صفحه نخست > یادداشتهای دیمی >  یادداشت‌های دیمی، بهار 2004 میلادی!

 

یادداشت‌های دیمی، بهار 2004 میلادی!

 

21 ماه مه 2004 میلادی

امروز چند صفحه‌ی دیگر از كتاب سكسی آن نویسنده‌ی تازه كار را تایپ كردم. جالب است. بی‌سكسوئل است. نوشته است چطور به یك بار شبانه رفته است؛ جایی كه پسرها در حین رقص همدیگر را می‌بوسند. از خاطرات 25 سال پیشش نوشته است. نوشته است كه آخر شب از همان بار، یك پسر خوشگل هفده/هجده ساله‌ی فرنگی و یك دختر خوشگل‌تر را با هم به كالكتیوش برده است. شرح عشقبازی با هر دوی این‌ها را قشنگ نوشته است. آن‌ها را با دست نوشته است. كار دلپذیری است این گونه آشنا شدن با مردم. هم فال است و هم تماشا. هم پول می‌گیری و هم نوشته‌هاشان را می‌خوانی؛ نوشته‌هایی كه نویسندگانش بلد نیستند با كامپیوتر كار كنند، یا ویرایش بلد نیستند. بعضی از این كتاب‌ها حوصله‌ام را سرمی‌برند. برخی مثل این یكی قشنگ هستند. گردنم درد گرفته بود، ولی همچنان تایپ می‌كردم. تلویزیون فیلم بدردبخوری نداشت. حوصله‌ی ویدئو را هم نداشتم. عصر هم امیر تلفن كرد. مدتی میهمان داشت، مدتی هم مریض بود. گفت شاید از هفته‌ی بعد برنامه‌ی صبحانه‌ی شنبه‌ها را راه بیاندازد. می‌گفت امروز كه رفته بود قدم بزند، یك راس مجاهد خلق دیده بود كه داشت كار مالی/اجتماعی می‌كرد؛ یعنی تو خیابان از مردم اخاذی می‌كرد. یك مشت عكس‌های تقلبی نشان مردم می‌داد ـ مثل همیشه ـ و احساسات مردم را جریحه‌دار می‌كرد و از آن‌ها پول می‌گرفت. مدتی بود این وحوش اجازه‌ی این كار را نداشتند. من خودم یكی/دوماه پیش سه راسشان را در شهری همین نزدیكی‌ها روبروی اداره‌ی پست دیدم. توی یك شهر كوچك هم یكی‌ دیگرشان را دیدم. امیر می‌خندید و می‌گفت: رفتم به آلمانیه گفتم این‌ها تروریستند. چرا به آن‌ها پول می‌دهید؟ خلاصه نگذاشته بود این یكی به آن میلیشیای پیر مو خاكستری پولی بدهد. گفتم: تا حالا پاسیو بودی، لابد حالا احساس می‌كنی اكتیو شده‌ای! خندید و گفت: آره احساس خوبی بود. به آلمانیه گفتم: به حرف‌های این ها گوش كنید، ولی كمكشان نكنید. این‌ها تروریستند. خندیدیم. به سیاست كمدی دولت آلمان هم خندیدیم. آن از حمایت‌هاشان از حكومت تروریست جمهوری اسلامی، این هم از باز گذاشتن دست تروریست‌های اپوزیسیون جمهوری اسلامی. رجوی هم از همان روزهای اول حمله‌ی امریكا و انگلیس به عراق گم شده است. تو چند تا از مقاله‌هام نوشتم: “رهبر مفقودالاثر مجاهدین”. جعفر از این اصطلاح خیلی خوشش آمده بود. چند بار این اصطلاح را تو نوشته‌هاش بر علیه سازمان به كار برده است.

به حمیدخان تلفن كردم. دیروز كه نبودم، تلفن كرده بود. كلی با هم گپ زدیم. باطری تلفنم تمام شده بود، ولی هنوز داشتم وراجی می‌كردم كه دیدم صدایی از آن سمت نمی‌آید. آدرسم را براش “ای میل” كردم. قرار شد چند كتاب‌ جالب برام بفرستد. گفتم كتاب‌هاتان را ملاخور می‌كنم. گفت: كی از تو بهتر؟! بچه‌هام كه فارسی نمی‌خوانند. بعد هم مرا از اتهام چپاول و ملاخوری تبرئه كرد! از اوضاع و احوال می‌پرسید. گفتم خوشبینم. می‌گفت با امریكا زد و بند می‌كنند. گفتم گردش زمان به نفعشان نیست. دوره‌ی نفرت تمام شده، حالا دوره‌ی عاشقی است. روشنفكرنماهای ما باید بروند غاز بچرانند. گذشت آن دوره‌ها. داوود می‌گفت: چطور است همه‌ی این اپوزیسیون تاریك فكر روشنفكرنما را كه دست بالا 500 نفرند، یك جا جمع كنیم و منفجرشان كنیم. لابد مثل 7 تیر 1360. گفتم بد نیست. خندیدیم. عجب اعتباری این اپوزیسیون كمدی پیش مردم دارد؟!

به اعتمادی هم زنگ زدم، نبود. می‌خواستم موضوع برنامه‌ی رادیویی فردا را عوض كنم. چند هفته است راجع به فرهنگ اسلام ستیز ایرانی‌ها و عقب افتادگی روشنفكران ایرانی صحبت می‌كنم. چهارشنبه از مهدی بازرگان دكتر/مهندس ترمودینامیك گفتم. نشان دادم چقدر عقب افتاده بود؛ در عقب افتادگی‌اش صداقت هم داشت! بازرگان دو هفته قبل از 22 بهمن 57 گفته بود كه ما می‌خواهیم حكومت 10 ساله‌ی محمد در مدینه و 5 ساله‌ی علی در كوفه را بازسازی كنیم. كردند. هم ترورهای محمد را تكرار كردند، هم دگراندیشان و مخالفین را كشتند، هم جنگ راه انداختند برای صدور تروریسمشان به خارج. می‌خواهم از شیخ صنعان حرف بزنم. اگر نشد همان بحث را ادامه می‌دهم. دنباله‌ی بحث این است: مهدی بازرگان كه متهم شده بود با سولیوان امریكایی ارتباط دارد، ارتباط خودِ خمینی با امریكای جهانخوار و شیطان بزرگ را از همان “نوفل لوشاتو” برملا كرده است.

 

شنبه 22 ماه مه 2004 میلادی

مهین فردا به امریكا می‌رود. ساعت 10 صبح در یك كافه‌ی خوش رنگ قرار داشتیم. با مهین از كتاب سكسی نویسنده‌ی تازه كار گفتم. خجالت كشید. خواندن و شنیدن این بحث‌ها هم پررویی می‌خواهد. ندارد. تعریف كرد كه همسایه‌ی آخوندی در ایران داشته‌اند كه زنش هوادار مجاهدین بود و خودش حاكم شرع انقلاب اسلامی شده بود. حكم اعدام برادر زنش را هم خودش داده بود. می‌گفت هر روز از خانه‌شان صدای شیون و واویلا بلند بود. همه می‌ترسیدیم آخوندك زنش را بكشد. می‌گفت یك بار كه می‌خواستم به سفر بروم، هرچه در فریزر داشتیم برای این خانم بردم. سر درد دلش باز شده بود. تعریف می‌كرد كه شوهرش ـ یعنی همان آخوند ـ بیش از 4000 پرونده‌ی خلافكاری جنسی روی میز كارش دارد. می‌گفت خیلی از این پرونده‌ها واقعا كمدی/تراژیك هستند. مردی می‌خواهد زنش را طلاق بدهد. طبق قانون اسلام مردك می‌خواهد بچه‌ها را از زنش بگیرد. اما زنش می‌گوید كه فقط بچه‌ی اولشان مال اوست و بقیه‌، پدرهای دیگری دارند. آدرس مردهای دیگر را هم توی دادگاه داده است. حتا گفته است كه چه زمانی با همسایه و بقال سر كوچه طرف شده است. مانده بودند چكارش كنند. بچه‌ها بزرگ بودند. مردك باورش نمی‌شد و

می‌گفت: می‌بینی شجاعت زنان ایرانی را راست است. شاشیده‌اند به هرچه قانون جمهوری اسلامی است. چه كارش می‌خواهند بكنند. همین كه توانسته است ماتحت مردك و آخوندك را بسوزاند، دلش خنك شده است.

خیلی حرف زدیم. می‌خواست ساعت 11 برود، تا 12 ماند. بعد هم بدو بدو رفت. من هم گردشی كردم، خریدی و به خانه برگشتم. باز هم دو راس از مجاهدین را در حال اخاذی از مردم دیدم. حوصله‌اش را نداشتم به مردم بگویم تروریستند، بهشان پول ندهید! جای امیر خالی، خوب حوصله‌ی سر و كله زدن با این جانوران ماقبل تاریخ را دارد.  

ساعت 3 اعتمادی تلفن كرد. پیامم را گرفته بود. رفتیم روی شیخ صنعان سعیدی سیرجانی. ساعت چهار و نیم قرار برنامه شد. هر شنبه دیرتر شروع می‌شد. چهارشنبه‌ی پیش كه ساعت شش و نیم برنامه داشتم و از بازرگان می‌گفتم، مردم از او انتقاد كرده بودند كه چرا سن قبل از انقلاب مرا زیاد گفته است. گفته بودند مگر خانم افشاری چند سال دارد؟ دلم سوخت. اول بحث شروع كردم از همین جا. گفتم كار فرهنگی یعنی این كه ما از بت سازی و معصوم سازی فاصله بگیریم. بعد هم مثال نشست جمعی مجاهدین در عراق را زدم؛ روزی كه رجوی با موهای رنگ نكرده و عینك ذره بینی روی سن ظاهر شده بود. آبجی‌ها و داداش‌های مجاهدین شروع كرده بودند به هوار كشیدن و شیون زدن كه چرا مسعود پیر شده است. آنقدر شیون و زاری كردند كه مردك در نشست بعدی، هم موهاشو رنگ كرد و هم به چشم‌هاش لنز گذاشت. خاطره‌ی خوبی نبود. حتما مردم را ناراحت كردم. كاش به این حرف‌ها هم كمی فكر كنند. در مثل مناقشه نیست. ما ایرانی‌ها همینطوری بت درست می‌كنیم. امروز بت شكن شدم. هاهاها

تنها هستم. با مانوك خدابخشیان تلفنی صحبت كردم. قرار ضبط یك برنامه‌ی رادیویی برای هفته‌ی بعد را گذاشتیم، روی موضوع “رنسانس وارونه‌ی ما” یعنی افتضاح تاریخی سال 57؛ همان موضوع كتاب جدیدم كه دارم تمامش می‌كنم. 3 سال روش كار كرده‌ام. تم‌اش خوب است. دنبال یك اسم جنجالی براش هستم و یك عكس روی جلد جنجالی‌تر. دل من هم با این كارها خوش است. 

 

23 ماه مه 2004 میلادی

پسر جناب سروان زهرمار كه تقی شهرام و چند تا دیگر از ترویست‌های آن دوران را از زندان ساری فراری داده بود، حالا عضو گروه القائده شده و به بحرین رفته است. نازِ شست باباش با این بچه درست كردنش! كمونیست خرابكار ارتشی كه تروریست‌ها را از زندان فراری می‌داد، باید هم آخر عمری شاهد چنین افتضاحی باشد. بیله دیگ، بیله چغندر!

 

29 ماه مه 2004 میلادی

امروز یك آدم خیلی مهم، كتاب مهمی برام فرستاده بود كه در صفحه‌ی اولش حرف‌های خیلی مهمی نوشته بود. نوشته بود كه من آدم مهمی هستم، و چون خیلی مهم هستم، خوب است این كتابِ مهم را بخوانم، و بعد، یك نقد مهم درباره‌اش بنویسم، و نقد را هم برای مجله‌ها و روزنامه‌های مهم بفرستم. كار مهمی بود، و من با این كه خیلی كارهای مهم دیگر داشتم، همه را زمین گذاشتم، و به خواندن و نقد نوشتن مشغول شدم.

كتاب خواندن كار مهمی است، و من اگر بتوانم چند صفحه كتاب را پشتٍ سرهم و بی‌وفقه بخوانم، كلاهم را می‌اندازم هوا. مثلا همین امروز كه این كتاب مهم را پستچی آورد، بچه‌ها رفته بودند مدرسه، و من هم طبق معمول چهارشنبه‌ها از كارِ گل معاف بودم؛ بنابراین سعی كردم بنشینم و چند صفحه‌ی كتاب را بخوانم. اول كتاب نوشته بود: « تصور عام ـ حتا در نزد روشنفكران ایرانی ـ این است كه این اقلیت‌ها(ی مذهبی) بیش از آنكه وزنه‌ی كمی‌شان اجازه می‌دهد، مورد توجه قرار گرفته‌اند. خاصه آنكه به عنوان “تمامیت‌های جداگانه” نه تنها در “مبارزات سیاسی/اجتماعی ملت ایران” و تقویت “وحدت ملی” شركتی محسوس ندارند؛ بلكه در مجموع منافعی مغایر و بعضا متضاد با آن‌را دنبال می‌كنند. یهودیان پشتیبان اسرائیل‌اند، داشناك‌ها “دست راستی” اند. و بالاخره پرشمارترین آنها یعنی بهائیان “ستون پنجم محافل امپریالیستی در ایران” را تشكیل می‌دهند. در چنین شرایطی “پیروان عادی” این اقلیت‌ها باید سپاسگزار باشند كه در “میهن اسلامی ایران” وجودشان تحمل گشته؛ تا آنجا كه خیانت و جنایتشان ثابت نشده، از مواهب زندگی برخوردار بوده و هستند»

همین موقع زنگ می‌زنند. همسایه‌ی اینطرفی با چشم‌های پر از گریه، پشت در ظاهر می‌شود كه: «می‌شود چند دقیقه بیایی پیش من؟» چرا نمی‌شود عزیزم. من اصلا از آن روشنفكرهایی نیستم كه نویسنده در كتابش نوشته‌است. و برای اثباتِ این ادعا ـ  كه همین الان یادگرفته‌ام ـ سفت و محكم در آغوشش می‌گیرم. بیچاره، پسر نه ساله‌اش را از خانه بیرون كرده است؛ چون مست بوده است، چون دپرسیون داشته است، و چون پدر بچه‌اش طلاقش داده و “اتفاقا” همجنس‌باز شده است. اگر شما، جای آدم مهمی مثل من بودید چه كار می‌كردید؟ خب، من‌هم سعی كردم ادای آدم‌های خیلی مهم را درآورم؛ آدم مهمی كه همه ـ همه جا ـ به او احتیاج دارند!  

هنوز دارم جنایت ما مثلا “روشنفكران” در باره‌ی اقلیت‌های مذهبی را نشخوار می‌كنم كه یكی از دخترها از دكتر برمی‌گردد كه: «دكترِ احمق ـ به جای اینكه به سرما خوردگی و سرفه‌ام توجه كند ـ از اضافه وزن و جوش صورتم حرف می‌زند.» حالا باید نقشِ یك مامان مدرن و مهم را بازی كنم؛ چون قبلا در یك برنامه‌ی تلویزیونی دیده‌ام كه نباید گذاشت بچه‌ها عقده‌ای و دچار دپرسیون شوند: «عزیزم، گور پدر دكتر. تو می‌توانی سی ـ چهل كیلوی دیگر هم، وزنت را اضافه كنی، و اصلا مگر ارزش آدم‌ها به قیافه‌ی آنهاست؟» آه این حرف را از كجا یاد گرفته‌ام؟ آهان، فورا یادم می‌آید در آن سازمان معروف كه بودم ـ و البته كه آنجا هم آدم مهمی بودم و خیال داشتم انقلاب كنم! ـ شنیدم اكرم را كه می‌خواستند به یك مرد زشت و خیكی شوهر بدهند، گفتند: «ارزش آدم‌ها به قیافه‌شان نیست.» باز خدا را شكر كه هنوز مغزم كار می‌كند، و می‌توانم بگویم كه این همه “فهم و شعور” كه باعث مهم شدنِ من شده، از كجا در مخچه‌ی من رسوب كرده است. اما هنوز شام نداریم، و نان هم تمام شده است، و دخترها، هركدام دنبال كار خودشان هستند؛ یا مدرسه می‌روند، یا كلاس رقص، یا با اینترنت ور می‌روند، یا با همكلاسی‌هاشان قرار دارند و هیچ‌كس وقت ندارد نان بخرد، و من مجبورم مخچه‌ام را تعطیل كنم، و یكی را بفرستم نان بخرد؛ شاید بتوانم چند صفحه‌ی دیگرِ كتاب را بخوانم.

اما می‌شود كتاب را برداشت، و رفت كافه‌ای، لبِ رودخانه، و نشست و قهوه‌ای نوشید، و كمی خواند، و بعد هم دوتا كیسه‌ی پلاستیكی خرید كرد، و آورد خانه تا مساله‌ی گرسنگی ـ دراروپای مركزی ـ حل شود. البته روز خرید، شنبه است. ولی تا شنبه كه نمی‌شود گرسنه ماند. مگرنه اینكه: «گرسنگی فقط نداشتن چیزی است برای خوردن»

اقلیت‌های مذهبی، هنوز دارند در مغزم رژه می‌روند كه تلفن زنگ می‌زند: «چند سوال ریاضی دارم؟»  عجب؟ فورا جمع‌ و‌ ضربی در مغزم راه می‌افتد كه “درصد” این جماعتٍ اقلیتٍ مذهبی، چقدر است كه به قول ما روشنفكران (!) بیش از ارزش كمی‌شان به ایشان پرداخته شده است!؟سوالات ریاضی سخت نیست، “بانو” می‌خواهد در سن پنجاه و چند سالگی، كلاس آشپزی برود، و باید بداند اگر دوكیلو گوجه فرنگی می‌شود پنج یورو، شش عدد تخم مرغ چقدر می‌شود؟ نه نه، با چهار یورو چقدر می‌تواند گوجه بخرد كه پولش كم نیاید؟ ولش كن! یك جوری دست‌ به سرش می‌كنم تا دوباره برگردم سرِ كتاب.

كافه‌ی قشنگی است. گارسن خوشگلی هم دارد كه دامن كوتاهی پوشیده. فورا یادم می‌آید كه كلاس 9 كه تمام شد پدر گفت: «خب، حالا باید بروی كلاس خیاطی. از هر انگشت دخترِ دمِ بخت، باید هزار هنر بریزد.» البته آن روزها مغز ریاضی من مثل این روزها كار نمی‌كرد كه بگویم: «یعنی از هر انگشتم صدتا؟» و پدر بخندد كه: «ما به خیاطی و گلدوزی و آشپزی و قلاب‌بافی و شیرینی‌پزی و بافتنی و راضی هستیم.» بعد هم لابد چشمش را ببندد و تو دلش بگوید: «بزرگ شده. باید زودتر رساندش دست صاحب اصلی‌اش.»

حالا هم با علم به این هنرِ پدر پسند، با چشم‌هام، كوتاهی دامن دخترك را اندازه می‌گیرم، و جلد اول كتاب را كه سیصد صفحه است از كیفم می‌‌كشم بیرون. البته كتاب، سیصد صفحه‌ی كامل نیست. ولی ما، در مدرسه یادگرفته‌ایم كه اعداد را “روند” كنیم. یعنی اگر من به جای 29 یورو می‌گویم 30 یورو و روند می‌كنم، دخترها حق ندارند بگویند: «مامان چرا مبالغه می‌كنی؟» لابد می‌خواهند بگویند من دروغ می‌گویم. لغت “مبالغه” را هم بلد نیستند، و معادل فرنگی‌اش را می‌پرانند، و من همچنان دنبال صیغه‌ی مبالغه‌ی “روشنفكران” و یا “روند” كردنشان هستم كه جمعیت شش میلیونی كردها را اقلیت قومی می‌دانند، و جمعیت میلیونی یهودی‌ها را، و میلیونی ارمنی‌ها را، و چند صدهزار نفری آسوری‌ها را، و چند نفری زرتشتی‌ها را، و چند نفری بهایی‌ها را، و چند نفری سنی‌ها را، و عرب‌ها را، و ترك‌ها، و آذری‌ها و بلوچ‌ها را، و تركمن صحرایی‌های مغول را و عجب!؟ كاش رشته‌ی ریاضی نخوانده بودم، و كاش كه گارسن كافه می‌آید، و حالا می‌دانم دامنش را پانزده سانتیمتر از خط زانو ـ روی الگو ـ بالاتر چیده است، و پنج سانت هم پس‌دوزی كرده است، و كمربندش هم آن را سه سانت بالاتر نگاه داشته است، و من باید به جای سه یورویی كه قهوه نوشیده‌ام، پنج یورو بدهم؛ كه یا پول خرد ندارد، و یا حقش است 40 درصد دستخوش بگیرد.

كتاب را باز می‌كنم، و دوباره یادداشت مهم آن آدم مهم را دوره می‌كنم. بعد یادم می‌آید كه ممكن است دخترها اجاق را روشن گذاشته باشند می‌روم به سمت تلفن كه در راهروی زیرزمین كافه كار گذاشته‌اند.  

صدای جیغ و داد می‌آید، و انگار صدتا دختربچه ـ اگر “روند” نكرده باشم ـ دارند باهم جیغ می‌كشند. «الو مامان، اون ضبط را خاموش كن!»

«چی؟ هرهر كركر»

           «صدای ضبط را كم كن!»

«هه هه كیه؟»

          «مامان، منم ببین اجاق گاز خاموش است؟»

          «هه هه كركر هرهر خاموش آهان بله خاموش است.»

و گوشی را می‌گذارد.

          كجا بودیم؟ آهان روشنفكران

          نویسنده یك چیزهایی راجع به خیانت “رهبری شیعه” نوشته است كه علیرغم عدم تمایل روس‌ها به جنگ با دولت ایران، این “رهبری” با مقلدینش به استقبال سپاه روس می‌روند، و انبار آذوقه و اسلحه‌ی شهر تبریز را عجب! پس به این كار می‌گویند جاسوسی؟ شاید هم می‌گویند خیانت و همان‌طور كه خودكار را در دهانم می‌گردانم، یادم می‌آید ازبیمارستان كه برگشتم یكی از دخترها گفت: «مامان، دوتا مرد با تو كار دارند.» عیال نگاه پرسشگری به من می‌اندازد، و به زبان همان‌ها می‌گوید: «من از سیاست‌ بازی‌های تو خسته شده‌ام. تمامش كن!» و می‌رود لباس بپوشد و از خانه برود. دو مامور امنیتی، پشت در هستند.

          «روز بخیر» كارت شناسایی‌شان را نشان می‌دهند.

«بفرمایید! اتاق نشیمن از این طرف است.» چه كار دارند؟ ولشان كن! چای هم بهشان نمی‌دهم.

          «بله بفرمایید!»

«می‌خواستیم راجع به نشریه‌ای كه شما 15 ماه است دیگر در آن نمی‌نویسید با شما صحبت كنیم!»

«كار خلافی كرده‌ام؟» ترس را هم می‌توان به این سوال اضافه كرد.

           «نه، ولی چرا دیگر با این نشریه كار نمی‌كنید؟» هنوز من دهانم را بازنكرده‌ام كه یكی‌شان می‌گوید: «اجازه دارم حدس بزنم؟»

          «آه بله حدس بزنید!»

          «چون شما می‌خواستید فمینیستی بنویسید»

          «بله من می‌خواستم چیزهایی زنانه بنویسم، و آقایان را خوش نمی‌آمد.» تا این‌جا كه جاسوسی نیست، هنوز كسی را لو نداده‌ام.

«اما می‌دانید، كسانی كه در این نشریه كار می‌كنند، همه‌شان برای رژیم كار می‌كنند؟»

          ساعت دارد شش می‌شود و من هنوز نتوانسته‌ام خرید كنم، و دخترها خانه را گذاشته‌اند روی سرشان. تازه “دانیلا” هم آمده است اینجا، و قرار است شب را اینجا سر كند، و “دم پختك” مرا هم خیلی دوست دارد و من كلی كار دارم. رخت‌ها را هم پهن نكرده‌ام. كمرم هم درد می‌كند. اما زیاد از “رهبری شیعه” خوشم نمی‌آید، برای همین هم كتاب را می‌چپانم در كتابخانه‌ی كم ظرفیتم، و كتاب دیگری بیرون می‌كشم. نصفه شب كه نمی‌شود “تحقیقات تاریخی” خواند؛ آدم خواب وحشتناك می‌بیند.

          دوباره زنگ می‌زنند. دخترها چنان سرگرم شنیدن موزیك و وراجی درباره‌ی پسرها هستند كه هیچ‌كدام صدای زنگ را نمی‌شنوند، و من باید كفگیر به دست بروم دم در كهآه باز همسایه‌ی بغلی است، و چشم‌هاش شكل توپ تخم مرغیِ قرمز شده، و

          «یك ساعت دیگر می‌آیم آنجا.» و در را می‌بندم و دكش می‌كنم. آه چقدر هوس كرده‌ام امشب «برشت» بخوانم.

بعد زنك همسایه دوباره می‌زند زیر گریه. وسط گریه هم تعریف می‌كند كه پسر دهساله‌ی همسایه را كتك زده است. عجب! چه گرد و خاكی اینطرف‌هاست و من خبر ندارم. تقصیر من هم نیست. آپارتمان زیر شیروانی من، به سمت كوچه پنجره ندارد؛ یعنی دارد ولی روی سقف است، و من نمی‌توانم از اتاقِ بچه‌ها خیابان را دید بزنم.

          یادش بخیر! می‌ایستادم پشت پنجره‌ی اتاقم، و پسرك همسایه را ـ كه مرا دید می‌زد ـ نگاه می‌كردم. گاه بود كه پدر داشت دمِ در با همسایه‌ها گپ می‌زد، در ضمن سركی هم به اتاق من می‌كشید. لابد با خودش فكر می‌كرد: «پسرك همسایه چه را دید می‌زند؟» من البته دست پدر را خوانده‌ام، و برای اینطور مواقع آمادگی كامل دارم. با سرعت می‌نشینم، و به پس‌دوزی دامن نیمه كاره‌ام مشغول می‌شوم. پدر لبخند پیروزمندانه‌ای می‌زند. بعد هم نگاه چپ چپی به پسرك همسایه می‌اندازد. اما اینجا نمی‌شود از اینكارها كرد، منهم دیگر حوصله ندارم پشت پنجره‌ای ـ اگر بود ـ بایستم، و وقتم را در انتظارِ نگاهِ رهگذرِ بیكاره‌ای تلف كنم. هركاری برای خودش دوره‌ای دارد.

          زن همسایه تا اشكم را درنیاورد، ول‌كن نیست. ساعت شده است یازده و بچه‌ها ـ بی آنكه بتوانند شب بخیری بگویند ـ به خواب ناز جوانی‌شان فرو رفته‌اند، و نسیم جوانی، تورش را كشیده است روی تنشان، و همه‌ی تنشان خواب است، و مرا كه می‌روم تا معصومیت چهره‌شان را ببوسم؛ با نگاهی بدرقه می‌كنند كه: «شب بخیر مامان، خوب كار كنی!»

اما همین دخترها برای اثبات وجودشان و اینكه من یادم باشد “رئیس” آنها هستند؛ تمام تخت آشپزخانه را با ظرف‌های كثیفشان پر كرده‌اند، و من نباید فراموش كنم كه مامانم؛ آنهم مامانی كه نمی‌خواهد بچه‌ها را اذیت كند، و جز یكشنبه‌ها ـ آنهم فقط نیمساعت ـ كاری به آن‌ها محول نمی‌كند؛ كه بچه‌اند و تمام دنیا را وقت دارند تا كار كنند، و بگذار فعلا كمی نفس بكشند، و “دوران پادشاهی”شان را با دپرسیون كمتری بگذارنند!

          ضبط را روشن می‌كنم، و همانطور كه ظرف‌ها را خشك می‌كنم به كتابی فكر می‌كنم كه امشب با آن “رانده‌وو” دارم. «شهرها تنگ است، دایره‌ی افكار هم تنگ، خرافات و طاعون، ولی اگر تابحال وضع این بوده، دلیلی نیست كه همین‌طور هم بماند؛ چون همه‌چیز در حركت است، جانم.»

          «كار به جایی رسیده كه حتا پیرهای صد ساله ـ از جوان‌ها ـ می‌خواهند كشفیات تازه را به گوشِ سنگین آنها برسانند.» خودكار را باردیگر در دهانم می‌چپانم.

          عجب! ببین “برشت” جان! طنین صدای دلنواز تو را، حتا پیرهای صدساله‌ی ما هم شنیده‌اند، و دنیا دارد تغییر می‌كند، و چه تغییر شگرفی! و بیچاره ماموت‌های ما كه خونشان سرد است، و فقط در هوای آلوده‌ی اكسیده می‌توانند زنده بمانند، و چیزی نمانده است كه این هوای احیاء كننده ایشان را

          «در پایه‌های ایمان هزار (و پانصد) ساله رخنه می‌افتد، و شك جای آن را می‌گیرد.»

          «اگر در جایی فقط قانون به زانو درافتادن معتبر باشد، دیگر قانون فروافتادن اجسام به چه دردی می‌خورد؟»

          برای امشب كافی است، و تا همین‌ها را در حافظه‌ی تاریخی‌ام ضبط كنم، كلی كار كرده‌ام، و یادم هست كه درست 30 سال پیش هم همین‌ها را خوانده‌ام، و نمی‌دانم چرا در مخچه‌ام رسوب نكرده‌اند. شاید برای درك چنین مفاهیمی ـ تاریخی به ضخامت این بیست و چند سال ـ لازم بود؛ تا من، هم قانون به زانو درافتادن را تجربه كرده باشم، و هم رخنه‌ها را در پایه‌های ایمان 1400 ساله به چشم دیده باشم. آن سال‌ها كه دوران جوانی بود، و شور و شوق “انقلاب كردن” بی آنكه شاه عادلی را پشت دروازه‌ی تهران، منتظر نگه داشته باشیم. بعد یادم می آید كه از میرزا رضای كرمانی (قاتل ناصرالدین شاه) پرسیدند: «كدام انوشیران عادلی را پشت دروازه‌ی تهران منتظر نگه داشته بودی كه شاه را كشتی؟» و میرزا رضای بدبخت كه مثل بیست و چند سال پیش من، هوایی شده بود، پس از كمی اندیشه ـ لابد برای اولین بار ـ افاضات فرمود كه: «در این چند روزه سخنی به این درستی نشنیده‌ام.»                                                                                                                                                                                                     

 

31 ماه مه 2004 میلادی

پریروز كه شنبه بود، با دوستی رفتم بیرون. در ایستگاه راه آهن از

اتوبوس پیاده شدم. ب