ای بخشكی شانس، دست به هر كجای سازمانم كه میزنم، خون دلم
است كه فواره میزند
از تیپ رهبران، یكیاش محمد حنیف نژاد بود. محمد آقا
تبریزی بود و فارسی را با همان لهجهی تركی/آذری حرف
میزد. بلند قد و خوش هیكل بود. مخصوصا وقتی با هم كوه
میرفتیم، از پشت سر كه نگاهش میكردم، از قد و قوارهی
كوتوله و ریزه/میزهی خودم خجالت میكشیدم. آخر من همیشه
معتقد بودم كه برای شغل ما هیكلی هم لازم است كه متاسفانه
پروردگار تكامل بخش مرا از آن محروم كرده بود. با این همه
در سازمانم خیلی زحمت كشیدم كه با همین قد كوتولهام، از
هیئت پادوها به حلقهی رهبران وارد بشوم و خودم را تا اون
بالا/مالاها بكشانم كه داشتم میكشیدم كه این پادوی اصلی
انقلاب یعنی خمینی دجال آمد و همه را زد و برد. بیچاره
محمد حنیف هم كلی برنامه ریزی كرده بود كه به جایی برسد.
او هم دلش میخواست رهبر باشد، دلش میخواست عكسش را همه
جا بزنند، اسمش همه جا باشد، رئیس باشد، رهبر باشد، شاه
باشد، رئیس جمهور باشد و…
و از این كه بعضی حرفها پشت سرش بزنند، حسابی شكار بود.
برای همین هم تو دادگاه تجدید نظر، به روایتی لنگه كفش و
به روایتی دیگر كتاب قانون را به سمت عكس شاه پرتاب كرد،
تا حتما اعدامش كنند و بدنام نشود. منِ بیچاره اما ماندم،
بدنام هم ماندم، تا همهی آرزوهای او را جامعهی عمل ـ
برای هیكل خودم ـ بپوشانم، كه فقط چند قدم تا خود قدرت
فاصله داشتم كه…
ای امان از این بدشانسی!
من وقتی دنبال نفر میگشتم كه سازمانم را تبدیل به یك
سازمان مسلحانهی انقلابی بكنم، دنبال آدمی مثل خاقانی
میگشتم. خاقانی قهرمان در قیام تاریخی 15 خرداد، به
طرفداری از خمینی دجال 26 تا پاسبان را چاقو زده بود. این
عنصر مادرزاد “موحد مجاهد خلق” آن زمان طرفدار حزب ملت
ایران و داریوش فروهر بود، در چاقوكشی هم خیلی مهارت داشت.
خودش گفته بود كه: ما به طرفداری از دكتر مصدق، با
تودهایها درمیافتادیم و آنها را چاقو میزدیم. بعد از
شنیدن شاهكارش به همین لطفالله میثمی پادوی انقلاب گفتم:
نشانیاش را پیدا كن، امثال خاقانی برای جنگ مسلحانه خیلی
مناسب هستند. حالا كه كمی از فضای آن زمان و در واقع “نقطه
عزیمت” تشكیل سازمان مجاهدین خلقم برایتان نوشتم، بروم سر
اصل مطلب و كمی هم از سال 1344 بنویسم.
راستی تا یادم نرفته همین جا از یك پادوی دیگر هم یاد كنم
كه خیلی ماتحت مباركم را سوزانده است. این جانور كسی است
به نام ك... این اواخر یعنی اواخر دههی شصت آدم كش خوبی
شده بود. میلیشیا [یعنی بچه] بود كه آمد تو سازمان من.
همان اول انقلاب هم به خاطر عربده كشیهاش گرفته بودند و
انداخته بودندنش تو زندان عادی پیش این قاتلها و
آدمكشهای واقعی.
دورهی شاه با خود من هم همین كار را كردند. در بندهای
سیاسی جا كم بود. بعد هم خیلی از این “معانقین” برام حرف
درآوردند كه چون خوشگل و تو دل برو بودهام ـ خوشبختانه
هنوز هم هستم ـ زندانیهای نامرد عادی ترتیبم را دادهاند.
حتا گفتهاند ـ یعنی تهمت زدهاند ـ كه من داستان طلاقهای
اجباری را تو سازمانم راه انداختهام، چون این اتفاق
نامیمون برام افتاده است. بیناموسها چه چیزها كه به ناف
رهبر انقلاب نوین نمیبندند؟!!
***
یك چیز دیگر، خمینی دجال از ناف تهرون تبعید شد و رفت عراق
و پانزده سال هم در عراق ساكن شد. بعد هم با سلام و صلوات
بردندش پاریس و از آن جا هم با كالسكهی سلطنتی “ارفرانس”
راهی تهرونش كردند. من هم همین ریل را رفتم. منتهی برای
این كه راه را كوتاه كرده باشم، یك راست رفتم پاریس. بعد
كه دیدم این غربیها دیگر خیال ندارند تاریخ را تكرار
كنند، برگشتم به عراق و جوار خاك میهن تا مثل رفوزهها
دوباره “ادس سر” از اول شروع كنم و پامو جا پای خمینی دجال
بگذارم. همون اندازه هم كه اون نوكر و پادو و حمال دور و
برش داشت، منم از اعضای سازمانم نوكر و پادو و حمال درست
كردم. ولی بخشكی شانس كه هر چه بیشتر صبر كردم، كمتر چیزی
نصیبم شد و حالا هم این امریكاییهای لامصب گرفتارم
كردهاند و صدایم به هیچ جا نمیرسد. یكی از این
القاعدهایها هم پیدا نمیشود كه یك فیلم ویدیوئی از من
تو زندان امریكاییها بگیرد و تو تلویزیون الجزیره نشان
بدهد. حتا حاضرم ـ نه با تنكه مثل صدام حسین ـ كه حتا بدون
تنكه و كون برهنه هم نشانم بدهند كه عیالم، رئیس جمهوری
مادامالعمر و بقیهی هواداران و پشتیبانان و اعضا و
كادرها و مسئولان و فرماندهان و زندانبانانم مطمئن بشوند
كه زندهام و نفسی میرود و میآید، فقط مثل امام موسی صدر
بدبخت غیب شدهام. ای خاك بر سر این امریكاییها! باز هم
گلی به جمال بیل كلینتون كه با این كه دختر باز بود، ولی
اقلا یك كمی هوای منو داشت. به هر حال باید به دیدهبان
حقوق بشر و بریده/مزدورها و كارمندان وزارت اطلاعات بگویم
كه آره، دارم، دارم، خوبشو دارم ـ ببخشید ـ داشتم، داشتم
خوبشم داشتم. هم تو قرارگاه اشرف زندان داشتم، هم زندان
انفرادی داشتم، هم زندان “اچ” داشتم، هم تو دبس زندان
داشتم، هم تو اتوبانم زندان داشتم، هم تو دانشكده زندان
داشتم، هم خیلی جاهای دیگه كه شماها روحتان هم خبردار نشد.
این جا را نمیتوانید بگویید كه از خمینی دجال كم
آوردهام!! حالا این قدر عربده بزنید، تا جان از هر چه
نابدترتان است درآید!
***
راستش این اعدامها، هم برای شاه خائن خوب شد، هم برای من؛
برای شاه خوب شد، چون از دست چندتا جوانك دانشجوی پرشور
بیكله كه “تنها ره رهایی را جنگ مسلحانه” میدانستند، و
كوكتل مولوتف درست میكردند و ارتشی و امریكایی ترور
میكردند، و تازه تو خانههای تیمیشان داشتند معجونی برای
ادغام اسلام و ماركسیسم و فاشیسم اختراع میكردند، راحت
شد، تا به خیال خودش چند صباحی بیشتر بر تخت جمشید سلطنت
ایران تكیه بزند و نفس راحتی بكشد؛ كه 7 سال سیاه تكیه زد
و یادش رفت كه ما آمده بودیم بساطش را جمع كنیم، حالا هر
طوری كه میشد و با هر ایدئولوژیای كه كارساز بود. اما
برای من خیلی خیلی بهتر شد، چون با حذف فیزیكی این شهدا
از صحنه و صفحهی روزگار، راه برای رهبریت خاصالخاص من و
به قول عیال مربوطه و همردیف بعدیام، مریم جانم، برای
رجویسم و مسعودیسم من باز شد. اگر حوصله كنید همهی این
مراحل را ریز به ریز برایتان خواهم نوشت، تا یك
تاریخ/جغرافیای تروتازه از سازمانم داشته باشید و این قدر
مشتری دریوریهای مخالفین و اضدادم نشوید!
حتما میدانید كه من خودم بیشتر اینها را در زندان شاه
خائن لو دادم و گرفتارشان كردم. آنهایی را هم كه اطلاعاتی
داشتند و هنوز همهی اطلاعاتشان را به ساواكیها نداده
بودند، لو دادم. همهی آنهایی را هم كه این طوری لو
دادم، اعدامشان كردند. من البته بعدها دلیل نجات جانم را
از اعدام، انداختم گردن آقا داداشم كاظم جان رجوی [با اسم
مستعار میرزا] كه او هم مامور شمارهدار ساواك در اروپا
بود. لابد برای گل روی او به من ابد دادند. و من، همین من
ماندم تا رهبر انقلاب نوین ایران بشوم، كه شدم.
برای این كه تعریف كنم چطور شد كه این طور شد، باید یك
خورده برگردم به عقب.
من مسعود رجوی، متولد 1325در خاك پاك طبس، شمارهی
شناسنامه 100هزار، در این تاریخ، یعنی در سرفصل اصلی و
تاریخی انقلاب نوین ملت ایران، یا همان قیام پرشكوه و
شكوهمند تاریخی 15 خرداد 1342، 17 سال بیشتر نداشتم. دانش
آموز بودم. خانوادهام مذهبی بود. آقاجونم تو شهر طبس
محضردار بود. دو تا داداشامو آقاجونم فرستاده بود فرنگ درس
بخوانند. كاظممان را میگفتند برای ساواك كار میكند. پای
آنهایی كه میگویند و اسنادش را از توی اسناد ادارهی
ساواك پس از انقلاب شكوهمند اسلامی و ضد سلطنتی كشف كرده
و درآوردهاند. كاظم ما البته بعدها شهید راه حقوق بشر شد
كه جریان آن را هم برایتان خواهم نوشت. بیچاره كاظم شهید
خیلی حقوق بشری بود، تا حرف میزدی، اشكش درمیآمد. این
اواخر هم یك خرده خیكی شده بود. تو عالم جوانی و
بچگیهامان خیلی دلم میخواست پا جای پای كاظم بگذارم.
مثلا وقتی تو محلهمان دعوامان میشد، همیشه همین كاظم بود
كه پشت من میایستاد و از من دفاع میكرد.
***
آنچه خواندید بخشهایی است از کتاب «مردانی که دوست داشته
ام» نوشته نویسنده آزاده خانم «نادره افشاری». داستانهایش
را برخی را قبلا خوانده بودم و برخی را نه. اما رسیدم پنج
شش تا از داستانها را بخوانم. این آخری همچی داستان هم
نیست. کتاب شیرینی است و تهیه اش هم که بصورت یک فایل
pdf
آماده پیاده کردن است فقط با یک کلیک روی لوگوی وبلاگ
«نادره افشاری» سمت چپ همین صفحه زیر عنوان «خواندنی و
دیدنی» که سایر وبلاگها و سایتهای دیدنی را گذاشته ام میسر
است. خوش بگذرد.
:لینک اصل این مطلب
http://mohsenkordi.blogspot.com/2009/05/blog-post_08.html