صفحه نخست > فرکانس ِ بودن

 

فرکانس ِ بودن[4]

 27 اسفند 1388/ 18 ماه مارس 2010 میلادی

       سالی عجیب را پشت سر گذاشتیم؛ سالی پر از حیرتها و انگشت به دهان ماندنها؛ پر از اتفاقهای میمون و نامیمون، پر از بیم و امید، پر از ترس و نگرانی، پر از اشک شوق، و کیست که این شوقها و این امیدها را تنها همین امسال، سال 1388، تجربه نکرده باشد؟

داستان از یک اشتباه محاسبه ی کمدی آغاز شد. «زعمای انقلاب پنجاه و هفت» برای داشتن سهم بیشتری از قدرت، به جان هم افتادند و مردم را ریسه کردند تا از ایشان سیاهی لشکر بسازند برای پیشبرد منویاتشان، و برای نسق گیری و قدرت نمایی در برابر هم؛ هیچکدامشان اما خواست مردم دلاور ایران برای «تغییر»  را محاسبه نکرده بودند؛ و همین خواست جدی مردم، و مقاومت کلیت «زعمای افتضاح تاریخی سال 57»[1] در برابر این خواست کلیدی، کار را به کشتار و اعدام و دادگاههای درون جناحی و آبروریزی کشاند.

 

            در این میان اما داستان مقاومت جانانه ی ایرانیان در برابر کل نظام اسلامی و شعبده بازیهای بخش مغلوب «نظام» برای حبس مطالبات مردم ِ  به تنگ آمده از سی سال جنایت و خباثت کلیت نظام، همچنان ادامه دارد و تا این روزها هنوز به جایی نرسیده است. آنچه اما دیدنی است عبور مردم از شعارهای کمدی درون جناحی است و فراروئیدن تلاش جوانان و زنان دلاور ایرانی برای داشتن حکومتی ایرانی [و نه اسلامی] و داشتن ایرانی آزاد [و نه تروریست] و راه یافتن به جامعه ی مدرن جهانی و دست یافتن به آزادیهای اجتماعی است؛ همان آزادیهایی که در نظام پیشین داشتیم، اما نسل کهنه با کج فهمی اش، و زعمای قوم در زد و بند با ارتجاعی ترین بخش مذهبی خفته در بستر جامعه، همه را به باد دادند.

و حالا باید جوانان و زنان ما برای داشتن همان را که خود داشتند، این همه بها بپردارند؛ تازه آن هم بهایی از نوع «موقعیت کهریزکی»!

این از سالی که در میهن گذشت.

در کتابی با نام «نه روسری، نه توسری، مملکت دوست پسری»  بیش از صد روز از این وقایع را با عنوان دوم «یادداشتهای کودتا» به تصویر کشیده ام که هم اکنون زیر چاپ است و تا نوروز پیروزمان از چاپ بیرون خواهد آمد. «نشر سایه» آن را منتشر میکند و این نخستین کار من با ناصر خان فرخ است. با این امید که این همراهی و همکاری ادامه داشته باشد.

کتاب در چهارصد و بیست صفحه و به صورت روزنگاری نگاشته شده است. کوشیده ام ایران را در تابستانی داغ و تب دار به نمایش بگذارم و نشان بدهم که چه هستیم، چه میخواهیم و چگونه جانیان در برابرمان صف کشیده اند، تا هم سرکوبمان کنند و اگر نشد با باند بازی و بند بازی و خرج پول فراوان، خواستهامان را در دعواهای درون جناحیشان، به نفع خودشان، و در راستای «حفظ نظام مقدس اسلامی»شان و در کادر قانون اساسی ضد بشریشان که انسان را گوسفند و صغیر تعریف میکند، مصادره و حبس کنند.

دیگر این که دو کتاب را به طور موازی در دست کار دارم. عنوان یکی را «بحران رهبری در تاریخ 1400 ساله ی ایران» گذاشته ام و نام دیگری تاکنون «رضاشاه شاه زدایی، پیش زمینه ی حکومت اسلامی» است، که هر دو به کلی سند و مدرک نیاز دارند و کار و تلاش بسیار برای شناساندن و شناختن تاریخ ایران، برای شفاف ساختن چهره های به دروغ «رهبر معرفی شده» در تاریخمان و کج فهمیها و بدفهمیهای ما ایرانیان از تاریخ نگاریهای اخته ی کمونیستی/اسلامی/مثلا ملی؛ که «همه با هم» منافع خاصی در کشاندن ایران ما به این وضعیت داشته اند و دارند و خواهند داشت!

در فیسبوک نیز دوستان بسیاری پیدا کرده ام که اگر این ابزار مدرن نمیبود، پیدا کردنشان ممکن نمیشد. به ویژه با جوانان و زنان بسیاری در درون کشور در ارتباط قرار گرفته ام که مرا زبان خودشان میدانند و به من انرژی و انگیزه میدهند، تا بیشتر و بهتر در راستای دست یافتن به ایرانی مدرن و آزاد بکوشم و پدرسوختگیهای کلاشان سیاسی را افشا کنم.

وب سایتم در یکسال گذشته بیش از دویست و ده هزار میهمان داشته است که بسیاریشان از درون کشورند و این در طی سال 1388 سه/چهار برابر شده است.

در زمینه ی زندگی شخصی هم همان بوده است که بود. جوجه ها بزرگتر شده اند و در زندگی شخصی/کاری/درسیشان موفقند و این هم جایزه ی دیگری است برای «مامان» که این «جوجه ها» میوه های زندگی منند و چه خوب که «کرمو» و «آفت زده» نیستند.

امسال همچنان پیشنهادات نانجیبانه ای از سوی برخی «پدرخوانده»های سیاسی/حزبی داشتم که خیلی دلشان میخواست و میخواهد به من «افسار حزبی» بزنند و مرا نیز در کادر شارلاتانبازیهای سیاسی شان حبس کنند و با تعریف و تمجیدهای «دو پولی» و به ویژه تعریفهای بسیاری از «خوشگلی و طنازی» ام [از این مامان بزرگ احتمالی] مرا نیز مثل خودشان «خر» کنند و به «لجن» بکشانند!

پیشنهادات «نجیبانه» ای هم از چندین و چند آدم بیکاره داشتم که برای خنده و تفریح بد نبود، فقط گاه پافشاری و اصرار و حسادتهاشان کلافه ام میکرد. طفلکها از یک «علیک سلام» کلی به اشتباه میافتادند. کمدیترینش یکی بود که با نامی «زنانه» ای میلی فرستاد و کلی تعریف و تمجید کرد، بعد که تحویل گرفته شد، نوشت که شما با همه اینقدر مهربانید، یا فقط با من؟  [طفلک!]

نوشتم: با زنها و با جوانها بله، ولی با پیر و پاتالها نه!

در رفت و آمد چند ای میل نوشتم دوست عزیز مثل این که شما هم از سنخ همان پیر و پاتالهای سیاسی هستید که این طور «مه مه» به تنور میچسبانید!

بیچاره نوشت که فقط 55 سال دارد و پرسید که مرز سنی پیر و پاتالهای من کجاست و آیا او هم در این سن و سال در این جمع جا میگیرد یا هنوز نه؟!

 نوشتم: نه عزیزم، پیر و پاتال سیاسی به سن و سال نیست. من دوست هشتاد ساله ای دارم که مثل گل میماند و از خیلی از جوانها سر است، چون اندیشه ای مدرن دارد و زن را «ابژه ی سکس» تعریف نمیکند.

البته پیش از این گفتگو «طفلک» میخواست سن و سالم را درآورد که سرش کلاه رفت.

خلاصه برایش نوشتم که آقا جان شما وقت بسیار دارید و کارتان کشیدن مو از ماست است، من اما باید کار کنم... که دمش را گذاشت روی کولش و گم و گور شد. طفلک زور میزد بفهمد که آیا من با همه مهربانم یا فقط با او؟ حالا چرا چنین به اشتباه افتاده بود، نمیدانم؟!

البته تیزهوشی و زرنگی و آتش پارگی من هم در این وسط کارش را کرد و طرف را به ذباله دان تاریخ فرستاد.

آخ... کی این ذباله دان تاریخ پر میشود؛ معلوم نیست؟!

 خب، با این درآمد شادمانه ی چهارشنبه سوری سبز و سرخ و سپیدمان، سال نو بر همه ی ایرانیان و همه ی آنانی که این روزهای برزگ را جشن میگیرند، خجسته باد!

برای همه ی دوستانم، آنانی که دوستشان دارم و آنانی که دوستم دارند، بهترینها را آرزو دارم. امیدوارم سال 1389 سال  رفتن جمهوری اسلامی و سال آمدن شاهزاده ی نازنین ما بر سریر «مدیریت» کشورمان باشد که این مرد برای ما تنها نشانه ی ایرانی مدرن و بدور از تبعیضهای جنسیتی/قومی/عقیدتی است.

کشور را برای خوش آمدگویی به این شهزاده ی امیدهامان، از تمام تبعیضهای دینی/جنسی/قومی دغلکاران، آب و جارو میکنیم!