صفحه نخست > از دیگران >   نگاهی به کتاب «بحران روشنفکری در ایران» از وبلاگ محسن کُردی

 

نگاهی به کتاب «بحران روشنفکری در ایران» از وبلاگ محسن کُردی

 

 آیت الله منتظرى در آن زمان در نامه معروف خود به خمینى می نویسد :

«آیا میدانید كه جنایاتى در زندانهاى جمهورى اسلامى بنام اسلام در حال وقوعند كه شبیه آن در رژیم منحوس شاه هرگز دیده نشد؟ آیا میدانید كه تعداد زیادى از زندانیها تحت شكنجه توسط بازجویانشان كشته شده اند؟ آیا میدانید كه در زندان (شهر) مشهد, حدود ۲۵ دختر بخاطر آنچه بر آنها رفته بود … مجبور به درآوردن تخمدان یا رحم شدند؟ آیا می دانید كه در برخى زندانهاى جمهورى اسلامى دختران جوان به زور مورد تجاوز قرار میگیرند …. (بخشی از کتاب بحران روشنفکری نوشته نویسنده آزاده خانم نادره افشاری)

خوانندگان این وبلاگ تابحال مطالبی پراکنده از قلم این نگارنده بابت گمراهی روشنفکر ایرانی و روانشناسی این این گمراهی را مطالعه کرده اند. اما شرح روایت موثر و تاثر برانگیزی که به قلم نویسنده آزاده و مبارز خانم «نادره افشاری» در آثار ایشان بصورت کتاب آمده است حکایتی دیگر است. من صفت مبارز در مورد خانم افشاری را برجسته کرده ام از این رو که روی این کلمه حرف دارم. اتلاق صفت مبارز این روزها به خیلی ها باب شده است. در قدیم هم هرچه خشن ترو اسلحه به دست تربودی مبارز تر هم بودی. امروز اما در صحنه سیاست ایران «مبارز» باید با توجه به هدف مبارزه اش تعیین و تعریف شود. تفاوت است ما بین کسی که در درگیری بین هواداران موسوی و احمدی نژاد کتک میخورد و یا بازداشت میشود و مثلا منصور اسانلو رئیس هیئت مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد. تفاوت است ما بین آن هوادارانی که رهبرشان التزام عملی به ولی فقیه دارند و کسی که در بیرون تلاش میکند مشکلات جامعه ایرانی را برای عدم تکرار اشتباهات ریشه یابی کند. از همین روست که اگر بخواهیم با توجه به ارزش یک کار آنرا مبارزه ای موثر به حساب آوریم جایگاه کسانی مانند نادره افشاری و داریوش همایون و کسانی که این چنین عیب های جامعه سیاسی ایرانی را بازگو میکنند بس والاتر از بسیاری مدعیان مبارزه است که پس از عمری «مبارزه و مشی چریکی» امروز به جایی رسیده اند که در همین خارج از کشور بین این یا آن نامزد ریاست جمهوری که زمانی خود اینها را در دولت تحت نظرشان در زندان شکنجه می کردند توی سر و کله هم میزنند. واقعا بجز تاسف به حال اینها چه میتوان کرد؟ کتاب «بحران روشنفکری در ایران» اما کتابی است که ای کاش 40 سال پیش در مقابل جوان ایرانی نهاده میشد. ایکاش یک جو از شجاعت نقدی که در این کتاب نهفته است را «روشنفکر» آگاه زمان شاه میداشت. من مطمئنم که آن زمان هم بودند بسیاری که افکاری اینچنین را در ذهن خود داشتند اما از ترس انگ خوردن هرگز بر زبان نیاوردند و به گوشه ای نشستن و نظاره کردن بسنده کردند. باشد که کسانی نظیر نادره افشاری و «اتابک فتح الله زاده» نویسنده کتاب آموزنده «خانه دایی یوسف» هرچه بیشتر شوند. افشاری از کتابهای دیگری نیز نقل قول آورده است و زحمت ما را کم کرده است؛ بخشی از یک جهان بینی و معیار برای تمیز «دوغ و دوشاب».

***

ملت ما ملت فرموشکاری است. ملت ما خیلی راحت در سر وصداها و شانتاژها حواسش پرت میشود. دو کلمه از «جامعه مدنی» و «جنبش دوم خرداد» میشنود و جذب میشود و میرود تا معرکه ای دیگر که حواسش را پرت کند. حالا «روشنفکر و مبارز»، دانشجوی امروزین، تلاش میکند که «حق» میرحسین را از احمدی نژاد در نزاع بر سر تبلیغ صدا و سیما بستاند. این نسل را باید به «یادآوری» تازیانه زد. باید گوشش را گرفت و پای روضه گذشته ها نشاند. باید به رخش کشید که اینها که او برای شان خرسی شده است و میرقصد پیچ و مهره همین استبدادی هستند که گریبان شان را گرفته. کتاب «بحران روشنفکری در ایران» یکی از همان پس گردنی هاست که باید به قفای جوان فراموشکار ایرانی کوفت. این «پس گردنی» و یاد آوری را تنها با یک کلیک بر لوگوی «نادره افشاری» در سمت چپ همین صفحه و منتقل شدن به وبلاگ ایشان، میتوانید دریافت کنید. این یک پس گردنی است که در نبود «روشنفکر متعهد و آگاه و شجاع» نادره افشاری بناچار خود این پس گردنی را سالها بعد به خود و به من و به نسل ما و نسلهای آینده میزند. او که در متن فعالیت های گروهها بوده بالا و پایین آن و نقاط ضعفش را خوب میشناسد و نشان میدهد که اعضای این گروهها چگونه مسخ جو سازی ها میشدند و به اعمالی دست میزدند که حتا برای مغز جوان و خام آنها نیز منطقی نمی نمود. او پروسه ای را نشان میدهد که در آن چگونه جوان خود را بزور قانع میکند که قوه تشخیص اش درست نیست و مزخرفاتی را که بخوردش میدهند باید بعنوان حقیقتی انکار نکردنی بپذیرد اگرنه خودفروش و خودباخته است و به مردمش خیانت کرده است. انسان نیست و غیره. نادره افشاری بخشهایی علاوه بر این کتاب، چند کتاب و مصاحبه و غیره خود را نیز در وبلاگش برای استفاده عموم گذاشته است. اگر نسل جوان ما همین امروز نیز بجای وقت تلف کردن پیرامون فلسفه بافی ها و سروصداهای داخلی این آثار را بخواند دستکم یک معیاری بدستش می آید که بتواند دوغ و دوشاب را از هم تشخیص بدهد تا اگر روزی هم دوشاب را انتخاب کرد لااقل نزد خودش بداند که چه کرده است و خود را گول نزند که نمیدانست دوغ کدام و دوشاب کدام بود. عذری که ما فریب خوردگان امروز مثل نقل و نبات بر دهان داریم. نادره افشاری کسی است که درست در برزخ انقلاب بالیده و رشد یافته. از قبل و بعد از انقلاب تجربه های بسیاری دارد. او خود شاهد زنده چگونگی کارکرد مغز مانند یک کامپیوتر است که چطور میتوان این کامپیوتر را تا وقتی خام و کم تجربه است با هرچه که دم دست میرسد پر کرد. چه بسا این کامپیوتر پنجاه سالش هم باشد اما همینکه دنیا را ندیده و تجربه ای نیاندوخته هنوز خام است و میتوان در «مانیتورش» عکس امام را درماه دید. اشاره ام به استادان دانشگاه است که در آن برزخ ایستاده و به ماه می نگریستند.

 افشاری در مقدمه بخش اول این کتاب، «رنانس وارونه» به تاریخ 14 مای 2006 از جمله با اشاره به همان گروههای روشنفکر نما و روشنفکران می گوید؛

آری من این روزها حسابی پوست انداخته‌ام. حسابی از این جماعت اسلامیه/كمونیستیه فاصله گرفته‌ام. دلم برای بچه‌هامان می‌سوزد، كه در آتشی كه این روشنفكران نتراشیده و نخراشیده برپا كرده‌اند، 28 سال است دارند می‌سوزند و جزغاله می‌شوند. اما… تنها امید من… تنها شادی من این است كه بر این آتش ناآگاهی، آب پاكیزه‌ی آگاهی بپاشم. نشان بدهم كه ملت ما دارد تقاص خودمحوری، توحید و دگراندیش ستیزی و دروغ‌بافی روشنفكرانی را می‌دهد كه در امتحان انسان دوستی و میهن دوستی‌شان رفوزه شده‌اند. باید دكان‌های دجال‌گری‌شان را تخته كنند و پی كارشان بروند. باید بازنشسته شوند و بگذارند تا ملت ما، جوانان ما و ایران دوستان و انسان دوستان ما، آنچه را كه این‌ها از دروغ و كینه و نفرت و دگرستیزی كاشته‌اند، دوباره شخم بزنند و بذر شادی و شادكامی و عشق و دوستی همه‌ی انسان‌ها را در این سرزمین بكارند.

افشاری کتاب را اینچنین معرفی میکند؛

 کوشیده ام در این کتاب همه ی آنچه را که به صورت کار پژوهشی یا مقاله ای تحقیقی یا نقد و کارهایی از این دست نوشته ام – منهای داستانها و طنزهام – گردآوری کنم. میتوان گفت که این کار به نوعی مانیفست سیاسی من است که اگر اتفاقی افتاد، یا - چه میدانم - اجل معلقی سررسید، بدون آن که به پیشوازش بروم، جمع آوریشان کرده باشم. چند مقاله ی دیگر هم این سو و آن سو دارم که متن اینترنتی شان را ندارم و متعلقند به دورانی که هنوز درعصر حجر تکنیک زندگی و کار میکردم، یعنی با دست مینوشتم و با فاکس و پست برای نشریات ارسال میکردم که برخی شان را دارم که باید تایپشان کنم و به محض آماده شدن آنها را نیز به این کتاب اضافه خواهم کرد...

فشردگی کتاب به دلیل حجم آن است. در واقع این کتاب را برای دوستانی در ایران تنظیم کرده ام که به کتابهام دسترسی ندارند... همین

نادره افشاری

دوم دسامبر 2008 میلادی

کتاب مانند یک رمان بصورت زیر آغاز میشود؛

 سال 1354 در دانشكده‌ی بازرگانی، پسركی كه چندان خوش‌تیپ هم نبود، دو فقره از كتاب‌های علی شریعتی را تحویلم داد. یواشكی هم داد. بهش نمی‌آمد اهل كتاب و كتاب خواندن باشد. یك دانشجوی معمولی بود و مثل بیشتر جوان‌های آن دوره ـ و دیگر دوره‌ها ـ دنبال پیدا كردن دوست دختر. شاید این تصور من بود. حدسم این بود كه كتاب‌ها را از سرش وا كرده است، تا گرفتاری براش درست نكنند. نمی‌دانم چرا این كار را كرد و اصلا كتاب‌ها چگونه به دستش رسیده بودند! فضای حاكم بر دانشگاه‌ها را این گونه نمایش می‌دادند كه مثلا علی شریعتی ممنوع است؛ هرچند كه جنابش چند سالی ـ با اجازه‌ی رسمی دولت‌ وقت ـ نقشی اساسی در حسینیه‌ی ارشاد و خیلی محافل دیگر بازی كرده بود؛ همراه با رفیق یا نارفیق معممش شیخ مرتضی مطهری .

 جلوتر کتاب چنین ادامه می یابد؛

ماه رمضان سال 1366كه من دیگر به پایگاه مجاهدین در شهر كلن آلمان رفته بودم، بجز بیگاری‌های روزمره، آشپزی برای سحری هم بین “پرسنل” نوبتی بود. جوانكی بود به نام “رضا” كه هنوز پاسپورت پناهندگی‌اش را نگرفته بود. او را “قر” زدند و بدون این كه وضعیت حقوقی‌ پناهندگی‌اش مشخص باشد، به عراقش كشاندند. نمی‌دانم چه بلایی بر سرش آمد، جوان خون گرم و بشاشی بود؛ برخلاف دیگر برادرهای سازمانی كه با یك من عسل هم نمی‌شد نگاهشان كرد!!

كسان دیگری هم بودند كه سازمان مجاهدین بدون این كه وضعیت حقوقی‌شان مشخص باشد، با گذرنامه‌های جعلی از كشوری كه پناهجوی آن بودند، خارجشان كرده، به عراق “اعزام”شان كردند. اگر بعدها این افراد اعتراضی می‌كردند و می‌خواستند از سازمان جدا شوند، سازمان مجاهدین آن‌ها را به عنوان جاسوس حكومت اسلامی كه از مرز بین دو كشور عبور غیرمجاز كرده‌اند، تحویل سازمان امنیت عراق و بعدها تحویل زندان‌های مخوف فضیلیه و یا ابوغریبِ پرزیدنت صدام حسین می‌داد. این كار و این گونه سوء استفاده از اعتماد سیاسی نیروهای سازمانی كار تازه‌ای نیست. پس از مرداد 1332 و به غرب آمدن توده‌ای‌هایی كه دیگر از “ایرانستان” كردن ایران ناامید شده بودند، این جماعت در غرب هم دفتر و دستك‌هایی راه انداختند. این دانشجویان كه خیلی‌هاشان توده‌ای، برخی بریده‌ از توده‌ای‌ها، با عنوان “سازمان جوانان انقلابی حزب توده‌ی ایران” بودند ـ هنوز بند نافشان به حزب توده وصل بود ـ تشكل‌های ضد شاهی‌ای را در غرب راه انداختند و برعلیه منافع عالیه‌ی ملت ایران، همدست و همراه با بدسابقه‌ترین جناح رهبری مذهبی شیعه، ایران را به این سرنوشت شوم اسلامی/تروریستی دچار كردند. این “مبارزان خارج كشوری” هم همین سوءاستفاده‌ها را از اعتماد هوادارانشان می‌كردند. پاسپورت‌هاشان را می‌دزدیدند، پاره می‌كردند، آن‌ها را در تظاهرات علنی به نیروهای امنیتی حكومت لو می‌دادند و … تا همه‌ی راه‌ها را برای بازگشت این ایرانیان به كشورشان بسته، از زندگی طبیعی در ایران محرومشان كنند. مافیایی عمل می‌كردند تا آن‌ها را برای همیشه در چنگ داشته باشند. پس از فاز “سرخ شدن”، این بیچاره‌ها چاره‌ی دیگری جز خدمت به آرمان‌های پوشالی این جماعت نداشتند.

«واقعیت امر این بود؛ افرادی را كه به سازمان [انقلابی جوانان حزب توده‌ی ایران] جلب می‌شدند، در واقع آلوده می‌كردیم. فلان جوان را از درس خواندن بیرون می‌كشیدیم. گذرنامه‌اش را در جوی آب می‌انداختیم و برایش گذرنامه‌ی جعلی صادر می‌كردیم… می‌بایستی تمام پل‌های بازگشت را پشت سرِ این جوانان خراب كرد، و آن‌ها را به عنصر حرفه‌ای تبدیل كرد. با گفتن این كه “تو دیگر لو رفته‌ای و نمی‌توانی به ایران بازگردی” دربست به آدم غیرقانونی تبدیل می‌شد…»1(نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، خانبابا تهرانی، ص 226 چاپ تهران، شركت سهامی انتشار به اهتمام سرهنگ غلامرضا نجاتی)

این رفتار در درون سازمان تروریستی مجاهدین شدیدتر و وحشتناك‌تر رایج بود. جوان‌های مردم را كه برای كمی آزادی به این سو آمده بودند، می‌فریفتند. دخترهایی از این دست را فورا به یكی از “غول‌تشن‌”های سازمانی شوهر می‌دادند، پاسپورتی اگر داشتند، از ایشان می‌گرفتند و با این گذرنامه‌ها رفت و آمدهای قاچاق و جعلی نیروهای قاچاقشان را انجام می‌دادند. با همین گذرنامه‌های قاچاق، این افراد را به كشور عراق می‌كشاندند و بعد هم همان روال همیشگی برای همه‌شان. یادم هست دو خواهر را كه هر دو دختران زیبا و خوش لباسی بودند. نمی‌دانم چه وردی در گوش این‌ها خواندند كه فورا به عراق بردندشان. خواهر بزرگتر “فلورا” را در عملیات موسوم به “فروغ جاویدان” به كشتن دادند. قبلا هم شوهرش داده بود. شوهرخواهر بدتركیب، آنقدر روش زیاد شده بود كه پس از نفله شدن خواهر بزرگ‌تر، خواهر كوچك‌تر را خواستگاری كرده بود. تا همین امروز هم از سرنوشت این خواهرك دوم خبری ندارم. دو پسرعمو هم بودند به نام‌های مجید و ایرج كه آن‌ها را هم نگذاشتند وضع حقوقی‌شان روشن شود و هر دو را با گذرنامه‌های جعلی به عراق كشاندند. از سرنوشت این دو تن هم هیچ خبری ندارم. رضا نیز كه “شب قدر” ماه رمضان سال 1366 “پارتنر” آشپزی‌ من بود، دچار همین سرنوشت شد. از پایان كار این رضای با محبت هم هیچ خبری ندارم. (هم میهن عزیز، این سطر ها را سرسری نخوانید و خوب خود را در موقعیت قرار دهید تا درک کنید که جریان چیست. نمیدانم چند سال دارید، جوان اگر هستید تصور کنید که خواهر یا برادر شما را اینجور «قر» بزنند و ببرند شوهر بدهند یا سالهای جوانی اش را در پایگاه اشرف -بگو زندان- نگهدارند و آنچنانش مغزشویی کنند که حاضر نباشد حتا دقایقی به حرف تو گوش بدهد. تصورش را بکن که فرزند جوان 16 ساله ات را مسعود رجوی نارنجک بدهد دستش بگوید برو خودت را بچسبان به فلان آخوند منفجر کن-مثل طالبان- تصورش را بکن که دخترت را که با هزار امید و آرزو فرستاده ای اروپا درسی بخواند و چیزی شود اینها بکشند به اردوگاه اشرف و به کشتن بدهند و یا بخوابانند زیر یک گردن کلفت بی همه چیز بی بنیاد. واقعا چه حالی به شما دست میدهد؟ آیا دلتان نمیخواهد مجاهد جماعت را که در خیابان می بینید همانجا بلندگویشان را به هرجای نابدترشان فرو کنید؟ مسعود رجوی همانقدر جنایتکار است که خامنه ای. این هردو دو روی یک سکه اند).

به هر صورت ما دوتایی چلوكباب سحری را برای 40/30 نفر پختیم و سالاد و دوغ و بقیه‌ی مخلفات سحری روزه بگیران را هم آماده كردیم. من كه شخصا هیچ گاه در این مناسبات روزه نمی‌گرفتم. نماز را هم فقط وقتی كه جمعی و اجباری بود، با دیگران دولا/راست می‌شدم، والا كه نه اعتقادی داشتم و نه نیازی به آن حس می‌كردم، و این البته چیزی نبود كه از دید مسئولان سازمان پنهان مانده باشد!

ساعت 10 شب مسئول آن زمان سازمان در آلمان ایرج [محمد رضا صباحی] ما را صدا كرد كه امشب ساعت 12 نشست داریم، در اتاق عمومی جمع شوید. فورا كارها را راست و ریس كردیم، آبی به سر و صورتمان زدیم، تا برای شركت در نشست آماده باشیم. در این بین یكی/دونفر دیگر صندلی‌های تاشوی اتاق عمومی را پشت سر هم ردیف به ردیف چیدند، میزی هم به عنوان منبر مسئول پایگاه در آن بالا گذاشتند، جعبه‌ی دستمالی و تنگ آبی و در آن سمت اتاق هم میز چای و خوراكی‌های شب‌های ماه رمضان را ردیف كردند تا این كه حضرت برادر ایرج ظاهر، و سكوت برقرار شد. ایرج ابتدا شروع كرد به اندر فواید “انتقاد از خود كردن” داد سخن دادن كه اعضا و كادرها باید از این شب‌های قدر كه از “هزار ماه برتر است” استفاده كنند و از خودشان انتقاد كنند و هر جا به رهبری ایراد گرفته‌اند، بدانند كه اشكال در خودشان بوده و رهبری معصوم است و پاكباز است و آن كسی كه این اجازه را به خودش می‌دهد كه به مسئولین و به رهبری “مقاومت عادلانه” ایرادی بگیرد، در نهایت به جیب خمینی می‌ریزد و… سریالی از این شعارهای مسلسل همیشگی. چراغ‌ها را هم خاموش كردند. بعد به هر نفر یك برگه‌ی فتوكپی شده دادند و اعلام قرآن سر گرفتن كردند. در واقع یك صفحه‌ از قرآن را فتوكپی كردند و روی سرشان گذاشتند و شروع كردند به دعا خواندن و التماس و تمنا كردن از درگاه رهبری كه در روز قیامت شفیعشان بشود كه بعد امام حسین شفیعشان بشود تا یكی دیگر و یكی دیگر و بعد هم یقه‌ی “الله” را گرفتند كه از گناهانشان و مخصوصا نقدها و ایرادهایی كه به رهبری گرفته‌اند، درگذرد و دیگر قضایای تكراری و همیشگی مناسبات درونی سازمان تروریستی و سكت مذهبی مجاهدین!

برخی كه معتقدتر بودند، لابه و زاری هم می‌كردند. من كه از خستگی داشت جانم درمی‌رفت، همانجا روی اولین صندلی تاشوی ردیف اول، تو تاریكی خوابم برد. گویا خروپفم بلند شده بود كه یكی از این دختربچه‌هایی كه او هم پناهجو بود و شوهرش داده بودند و بدون پاسپورت داشتند می‌فرستادندش به عراق، تكانم داد كه: داری خروپف می‌كنی، پاشو برو تو “واحد خواهرها” بخواب!

می‌خواهم بگویم این طیف از مسلمانان نیز به همان اندازه‌ی ارتجاعیون، خرافاتی و قضا/قدری و دعا و نفرینی هستند. هنوز هم همانگونه فكر می‌كنند. می‌خواهند با این اعمال كمدی در قانون طبیعت و روی حكم دادگاهی كه قرار است “الله” در محكمه‌ی روز قیامتشان صادر كند، با رشوه دادن و رابطه برقرار كردن و توصیه كردن و شفیع گرفتن تاثیر بگذارند و ترازوی عدالت را به سمت خودشان “چپه” كنند. ...

نادره افشاری تنها به این موضوعات اشاره نکرده است بلکه از حکومت دینی پیامبر و امام علی تا حکومت اسلامی امروزی را در می نوردد و در این راه یقه شاه عباس را نیز در زمان خود می گیرد. کتابی است هیجان انگیز و خواندنی که حقیقتا نمیتوان بخش از آنرا بعنوان نمونه برگزید. در آینده بازهم به این کتاب خواهم پرداخت.

 

 :لینک اصل این مطلب

http://mohsenkordi.blogspot.com/2009/05/blog-post_2476.html

 

بالای صفحه