشته ام، ولی برخی از برداشتها و
بررسیها کار خودم هم هست. در واقع این نقد، یک کار
دونفره است که تحت تاثیر نگاه هر دومان پرداخته
شده است. چون «فرداد» به گفته ی خودش دستی به قلم
ندارد – البته کم لطفی میکند – آن را خود نوشته
ام، اما از زبان او... ببینم چه میشود؟! به قول
فرداد: «کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت!»

نقدی بر داستان «بیژن»
داستان «بیژن» را چند ماه پیش نوشته ای، پس خیلی
تازه است. داستانی کوتاه، کوتاه کوتاه، عاشقانه و
اروتیک... ولی این تصویر نخستین ماست از داستان.
داستان اما نه اروتیک است و نه عاشقانه، داستانی
است تلخ، تلخ ِ تلخ. آنقدر تلخ که اصلا قابل تصور
نیست.
 |
بیژن سوار اتومبیلی است که میرود و «او»
را جا میگذارد که تو را با خودش ببرد.
گویی آن اتومبیل، ماشین زمان است که آمده
است توقفی کوتاه به زمان بدهد و محبوب را
همراه ببرد. پله هایی هستند که تو هی از
آنها بالا میروی و هی پائین میآیی. این
نردبام یا پله ها به جای این که تو را به
آسمان – به دنیایی دیگر – ببرند، تو را به
پائین و به زمین میفرستند. آنجا کجاست که
بیژن آمده است تو را ببرد؟ جایی که کسی به
لباس کسی کاری ندارد، جایی که حتا رژ
خوشرنگ تو هم دیگر آنجا به کار نمیآید؟
خانه تان درهم و برهم است. مامان با
دوستانش ساز خودشان را میزنند، و در این
شلوغی ساعت تو گم شده است. آیا گم شدن
ساعتت را نمیتوانم به مفهوم از دست رفتن
زمان و معنای زمان نسبت دهم؟... رژ لبت
هم نیست. اما بیژن آمده است تو را با خودش
ببرد، ببرد به جایی که آنجا لباس و لوازم
آرایش به کار نمیآیند. بیژن یکبار دیگر هم
آمده بود که تو را ببرد، ولی تو با این که
کمی راه را با او رفته ای، ولی باز برگشته
ای، چون دلت برای لباسهات تنگ شده بود و
دلت برای زندگی تنگ شده بود؛ چون لباس
مظهر زنده بودن است و نمیخواستی از زندگی
و از زنده بودن دل بکنی. |
لباس
و لوازم آرایش، این مظاهر زنده بودن ِ زن و زیبایی
ِ زن و زیبانمایی ِ زن... یعنی نتوانسته بودی،
نخواسته بودی و نشده بود و برگشته بودی. بیژن اما
رفته بود. با این همه تو پشیمانی؛ از این که رفته
ای و بازگشته ای، پشیمانی و میترسی «اگر باز خریتی
بکنی و از دستش بدهی، چی؟»
چرا در این خانه بنایی است؟ چرا همه
چیز درهم و برهم است و چرا مامان این همه مهمان
دارد و چرا هیچکس برای تو اهمیتی قائل نیست و چرا
هیچکس وجودت را به رسمیت نمیشناسد که به وسایلت
دست نزند؟ چرا بابا در پی شکار خواستگار است و
میخواهد تو را بیخ ریش کسی بیاندازد؟ «بابا دنبال
این است که مرا بیخ ریش یک بدبخت بیاندازد و از
این که تا حالا موفق نشده، شکار است.»
به نظر من این داستان، داستان ناامنی
زنان است در جامعه ی ایران که تو این «ناامنی» را
در سرتاسر داستانت پراکنده ای. داستان ناامنی
دختری که پدرش میخواهد به زور شوهرش بدهد، مادرش
هیچ امنیتی برای موجودیتش و وسائلش قائل نیست و تو
به هرچه دست میزنی، میبینی مال تو نیستند. «داشتند
خانه را تعمیر میکردند. همه چیز درهم و برهم بود.
مامان چند تا از دوستانش را دعوت کرده بود که خانه
را گذاشته بودند رو سرشان. نه لوازم آرایشم سر
جاشان بودند، نه ساعتم را پیدا نکردم و نه آن رژ
خوشرنگی را که دوست داشت، که تا آن را میزدم، دستم
را میکشید و میبردم تو آن اتاق عقبی و آنقدر
میبوسیدم که لبهام داغمه میبستند...»
 |
این بیژن که دم در ایستاده است، کیست؟ به
نظر من بیژن نماد مرگ و نیستی است و مقصدش
ابدیت است؛ همان جایی که در آن کسی به
لباس کسی کاری ندارد، چون کسی آنجا نیست
که بخواهد به کسی یا چیزی اهمیت بدهد یا
ندهد. آنجا فصل پایانی زندگی است و سطر
برجسته ی آن...
ساعتت عاریه ای است و انگشتری ات هم عاریه
ای. هیچ چیزت مال خودت نیست. زنانه و
مردانه هم ندارد، یعنی دست کم اینجا دیگر
بین زن و مرد تفاوتی نیست... و چه تلخ است
که تنها با عدم وجود تو تفاوتها و تبعیضها
تمام میشوند! هرچه را که دوست داری و هر
جا را که بخواهی بروی، با رسیدن به تباهی
بدست خواهی آورد، پس صندوقچه ی آرزوهای
برآورده نشده ات را هم با خودت به گور
ببر، شاید آنجا به آرزوهات دست یافتی!!
حقیقتی که تلخ و دشوارست، ولی ناچاری آن
را بپذیری، اما تلختر از آن حس نوستالژیک
توست به پدرت که اولین مردی است که دوستش
داشته ای و او نیز تو را٬ ولی با قوانین
خودش؛ قوانینی که در رویا هم باید با آنها
زندگی کنی وبالاجبار شوهر کنی و تو میدانی
که ازدواج اجباری همسنگ مرگ تو و مرگ
آرزوهای توست. |
وقتی به ابدیت میرسی، دیگر تهران با همه بزرگی اش
برات تنگ میشود. کت و شلوار بیژن که پیش از این
تیره بود، اکنون روشن شده، ولی بارانی همان است که
بود. تضاد بین رنگها، تضاد مرگ و زندگی است، تضاد
حاکم بر کل هستی، تضادی که هگل آن را شالوده ی
هستی توصیف میکند، اما همگونی رنگ بارانی با کت
وشلوار- در بخش دوم- نشانگر آن است که در عدم دیگر
از تضاد رنگ و زندگی خبری نیست. بارانی با کت و
شلوار، یک رنگ و «ست» میشوند. ساعتی که نماد زمان
است، دیگر نیست. کجاست، معلوم نیست. زمان و مکان
مفهومشان رنگ میبازد و واضح است که انسان مادی با
از دست دادن این دو مفهوم گیج خواهد شد، همانگونه
که تو در رویاهات گیج هستی.
وقتی به عدم نزدیک میشوی، دیگر نمیتوانی برگردی و
مثل آن سالها شوی. راه برگشتی نیست. اینهمه میهمان
مامان و «شکار» بودن پدر، یادآور میهمانیهاست...
رفت و آمدها در نبودن تو... پدر غمگین است...
مراسم عزاداری.
پایان زمان بوسه ای است بر لبان محبوب... مرگ...
و ...همین...
این تصویر بیش از این که یک برش
اروتیک و عاشقانه باشد، ناامنی تو را نشان میدهد
که هیچکس وجودت را در خانه ی خودت هم به رسمیت
نمیشناسد... حیف...
فرداد
10 اوت 2008 میلادی
__________________________________________
لینکهای مرتبط با مطلب بالا:
بیژن
حس غریب!