صفحه نخست > از دیگران >  نقدی از علی سجادی در مورد کتاب " زن در دولت خیال"

نقدی از علی سجادی در مورد کتاب " زن در دولت خیال"

   « تبدیل تجریه به شعور اجتماعی»

 

«زن در دولت خیال» عنوان یكی از كتاب‌های جالب  سیاسی/اجتماعی است كه اخیرا توسط «نشر نیما» در اسن/آلمان منتشر شده است. «زن در دولت خیال» نوشته‌ی خانم نادره افشاری است و درباره‌ی نقش و هویت زن در سازمان مجاهدین خلق سخن می‌گوید. نویسنده، زمانی از اعضای فعال آن سازمان بوده و پس از 15 سال تجربه‌ی زندگی ـ در ایران و اروپا و عراق ـ در سال 1374 خورشیدی (1995) از آن تشكیلات «بریده» و چندسالی است كه به نقد دیدگاه‌های مختلف سازمان مجاهدین پرداخته است.

با این كه سازمان مجاهدین خلق سال‌هاست ـ علی‌رغم تبلیغات درون‌گروهی ـ هرگونه اقبال مردمی را برای رسیدن به قدرت از دست داده و عملا تبدیل به یك «كاست» شبه دینی شده، اما بررسی آراء و عقاید آنان از چند جهت ضروری به نظر می‌رسد؛ زیرا گرچه این سازمان با درپیش گرفتن سیاست جنگ مسلحانه و عملا به قتل‌گاه فرستادن هزاران نوجوان و جوان و بعد پیوستن به رژیم صدام حسین و به صورت عامل مستقیم امنیتی وی درآمدن، هرگونه مشروعیت سیاسی و اجتماعی را از خود سلب كرده است؛ اما نوع تفكر مجاهدین محدود به این سازمان نمی‌شود. به یاد داریم كه در زمان انقلاب تقریبا همه‌ی گرو‌ه‌های مذهبی/انقلابی كمابیش از بینش مشتركی برخوردار بودند ـ و هنوز هم هستند ـ و خاستگاه مشتركی داشتند [و دارند]. به طور مثال از گروه‌های مطرح در سیاست امروز در ایران هم سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و هم گروه میثمی ریشه‌ی مشتركی با سازمان مجاهدین خلق دارند. و نیز عناصری از گروه‌ها و شخصیت‌های موسوم به «ملی/مذهبی» و نیز روشنفكران دینی، برداشت‌های بسیار مشابه ـ و در بعضی موارد یك‌سانی ـ با برداشت‌های اجتماعی بنیانگزاران سازمان مجاهدین خلق داشته و دارند؛ هرچند كه [این جریان‌ها] بعد از انقلاب راه‌های سیاسی متفاوتی را برای رسیدن به قدرت سیاسی برگزیدند. از میان این گرو‌های انقلابی مشترك‌العقیده‌ی «مذهبی/سیاسی» فقط سازمان مجاهدین بود كه به واسطه‌ی تحلیل غلط از اوضاع اجتماعی و سیاسی، خود را بدیل جمهوری اسلامی ارزیابی كرد و بدین جهت رفتاری «حكومت‌مآبانه» درپیش گرفت. و موفق شد بسیاری از «تز» های اجتماعی و سیاسی خود را به بوته‌ی آزمایش یگذارد كه نتیجه‌ی آن ـ البته ـ روشن است.

همین امروز وقتی تحلیل‌های اجتماعی و نگرش‌های دینی/سیاسی «اسلام ناب محمدی» و «ولایت فقیه» و نیز عناصری از طیف چپ موسوم به دوم خردادی را در مطبوعات ایران می‌خوانیم، به تشابهات بسیاری با بنیان‌های فكری و اندیشه‌های اجتماعی مجاهدین برمی‌خوریم. به همین جهت است كه بسیاری از نكات مطرح شده در كتاب خانم افشاری را می‌توان ـ نوعا ـ به همه‌ی حكومت‌هایی كه براساس شریعت استوارند و یا احزاب و گروه‌های مذهبی/سیاسی‌ای كه در پی كسب قدرت دولتی هستند، تعمیم داد. 

 

خانم افشاری هدف خود را از نشر كتاب «زن در دولت خیال» چنین توضیح داده است:

«دربررسی وضعیت زنان [در سازمان مجاهدین] خواسته‌ام نشان دهم كه مسعود رجوی ـ به مثابه رهبر عقیدتی سازمان مجاهدین ـ از زنان و مردان پیرامونش مهره ساخته است. ایشان را از عنصر انسانی عشق و دوستی تخلیه كرده است؛ تا بتواند در خلاء موجود در قلب و روح ایشان عنصر سرسپردگی را تزریق كند. خواسته‌ام نشان بدهم كه زنان، هم استثمار شده‌اند، هم وسیله بوده‌اند تا مردان حاضر در عراق نیز به زیر سلطه كشیده شوند. خواسته‌ام نشان بدهم كه انسان بدون عشق تبهكار است و مریم رجوی آنقدر سرسپرده است كه اگر رهبر عقیدتی‌اش ـ یعنی شوهرش ـ از او كلاه بخواهد، سر می‌آورد. البته آنطور كه دلم می‌خواست نتوانستم عمق جنایات رجوی را در تهی كردن انسان‌ها ـ از عنصر انسانی عشق و دوستی ـ نشان بدهم. شاید قطره‌ای است از دریای رنج و فشاری كه بر ما، زنان و مردان [آن زمان] مجاهد تحمیل شده است كه علیرغم داشتن مرزی مشخص و جدی با جمهوری اسلامی حاكم بر ایران، از سازمان رجوی فاصله گرفته‌ایم.

«بی‌اغراق می‌گویم كه اگر راه‌های خروج از سازمان به زندان‌های استخبارات عراق، ابوغریب و بیابان‌های رمادی ختم نمی‌شد ـ بجز چند نفر خاص ـ كسی در قرارگاه اشرف باقی نمی‌ماند. خواسته‌ام نشان دهم كه مذهب و اندیشه‌ی مذهبی، چگونه از زنان ابزار می‌سازد. البته فقط در دستگاه حاكمیت مسعود رجوی، در ایران اندیشه‌ی مذهبی ـ جز در میان شكنجه‌گران ـ توفیقی نیافته است. و خواسته‌ام نشان دهم كه دیكتاتوری سیستماتیك در اندیشه‌ی مجاهدین، خطرناك‌تر از دیكتاتوری‌های كلاسیك است و افشای مكانیزم این دیكتاتوری‌ها قدمی در راه روشنگری و تبدیل این تجربه‌ها به شعور اجتماعی است.»    

باید اقرار كنم كه كتاب خانم افشاری كه روایتی است دست اول از چگونگی زندگی و روابط و مناسبات «انسانی» در دورن سازمان مجاهدین خلق ـ چه در عراق و چه خارج از عراق ـ گویاترین، زنده‌ترین و موثرترین سندی است كه تاكنون در این زمینه منتشر شده است.

در نوشته‌های خانم افشاری با مفهوم و تعریف انسان در دیدگاه‌های سازمان مجاهدین آشنا می‌شویم؛ دیدگاه‌های سازمان و رجوی را در باره‌ی زن می‌شناسیم و درمی‌یابیم كه چرا رجوی دست به «انقلاب ایدئولوژیك» زد و چرا «به حضور زنان در پیرامونش نیاز دارد.»

انقلاب ایدئولوژیك در سازمان مجاهدین، به حركتی گفته می‌شود كه طی آن آقای مهدی ابریشم‌چی (معروف به ابو شریف) همسر خود مریم عضدانلو قاجار را طلاق داد، تا مسعود رجوی بتواند او را به همسری خویش درآورد. و از نظر سازمانی به عنوان «هم‌ردیف مسعود» شناخته شود. تحلیلی كه خانم افشاری از چرایی این جریان ارائه می‌دهد بسیار جدید، و در عین حال بسیار منطقی به نظر می‌رسد.

«رجوی به همسنگران قدیمی‌اش ـ كه از دوران شاه باقی مانده‌اند ـ اعتمادی ندارد. در تجربه‌ی سال 1354 پس از تلاشی و شقه شدن سازمان، یك جناح از سازمان طرفدار رجوی باقی ماندند، یك جناح همراه با میثمی از ایشان جدا شدند. و یك جناح هم در سازمان پیكار به تقی شهرام و بهرام آرام پیوستند. البته گروهی نیز به راست متمایل شدند و بعد ها به خمینی پیوستند.

«رجوی می‌دانست كه هریك از این یاران ـ در شرایط به بن‌بست رسیدن خط و خطوط استراتژیكی او ـ در برابرش قد علم كنند. به همین دلیل با واسطه قرار دادن زنان، از امكان تحقق این انشعاب جلوگیری كرد.

«زنان آمدند و به دلیل بكر بودن ـ بكر بودن به لحاظ سیاسی و نداشتن سابقه‌ی طولانی ـ “پز”های رجوی را در دفاع از آزادی باور كردند. اینان در سلسله مراتب تشكیلاتی بالاتر از مردان قرار داده شدند؛ تا رجوی از این طریق بتواند مردان را از امكان انجام انشعاب باز دارد. و با تحقیری كه در شرایط جدید بر ایشان روا می‌كند، از دور ادعا خارجشان سازد. حضور زنان در پیرامون رجوی درست مثل قلعه‌ای است دفاعی در برابر این مردان. رجوی با واسطه قرار دادن زنان، این مردان را به زیر مهمیز كشید و ایشان را ـ طی پروسه‌های مختلف ـ وادار به اطاعت محض، فرمانبرداری و پذیرش امامتش كرد.»

   نویسنده، همچنین به موضوع «حقوق زن» و «مفهوم ازدواج» می‌پردازد و می‌گوید:

«اولین حق زنان، یعنی حق انتخاب همسر و داشتن یك خانواده‌ی طبیعی، همیشه زیر سوال است. دستگاه عقیدتی رجوی هیچ حقی را ـ در هیچ رابطه‌ای ـ كه به صورتی به موضوع انتخاب مربوط باشد، به رسمیت نمی‌شناسد؛ نه حق انتخاب همسر و شغل و نه حتا امكان ارتباط، غذا خوردن و كار كردن با مردانی كه آن‌ها نیز در آن بیابان برهوت حضور دارند.»

بعد هم خاطره‌ای را بازگو می‌كند كه نه فقط نشان‌دهنده‌ی جایگاه زن، در روابط انسانی درون سازمانی است، بلكه نگاه ایشان به «انسان» را نیز به خوبی باز می‌تاباند.

«در سال 1367 زنی همراه با دو دختر خردسالش از امریكا به عراق آمده بود. زن زیبا و ورزشكاری بود كه همسرش را ـ در باور فریب رجوی ـ جا گذاشته بود و آمده بود تا شاید آزادی‌اش را به خودش ثابت كند. این بانو در مدرسه‌ی قرارگاه اشرف در بخش ورزش كودكان به كار گمارده شد آن زمان در قرارگاه اشرف، رجوی عده‌ای كارگر سودانی را به كار گرفته بود كه به قیمت پول آن زمان عراق ـ قبل از جنگ خلیج [فارس اول] ـ روزانه ده دینار مزد می‌گرفتند. این كارگران ـ به دلیل كمبود نیرو ـ در واقع نقش رزمندگان ارتش خیالی رجوی را بازی می‌كردند. مزد هم می‌گرفتند. چهره‌ی تیره و قیافه‌ی آفتاب‌سوخته‌ و لباس كارگری‌شان، ایشان را از ما جدا می‌كرد.

«این خانم تحصیل‌كرده‌ی امریكا ـ كه خواهرانش با سیاه پوستان ازدواج كرده بودند ـ به راحتی با این كارگران سودانی حرف می‌زد و به دور از “افاده‌”های اعضای سازمان، رابطه‌ای انسانی با ایشان برقرار كرده بود.

          «محمد قرائی كه آن زمان مدیر مدرسه‌ی قرارگاه اشرف بود، در حضور خود من به این “خواهر” تذكر داد كه: ما هنوز به مرحله‌ی گذار دموكراتیك نرسیده‌ایم و شما حق ندارید با كارگران سودانی كه سطح آگاهی نازلی ـ به زعم قرائی ـ دارند، سلام و علیك كنید!

     «در ناهارخوری پشتیبانی ارتش رجوی كه به 900 معروف بود، سالن غذاخوری از چند میز و صندلی تشكیل می‌شد. و با قراردادی اعلام نشده، خواهران در یك سمت  و بردران در سمت دیگر سالن می‌نشستند. فضا به قدرت فالانژی و حزب‌اللهی بود كه من ترجیح می‌دادم پشت به بردران بنشینم؛ مبادا ناموس آقای رجوی خط‌خطی شود. این خانم سرِ میزِ ناهارخوری، به یكی از همكلاسان دانشكده‌اش ـ در امریكا ـ برخورد و مثل یك انسان متمدن به سوی او رفت تا سلام و علیكی كرده باشد. یكی از خواهران سوپر فالانژ دربار رجوی كه در كنارش ایستاده بود، با لحنی پرخاشگرانه گفت: تو می‌دانی این برادر مجرد است و با او سلام و علیك می‌كنی؟»

 

          «عشق» در سازمان مجاهدین از مقوله‌ی خاصی است كه به روایت نویسنده فقط مخصوص مسعود رجوی است! در فصل دهم كتاب با عنوان «مهدی ابریشم‌چی: زن مجاهد خلق فقط اجازه دارد عاشق رجوی باشد» می‌خوانیم كه:

          «قرارگاه اشرف، پر بود از زنان و مردانی كه با كوله‌باری از عشق آمده‌ بودند. عشق به خانه، خانمان، فرزند و همسر را ـ نه این‌كه از دل رانده باشند ـ كه به تعبیر خودشان، به اعتبار عشقی بالاتر و آرمانی والاتر؛ یعنی آزادی و آبادی ایران، در خود، فداكارانه سركوب كرده بودند. اما تجربه نشان داد كه بدون عشق نمی‌توان عاشق ایران ماند. آدم كم می‌آورد. كسر می‌آورد. چیزی را گم می‌كرد كه خود نیز نمی‌دانست چیست!؟ مبارزی كه عاشق نباشد، سلاح كه به دست می‌گیرد، بدل به تبه‌كار می‌شود. چنین عنصری به راحتی به روی مردم آتش می‌گشاید؛ تنها برای اینكه هژمونی قدرت‌طلبی‌اش را اعمال كرده باشد. در عمق وجود چنین فردی دیگر ذره‌ای عاطفه پیدا نمی‌شود آن روزها كه من تصور می‌كردم شعارهای رجوی می‌تواند ترجمه‌ی یك آرمان باشد، و می‌تواند ایران را از چنگ جمهوری اسلامی نجات بخشد، تنها با نیروی عشق می‌توانستم از ابتدایی‌ترین خواست‌های طبیعی زندگی چشم بپوشم و به او ملحق شوم. عشق بالاترین نقطه‌ی كیفی تبلور انسانیت هر ایرانی بود. عشق تنها سلاحی بود كه به انسان ماندن ـ در آن برهوت جنگ و نفرت و كینه ـ كمك می‌كرد؛ والا كه در گیرودار نفرت، خشم و كینه‌ای كه حكومت اسلامی می‌كاشت و كشتاری كه از انسان و آزادی می‌كرد، من نیز، مثل خیلی‌های دیگر به ماجراجویی آدمكش بدل می‌شدم؛ ماجراجویی كه تمام هدفش، در مقابله به مثل خلاصه می‌شد.»

           و ما به یاد داریم كه آیت‌الله خمینی در سخنرانی‌هایش مكررا به نفرت اصالت می‌بخشید و طرفدارانش را به اعمال خشونت و نفرت تشویق می‌كرد؛ بلكه نفرت و خشونت را بخشِ جدایی‌ناپذیرِ اسلام می‌دانست؛ چنان‌كه یك بارهم ادعا كرد كه اصلا اسلام منهای خشونت «اسلام امریكایی» است. می‌بینیم كه تشابه میان ایدئولوژی مجاهدین و ایدئولوژی رسمی دولتی ـ دست كم در زمان حیات خمینی ـ تا چه حد به هم شبیه هستند.

           نویسنده به نمونه‌هایی از زدودن عشق در فرهنگ مجاهدین با نام بردن از اشخاص اشاره می‌كند و نشان می‌دهد كه: «آنانی كه تحت شرایط پلید از شكل انداختن انسان، بی‌شكل شده و از انسانیت خویش تهی شده‌اند، چگونه زنده می‌مانند» و زندگی می‌كنند؟! بعد هم به این سوال مقدر پاسخ می‌دهد كه چرا وی و دیگر یاران رجوی در كنار او مانده، برای او جنگیده و از او دفاع كرده‌اند: «سوال بجایی است. اما اگر باور كنیم كه آخوندها درجنایت بی‌نظیرند و تاریخا نسلی از ما را به قربان‌گاه فرستاده‌، آزادی‌ها را مصادره كرده‌اند، می‌توان درك كرد كه راه دیگری پیش پای ما نبود. امكان انتخاب دیگری ـ در شرایط گریز، فرار، زندان، اعدام، شكنجه، شهیدسازی و شهیدبازی نبود.»

          شاید پاسخ درست‌تر این باشد كه انسان، تا وقتی در وسط جریانی قرار دارد، اگر نتواند از بیرون به آن نگاه كند، بسیار دیر و سخت متوجه اشكالات درونی و نقاط ضعف خود می‌شود. معمولا انسان‌ در مواردی به یك تكان شدید نیازمند است تا قادر شود ارزیابی منصفانه‌ای از اعمال خودش ارائه دهد. البته نمونه‌هایی كه نویسنده از رفتار مجاهدین با «مجاهدین سابق» یا به قول سازمان «بریده‌ها» و شرایط زندگی آنان ارائه می‌كند، می‌تواند توضیح بهتری باشد كه چرا «بریدن» از سازمان برای افراد مجاهد مشكل است.

           «جدا شدن از این باند تبه‌كار و پیوستن به جریان طبیعی زندگی، حكم اعدام در پی داشت. راه‌های عراق بسته بود. «نه» گفتن به این روش تهی سازی، سر درآوردن از زندان‌های وحشتناك عراق و بیابان‌های رمادی را در پی داشت. در بهترین حالت جدا شدگان به اردوگاه و تبعیدگاه وحشتناك رمادی اعزام می‌شدند. گاه بود كه «مجاهدین خلق» جدا شده از گرسنگی، سگ و گربه می‌خوردند. هم‌زمان هم به كارهای شاق بدنی و تحقیرآمیز در میان عرب‌های آن نواحی كه به شدت از ایرانیان نفرت داشتند، می‌پرداختند. بیشتر این مجاهدین جدا شده به علت اعتراض به كردكشی رجوی از سازمان بریده بودند؛ اما در رمادی هم ـ توسط كردهای ساكن آنجا ـ به چشم قاتل نگریسته می‌شدند. تقاص جنایات رجوی را، معترضین به او می‌پرداختند»

           «نقش مادران در دستگاه رجوی» «سرسپردگی، مقدمه‌ی آزادی ـ داستان مریم رجوی» و «بحث ندیمه و گماشته» فصل‌های بعدی این كتاب هستند.

   درباره‌ی مریم رجوی می‌خوانیم:

          «مریم تمام كارهای شخصی مسعود رجوی و همین‌طور رئیس جمهور[ی] آن زمان شورای رجوی «دكتر بنی‌صدر» را انجام می‌داد. چای می‌آورد. لباس می‌شست. اطو می‌كرد. به تلفن‌ها جواب می‌داد. هم منشی بود و هم كدبانوی شخصی ایشان. همانی بود كه نگرش مرد ایرانی ـ حتا از زن باصطلاح مبارز ـ دارد. این نگرش كماكان بر دستگاه رجوی حاكم است؛ منتها با مكانیزمی پیچیده‌تر»

          به یاد می‌آورم در همان زمانی كه مسعود رجوی زنان سازمان مجاهدین را بركشیده بود، و پست‌های رهبری آن سازمان را به ایشان واگزار كرده بود، در جلسه‌ای كه متن كامل آن در نشریه‌ی مجاهد به چاپ رسید، به برخی از زنان بركشیده، لقب «كُلفَت خلق» داده بود. بنده بار اول كه با عبارت «كلفت دوم» مواجه شدم، آن را «كُلفُت» خواندم و در معنای آن درمانده بودم، تا با تكرار آن در متن، و مشابهت لفظی «كلفت دوم» با مثلا «گروهبان دوم» دریافتم كه منظور واقعا كلفت به معنای خدمتكار است!

           یكی از اشتباهات ما ایرانیان قبول نگرش غربی‌ها نسبت به خودمان است. مثلا چون غربی‌ها از خارج به ما و شریعت ما نگریسته‌اند و با قیاس و استفاده از معیارهای خودشان اینطور فهمیده‌اند كه مثلا زن در جوامع اسلامی «شهروند درجه دو» (second hand citizen) به شمار می‌رود، ما هم از همین تركیب برای تعریف از زن در جامعه‌ی خودمان بهره جسته‌ایم و چون فكر كرده‌ایم كه برای پیشبرد جامعه و رو كردن به ترقی و تعالی نمی‌توان جامعه‌ای داشت كه در آن شهروند درجه یك و درجه دو وجود داشته باشد، بنابراین تلاش خود را متوجه آن كرده‌ایم كه مثلا در راه ارتقای زنان در جامعه بكوشیم و ایشان را از شهروند درجه دو بودن به شهروند درجه یك بودن برسانیم. در حالی‌كه «شهروند درجه دو» دانستن زنان در جوامع اسلامی فقط ناشی از یك نوع سوء تفاهم و خوش‌بینی‌ غربی هاست. واقع امر این است كه در جوامع اسلامی و براساس شریعت اسلام، زن «مادون انسان» یعنی (sub- human) محسوب می‌شود. درواقع زن به عنوان موجودی نیمه انسان/نیمه حیوان مطرح است كه علاوه بر وسیله‌ی دفع شهوت مومنین، وظیفه‌ی بچه‌داری و كلفتی را نیز بر عهده دارد. هنوز هم در جوامع ناب اسلامی همین‌طور است. نظری بیندازید به دیدگاه طالبان افغانستان درباره‌ی زن و از آن مهم‌تر به موقعیت زنان در عربستان سعودی.

          سال گذشته برای اولین بار دولت عربستان سعودی به زنان اجازه داد تا «شناسنامه» داشته باشند! تا قبل از آن، زنان فقط به عنوان «دخترِ پدر» یا «همسرِ شوهر» و طخواهرِ برادر» و یا «مادرِ پسر» شناخته می‌شدند. و این اولین بار، در تاریخ حجاز است كه زنان دارای شناسنامه و حق شناخته شده ـ به عنوان یك انسان ـ پیدا كرده‌اند. این كه ما در جمهوری اسلامی معاون رئیس جمهوری زن داریم، نباید ما را متوهم كند و گول بزند. انتخاب زن به سمت معاون ریاست جمهوری ناشی از بازی سیاست است و هیچ‌ ربطی به اعتقادت دینی و شریعت اسلام ندارد. آقای خمینی در سال 1341 مهمترین ایرادی كه به رژیم سابق می‌گرفت، این بود كه چرا به زنان حق انتخاب كردن و انتخاب شدن داده است و آن را یكسره خلاف اسلام و شرع می‌دانست. این‌كه چطور پانزده‌سال بعد نه تنها به زنان اجازه داد كه رای بدهند، بلكه سن رای دادن را هم تا 15 سال پائین آورد، فقط ناشی از سیاستی بود كه به وی امكان می‌داد از احساسات دینی نوجوانان حداكثر سوءاستفاده را كرده، قدرت را قبضه كند.

          شاید بد نباشد كه برای فهم میزان مخالفت شرع اسلام با استقلال زنان به عنوان یك انسان اشاره‌ی كوتاهی بكنیم به سرنوشت سكینه دختر حسین بن علی امام سوم شیعیان و ببینیم كه سرنوشت زنی كه خواهان استقلال است ـ اگر چه نواده‌ی پیامبر باشد ـ چه خواهد بود!

          سكینه دختر حسین بن علی از زیباترین و هنرمندترین زنان عرب بود؛ چنان‌كه بخش بزرگی از كتاب «الاغانی» اختصاص به وی دارد. (الاغانی كتابی است درباره‌ی موسیقی و هنرهای وابسته در جهان عرب. این كتاب توسط مشایخ فریدنی به فارسی ترجمه شده ولی آن قسمت كه به سكینه پرداخته اجازه‌ی چاپ نیافته؛ در حالی كه متن عربی آن تاكنون چندبار در قم به چاپ رسیده است!) براساس متون بازمانده و روایت‌های معتبر موجود، سكینه زنی بود هنرمند و آراسته. در شعر و ادب و خوانندگی و رقص مقامی معتبر داشته است. مجالسی كه برگزار می‌كرده، در زمان خودش از مهمترین  و مشهورترین مجالس ادب و موسیقی و رقص و شعر بوده است. سكینه در طول عمرش چهار همسر اختیار كرد. در هنگام ازدواج با همسرانش همیشه شرط می‌كرد كه آن‌ها حق ازدواج دیگر نداشته باشند. و اگر چنین كنند، حق طلاق یك‌طرفه با او خواهد بود. وی لااقل یك‌بار از این حق استفاده كرد.

          اما واكنش جهان اسلام و شریعتمداران در قبال چنین زنی چه بوده و چه هست؟ خیلی روشن و ساده، اصلا منكر وجود چنین زنی هستند و در متون دینی می‌نویسند كه سكینه در كودكی درگذشت. زیرا زنی كه آراسته به هنرهای متفاوت باشد و استقلال داشته باشد و برای خودش شان انسانی قائل باشد، هیچ‌گونه جایی در مراتب شریعت نمی‌تواند داشته باشد؛ حتا اگر نواده‌ی پیامبر باشد. شریعتمداران در طول تاریخ فقط زنانی را مورد احترام و بزرگداشت قرار داده‌اند كه تو سری خور بوده‌اندو همین امروز هم فقط این نوع زنان هستند كه مورد احترام حكومت هستند؛ از نوع زنانی كه فرزندان خود را با فتوای امام، برای «وجوب جاسوسی در اسلام» به «امام زمان» اهدا كردند تا اعدامشان كنند و لقب «مادر شایسته اسلام»  گرفتند.

           باری، كتاب در فصل‌های دیگری، به «موضوع جنسیت در دستگاه رجوی» ، «زن آلترناتیو»، «گسترش فناتیسم مذهبی در مناسبات مجاهدین»، «نشست یك‌روزه»، «دختران جوان، وسیله‌ی حفظ نیرو» و «چند سوال از زنان جدا شده» می‌پردازد كه همه در جای خود خواندنی هستند و نمونه‌های جالبی از روابط «انسانی» در سازمان مجاهدین خلق را ارائه می‌كند.

           شاید باید صبر كرد تا زمانی در میان زنان حزب‌اللهی داخل ایران، كه در مناسبات سازمانی و اجتماعی جمهوری اسلامی در این بیست و چندسال، نقش بازی كرده‌اند نیز تجربیات خودشان را به شعور اجتماعی تبدیل كنند و دست به انتشار خاطراتشان بزنند. تا آن زمان كتاب خانم افشاری را باید به عنوان سند مهمی ارزیابی كرد كه در مورد روابط انسانی در درون یك مجموعه‌ی دینی/سیاسی، فاش گویی كرده است.

خواندن این كتاب را به همه‌ی كسانی كه به سرنوشت انسان در ایران علاقه‌مند هستند، توصیه می‌كنم.