سلام
دیروز
كل خانه را ریختم به هم، بشور و بساب. دستشویی و حمام را
شستم، پرده و ملافه ها را، سرامیك كف را دستمال كشیدم، و
همه اش توی ذهنم تو بودی كه از كدام كار خوشت میآید و
كدامشان را دوست نداری؛ مثل شستن دستشویی. شرط میبندم تو
هیچوقت همچین فكری در طول روز به ذهنت نمیآید. خلاصه خانه
كلی تمیز شد، حتا آن پاگرد جلو دستشویی را هم تمیز كردم.
مرتب شد كلی. كاش بودی و میدیدی آئینه های دستشویی چه برقی
میزنند. آیا باز میگفتی من شلخته ام؟ شاید!
میدانی دلگیرترین منظره ای را كه میتوان تصور كرد، چیست؟
بتكده ای بدون بت. خانه ی من الان اینطور است، بدون تو،
بدون اینكه عطر بودنت و یاد حضورت در آن بپیچد. حالا اگر
تو را مجبور كنند در چنین جایی زندگی كنی، چند روز دوام
میآوری؟ تویی كه فكر میكنی خیلی با اراده و محكمی؟! شاید
این از خوشبختی تو باشد كه در چنین وقتی در كنار خانواده
ات هستی. تنها كه باشی دائم فكر میكنی، فكرهای بیخود و
بیمعنی، فكرهایی كه هیچ چیز را تغییر نمیدهند، اما «مثل
خوره روحت را میخورند».
دیشب فكر میكردم بیایم با غلامحسین خان صحبت كنم. بعد گفتم
كه چه بشود؟ احتمالا به حرفم گوش نمیكند. تازه فرض كه من
راضی اش كردم، بعد خود تو چه؟ تو خودت هم راضی نیستی. چند
بار زنگ زدم و پرسیدم. به نظر نمیآید كه تصمیمت از نوع ناز
و كرشمه باشد. از آن تصمیم هاست كه میخواهی پایش بایستی،
حالا به هر قیمتی.
میبینی
چه بلایی سر عاطفه مان میآوریم؟ با یكدندگی و لجبازی؟ فكر
میكنم اشتباه میكنی. بزرگ شدن به سنگ بودن و محكم ایستادن
نیست. بعضی وقتها باید به دل رجوع كرد، حتا اگر همه ی عقل
چیز دیگری بگوید. البته من فكر میكنم دوباره متهمم نكنی كه
دارم به جای تو تصمیم میگیرم و فكر میكنم. هیچكس نمیتواند
به جای تو فكر كند، مخصوصا این فكرهایی كه تو میكنی ...
دلگیرم از تو، خیلی، راستش انتظار نداشتم اینطور به همه
چیز پشت پا بزنی، حتا اگر خیلی خسته شده باشی. فكر میكردم
بعدا ممكن است خسته بشوی از زندگی، از روند كند پیشرفت
مادی و امكانات كم زندگی شاید. میخواستم این فضا را با
عاطفه و محبت پر كنم كه كنار هم رشد كنیم، با هم زندگی را
بگذرانیم. تازه یك رشته پیدا كرده بودم كه میتوانستم به
زندگی آویزان شوم. یادت هست آن اوایل بهت گفتم هیچ دلبستگی
ای به زندگی ندارم؟ واقعا هم نداشتم، یعنی در خوشترین لحظه
ها هم میتوانستم رهایش كنم. ولی بعد كه تو آمدی، همه چیز
عوض شد. دوست داشتم بمانم و فردا و فرداها را ببینم. بودن
تو را، پیر شدن مان را كنار هم. اما الان دوباره همانطورم،
بی دلبستگی. نه اینكه منتظر مرگ باشم، اما از پایان زندگی
فرار هم نمیكنم. تو تنها چیزی بودی كه بعد از اینهمه سال
پیدا كرده بودم. شدیدا هم وابسته شده بودم به تو، به
صدایت، به حرف هایت، به توپ و تشرهای گاه و بیگاهت.
میدانی، شاید من زیادی نرمم. خلق آرام من با شر و شور وجود
تو جور در نمیآمد. تو میخواهی بجنگی، من به دنبال راهی
برای حل مسئله با كمترین تنش و برخورد میگردم، كه كسی
ناراحت نشود، به جایی برنخورد. شیوه ی تو رسیدن به مقصد،
از كوتاهترین راه است. و این وسط مهم هم نیست اگر سروصدا و
جنجال راه بیفتد، یا اگر زخمی به كسی برسد. من نه، شاید
مسیرم كمی دورتر شود. از برخی فاصله بگیرم. ولی نمیخواهم
كسی این وسط ناراحت شود یا بدتر، زخمی بخورد. هیچ چیزی
ارزش شكستن دلی را ندارد. شاید این به نظر تو محافظه
كارانه بیاید، ولی خب زندگی را اینطور میبینم.
اگر
نمیخواهی میتوانی با من زندگی نكنی، كه نخواستی و زندگی
نكردی. ولی این رسم زندگی به نظر من آرامش بیشتری دارد.
بعد هم یك سوال: تو كه اینقدر محكم ایستاده ای و از هیچ
جنگی روی نگردانده ای، به كجا رسیده ای؟ شاید هم قرار نبود
به جایی برسی. مهم، همین رفتن است و جنگیدن. اصلا آدم
نباید از یك الهه ی آمده از اعماق تاریخ انتظار داشته باشد
كه آرام باشد. اگر آرام باشد و غضب نكند كه بتكده هزار بار
با خاك یكی میشود، نه؟ به هرحال جلو بعضی اتفاقات را در
زندگی نمیشود گرفت. این هم یكی از آنهاست. من هنوز
نمیتوانم به كسی بگویم عزیزم، دلبركم، دوستت دارم، و این
نشانه ی خوبی است برای من، و به قول ماركوت بیگل اینكه
هنوز به خودم وفادارم، و راهی سهلتر انتخاب نكرده ام.
میدانی، با اینكه دوستم نداری و فراموشم كرده ای، و شاید
بخت من آنقدر بلند نباشد كه روزی این نوشته ها را بخوانی،
با همه ی این ها من هنوز میتوانم با تو حرف بزنم. میتوانم
با تو باشم، بدون اینكه بخواهم در كنارت باشم. آره، بعضی
وقتها شكل توهم میشود، بعضی وقتها شكل جنون، بعضی وقتها
خودم هم نمیدانم شكل چیست. با این همه من هنوز با تو حرف
میزنم. بعضی وقتها وقت خواب، مثل همان وقتها كه میآمدی و
كنار خستگی هایم با همان جامه ی حریر نازك سفید بدن نما، و
من سرم روی پاهای تو بود و تو با موهای من بازی میكردی. من
برایت حرف میزدم، و تو چقدر صبورانه گوش میكردی، و هروقت
چشم باز میكردم، صورتت با لبخند جلوی رویم بود، و وسط همان
حرف زدنها به خواب میرفتم، و باز كه بیدار میشدم، تو بودی
و همان لبخندی كه پیدا بود، و تو برای اینكه من بیدار
نشوم، چقدر تحمل میكردی و بیحركت میماندی. اما الان بعضی
وقتها من میآیم كنارت، تو اما به پهلو دراز كشیده ای روی
تخت، در همان جامه ی حریر سفید، اما این بار تنت پیدا
نیست، به پهلوی چپ، رو به دیوار، رویت طرف من نیست، فقط
طرح اندامت است و موهایت كه رها شده اند روی بالش. بعد من
روی تخت، كنارت مینشینم. جرات هم نمیكنم به تو دست بزنم.
تو همانطور بیحركت میمانی، و من حرف میزنم، حرف میزنم و
برایت تعریف میكنم، از اینكه میخواهم چكار كنم، امروز چه
كار كرده ام، و فلان چیز چطور شد، حرف میزنم و نق می زنم و
حتا بعضی وقتها عصبانی میشوم و به تو فحش میدهم، متهمت
میكنم به خیلی چیزها، اما تو هیچ نمیگویی، حتی رویت را هم
برنمیگردانی كه نگاهم كنی.
بعضی
وقتها آنقدر عصبانی میشوم كه از خواب و بیداری میآیم
بیرون. در تاریكی چشمم باز میشود به سقف، به دیوار، به
پنجره، به همین دنیای كوفتی. میدانی، حرف زدن از تو همیشه
یك چیز را همراه خودش دارد، یك بغضی كه میافتد ته گلو و
راه نفست را میبندد، مثل آنهایی كه دارند سكته میكنند و
خودشان میفهمند كه اگر یك نفس عمیق بكشند، میتوانند خودشان
را نجات بدهند، اما همین كار ساده، آنقدر دشوار میشود و
طول میكشد كه طرف جانش به لبش میآید. باید یك كوه را از
روی سینه ات برداری تا بتوانی دو سانت این جعبه ی استخوانی
را بازتر كنی. بغض چیز خوبی نیست. اگر بتركد و تبدیل شود
به گریه، باز بهتر است. اما وقتی خانه میكند بیخ گلو، جوری
كه نه میرود و نه میآید. دیگر از هر درد بیدرمانی بدتر
است. ولی من خوشحالم كه این را از تو دارم. هنوز یك چیز
هست برای تو كه برای هیچكس نیست. تازه كسی هم نمیبیندش.
میتوانی پنهانش كنی. نمیدانم این چه حسی است كه من به تو
دارم؟! با اینكه دیگر نیستی، اما من هنوز وابسته ام به تو.
میخواهم فراموش كنم، اما نمیدانم كدام را باید فراموش كنم،
و وقتی میگذارمش كنار، چه باید جایش قرار دهم؟ همین فكرها،
اگر قرار باشد شبها به تو فكر نكنم، به چه چیز باید فكر
كنم؟ تازه این اصلا دست من نیست، خودش میآید، یا خودت
میآیی، چه میدانم؟ نمیخواهم كنارت باشم، مثل قبل، نزدیك،
یعنی با این شكرآبی كه بین ما راه افتاده، دیگر نمیشود
جمعش كرد. وقتی همه فهمیده اند، از دوست و همكار و آشنا و
همسایه بگیر برو بالا. ولی نمیتوانم هم بگذارمت كنار،
نمیدانم چرا؟! یك وقتی آنقدر وسط ماندی كه دیگر جایی برای
كنار نگذاشتی، كنار و وسط و بالا و پایین تو بودی. حالا
اگر بگذارمت كنار، باز همین كنار خودش یك زمانی وسط بود.
كلی خاطره هم از همین كنار با تو دارم! بدجوری گیر افتاده
ام.
توی فكر بودم كه بروم با یكی دیگر رفیق شوم كه تو را از
یاد ببرم. راستش رفتم. خواستم هم این كار را بكنم، آدمش را
هم پیدا كردم، ولی نمیشد، یعنی هرچه میخواستم بهش بگویم،
نمیتوانستم. نمیشود به كسی گفت كه دوستش داری. تازه هرچیزی
هم كه بشنوی قبلا شنیده ای. فكر میكنی آخر این قصه هم
میشود همان. اصلا شوقی برای این كار نیست. یك رخوتی تو را
میگیرد كه عین یخزده ها توان جنب خوردن نداری. تازه بعد هم
به این فكر میكنی كه اصلا خودت دوست داری با تو یه همچین
معامله ای بشود؟ مثلا كسی بیاید و برای اینكه یكی دیگر را
فراموش كند، با تو دوست شود؟ خب این كار خیلی بی اخلاقی
است. نمیشود راضی شوی به این كار. آدمها ارزش دارند.
نمیشود با آنها مثل بازیچه و ابزار برخورد كرد. آنها هم حس
دارند. میفهمند. این بود كه از خیرش گذشتم. میبینی؟ تو نه
هستی و نه رفته ای، و من مانده ام و یك برزخ از بودن و
نبودن تو. رفته ای، اما جای پای بودنت هنوز هست. نه دست تو
است كه بخواهی بماند، نه دست من، كه محوش كنم. شاید تو هم
راضی نباشی به اینكه یادت را جا بگذاری برای كسی كه
نمیخواهی دیگر به او فكر كنی.
شاید
من هم برایت از این رد پاها گذاشته باشم، خب، معذرت
میخواهم، دست خودم نبوده، نباید از همان اول قبول میكردیم.
این كارها مال آدمهای بی جنبه ای مثل من و تو نیست. كار
آدمهای بزن و در رویی است كه میتوانند در یك چشم به هم زدن
همه چیز را فراموش كنند و صفحه ی دلشان را پاك و منزه كنند
از یاد هرچه كه آزارشان میدهد. بعدا، حالا، من، اینجا، توی
بتكده ای كه دیگر بت ندارد، شاهد آمد و رفت خاطرات تو
هستم، بی آنكه بخواهم، بی آنكه اجازه داشته باشم به تو فكر
كنم. و تو بی آنكه بخواهی خاطراتت را جا گذاشته ای، بیا
برشان دار و ببر! من دیگر دارد طاقتم تمام میشود. آرزو
ندارم كه برگردی، اما آرزو دارم كه دیگر شبها با تو حرف
نزنم، مثل قبل بشوم، تنها، مثل ستاره های آسمان...
امیر طهماسبی
شنبه بیست و چهارم شهریور هشتاد و هفت
1:53