صفحه نخست > از دیگران >   دوست من

دوست من

ثریا حریری

 

زمانی که با نوشته های تو آشنا شدم، تو را زنی را دیدم با چکمه هایی آهنین و میخ دار که بسرعت مانند «پنه لوپه» به جنگ میروی. هنگامی که با تو آشنا شدم و نزدیک تر شدن بتو و بعد هم ادامه گفتگوهای تلفنی روزانه و گاهی شبانه، در پشت آ ن چکمه های میخ دار، کفشهای ساتین آبی رنگی را دیدم که میتوانستند به پاهای شکیل تو جلوه زیباتری را بدهند.

در اول آشنایی - اگر بخاطر داشته باشی - کمی خود را عقب میکشیدم و می پینداشتم که ممکن است روزی  نوک تیز چکمه های تو، بینی بیگناه مرا نیز نشانه بگیرند، اما بعدها فهمیدم که تو زنی هستی حساس و مهربان که لباس زره مانند پولادینی پوشیده ای و به جنگ کسانی میروی که ما را نشانه گرفته اند. منظورم از ما، ما زنان است. من اما از آنها نمیترسم، ابدا ترسی ندارم

روزی که نظر مرا درباره آنها خواستی  بتو گفتم :

عده ای مانند یک دستمال کاغذی میباشند که تو دست و دهانت با آنها پاک میکنی و دورشان میاندازی .

عده ی مانند آدامسی با طعم شیرین ( تمشک ) که تو آن را دوست داری، هستند که میتوانند مدتی مزه ای به کام تو بدهند و سپس شیرینی شان را از دست میدهند و بصورت یک مزاحم در میایند

و باید زودتر آنرا از دهانت خارج کنی .

سومین رده ی آنها مردانی هستند که میتوانی با آنها همراه و همگام باشی، که میتوانند ستون پایداری باشند که از آنها  بعنوا ن سایه بان، یا که دوست، یا همسر  و عاشق استفاده کنی که متاسفانه رده سوم خیلی کمیاب و یا نایاب است و تو باید ایشان را به درگاه حضرت باریتعالی سفارششان دهی، آنها را از گل خوبی درست کند.

در عین حال بدون وجود آنها هم نمیتوان زندگی کرد چرا که دنیا به دست آنها اداره میشود، سرمایه ها در دست آنها میگردد و همه اختراعات و اکتشافات به دست آنها صورت گرفته است .

من گاهی بشدت باین موجود «سه پا» احتیاج دارم، البته باید پای سومش را برای خودش نگاه دارد اما بتواند دو پای محکم واستوارش با من همگام شود .

ما نه میتوانیم با آنها باشیم و نه میتوانیم بدون وجود آنها زندگی کنیم. زندگی ما به دست آنهاست. حال گاهی در این وسط اگر هم یک آدامس با طعم خوش زرشک!! پیدا شد ومزه ملسی به ما داد، میشود تا زمانیکه نیش زهرآگینش را در تن لطیف ما فرو نکرده است، تحملش کرد. درغیر آنصورت اگر شاه شطرنج هم باشد، باید کیشش داد .

( من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست / تو ز روی کرامت چنان بخوان که تودانی ) !! 

بعضی از روزها از اینکه مردی از راههای بسیار دور برایم ایمیل میدهد و نگران حال من است، خوشحالی دنیا را درآغوش دارم و بقول آن خواننده سیاه پوست ایتالیایی: «میدانم، بخوبی میدانم که در  این دنیای بزرگ هیچگاه تنها نخواهم ماند و درآن سوی دنیا کسی

هست که کمی هم بمن میاندیشد.»

از پرنویسی خود پوزش میخواهم، اما بس که از این «آرتیستهای» عاشق دور مرا گرفتند و بعد دیدند که آشی در کاسه با روغن فراون نیست، بقول مرحوم مش قاسم: پنداری دود شدند و رفتند به آسمان. منهم فاتحه ای برایشان نخواندم. 

قربانت، مهربان همیشگی تو ثریا

 

بالای صفحه