صفحه نخست > از دیگران >  عایشه، نگاهم را جلب کرد

عایشه، نگاهم را جلب کرد

نقدی از محمود صفریان

داستان ِ نه کوتاه
عایشه،
از خانم:
 نادره افشاری
را می گویم .

 

من نمی دانستم که خانم نادره افشاری داستان هم می نویسد، آن هم داستان خوب. داستان هائی با سوژه های جالب و با نثری روان و درنهایت به واقع خواندنی. تصور من از ایشان زنی بود " والبته هست " که در دفاع از حرمت زن، یا بهتر در مبارزه با بی حرمتی به زن در اسلام، جانانه فعال است. وبا مطالعه کامل. بیشتر این موارد را که شور بختانه از سوی پاره ای از زنان " حالا بهر علت: اعتقاد خودشان، یا به خاطر منافع و موقعیتی که نصیبشان شده و یا ترس از شوهرحزب الله هی، ومواردی از این قبیل " نه تنها نا دیده گرفته می شود، بلکه با تعجب فراوان وارونه هم تعبیر و تفسیر می شود، و آن را می گذارند پای حرمت!! زن در اسلام. و با این برداشت عرق شرم توام با اسف را بر پیشانی زنان مبارز و حتمن بر پیشانی خانم افشاری می نشانند.
بهر حال و بطور بسیار خلاصه من خانم نادره افشاری را یک محقق و تحلیل گر می دانستم و نه داستان نویس. ولی داستان: " عایشه "
ی او متوجه ام کرد که داستان نویس استخوان داری نیز هست.
نمی دانم چرا، من شخصن ا
ز اسم " عایشه " خوشم می آید. و به احتمال برمی گردد به کاراکتری که از او در کتب مختلف " اعم از آسمانی و زمینی "  ترسیم کرده اند:
 ....تخس، یکدنده، حراف، زیبا، سوگلی " آن هم سوگلی کی! " و کسی که خدا برای مهاراعمال او وارد عمل می شود و چند تائی " آیه " هم برایش می فرستد.
رفته بودم به اداره ای " یکی دو هفته پیش " دختر خانمی که برای انجام کارم جلو آمد روی سینه اش نوشته شده بود " عایشه " .
به او گفتم :
- من از این اسم خوشم می آید
گفت:
- چرا؟
گفتم:
- چرایش را نپرس.
متعجب شدم وقتی گفت:
ولی با محمد بد کرد.
دیدم دارد بیخ پیدا می کند، مکالمه را قیچی کردم.....بگذریم.
این را گفتم که بگویم چرا از بین چند مطلب که ار خانم افشاری داشتم اول رفتم سراغ داستان: عایشه.
و جای شما خالی، چه داستان خوبی خواندم.  اگر از نثر روان و راحت و پخته این داستان، " برات " و " برام " برداشته می شد و " برایت " و " برایم "
گذاشته می شد، از لباس فاخرو زیبای عایشه وصله ها بر داشته می شد.
 " برات چه فرقی می کند من در چه حالی هستم؟ اصلن چرا می نویسم، و تازه چرا برای تو؟ تویی که نه زبانم را می فهمی و نه اساسن، شاید زندگیم برات اهمیتی دارد.
 چطور می توانی بفهمی وقتی شال و کلاه می کنم و از رستوران خارج می شوم، چه اتفاقی برام می افتد؟ تو همان لبخند ها را می بینی و کارم را و بعد هیچی به هیچی...."
وقتی داستانی چنین روان و راحت و بخصوص جذاب شروع می شود، نمی توان آن را یک نفس نخواند، و تمام که می شود نمی توان دلخور نشد که چرا تمام شد.

فراز و نشیب های زندگی اش را که مدت ها بود در ذهن اش رسوب داده بود، و نمی خواست آن ها را برای " سایه اش " بگوید، یقه همکاری را در رستورانی که نمی دانیم کجاست و چگونه غذائی دارد می چسبد و همه را می ریزد روی دایره. به همانگونه که آن " سایه معروف " هرگز متوجه  
مطالب صادق خان نشد، این همکار " فارسی نفهمم " هم تا آخر حالی اش نشد که چه زجر نامه ای برای او تحریر شده است. واین عایشه دوست و همکار دیگرش است که در حقیقت مخاطب شفائی اوست. چون از ترس علی استالین، شوهر پیرش همین یاد داشت ها را هم " تو هفت تا سوراخ قایم می کند "

داستان عایشه عین برش های یک منشور رنگ های مختلفی دارد.
بیشتر از مرد " ایرانی " می گوید، و سنت های جاری در خانواده ها، که بی توجه به خواست و تمایل و بخصوص سن دخترکان خود
، مجبورشان می کنند که " فدا و فنا " بشوند. و می نمایاند، که تعصب چه ریشه ای تنیده است.
"...من! از همان اول ِ این ازدواج کذائی یاد گرفته ام که خوب است آدم شوهری داشته باشد که فقط اسمش باشد، ولی خودش نباشد....وقتی نه عشقی در کاراست و نه حتا تحملی! همان بهتر که وجود نحسش هم از صفحه ی زندگی من غایب باشد، چقدر از بابا و مامان بیزارم که هنوز که هنوز است حاضر نیستند سایه ی جنازه این یارو از سرم کم شود..."
" ...علی ار من بزرگتر است. بیست سال از من بزرگتر است و من بیست سال از او کوچکترم..."
این تکرار و تاکید بیست سال بزرگتر بودن شوهر، نشانگر عمق ناراحتی او از ازدواج با مردی است که هم سن پدر اوست، و  اصرار خانواده به این وصلت، و اجبار او برای قبول این حکم ظالمانه.
واقعن دل آدم به حالش می سوزد که مجبور بوده با چه " هیبتی ! " همخوابگی کند....علاوه بر بیست سال بزرگتر بودن:
"...علی، با آن هیکل گنده، و سبیل های کمونیستی، با آن قد کوتاه و بد قواره، و با سری طاس و دهانی بی دندان..."
به خواب هر کس هم که بیاید، آن را تبدیل به کابوس می کند.
نمی دانم چرا پس از آمدن به خارج که بهر حال دنیای دیگری است، باز تا جائی تسلیم علی است که
  " همخوابگی جای خودش " از او بچه دار هم می شود؟ آن هم با آگاهی ار الواتی های او در " تایلند " و خب به علت گذران سالها، حتمن پیر تر و از نظر ظاهر " هیولا " تر شدن.
خودش هم معترف است :
"...بچه ای که حاصل یک شب تحمل وزن سنگین علی استالین باشد چه ارزشی دارد..."
من گمان نمی کنم که زنان ما تا این حد تسلیم باشند، حتا اگر شوهرشان بجای علی استالین، علی
  "مارکس " باشد.

و برش دیگر این داستان پر داختن به عشق است. عشق این لعل بدخشان انسان، " کز هر زبان که بشنوی نا مکرر است "
"...دست هات گرمند. خودت هم می دانی. وقتی آفتاب باشد، رنگ چشم هات بد جوری سبز است، مخصوصن  که بیشتر رنگ های سبز و آبی و سفید
می پوشی.
  و من چقدر این چشمان و آن لب های سرخ را که انگار همین حالا از بوسه ای طولانی جدا شده اند، دوست دارم، و تو این را نمی دانی..."
ولی بختک مردی که
چون " استالین " او را به گروگان گرفته و "...به مرگ  در سیبری محکوم کرده است!! " دائم با اوست. و چه ترسی در جان او ریخته است که حتا قادر نیست عشق ذهنی خود را راحت در اختیار داشته باشد:
"...و در این میان و با این همه ترس و نگرانی، من احمق عاشق شده ام، آن هم عاشق جوانکی آلمانی و نمی دانم چه خاکی به سرم بریزم..."
البته در مقابل آن علی استالینی که برایمان توصیف کرد، شوهری که دائم او را تنها می گذارد .
"....سه سالی را در باکو و عشق آباد و آن طرف ها " سپری می کند. یا:
"...با قاسم آقا و نعلبندیان که می نشیند، صحبت از تایلند می کند. خیال می کنم دفعه پیش که پول ها ته کشید نیز سری به تایلند زده بود، چون هم برنزه شده بود و هم دیگر شب ها کمتر سر به سرم می گذاشت..."
سه سال هم که او را در ایران تنها می گذلرد و پناهنده آلمان می شود...
در عوض به اروپا که می آید
  و موقعی که کاری در رستورانی می یابد، بر می خورد به همکاری که در باره اش می گوید:
"...تو با آن قد بلند، با آن چشم ها ی سبز، وآن دست های ظریف، و لبان سرخی که انگار همین حالا از بوسه ای طولانی جدا شده اند..."
باید به او حق داد که در ذهن و بر روی تکه های کاغذ، شیفته او بشود، و همه آرزوهای سر کوفت خورده اش را بیان کند....و چنین می کند و با چه ظرافتی. و با یاری گرفتن از عایشه دوست ترکش، که چنین مسیری را رفته، کمی شهامت می یابد  :
"...عایشه می گفت نباید بترسم، مرد ها مگر کی هستند. و خودش از وقتی که از شر آقا بالا سر ترکش خلاص شده است "
زندگی دیگری را تجربه کرده است.
وب
ا چه ظرافتی، ترنم های خواستن را، بر بال کلمات عاشقانه پرواز می دهد، و داستان اوج می گیرد:
" ...دست هام گرم بود. وقتی دستم را گرفتی و ازم خواستی شنبه شب با تو سینما بروم، دستم لرزید. درست مثل چهارده ساله ها که هنوز دستشان به دست کسی نخورده است...."

و آنجا که برشی دارد به سیاست؛ داستان افت پیدا می کند..
"...دوران جنگ بود. شوروی داشت از هم می پاشید و من نمی دانستم کی ایران از هم می پاشد....."
و توجه می دهد به این که ایران می خواهد:
" زیر چشم غرب بمب اتم بسازد و به کشور های تروریست پرور بفروشد..."
این ها بیشتر تیتر های خبری است که به قامت رعنای عایشه نمی خورد

بهر روی شیوه بیان، و انتخاب روش آن از عایشه داستانی به قاعده ساخته است که خواننده را خوش می آید.

 

به نقل از گذرگاه خرداد ماه 1386