صفحه نخست > از دیگران > چشمان بارانی

آریانه یاوری

چشمان بارانی

 

تقدیم به نادره افشاری   «شهر زاد قصه گو» 

چشمان بارانی تو برای آسمانی آبی بس است

چشمان بارانی تو برای مستی خدا بس است

به هنگامیکه مسیح را مصلو ب کردند

خدا در چشمانت لا نه کرد

و کتبیه های میخی را آنروز اعراب غا رت کردند

و خدا در چشمانت گریه کرد  

و چله نشین چشمانت شد

من گم شده ام  

من جا مانده ام .....

پشت دروازه های بیگا نه  

و عربده های خدا را از پشت دیوارهای خا نه اش میشنوم

من به چشمان با رانی ات می اندیشم 

که چگونه برای دختران آفتاب می گرید

و مومنان بکارت فروش چگونه از اشکهای تو  

وضو می گیرند

من از پشت دروازه های بیگانه صدای فریاد رودابه را می شنوم  

که گیسوانش را می برند

و بر تنش تازیانه می زنند

من صدای غرش فردوسی را می شنوم

که فر یاد میزند 

بسی رنج بردم در این سال سی             

عجم زنده کردم بدین پارسی

من صدای شیهه ها ی اسبان نادر را می شنوم

  که کوه نور را جهیزیه ی مادرانم کرد  

من صدای عقابهای دماوند را می شنوم  

من صدای آن رند شیرازی  را می شنوم

که مرا به آن میخانه می خواند 

من صدای آن شاعر می ناب را می شنوم  

که حافظ شهر فیروزه هاست

من صدای زنجیرهای برده گان را می شنوم

من صدای دعای قوم یهود را می شنوم

که بدنبال کورش گم شده اند  

من در پشت دروازه های بیگانه به چشمان بارانی ات

می اندیشم

که سفیری است در تاریکی 

به چشمان بارانی ات می اندیشم  

که بر گر ده ات خلق را نهاده ای و در دستا نت

گرز رستم را گرفته ای

به پا ییز می اندیشم   

به پا ییز می اندیشم

که چگونه به چشمان بارانی ات حسادت می کند

و شهزاده ی قصه هایت را تاجی نمی بخشد

به چشمان بارانی ات می اندیشم

شهرزاد قصه گو ...