صفحه نخست > از دیگران >  نامه ی الاحقر امير ـ  کدبان سپهر به نادره افشاری! 

نامه ی الاحقر امير ـ  کدبان سپهر به نادره افشاری!

 

نادره نازنين و بسيار گران ارج،

ژرف ترين درود هايم را به تو دوست و هم ميهن خوب و نازنين خودم پيشکش میکنم. اميد که تندرست و شادکام باشی.

از آنجا که من براستی برايت احترام زيادی دارم، بی شيله پيله هم نديده خيلی دوستت میدارم، به خودم پروانه میدهم که با تو خيلی راحت و باز باشم. عزيز نازنينم، ظاهرا من از نان و آب و دوغ و دوشاب سخن میگويم و تو نازنينم، از لباس دکلته ی خريداری شده از شانزه ليزه و پاپيون ايتاليايی و شکلات کم چربی هلندی!

من میگويم ممکن است که اصلآ ديگر ايرانی بجای نماند، و شما گرامی من، از رنگ کردن ساختمان های نور آباد ممسنی و شستن خيابانهای عجب شير و آسفالت جاده قرچک ورامين به روستای عبدل آباد اوليا سخن میگوئيد.

نادره جان، تو که خوشبختانه جوان هستی و از خردگرايان راستين، نه جزو آن منگل (روشنفکر) های پير و کهنه انديش اخباری که با کتابهای ترجمه غلط روشنفکر شده اندهمان عقب مانده های ذهنی که عمری است کليشه ای میانديشند و سخن میگويند و مینويسند. بی هيچ شناختی از جامعه ی بومی و اوضاع جهان، و بدون شناخت پتانسيل های ويرانگر موجود در جامعه ی خودی هم، کاری کردند که ما به جای باغ و بستان، سر از طويله ی جماران درآورديم. سی سال هم هست که با همين شعار های ميان تهی، پاسداران حقيقی اين بی شرافتی ها و ناموس فروشی ها و فقر و بيداد و بی آبرويی ها هستند.

گرامی من، کر و کور و لال و شل و لوچ شوم من فلان فلان شده اگر خواستار آزادی و دموکراسی برای هم ميهنانم نباشم. اما عزيز خوبم، آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و سکولاريسم و فدراليسم و گل ارکيده بر يقه زدن و نقل و نبات خوردن و تانگو رقصيدن ...، مايه و پيش زمينه ها و الزاماتی دارد که من با اين چشمان باباغوری خودم که کوچکترين نشانی از آن را نمیبينم. اگر تو میبينی، جدآ خوشا بحالت و من به تو خيلی حسودی میکنم.

نادره خانم مهربانم، آيا تو در اين منگلهای (به اصطلاح نخبگان) ما کوچکترين قابليت و شايستگی میبينی که بتوانند مردم ما را به آزادی و دموکراسی رهنمون شوند؟ در کسانی که حتی پس از سی سال هم در اين دنيای آزاد، نمیتوانند در يکصد قدمی هم ايستاده و بر عليه دشمن مشترک خود شعار دهند؟! در کسانی که پژوهش تاريخ را از کار سياسی، چاقوکشی را از رقابت، دموکراسی را از تئوکراسی و خلاصه گوشت کوبيده را از آن دگر چيز زرد فام تميز نمیدهند!

اگر تو نديده ای، من که بار ها و بار ها از پشت همين عينک ته استکانی خودم ديده ام که چگونه بيشتر اوقات، يک دسته پليس مجهز به باتوم و حتی گاز اشک آور در ميان تظاهرکنندگان ايرانی مستقر می شوند که مبادا اين طبقه ی اليت و نخبه ی جامعه ی ما؟! همديگر را با مشت و لگد و ای بسا چاقو و پنجه بکس مضروب و زخمی کنند. اين طبقه اگر در ايران کوچکترين آزادی داشته باشند، به شرافت سوگند که ايران به دريای خون مبدل خواهد شد. اول هرج و مرج، بعد جنگ داخلی و سپس هم فروپاشی ايران و نابودی مردم. در اين مورد هيچ ترديدی را به خودت راه مده.

دوست نازنينم، ليبرال دموکراسی دارد خود اين غرب و دموکراسی آنرا می جود و بکلی نابود میکند. اگر تو خيلی کم سال هستی و نديدی، من پير مرد اروپا و آمريکای سی و پنج سال پيش را ديده ام .آخر حتی چهل در صد از آن آزادی که من در سی و پنج سال پيش در اين غرب ديدم هم، حال ديگر در اينجا وجود ندارد. روز به روز هم آزادی ها در حال محدود تر شدن است.

من که شبانه روز دعا میکنم سرعت اين محدود شدن ها بيشتر شود، ور نه تروريست های سربر اسلام اين غرب را بکلی قبضه خواهند کرد. در پيامد آنهم، من و تو ی جان بدر برده از ذوالفقار علی، ديگر اصلآ جای امنی برای زندگی در اين دنيا نخواهيم يافت. فراموش هم مکن که تمام اين اراذل و اوباش اسلام پناه هم، با کمپين های دفاع از حق پناهندگی و دفاع از حقوق بشر ... چپ های مترقی و ابر روشنفکر های منگل توانستند اينگونه به غرب هجوم آورند و اينجا را نيز ناامن و بسان دوزخ سازند.

گرانمايه من، درد برای نوشتن زياد است. اما من ديگر پيش از اين وقت گرانبهای تو را نمیگيرم و اين نوشته را با اين چند جمله به پايان میبرم که، ما امروز نيازمند يک دولت مرکزی بسيار نيرومند ملی هستيم. دولتی ايران دوست و کاملآ لائيک و نه سکولار!

دولتی که بتواند اسباب امنيت و آسايش مردم را فراهم آورد، به مردم نان و کار و مسکن دهد، چند ميليون معتاد و تن فروش را با برنامه ای جامع، از اين وضع فلاکت بار نجات دهد، گردنکشان و تجزيه طلبان را بجای خود نشاند و نگذارد که يکپارچگی ايران از ميان رود، نظام آموزشی کشور را ملی سازد، و خلاصه در پی آماده کردن زمينه های يک جامعه ی مدرن و امروزين باشد. اطمينان صد در صد هم داشته باش که مراد نود و پنج در صد از مردم ما هم از آزادی و دموکراسی، تحقق همين امور پايه ای و اصلی است که آوردم، نه اينکه فلان باجی، ملاسالاری و نگونبختی مردم را رها کرده و در سايت گويا از مرد سالاری بنويسد و با ادای روشنفکری در آوردن، عقده بگشايد. آنهم از سالار بودن مرد نگونبخت ريقويی که از بس کار کرده و از ملا و بسيج و پاسدار توهين شنيده و توسری خورده، که ديگر به غورباغه های صومعه سرا و چمخاله میماند، نه به آدم.

 يا اينکه فلان توده ای جاسوس شوروی سابق، هنوز هم بخواهد در بيسار روزنامه و مجله ی چاپ پروگرس، در اين عصر و زمانه هم از انقلاب اکتبر و تکرار انقلاب کارگری و دهقانی در استان ديلمان و گلستان دم زند و يا افراد دو فرقه مسعوديه و منصوريه، از کشف حجاب خواهر اشرف و تراشيدن ريش و سبيل رفيق منصور در آن دنيا دم زنند.

تندرست و شادمان باشی دوست نازنين و گرامی من.

الاحقر امير ـ  کدبان سپهر!

 

 

بالای صفحه