|
آرام
روی تختم خوابید ه ام. به مانند کودکی بی دفاع پرستارها ی
سفید پوش گاهی
لبخند زنان و گاهی عصبانی در را باز و بسته می کنند. صدای
خشونت سلولهای
بیمار تنم را حس می کنم. با خود حرف میزنم. شعرهایم را
خطاب می کنم. از تختم
پایین می آیم. به خود نهیب می زنم. شعر هایم را یکی یکی با
نام صدا می زنم.
آهای واژه های من که غمگین و تنهائید مرا یاری دهید، دور
من حلقه زنید، برایم
آواز بخوانید، برایم لالائی بخوانید!
که صدای تلفن دوست عز یزی مرا از آن حس تنهائی بدر آورد و
گفت می خواهی
مطلب جدید نادره را برایت بخوانم؟ گفتم: عجب حرفی میزنی؟
بخوان برایم و بلا فاصه
پرسیدم اسمش چیست؟ گفت آدمهای قناس و من کلی خندیدم و
گفتم بابا نادره هم با این
موضوعهایش . بعد از خواندن آدمهای قناس تصمیم گرفتم چند
خطی در مورد نادره و
و آدمهای قناس دور و برش بنویسم.
نادره از فریادهای بی صدای زنان واژه میسازد و زنان را
وادار میکند که در آینه های
اجباری خوشبختی مصنوعی را نظاره گر شوند.
از نگاههای خشونت بار مردان نهراسند که خود این آینه ی
اجباری را شکسته و
ماهی وار میگریزد از حوض شکسته ی خزه بسته ای که هر روز به
او دهن کجی
می کرد.
میخواهد از صدفهای دریا تاج خوشبختی بسازد واز کوسه های سر
راه وحشتی ندارد.
از زنی که کفگیری در دست دارد و بوی خونابه ی زاد و ولد
میدهد، دلگیر است.
می خواهد هر جا گلی باشد، زنی در کنارش بروید. مینویسد تا
چادر سیاه آهنین تعصب
را پاره و پاره تر کند. می خواهد بند ناف دختر و پسر را با
هم گره زند و با آن زنان و
مردان کیرسالا ر را خفه کند.
او به خوبی میداند چه می نویسد. از دنیای تاریک و پستو
خانه ها و اندرونی های
زنان وطنش دلش به درد می آید. از تفاوتها بیزار است. می
خواهد مرز شکن باشد.
به یقین زن بودنش رسیده و از مردانی که مانند علف هرز سر
راهش قد علم می کنند،
به خوبی انتقام می گیرد. و به قول دوستی او «بوق بی حیا»ئی
است اما او بوق بی حیائی برای مردانی است که مرزشکنی می
کنند و می خواهند با حس لطا فت زنانه ی او بازی کنند.
او تیشه ی بی صدائی است که هر لحظه بام خرابه ای را نوازش
می کند.
در جایگاه خودش نشسته و به مانند ببری از حریم زنانه ی خود
دفاع می کند .
از غو ل درون مردان خوش چهره که نقاب قوی بودن را بر چهره
دارند متنفر است.
و به مانند یک طو فان می غرد، تا شاید زنی در کلبه اش آرام
بخوابد. زیرا که از درون
زن بودن خود عبور کرده. می خواهد در دنیای فمینیستی خود
آزادانه گردش کند، راه رود، حرف بزند و بنویسد و مردی
شعورش را در گرو رختخوابی نگیرد.
10 سپتامبر 2007 میلادی
برای
خواندن داستان آدم قناس در بخش داستان ها، اینجا را کلیک
کنید
|