اشاره:
دوست بسیار عزیزم همایون لطف کرده است و این متن کوتاه را
در نقد داستان «عایشه» نوشته است. من خود نمیدانستم که
این داستان، که داستان حسرتها و آرزوهای واخورده ی ما زنان
ایرانی در راه دست یافتن به «ذره ای» آزادی است، از نگاه
«یک مرد ایرانی» میتواند چنین هنرمندانه خوانده و نقد شود.
همایون نکاتی را مطرح کرده است که من خود – بدون آن که
بدانم – به آنها اشاره ای داشته ام و حالا با خواندن کار
بسیار جالبش میبینم که... آه... بله... همینطور بود، ولی
من براش تعریفی نداشتم. فقط یک حس گمشده در اعماق بود که
اسم نداشت و حالا اسم دارد و میشود آن را در برابر گذاشت و
به آن به عنوان یک هویت مشخص نگاه کرد و... یقه اش را گرفت
و دید که چرا «روش ان فکران» ایرانی جرات نمیکنند وارد
مقوله ی زنان بشوند؟!
در ادامه ی همین نقد، داستان عایشه را آورده ام. هرچند که
«عایشه» در بخش «داستان» چاپ شده است. نگاه همایون، که
«روشنفکران» ایرانی را از درون شناخته است، به واقع جذاب
است. از همینجا میبوسمش و براش آرزوی موفقیت دارم.
همایون، ژوئیه 2007
____________________
داستان غم انگیز مدرنیته با روایت شرقی آن بارها
و بارها واگویی و واخوانی شده است – چه در قالب نقدها و
مقالات اجتماعی و تاریخی و چه گاه گاه در قالب داستان –
این بار با قلم طنزآمیز نادره افشاری روایت دیگری از آن را
پیش رو داریم، در قالب قصه ای تلخ و شیرین و در حال و
روایت زنانه که به درستی گوشه ی بسیار کوچکی از ستم چند
گانه ای را که به زنان جهان در حال توسعه میرود، بیان
میکند. نادره با دید تیزبین خود این ستم راکه حتا در قلب
اروپای پیشرفته نیز دامنگیر زنان است، بی مهابا به نقد
میکشد. فضای داستان و شخصیتهای آن آگاهانه طوری انتخاب شده
اند که معضل زنان را در تقابل دو فرهنگ نیز بیان میکند.
حتا جنبه های وارداتی مدرنیته – که به هیچ ترتیب
نمیتوانند پاسخی برای معضل فرهنگهای بغایت سنتی شرقی باشند
- نیز در این داستان جای خود را به خوبی دارند. یکی از
جالب ترین پرسوناژهای این داستان علی استالین است که نماد
واضح و روشن گرته برداری از نسخه ی گروهی از چپهای
ایران در تعریف از مدرنیته توسط این شیفتگان بلوک شرق سابق
است.
طرفه این که علی علاوه بر ستمی که شاید ندانسته و نخواسته
به همسرش روا میدارد، هنوز هم باورهای منسوخ شده ی خود را
قدر میشمارد. این نشانی دیگر از پایبندی جامعه روشنفکری
این دیار به راه حلهای بی نتیجه ی کلیشه ای برای دست یابی
به مدرنیته است. نگاه انتقادی نویسنده با به تصویر کشیدن
پایبندی «علی» به ظواهر به اصطلاح «کمونیستی» بار دیگر عدم
درک صحیح این سنخ از روشنفکران را از آموزه های مدرنیته –
با روایت چپ روسی خود – و تقلیل آنها به کاریکاتوری در
برگیرنده ی کردار ناشایست مردها، توانسته گوشه ی دیگری از
درد زنان ایرانی را بنمایاند.
پرسوناژ اصلی داستان – راوی – با وجود زندگی در اروپا هنوز
هم قدرت رهایی خویش را از بندهای سنت ندارد و ناگزیر به
دنباله روی از راهی است که «عایشه» نماد بخشی از جوامع
شرقی که توانسته اند از شهد آزادی زنان، حتا به صورت نیم
بند و صوری برخوردار شوند، برایش تصویر میکند. نویسنده
توانسته است به این ترتیب به خوبی گوشه ی دیگری از مشکلات
بزرگ زنان ما را که همانا عدم شناخت کافی از حقوق و جایگاه
انسانی شان است، زیر ذره بین نگاه انتقادی اش بگذارد. قوی
ترین پیام داستان نحوه ی استفاده از آزادی، یا در واقع قدم
برداشتن در راه مدرنیته است که به ناچار به دلبستگی یک
جانبه ی راوی به مرد همکار غربی اش می انجامد که باز هم
همان حدیث تلخ چشم داشتن به غرب مدرن به مثابه تنها دروازه
مدرنیته است. البته در اینجا با وجود دل بستن سرشار از
رومانتیسیسم راوی به مرد غربی، هنوز هم او با بندهای سنت
شرقی به خانواده و علی پیوند داده شده است و مانع گسست
کامل و نهایی او میشود. دیگر این که این دلبستگی و عشق،
رویایی یکطرفه بیشتر نیست و نوعی انتقاد از جوامع غربی
برای تنها گذاشتن جوامع مستعد غرب در گذار به مدرنیته است.
در همین راستا باز هم دنباله روی راوی از عایشه که با زن
دیگری زندگی میکند، خود را مینمایاند و زن را وسوسه میکند
که او هم این میوه ی ممنوعه را بچشد. این را میتوان به دو
صورت تعبیر کرد. حرکت به سوی فمینیسم، آن هم به عنوان یکی
از جنبه های مدرن مدرنیته و یا کالبد شکافی ایرادات وارده
به روایت های شرقی استحاله شده از مدرنیته. شاید هم
نویسنده میخواسته بدین وسیله انحرافاتی را که بر سر راه
گذار به جامعه ای برابر در مقابل و پیش پای زنان وجود
دارد، بنمایاید و ساده اندیشی هم جنسان خود را نیز به
تصویر بکشد.
انتخاب کشور ترکیه به عنوان کشور زادگاه عایشه یکی دیگر از
نقاط قوت داستان است، چرا که اولین آشناییهای روشنفکران
ایرانی در سده ی نوزدهم میلادی با مدرنیته از طریق
ارتباطاتی با کشور عثمانی و روشنفکران نسبتا لائیک آن
دوران این کشور صورت پذیرفت. هر چند که از همان زمان
روشنفکران ما با پیچیدن ایده های مدرن در زرورق مذهب و
سنت، در بیراهه ای پای نهادند که تا همین امروز هم ما را
از رسیدن به سر منزل مقصود باز داشته اند. انتخاب ترکیه در
این داستان میتواند هشداری باشد از طرف نویسنده برای عدم
تکرار تاریخ توسط پویندگان راه مدرنیزاسیون – و به تبع آن
– آزادی زنان ایرانی.
یکی از جوامع شرقی که این سالها گام های بلندی در جهت
برابری بین زن و مرد – بخوانید مدرنیته – برداشته،
هندوستان است. هند بافتی به غایت سنتی و پیچیده دارد.
البته شتاب صنعتی شدن در هند و رشد اقتصادی آن، یکی از
عواملی است که به مدرنیزاسیون آن روند سریعی میدهد. از
دیگر سو مدرنیته و ظواهر آن تناقضی است که این خود باعث
تضادهای جدیدی در ساختار خانواده های سنتی است. و اگر نبود
تساهل و تسامح تاریخی هندیان، چه بسا این تضادها به انفجار
می انجامید، که ما باید از این رفتار درس بگیریم.
باری میتوان گفت که نادره در داستانش – علیرغم تصویر زیبای
مشکلات زنان در ایران و ... جامعه ی ایرانی خارج از کشور
– راه برون رفت از این بن بست را ننمایانده است و داستان
را با این علامت سوال بزرگ به پایان برده است: چه کنیم که
زنان ایرانی هم به جایگاه رفیع خود برسند؟!
عایشه!
برات چه فرقی میكند من در چه حالی هستم. اصلا
چرا مینویسم و تازه چرا برای تو، تویی كه نه زبانم را
میفهمی و نه اساسا ـ شاید ـ زندگیام برات اهمیتی دارد.
چطور میتوانی بفهمی وقتی شال و كلاه میكنم و از رستوران
خارج میشوم، چه اتفاقی برام میافتد. تو همان لبخندها را
میبینی و كارم را و بعد هم هیچی به هیچی. میروی دنبال
زندگیات كه نمیدانم چگونه زندگیای است. خسته و مرده بعد
از چهارده ساعت كار به خانهات میرسی، و من از خودم
میپرسم آیا كسی هست كه انتظارت را بكشد، برات چای و قهوه
دم كند، شانهات را بمالد، بالشی برات بگذارد، تا تكیه كنی…
یا این كه در تنهایی خودت تلویزیون را بغل میكنی و تا
فردا روی همان كاناپهی لابد یغور اتاق نشیمنت میخوابی!
شاید تو هم از آن دسته آلمانیهایی هستی كه یك
هفتهی تمام، و تو البته روزی دو شیفت كار میكنی، تا آخر
هفتهها سری به میخانهی سر كوچهات بزنی و تا خرخره
آبجو بخوری و بعد هم مست و خراب كپهی مرگت را بگذاری و یك
شنبه را تا لنگ ظهر تو رختخواب سر كنی و بعد باز همان
میخانه و همان عربدهها و همان خستگیها و همان چشمهای پف
كرده و همان اخلاق گه صبحهای دوشنبه! و لابد اگر فوتبالی
براه باشد كه بهتر، آبجوها را بالا میاندازی و با آن
لباسهای لوس و آن شال گردنهای مسخره، تو ایستگاه راه
آهن عربده میكشی و بقیهی قضایا.
اما تو قیافهات به این اطوارها نمیآید.
دوشنبهها سردرد نداری، به كسی فحش نمیدهی. با این كه
هفتهای هفتاد ساعت كار میكنی، اما همیشه لبخند میزنی و
اگر من سینیای دستم باشد، در را برام باز میكنی كه مجبور
نباشم با پشتم به در بكوبم و احتمالا چند لیوان را قربانی
كنم.
هر وقت تو را با آن لبخند طلاییات میبینم، فكر میكنم
چطور توانستهام این همه سال را بدون این احساس سر كنم كه
تو در كنارم نباشی؟! چه ادعاها؟! تو در كنار من؟! منظورم
این است كه تو را چند ساعت در روز در همان فضایی ببینم كه
آنجا هستم، كه آنجا كار میكنم؛ برای این كه نیازی به این
مردك نداشته باشم، برای این كه یواش یواش استقلال پیدا كنم
و برای این كه اگر شد، یواش یواش، گوش شیطان كر، شرش را از
سرم كم كنم. تو این مردك را میشناسی. علی را میگویم.
هیكل گنده و سبیلهای كمونیستیاش را دیدهای كه وقتی آب
یا آبجو میخورد، خیس میشود و هی روی آن دست میكشد و
تازه خیال میكند خوشگل هم هست. قد كوتاه، هیكل بدقواره،
سبیل استالینی، سر طاس و دهانی بیدندان و... تو با آن قد
بلند، با آن چشمهای سبز و آن دستهای ظریفت كه نمیدانم
چرا با این همه كاری كه میكنی، باز هم این همه ظریفند،
چقدر با علی فرق داری. اصلا مگر میشود دستهای یك مرد این
همه ظریف باشند؟
همان روز اول كه دیدمت، دستهات برام جالب بودند و این را
عایشه هم فهمید. علی از من بزرگتر است. 20 سال از من
بزرگتر است و من بیست سال از او كوچكترم، هر چند كه
انگار این مردك نه بزرگ میشود و نه اصلا رشد میكند. در
همان كودكی سیاسی سی/چهل سال پیشش قفل شده است. هنوز هم
منتظر است استالینی ظهور كند و خرابكاریهای امپریالیستها
را راست و ریس كند. هرچند رفیق استالین ریق رحمت را سر
كشیده است، این یارو باید دست كم در خانهاش، خانهای كه
از تصدق سر پناهندگی آن را تصاحب كرده است، برای اسیری كه
گرفته است ـ خودم را میگویم ـ رل همان استالین را بازسازی
كند و مرا به مرگ در سبیری محكوم. لابد تو كه آدم گرمی
هستی، فرق گرما و سرما را میفهمی! من گرما را در نگاههای
شیرینت میبینم، و لابد تو نمیتوانی حدس بزنی كه میشود
آدم در خانهاش یخهای سیبری را بازسازی كند و خودش مثل
خرس قطبی خرناسه بكشد و تا بوق سگ شعارهای صدمن یك غاز
بدهد.
البته تازگیها شعارهاش عوض شدهاند. از وقتی پاسپورت
آلمانیاش را گرفته و سفری به ایران رفته، بفهمی/نفهمی
حرفهای تازهای میزند. چه اشكالی دارد كه آدم تغییر كند؟
به نظر من هم بد نیست، ولی چه تغییری؟! با قاسم آقا و
نعلبندیان كه مینشیند، صحبت از تایلند میكند. خیال
میكنم دفعهی پیش كه پولها ته كشید، سری به تایلند زده
بود، چون هم برنزه شده بود و هم دیگر شبها كمتر سر به سرم
میگذاشت. من البته از همان اولِ این ازدواج كذایی یاد
گرفتهام كه خوب است آدم شوهری داشته باشد كه فقط اسمش
باشد، ولی خودش نباشد. چه تفاوتی میكند؟! وقتی نه عشقی در
كار است و نه حتا تحملی، همان بهتر كه وجود نحسش هم از
صفحهی روزگار من غایب باشد. چقدر از بابا و مامان بیزارم
كه هنوز كه هنوز است حاضر نیستند سایهی جنازهی این یارو
از سرم كم شود.
«دختر، هرچه هست، همان كه سایهاش بالای سرت
است، خدا را شكر كن!»
و من روزی هزاربار خدا را شكر میكنم كه از دست اینها هم
خلاص شدهام. اگر غزاله نبود و اگر نمیترسیدم كه مردك
بچهام را بدزدد و به ایران ببرد و بعد طلاقم را غیرشرعی
بخواند، حتما حتما راهی دادگاهش میكردم. قضیهی فتحی را
حتما شنیدهای؟ خودم برات تعریف كردم. از وقتی پسرش را از
فریده دزدید و به ایران برد، روزگار فریده سیاه شده است.
طفلك هر چه كرد بچه را برگرداند، نشد. همهی
رادیو/تلویزیونها و تریبونهای فمینیستی جمع شدند، و كمكش
كردند؛ اما فتحی بچه را دزدیده بود و برده بود. و حالا
فریده این جاست. با طلاقی كه از نظر حكام اسلامی غیرشرعی
است، چون در محاكم غربی صادر شده است. و فتحی دیوانهتر از
همیشه، بچه را تحویل ننهاش داد و دوباره برگشت اینجا. چه
رویی؟! آدم از بیحیایی این جماعت سیاسی شاخ درمیآورد. و
حالا باید شش سالی باشد كه زندان است. دهسالش را میكشد و
بیرون میآید. اما فریدهی بیچاره نه بچهاش را دارد و نه
جرات دارد پا به آن وطن كذایی بگذارد، تا بچهاش را ببیند.
و من از همهی این چیزها نگرانم. این یادداشتها را هم تو
هفتتا سوراخ قایم میكنم، تا یك وقت یارو بویی از آنها
نبرد و در این میان و با این همه ترس و نگرانی، منِ احمق
عاشق شدهام، آن هم عاشق جوانكی آلمانی و نمیدانم چه خاكی
به سرم بریزم.
دستهات گرمند. خودت هم میدانی، وقتی آفتاب باشد، رنگ
چشمهات بدجوری سبز است، مخصوصا كه بیشتر رنگهای سبز و
آبی و سفید میپوشی و من چقدر این چشمها و آن لبهای سرخ
را كه انگار همین حالا از بوسهای طولانی جدا شدهاند،
دوست دارم و تو این را نمیدانی. تو فقط زنی را میبینی كه
گاه پیرمردی به دنبالش میآید و با شیطنت میپرسی، آیا من
با این سن و سال هنوز هم با پدرم زندگی میكنم! و من از
شیطنت تو میخندم؟ یعنی تو میبینی كه این مردك چقدر از من
پیرتر است؟ لابد جلو آیینه كه میایستی، به خودت میگویی:
چه خوب كه شكل این یارو نیستی. چه حرفها؟ اگر شكل این
یارو بودی كه نگاهت نمیكردم. نگاه كردنی هم نبودی. و من
برای این كه از دست زخم زبان خاله خانباجیها و خاله
قزیهای وطنی خلاص شوم، تن به این ازدواج دادهام. آن موقع
برام خوب بود. یك تغییر بود و من نمیدانستم كه همیشه
همهی تغییرها خوب نیستند. از مار غاشیه نمیتوان به اژدها
پناه برد و اینها مرا مجبور كردند كه پناه ببرم. برات
ننوشتهام كه این یارو همان دوران آخر حكومت امپراطوران
كمونیستی سه سالی را هم در باكو و عشق آباد و آن طرفها
سپری كرد. وقتی هم پس از فروپاشی آرزوهای استالینیاش، پاش
به آلمان غربی رسید، و تا آن پاسپورت آبی را تو جیبش
گذاشت، مرا هم به این جا كشاند. اولش نمیخواستم بیایم.
غزاله با من بود و من نیازی بهش نداشتم. كار میكردم و خرج
هر دومان را درمیآوردم. و غزالهی من بعد از این كه پای
كوچولوش شكست، دل مرا هم شكست و بابا صدبار بیشتر گفت:
«برو پیش شوهرت، هرچه باشد، این بچه پدرش را میخواهد!»
میخواهد
دوران جنگ بود. شوروی داشت از هم میپاشید و من نمیدانستم
كی ایران از هم میپاشد. برادر حاج آقا كمكم كرد. و
بالاخره بساطم را جمع كردم و از آن خراب شده زدم بیرون، با
این امید كه علی عقل به كلهاش آمده باشد و در غربت قدر
كانون خانواده را بهتر فهمیده باشد. چه خیالاتی كه غزاله
میتواند «زیر سایهی پدرش» همان طور كه بابا میگفت بزرگ
شود، شوهر كند و به سر و سامان برسد و حالا غزالهی من 25
ساله است. من چهل سالگی را رد كردهام و در این غربت
كوفتی، عاشق یك جوانك فرنگی شدهام و دارم با دمم گردو
میشكنم. رئیس جمهوری ایران به نیویورك میرود و میخواهد
زیر چشم غرب بمب اتم بسازد و به كشورهای تروریست پرور
بفروشد، و من در گوشهی آشپزخانهی این رستوران شیك فرنگی،
از تو و برای تو مینویسم. خودخواهم، نه، باشد، هستم.
میخواهم بعد از چهل و چند سال، از خط فداكاریهای مسخره و
برای دیگران زندگی كردن عبور كنم و برای خودم زندگی كنم،
برای خودِ خودم و چه اهمیتی دارد؟! كودكی دارد در درون من
رشد میكند و من باید هر چه زود از شرش و از شر باباش خلاص
شوم.
شنبه رفته بودم كتابخانه، كلی گشتم تا كتابی در مورد حق و
حقوق زنان پیدا كردم. باید به این كارمندان آلمانی
كتابخانه میگفتم چه میخواهم و این خانم «گوشت گاو» ـ
ترجمهی اسم فامیلش همین است ـ مرا به مجلهی «اِما» حواله
داد. باید با انجمنهایی كه زنانه هستند و برای زنان كار
میكنند و زنهای كتك خورده را یاری میدهند، تماس بگیرم.
خودشان راه و چاه را نشانم میدهند. این بچه دارد در شكمم
تكان میخورد و من وقت چندانی ندارم.
امروز بالاخره رفتم دكتر زنان، گفتم دل درد دارم. دل
دردهای شدید. كلی آشغال خوردم، تا دل درد بگیرم. باید دكتر
را راضی میكردم بچه را بیاندازد. پول میخواهد. بیمه
پولش را نمیدهد. عیبی ندارد، چند هفته اضافه كار میكنم.
مرخصی هم نمیگیرم، تا پولش در بیاید. قرار است دوشنبه، پس
فردا برای كورتاژ بروم. خوب موقعی را انتخاب كردهام. همین
حالا كه رفته است ایران، وقت خوبی است. به دكتر گفتم
گذاشته و رفته است. مدتهاست رفته است. عایشه هم با من
بود. كلی فیلم بازی كردیم تا راضیاش كنیم. گفتم بچه مال
شوهرم نیست و اگر یارو بفهمد سرم را میبرد. چه حرفها، من
بدبخت هنوز دستم به دست تو نرسیده، هنوز نمیدانم وقتی تو
را ببوسم، چه حالی خواهم شد و بچه را انداختم گردنت، و
دكتر قبول كرد كه شرش را بكند. هیچ احساسی به بچه ندارم.
بچهای كه حاصل یك شب تحمل وزن سنگین علی استالین باشد، چه
ارزشی دارد؟ فقط یك ماهه بود و حالا خونریزی دارم. عایشه
دویست تا بهم قرض دارد و امیدوارم تا باباش برگردد، حالم
خوب شده باشد. احتیاج دارم خوب باشم. باید خوب و قوی باشم.
برای جنگ با كمونیسم، حتا در اروپای مركزی كلی انرژی لازم
است و امیدوارم از عشق تو این انرژی را بگیرم.
این چند روزی كه مجبور شدهام خانه بمانم، دلم برات تنگ
شده و امروز با همان حالم آمدم سر كار. مرخصی داشتم. مولر
موافقت نكرد كار كنم. فقط در بار نشستم، تا به تو نزدیكتر
باشم و تو جاسیگاری برام گذاشتی و یك كاپوچینوی داغ برام
ریختی. روی میز/صندلیها احساس دوری میكردم و عایشه همه
چیز را میدانست. میگفت نباید بترسم. مردها مگر كی هستند
و خودش از وقتی كه از شر «آقا بالاسر تركش» خلاص شده، با
زنها رفت و آمد دارد. زنها را بیشتر از مردها دوست دارد.
میگوید رابطه با زنها رابطهی بین انسانهاست و نه رابطه
بین زن و مرد و من در این فكرم كه آیا من هم میتوانم گاهی
زنی را امتحان كنم، شاید بد نباشد. دست كم با زنها آدم
حامله نمیشود و ارگاسم را آنطور كه عایشه میگوید، تجربه
میكند.
باورت نمیشود، اما این كلمه را من بار اول از عایشه شنیدم
و نمیدانستم كه در بستر، زن هم میتواند چیزیاش بشود.
تصور این كه یك مرد گندهی بدهیبت روی تو بیفتد و با آلت
كوچكش روی شكم تو جلق بزند و بعد هم تو را و رختخوابت را
كثیف كند، حتما صحنهی كمدیای است و من وقتی از تلویزیون
شنیدم كه «سكس» قشنگترین احساس انسانی است، به خودم
خندیدم. عایشه هم همین طور بود. وقتی اولین بار در كلوب
ستارهی آبی با مایا دوست شد، وارد دنیای تازهای شد كه
حالا دیگر دوست ندارد از آن دل بكند. عایشه با مایا زندگی
میكند و شانس آورده كه همان سال اول از شوهرش جدا شد.
خانوادهاش طردش كردهاند، چون هم لچكش را برداشته و هم
طلاق گرفته است. چند تا گناه با هم و عایشه میخندد. گور
پدر همهشان. من الان خوشبختم و بیشتر از این هم
نمیخواهم. گذشته مال همانها كه دوستش دارند، من از
گذشته، خودم را بریدهام و اینها را وقتی كه سالاد درست
میكنیم، وقتی كه ساندویچهای صبحانه را آماده میكنیم،
وقتی كه خیار و گوجه خرد میكنیم، زیر گوشم زمزمه میكند.
اولش خیلی میترسیدم كه در كنار یك زن “لزب” كار میكنم و
دوستش دارم و خوب كه این را علی نمیداند، والا مو از سرم
میكند. عایشه چند بار مرا بوسیده است. با زبان بوسیده
است و من همان موقع هم به تو فكر كردم. فكر كردم اگر تو را
میبوسیدم، آیا هم زمان به عایشه فكر میكردم؟! نمیدانم.
چه خوب كه این جا، هم تو هستی و هم عایشه و فعلا علی نیست
و من بچه را كورتاژ كردهام و غزاله برای خودش درس
میخواند و كار میكند و كاری به كار من ندارد. فقط گاه
تلفن میكند و هنوز جرات نكردهام براش بگویم كه میخواهم
از شر پدرش خلاص شوم. میترسم طرف پدرش را بگیرد. بعد كه
كارم را كردم، خواهد فهمید و لابد مجبور میشود قبول كند.
احساس خوبی است، احساس گناه نداشتن. این را هم از عایشه
یاد گرفتهام. قانونها را، دینها را مردها ساختهاند و
باب دل خودشان همهی قید و بندها را برای زنها گذاشتهاند
و آزادی ها را برای خودشان. و من اینجا آزادم. آزاد و
خوشحال، فقط دلم میخواست نمیترسیدم. هنوز هم میترسم و
عایشه میگوید گور پدر مردم و هر چه میگویند.
دیشب خواب دیدم. خواب یك آخوند را كه میگفت پولی به او
بدهم تا گناهانم را ببخشد و من گفتم پولی ندارم و او
دروازهی جهنم را حوالهام داد. نمیدانم كه بود، ولی خیلی
پولكی بود. حساب كرده بود برای كورتاژ دویست تا، برای
عایشه صدتا و برای تو هزار تا و میگفت این آخری حكم
سنگسار را دارد و من نخواستم بگویم كه تا همین الان عشق من
تقریبا یك طرفه است و تو با همه این همه خوبی. ترسیدم.
عایشه فقط دویست تا بود و تو خیلی قیمتی هستی و دوست داشتن
تو میتواند كار دستم بدهد. خیال میكرد من این قدر خرم كه
پام را به قارهی آسیا یا افریقا بگذارم. نه بابا جان من
از این اروپا تكان نخواهم خورد. ملاها باشند برای همانها
كه آنجا هستند و تحملشان میكنند. من كه تحملشان نكردم و
راهم را كشیدم و آمدم این سمت. خب، آره، این علی مرا كشاند
این جا. بدبخت را فقط 17 روز گرفتند و بعد كه خانهی
داییاش را گرو گذاشتند، و خلاص شد، جانش را برداشت و در
رفت، و من چهار سال بعدش آمدم. اما انگار من بیشتر احساس
آزادی دارم. بیچاره تا پاسپورت آلمانیاش را گرفت، رفت
سفارت ایران و هنوز پاسپورتش را تحویل نگرفته، بلیط “ایران
ایر”ش را خریده بود. لیاقتش همین است.
این خونریزی لامصب بند نمیآید. فردا مرخصیام تمام میشود
و میتوانم باز هم در كنار تو كار كنم و دست كم چند لبخند
در روز میهمانت باشم. اما اگر كار این خونریزی بیق پیدا
كند، چه خاكی به سرم بریزم؟ علی همین فردا/پس فردا سر و
كلهاش پیدا میشود و غزاله دوست پسرش را دارد، و من این
وسط گیر كردهام. تو اگر جای من بودی چه میكردی؟ عایشه
گفت دوباره بروم دكتر و رفتم و كلی هم تو مطب منتظر شدم.
این خانم دكتر افغانی كلی تحویلم گرفت و باز هم برام چند
روز استراحت نوشت و من، هم باید استراحت كنم و هم
نمیخواهم. حوصلهام سر میرود و این بیحوصلگی برای این
است كه این خانه را دوست ندارم و این كمدها را و این
مبلها را و هر طرف را كه نگاه میكنم یك روح سرگردان سبیل
كلفت از تو هر سوراخی بهم دهن كجی میكند و باید منتظر
باشم كه ریخت نحسش دوباره پیدا شود و عایشه…
آه این عایشه چه خوب است و چه مهربان است و من چقدر این
طور دوست را در كنارم كم دارم و نمیخواهم علی چشمش به او
بیافتد كه كارش است. هیچكس را با من و در كنار من و دوست
من نمیتواند تحمل كند. برای همه یك تهمتی تو آستین چركش
دارد و حتما عایشه را هم مثل خودش بدكاره و همه جایی خواهد
خواند. فقط من میدانم كه آدم میتواند زن باشد، ترك باشد،
مذهبی باشد و بعد عطای فامیل و شوهر و روسری را به لقایش
ببخشد و همانطور كه سنجاق قفلیهای لچكش را باز میكند،
خودش را از شر قانونهای نانوشتهی وطنیاش رها كند و
زندگی كند آنطور كه دوست دارد. من گاه به عایشه كه بیست
سال از من جوانتر است، حسودیام میشود. نه، حسودی كه
نه، حسرتش را میخورم و این كه چطور خودم دل و جگرش را
ندارم و این همه خنگم و این همه ترسو و این همه بدبخت و
هنوز هم ملاحظهی آبرو و حیثیت فامیل را میكنم كه پشت سر
زن طلاق گرفته چه لغزها كه نمیخوانند. لابد همان لغزهایی
را میخوانند كه من هر روز و هر شب خودم پشت سر خودم
میخوانم.
هنوز هم از دیشب میترسم. میترسم فكر كنم با تو رقصیدهام
و با عایشه رقصیدهام و كلهام كمی گرم شده بود و مایا
دستم را كشید و وادارم كرد رقص شكم بكنم و با آهنگ تركی
تكانی به خودم بدهم و اگر عایشه به دادم نرسیده بود، لابد
دوباره رو خونریزی میافتادم و نمیتوانستم فردا را سر كار
بیایم و دوباره تو را و عایشه را ببینم و لابد مولر هم از
این كه پانزده روز پشت سر هم مرخصی استعلاجی و مرخصی
سالانه را ردیف كردهام، كلافه میشود و بیرونم میكند. نه
نمیگذارم. امروز كلی ویتامین خوردهام. آب میوه و استیك و
سالاد و انگار دارم یواش یواش تعارف با خودم را كنار
میگذارم و یواش یواش روم به كاغذهام باز میشود و یواش
یواش هر چه را كه دلم میخواهد مینویسم. انگار كمتر
میترسم كه این یادداشتها دست كسی بیافتد. انگار دیگر
برام مهم نیست كه ننه/بابام پشت سرم صفحه میگذارند، یا
اگر اتفاقی دوباره ازدواج كردم ـ مثلا با تو ـ قضیه را از
همهی اهل فامیل و در و همسایه مخفی میكنند و اصلا جریان
طلاق مرا آفتابی نمیكنند، تا كسی در بارهی من چون و چرا
نكند و نفهمد كه ای وای من دوبخته شدهام و مثل فخری و
سیمین از هر شوهری یكی/دوتا بچه دارم و حالا هم به قول
آنها میخ پای تابوت بار گرفتهام، آنهم از شوهر یا مردی
آلمانی. چه جنایتی! عایشه همهی این مرزها را رد كرده است
و من حسرتش را میخورم. درست مثل همان زمانها كه
روشنفكرهای ما میرفتند تركیه و آنكارا و ازمیر و استانبول
و آن طرفها روشنفكری را یاد میگرفتند و از تركها
روزنامه درآوردن و انتقاد كردن به حكومت را یاد میگرفتند
و كردند و یادگرفتنشان شد پایهی انقلاب مشروطه. من هم در
گوشهی این رستوران شیك آلمانی، از عایشه، آدم بودن را یاد
میگیرم و هی قدم بلندتر میشود و دیگر كمتر قوز میكنم و
كمتر از تن خودم میترسم و یاد میگیرم كه جلو آیی