سلام
نمیدانم از چه مینویسم و چرا مینویسم، فقط دوست دارم تا
آخرش را بخوانی. به آنچه كه بعد از این نوشته هم اتفاق
میافتد، اهمیتی نمیدهم. فقط نمیخواهم فكر كنی میخواهم ترا
به آن زندگی سگی - كه برات ساخته بودم - برگردانم. میخواهم
از خودم بنویسم و از همه حرفهایی كه این سالها هنوز نگفته
ام، چون جراتش را نداشته ام.
خب، من همان علی استالین هستم، به قول تو. بگذار اول از
همین جا شروع كنم. شاید نتوانی تصور كنی، ولی من هم یك
وقتی جوان بودم، درس را بخاطر خیلی چیزها همان اوایل
گذاشتم كنار. پول كتاب و دفتر، رفوزه شدن، و بعد بخاطر قد
و هیكلم، مسخره همكلاسیها شدن و برای معلمها غول ریزه ای
كه اگر همان اول كار شاخش را بشكنند، دیگر بقیه سال كلاس
مثل موم تو دستشان نرم است. خانواده ای كه خودت بهتر از
داستانش خبر داری. نتوانستم ادامه بدهم. رفتم دنبال كار.
كار بد نبود، هرچند تو از داستان كارم خبر نداری و فكر
میكنی الان سالهاست كه من فقط علافی را پیشه كرده ام. تا
میرسیم به سالهایی كه همه ایران دنبال یك تحول بود، دنبال
یك چیزی كه مردم را از این رخوت و یاس بیاورد بیرون، و
«عدالت» برایمان بیاورد. من، جوان، خام و بی تجربه، و
مهمتر از همه بیسواد. از تصادف روزگار و رفاقت با چند كس،
وارد دسته ای شدم كه برابری را در تفكری میجست كه بعدها
تازه نامش را یاد گرفتم: ماركسیسم. آن زمان تنها چیزی كه
از آن میدانستم این بود كه با ماركسیسم جامعه ای به وجود
میآید كه هركس به اندازه توانش كار میكند و به اندازه
نیازش درآمد دارد. این میشد همان چیزی كه بچه كه بودم از
امام علی میدانستم، و بی بی براش یک ماه رمضان گریه میكرد.
عكسی دیده بودم از كسی كه رهبر كشور شوروی بود، اسمش خیلی
سنگین بود، استالین، با یك لبخند محو روی لبش، همان كسی كه
شوروی را آباد كرده، هیتلر را شكست داده و باعث شده بود
خودكشی كند. كسی كه هیتلر را وادار كرد خودش را سقط كند،
هیتلری كه قویترین ارتش دنیا را داشت، میبایست خیلی آدم
حسابی باشد. اینها را دكتر تعریف میكرد. بعد بگیر و ببندها
شروع شد و من افتادم زندان، آنهم چه زندانی. جوان ترینشان
من بودم. یكهو دنیا برام عوض شد. میدانی، از این به بعد
دیگر صحبت از «مردی» بود و روی حرف خود ایستادن، برای آنكه
زیر سیلیهای استوار نشكنی، برای اینكه جلو كسی بزرگتر از
خودت بایستی، و برای یكبار هم كه شده فكر كنی وجودت ارزش
این را دارد كه چهار نفر همه حواس و زورشان را بگذارند كه
عوضت كنند، با حرف، با وعده، با دشنام، با عربده، با
بیخواب نگهداشتنت، با شلاق. و من خوشحال از اینكه دیگر
دارم مرد میشوم. خیالم خام بود، نه؟ شاید، ولی نمیدانی
وقتی از انفرادی منتقلت میكنند داخل بند، و آقای دكتر ریش
پرفسوری - رفیق ارشدی که همیشه خوب حرف میزد - دستی بر
شانه ات میگذارد، به چشمانت نگاه میكند و فقط یك كلمه
میگوید: «آفرین!» تو بعدش چه حالی داری؟! وقتی همرزمانت به
چشمی دیگر نگاهت میكنند و فكر میكنند از خودشانی، چه کیفی
دارد!! ولی فقط خودت میدانی كه اگر پررویی و كله خری ات
نبود میشدی مثل همه آنها كه با یك سیلی هرچه میدانستند و
نمیدانستند گفتند و هرچه كرده بودند و نكرده بودند را به
گردن گرفتند. من اشتباه كردم؟ شاید، ولی همان موقع فكر
میكردم دنیا دارد عوض میشود. فكر میكردم این كارم باعث
میشود مشهدی حسن زغال فروش دیگر زمستانها از بیدوایی سرفه
خشك نزند. دیگر بچه های ولوی تو كوچه ها مثل من نشوند كه
بخاطر پنج تومان پول دفتر و كتاب بروند شاگر مكانیك شوند،
یا سر چهارراهها سیگار بفروشند. دیگر لازم نیست غربتیها
صبح به صبح به كام بالای دهان بچه هاشان تریاك بمالند و
اجاره بدهندشان برای گدایی. دیگر لازم نیست بی بی دستهای
ترك خورده اش را كنار چراغ علاالدین گرم كند و گلیسیرین
بمالد، تا فردا ملحفه های خانه سرهنگ لك و خون نشود که باز
بتواند برای كار برود آنجا.
بعد من از زندان آزاد شدم. حالا دیگر مثل قبل نیودم، نه
برای خودم، نه برای دیگران. مدتی دنبال كار گشتم، سراغ
دوستهای قدیمی را گرفتم، حتی سراغ رفقای زندان هم رفتم،
اما خبری نبود. میدانی، برای یك مرد كه از اول تو گوشش
خوانده اند كه باید نان آور باشد و جوهر داشته باشد،
بیكاری چیز خوبی نیست. حالا اگر كمی مغرور هم باشد دیگر
بدتر. زندانی هرچه باشد سابقه دار است، سابقه دار هم اول
از همه یعنی دزد. گشتن دنبال كار و دمخور شدن با آدمهای
جورواجور مرا كشاند پای بساط زغال و آن كوفتی لامصب. یواش
یواش خیالها و آروزهایم را كنار گرمای ملس زغالهای نیمه
سرخ پیدا کردم. كارم داشت بیخ پیدا میكرد. بعد مرگ بی بی
دیگر حسابی بی كس شده بودم. تا اینكه ننه ام به سرش زد كه
برایم زن بگیرد. من هم منگ تر از آن بودم كه حالیم شود. تا
اینكه ترا دیدم، اولین بار، خانه شما. راستش را بگویم جا
خوردم، وقتی آمدم خانه فوری رفتم جلوی آیینه قدی مهمان
خانه مان و به خودم نگاه كردم، از روبرو، از دور، از
نزدیك، خندان، غم زده، از گوشه چشم، نمیتوانستم خودم را با
تو مقایسه كنم. راستش را بخواهی حتی صورتت را هم درست
ندیده بودم، یعنی نتوانسته بودم ببینم، نه اینكه فكر كنی
تا حالا زنی را ندیده بودم یا دستم به زنی نخورده بود، حتی
چند بار با دوتا از بچه ها پنهانی رفته بودیم شهر نو، ولی
ترا كه دیدم از خودم خجالت كشیدم، بچه نبودی، ولی خیلی
جوان بودی. زیر آن چادر نماز گلدار وال. ننه ولی خوشحال
بود كه برای پسرش چنین زنی میگیرد. تو زنم شدی، و همانطور
كه گفتی خیلی سریع. من تا جمعه هزار فكر به كله ام زد، حتی
یكشب میخواستم فرار كنم، نمیدانستم اگر تو مرا نخواهی چه
باید بكنم! میترسیدم كه بگویی نه. اما تو هیچی نگفتی،
گذاشتی همه كارشان را بكنند. وقتی كه ملای محل میخواست
خطبه عقد را بخواند، ساكت ماندی. نه به من نگاه كردی، نه
لبخند زدی. آخرش هم آنقدر آرام بله را گفتی كه فكر نكنم
غیر از من كسی شنیده باشدش. و دیگر زنم بودی و من شوهر تو.
تویی كه باید لباس پیش آهنگی میپوشیدی و دستمالی بر گردنت
میبستی و شاد و خوشحال مثل بقیه دخترها میرفتی اردو، و
حالا در خانه ما بودی، همانطور ساكت و سربه زیر. میدانی از
همان لحظه كه دیدمت تصمیم گرفتم كس دیگری شوم، همان علی كه
آرزویش را داشتم، همان مبارزی كه دكتر ازش حرف میزد، همان
مردی كه ابهت و جنم مردانه دارد و زنش به او میبالد. تصمیم
گرفتم دیگر سراغ آن كوفتی نروم. همان یك هفته اول یادت
هست؟ كه چه بیقرار بودم؟ چقدر شبها عرق میكردم؟ چرا اشتها
نداشتم؟ نه، تو نمیدانستی، نه تریاكی دیده بودی نه
میدانستی تریاك چیست؟! و من تمام آن یكهفته را فرصت نداشتم
بگویم دوستت دارم، ببوسمت و برایت حرف بزنم از آن همه
سالهایی كه بر من رفته است و به كسی نگفته ام. فكر میكردم
بودنت كنارم عوضم میكند. كار میكنم و تو بزرگ میشوی.
میدانی بزرگترین آرزویم چه بود؟ اینكه ببرمت شمال، سفری كه
از اردوی پیش آهنگی بیشتر بهت خوش بگذرد. ولی نه تو به من
نزدیك شدی، نه آن سم لعنتی كه از بدنم بیرون میرفت، نایی
برایم میگذاشت. بعد همین كه داشتم بهتر میشدم خبر دادند كه
شهربانی دنبال همه آنهایی است كه با دكتر بودند. من مدتها
بود دیگر در جلسه ها نبودم، نه سراغ اعلامیه ها میرفتم، نه
سر به كتاب فروشی آرمان میزدم. تازه آن وقتها كه می رفتم
برای كتاب خواندن نبود، راستش نمیفهمیدم چه میخواهند
بگویند. آن دو دفعه ای هم كه قاسم به من كتاب داد، بخاطر
رودربایستی ازش گرفتم و گذاشتمشان لب تاقچه و بعد پس
دادمشان. فقط چند بار رفتم دكتر را ببینم. او برایم نماد
یك آدم حسابی بود، درس خوانده بود، خوب حرف میزد، خوش لباس
بود، با نگاهی كه تا ته وجودت را شخم میزد. می خواستم مثل
او باشم. گفتند اگر بگیرنت، اعدامی. شاید اگر همان سالهای
قبل بود، میماندم تا بازهم روی دوتا آژان را كم كنم. ولی
نمیتوانستم، چون تو بودی، چون نمیخواستم بی سرپرست شوی.
فكر میكردم تو توی این دنیا كسی را غیر از من نداری. راهی
شدیم، رفتیم سمت شمال، رفتیم سمت تركمن صحرا كه ردمان كنند
به سمت شوروی. من همه راه نگران تو بودم. حتی یكبار نیمه
شب كه تو مینی بوس همه خواب بودند، دلم برایت تنگ شد و
گریه ام گرفت. وقتی میخواستیم راه بیفتیم، دكتر برایمان
صحبت كرد. بعد دوباره خونم به جوش آمد. از آرش كمانگیر گفت
كه جانش را در تیر گذاشت تا ایران بماند. بعد از مرام و
رفاقت گفت. گفت كه میرویم تا عدالت بماند، در یك جای دور
كه دست كسی به ما نرسد. تا برگردیم و ایران را برای بچه
هایمان بسازیم. دكتر تك تك بچه ها را بغل كرد و در گوششان
چیزی گفت. یادم نیست به من چه گفت؟! پچ پچش را درست
نشنیدم. همه اش فكر تو بودم. زنم بودی، ولی یكجورهایی هم
انگار بچه ام بودی، فكر میكردم اگر بزرگ شدی چه شکلی
میشوی؟!
از مرز رد شدیم، با ترس و هول. توی راه دو نفر شلوارشان را
خیس كردند. آنطرف مرز سه تا سرباز مسلح منتظرمان بودند. تو
تاریكی راه میرفتیم تا سپیده صبح رسیدیم به یك دهكده. اول
باید میرفتیم و خودمان را معرفی میكردیم به پاسگاه دهكده.
كاغذی جلومان گذاشتند. من سواد درست و حسابی نداشتم.
خودشان برام پر كردند. گفتند كه هتل و اتاق ندارند.
بردندمان داخل بازداشتگاه و ما ماندیم تا فردا صبح كه
آمدند دنبالمان. از اینكه دوباره زندانی میشدم، حالم بهم
میخورد، ولی چند نفرمان شاد بودند كه جسته اند. از شوروی
میگفتند و مسكو و اینكه اینجا دیگر زندگی عالی است.
امكانات داریم و میتوانیم كار كنیم برای زندگی و كار كنیم
برای حزب. یكی شان همانی بود كه شلوارش بوی گند شاش میداد.
آمدند و ما را بردند. همان روز جدایمان كردند. مرا با یك
نفر دیگر كه نمیشناختمش، فرستادند یك جایی نزدیك كیف که
درست مثل اردوگاه بود. یك ساختمان قدیمی. دیگر از هیچكس
خبری نداشتیم. تازه آنجا نه كاری بود و نه حرفی. میدانی
حتی اگر میخواستی شبی در اتاق یكی از دوستانت باشی، باید
به رییست میگفتی، باید برگه پر میكردی. من چون نوشتن
نمیدانستم، از خیر همه چیز میگذشتم. خودم را زندانی كرده
بودم، و فقط به تو فكر میكردم، كه الان چكار میكنی. هزار
بار به خودم لعنت فرستادم كه چرا عكسی از تو نیاورده ام.
بعدها فهمیدم كه من و تو بچه دار شده ایم. یك دختر، این را
یكی كه تازه آمده بود، گفت. ظاهرا دكتر خبر را گرفته بود و
به چند نفر سپرده بود به من بگویند. وقتی شنیدم احساس غرور
كردم. مغرور از اینكه آنقدر مرد بودم كه باردارت کنم، بعد
از آن همه کوفتی کشیدن! میدانی، مردی را در چیزی میدیدم كه
امروز دیگر برایم پشیزی ارزش ندارد!
كم كم فهمیدم شوروی جای خوبی نیست، مردمش مردم خوبی
نیستند، یعنی مثل ما نیستند، سرشان به چیزهای دیگری گرم
است. خودشان میگفتند استالین آدم خوبی نبود. تمام آن چیزی
كه از ماركسیسم میدانستم، اینجا معنی نداشت. فقط جلسه
داشتند و كمیسیون و شورا. اینجا اصلا شبیه آن چیزی كه من
فكر میكردم، نبود. نه كسی از عدالت حرفی میزد، نه كسی به
فكر كسی دیگر بود. همه داشتند زندگیشان را میكردند.
معمولی، مثل همه جا. خیلیها اصلا یادشان رفت كه چرا آمده
اند. دیگر از آن حرفهایی كه تنت را میلرزاند، خبری نبود.
نمیدانستم باید چه كنم! بعد آمدم آلمان، كه بعد هم تو
آمدی. بزرگ شده بودی. خیلی هم خوشگل بودی. زیباتر از آنچه
كه در ذهنم ساخته بودم از تو. غزاله هم همینطور. شبیه تو
بود. از من میترسید. باورش نمیشد كه من پدرش باشم. تو هم
باورت نمیشد كه من شوهرت باشم. سختی و دربه دری و غربت،
شكسته ام كرده بود. قیافه ام را خودم هم نمیتوانستم تحمل
كنم. این چند سالی كه اینجا بودم نتوانستم كاری بكنم كه تو
بیایی و زندگی كنی. تا با درخواست پناهندگی ام موافقت شد،
برای شما دو تا مدرك گرفتم که بیایید. از كمپ آمدیم بیرون.
داشتم پیر میشدم. موهایم ریخته بود. غذای اردوگاه اوكراین
ضعیفم كرده بود. پولی هم نداشتم كه به خودم برسم. ولی تو
هر روز زیباتر میشدی و غراله مان بزرگتر میشد. هرچه بزرگتر
میشد بیشتر شبیه تو میشد. من تنها وصله ناجورتان بودم.
خواستم بروم سراغ كار. ایران كه بودم چند وقتی شاگرد
راننده بودم. چند وقت هم مكانیك كامیون. سه سوت برایت
موتور داف پیاده میكردم. دل و روده موتور ماكروس را چشم
بسته باز میكردم و میبستم. برگه برایم پر كردند و رفتم به
یك گاراژ كه ببینند چقدر كار بلدم؟! جوانكی آلمانی ایستاد
بالای سرم. دستپاچه شدم. خبری از بنز و مایلر و داف دماغ
دار و بیدماغ نبود. اصلا كامیونهاشان شبیه كامیون نبود.
برایم همه چیز غریبه بود. فقط پمپ انژكتور را آن وسط پیدا
كردم و نشانش دادم. پوزخندش را فراموش نمیكنم. قرار شد
بفرستندم برای كارگاه آموزش. دیدند سنم زیاد است، گفتند
بدرد كار نمیخورم. برو با همان حقوق پناهندگی سر كن. این
شد كه دوباره آواره شدم، غیرتم نمیكشید كه تو كار كنی و هر
دوشنبه بالای تاقچه پول بگذاری برای من، بدون اینكه به
روی خودت بیاوری. انگار من اصلا در آن خانه نبودم. هر كس
زندگی خودش را میكرد. حتی همخانه هم نبودیم. شده بودیم
رهگذر خیابان. بی نگاهی و بی حسی فقط از كنار هم رد
میشدیم.
با چند نفر دور هم جمع شدیم و یك كار سیاه راه انداختیم.
كار جور میكردیم برای مهاجران. عرب، افریقایی، ایرانی، چك،
آلبانیایی و درصد میگرفتیم. گاهی هم خرید و فروش قطعات
اوراقی كامیون و ماشین سنگین. كار نبود، ولی بد هم نبود.
كم كم كه بین بقیه شناخته میشدیم، كارمان بهتر میشد. فقط
باید احتیاط میكردیم كه پلیس بو نبرد. سر یك معامله هم سود
خوبی به جیب زدم. همان شب كه بوقلمون بریان خریده بودم با
یك بطر كارلزبرگ سبز. همان شب كه تو سردرد داشتی و
نتوانستی چیزی بخوری. یادت هست؟
یك شب در پاتوقمان پیر یك آدم پرحرف و پر رو و از قضا
هموطن گیر افتادیم. طرف مدتی در بیمارستان كار میكرد و
اطلاعات پزشكی داشت. حرف تو حرف آمد تا رسید به بحث رابطه
جنسی. من هم اولین بار آنجا شنیدم. نمیدانستم. مثل تو كه
نمیدانستی. رویم هم نمیشد از او بپرسم كه چطوری است و چه
میشود و از كجا باید فهمید؟! او كلی تبلیغ کرد كه اگر زن
و مردی این را داشته باشند، دیگر باقی زندگی برایشان بی
اهمیت میشود. دروغ میگفت، ولی قشنگ میگفت. طوری كه باور
میكردی. همان شب خواستم حرفهایش را امتحان كنم، شمردم،
فهمیدم زود آبم میآید، به قول یارو انزال زودرس دارم. فكر
كردم من و تو هیچوقت یك رابطه درست و حسابی نداشتیم. من
همیشه به فكر این بودم كه خلاص شوم. بعد هم از خوابیدن
كنار تو خجالت میكشیدم. فكر میكردم اگر بمانم فحشی از
دهانت بیرون میآید، یا یك سیلی روانه صورتم میكنی. در
چشمانت اثری از دوست داشتن نبود. كاری نكرده بودم كه خودم
را شایسته دوست داشتنت بدانم. از كسی شنیدم تایلند مركز
دوا و درمان این مرضها است. از روغن مار و عصاره جگر میمون
بگیر تا كلینیكهای پزشكی. پولم را برداشتم و رفتم آنجا. در
یك كلینیك ثبت نام كردم. پولم به زحمت برای یكماه كافی
بود. هر روز تمرین و زیر ماساژ بودن و سفت كردن قسمتهای
مختلف بدن كه دكتر توضیح میداد. در آب داغ شق كردن و بعد
در آب سرد نشستن. همه برای اینكه وقتی برمیگردم بتوانم
دوباره مردی شوم برای تو. دیوانه شده بودم. همه زندگیم شده
بود برای تو كسی شدن. برگشتم ولی انگار تغییری نكرده بودم.
تو همچنان سرد بودی و دور از من. دوباره رفتم سراغ مواد.
دیگر نمیتوانستم كنارت بمانم. زمهریر زندگیم مرا كلافه
كرده بود. وقتی كه زنت هر روز زیباتر میشود و تو شكسته تر،
میشوی یك دمل چركین روی زندگی بقیه، هر چقدر هم بخواهی
خودت را از زندگی آنها بیرون بكشی، نمیتوانی. دخترت بزرگ
میشود و نمیتواند ترا به دوست پسرش معرفی كند. برای زنت از
غریبه ها غریبه تری. غزاله بعد از یك جر و بحث برگشت و به
آلمانی گفت: تونمی فهمی. خودم میدانستم كه نمیفهمم،
همانطور كه ماركسیسم را نفهمیدم، زندگی را نفهمیدم، زن را
نفهمیدم، اما اینكه فرزندت به تو بگوید كه نمیفهمی، به
همین رك و راستی، دیگر باید بفهمی، و اگر بازهم نفهمیدی
خب، آنوقت اگر نباشی بهتر است! دیگر تنها كاری كه میتوانی
بكنی اینست كه بختك وجودت را از زندگی بقیه كنار بكشی.
خواستم برگردم ایران، گفتم حتما اعدامم میكنند و از این
گند زندگی خلاص میشوم. برگشتم، ولی انگار نه انگار. ت.
فرودگاه مهرآباد فقط جوانکی ریشو پاسپورتم را گرفت و گفت:
دنبالم بیا. عین خیالم نبود. منتظر بودم كه دست بندم بزنند
و ببردندم اوین. یاد قبل ترها افتادم كه ژاندارمری
بازداشتم كرده بود. همه چیز مثل یك فیلم از جلوی چشمانم می
گذشت. قدم زنان پشت سر یارو میرفتم. انگار نه انگار. به
جان خودم راست میگویم. اصلا نترسیده بودم. به آمدن تو فکر
میکردم كه در پارتیشین را باز كرد و گفت بفرمایید. نشستم.
روبرویم نشست، پرسید سابقه داری؟ گفتم سیاسی یا دزدی؟ بدون
اینكه سرش را بلند كند، همانطور كه برگهای پاسپورت ورق
میزد و نگاه میكرد، دوباره پرسید چرا برگشتی؟ گفتم میخواهم
مادرم را ببینم. پرسید كی برمیگردی؟ گفتم بلیط دست توست.
مگر نمیبینی؟ پاسپورت را دراز كرد به طرفم. مات و مبهوت
نگاهش میكردم. لال شده بودم. نه حرفی. نه حتی حسی در
نگاهش. چشمانش مثل چشمان ماهی یخ زده بود. چند بار
پاسپورتم را در دستش تكان داد، كه یعنی یالا. دستم را دراز
كردم كه پاسپورت را بگیرم. دستم میلرزید. میدانی، بعضی
وقتها مرگ هم سراغت نمیآید. بعد از آن دیگر مرده ای بودم
كه نفس میكشید. همین.
نمی توانم عزیزم خطابت كنم. بعد از بیست و هفت سال نگفتن،
حالا گفتنش، هم سخت است و هم مضحك. نه شوهر خوبی بودم، نه
همراه خوبی، نه به قول اینجاییها دوست خوبی. دنیایم درهم
شكسته است. دیگر آن چیزها كه در فكرم بود برای زندگی و
انسان كهنه و وارفته مینماید. شاید تنها چیزی كه از گذشته
برایم به یادگار مانده، همین سبیل است كه یك زمانی نشان
مرام ما بود و مردانگی ما. تمام چیزهایی كه من با آنها
بزرگ شده بودم رنگ دیگری گرفته اند. مردانگی و غیرت دیگر
معنی ندارند. سایه بالاسر باری است كه باید از آن خلاص شد.
حالا اینجا دور سر مسیح هم هاله نور نمیكشند، تكلیف ما كه
دیگر معلوم است. من خواستم چیزی برایت بسازم كه نه توانش
را داشتم، نه جراتش را. دوست داشتم دانشگاه میفرستادمت،
درس میخواندی، ولی نشد. تو هنوز میتوانی عاشق شوی، زندگی
كنی، و زیر آسمان غمزده همیشه ابری آلمان قدم بزنی و از ته
دل بخندی و بوسه ای را به كسی پیشكش كنی. من زندگیم را در
قماری باخته ام و حال پاكباخته ای بیش نیستم. فكر میكنم
بیش از اینكه جلوی پایم را ببینم، قله كوه را میدیدم.
مطمئنا كسی هم مقصر نیست، جز علی استالین كه نه تنها دنیا
را عوض نكرد، كه نه تنها زندگیش را تباه كرد، كه زندگی كس
دیگری را هم نابود كرد. یكجایی شنیده بودم كه بزرگترین
گناه آدمها، تباه كردن زندگیشان است.
برایت بهترینها را آرزو دارم. مطمئنم دیگر همدیگر را
نمیبینیم. امیدوارم روزهایی پر خنده و شاد در انتظارت
باشد. تو لیاقتت بیش از اینها بود كه نصیبت شد. توان من
اما...
نوشته شده: 5 اردیبهشت 86
تكمیل و تصحیح: 10 آبان 86