صفحه نخست > از دیگران >  نقدی بر «چرا حالم بد میشود؟»

 

نقدی بر «چرا حالم بد میشود؟»  

 

 

اشاره

پیش از این که نوشته ی «چرا حالم بد میشود؟» را چاپ کنم، آن را برای «ستاره/از تهران» فرستادم. این نوشته کار اوست. من فقط غلط گیری اش کرده ام. به این امید که تنبلی را کنار بگذارد و بیشتر و بهتر بنویسد؛ چون ایده های نابی دارد و جسارت این که آنها را به تصویر بکشد؛ جسارتی که در خیلی ها – به دلیل ملاحظاتی – نیست...

  

خانم نادره ی افشاری عزیزم...

بله  نوشته تان را خواندم. چقدر هم عمیق نوشته اید. نوشتار شما در واقع دردهای مشترکی است که همه ی زنان در خود حس میکنند، اما یا متوجه اش نیستند، یا از آن فرار میکنند، یا بخاطرش غصه میخورند؛ اما هیچوقت کسی نبوده که آنها را مانند شما در این قالب مطرح کند؛ حتا میخواهم اضافه کنم که این مسائل فقط مختص ِ زنها نیست؛ برخی امور انسانی ی محض هستند و جنسیت نمیشناسند. مردان نیز در این عصر، یکپارچه حس و عاطفه اند. خوشبختانه مردان قدیم دیگر وجود ندارند، و الان دردها بنوعی دامنگیر و فراشمول است.

اما آنجا که نوشته اید «حق انتخاب را قرنهاست فروخته ایم به مفت...»

یا آنجا که «گلوم درد میکند، از بس که حرفم را قورت داده ام...» همان لحظه آدم احساس میکند که گلوش درد میکند و بعد حرفهای نگفته اش یادش میآید؛ گویی میخواهند تبدیل به فریاد بشوند و یکباره از حلقومش بیرون بریزند و غرش و خروشی بشوند و تاریخ را متحول کنند.

نوشته ی شما بگونه ای التیماتوم هم هست؛ هشدار به فرهنگ، به مذهب، به قوانین  و به ساختار بنیانی ی جامعه ی که من آن را خیلی پسندیدم؛ چرا که من نیز این دردها را  حس میکنم، اما قادر به سوختن و ساختن نیستم؛ در ضمن بدون التیماتوم دادن هم به مبارزه نمیروم. جایی برای آگاهی ی بیشتر برای خودم و دیگران باقی میگذارم و بعد چنانچه باز بی توجهی شد، مبارزه را «جوانمردانه» آغاز میکنم؛ اگرچه در برابرم جامعه ی مردسالار ِ ناجوانمرد قد علم کرده، و دینی با خدای مذکر، خدایی با سیبیلهای چخماقی...

مطلب شما خواننده را خط به خط بدنبال خود میکشاند و هر سطرش درد را تقسیم میکند؛ نه انتقال درد به خواننده، بلکه شناساندن دردهای خود خواننده بخودش و تقسیمش...

اینکه خواننده میفهمد تنها نیست و کسی هست که او را میشناسد، درک میکند، گویا از خودش بخودش نزدیکتر است؛ انگار عمری را با او و در او زندگی کرده است، انگار او را خوب میشناسد. بهمین دلیل خجالت و شرم اولیه را کنار میگذارد و بدون تظاهر به خوشبختی  [که عادت ما زنهاست و حتا عادت مردها] پرده را کنار میزند و بی تعارف میگوید که «بله، درست است، اینجام هم درد میکند و بدجوری هم درد میکند، و اینجاها هم و... همه ی تنم درد و رنج است و...»

بعد اضافه میکند که آری، ولی هنوز  قدرتی هست، برای کشاندن این پیکر مجروح پر درد برای سپردنش به هوای سالم و پاک و وادادنش در زیر آفتاب لطیف و مهربان...

از سبک نگارشتان بسیار لذت بردم و اگرچه دردهایم را اغلب با مسکن و تظاهر، نه برای مخفی کردن از خود، بلکه برای پنهان کردنش از عزیزانی که احتمال میرود از دردم رنج بکشند، پنهان میکنم و درمانش را هم پشت گوش میاندازم، اما در پایان مطلب حس میکنم که «خب، حالا که همه در اینها مشترکیم، بهتر میشود فکری بحالش کرد و دلیلی ندارد که از ترس و نگرانی قایمش کنیم!

و گلویمان هم قرار نیست آنقدر  حرفها را در کام بکشد که در طی زمان کهنه شوند و خود قسمتی از فرهنگی شوند که دائم به ضرر خودمان میسازیمشان. پس بعد از این نه سکوت میکنم و نه درد را تسکین میدهم. بلکه به درمانش میپردازم. خواننده در آخر نوشتار، وقتی میبیند دردهایش همگی مشترک هستند احساس آرامش و آشنایی میکند و میبیند که تنها نیست. پس قدرت و توان بیشتری مییابد برای بپاخاستن و درمان آن.

حال، به هر زبانی که شده، زبان خوش حالیشان نشد، با زبان خودشان، یعنی زبان زور!

چراکه زورگویی را ناپسند نمیدانم، گاهی وقتها در بعضی برهه ها لازم است به زور متوسل شد. بعد از موفقیت، دیگران خواهند فهمید که آن زورگویی و تندی و خشونت لازم بوده، چون ابزارهای دیگری نداشته ایم و فرهنگ و قوانین سنتی دست و پایمان را بزنجیر کشیده اند،و مقطع تاریخ هم تنگ و فشرده بوده، پس چاره ای نبوده جز توسل به زور.

نتایج مثبتش را بعدها خود مردم گواهی خواهند داد. مثل رضاشاه که بزور حجابها را از سر زنان برداشت، چون چاره ای نداشت بجز زورگویی؛ حالا همه رضا شاه را درک میکنند که آن اعمال قدرت چه خوب بود...

و در طول زمان گاهی پیش میایدد که آدم آرزو میکند که ای کاش باز رضا شاهی پیدا میشد که بزور ترقی و پیشرفت را بخواهد در پیکر جامعه اعمال کند؛ وقتی جامعه ای مریض و ناتوان و افیونی شده و بستر فرهنگی ی مناسبی برای درک خیلی امور وجود ندارد، باید در آن شرایط با زور و خشونت مریض را به بیمارستان منتقل کرد و به پزشکش سپرد و درمانش کرد، مریض بعد از بازیافتن سلامتی از زورگوی خود سپاسگزار خواهد شد.

شاید این فکر من غلط باشد از نظر شما، اما بهرحال من به این مسئله اعتقاد دارم و اوضاع و احوال باعث شده است اینطور فکر کنم.

خودم هم بهمین شیوه رفتار میکنم، چون چاره ی دیگری ندارم.

حاضر نیستم با سکوتم بندهایم رو محکمتر کنند و فردا کسی پیدا بشود که به من ایراد بگیرد که خودت هم سازش کردی و دلت خواست بسوزی و بسازی!

من این اتهام را نمیپذیرم، چون از بیخودی سوختن بیزارم. باز اگر سوختنم فایده ای داشت، جانم را ایثار میکردم؛ اما چرا باید خفه شوم وقتی که حتا جسمم نیز در امان نیست، و مسئولیتی که  در قبال خودم دارم و خودم یعنی نوع بشر بخصوص جنس لطیفی که همیشه با شقاوتها روبرو بوده و بقول آن کسی که سروده « من از دست خدا هم گله دارم» چه راست گفته است؛ چون خدا هم با آن سیبیلهای چخماقی اش بقدری با شقاوت و دلسنگی رفتار کرده که دیگر بی هیچ ملاحظه ای بر او خواهم تاخت و حرمت اختراعیش را در زیر پاهایم خرد و لگدمال خواهم کرد، طوری که دست از غرور کاذبش بردارد و خدا بودنش را فراموش کند!

خانم نادره ی عزیزم، نمیتوانم احساسم را بخوبی بیان کنم، اما مطمئنم شما خیلی خوب منظورم را درک میکنید. از شما از صمیم قلبم ممنونم که باعث شدید دقایقی با خودم خلوت کنم.

راستش الان چت را در گوگلتاک بستم. پالتاکم را هم نامرئی کردم و به عدد جلوی اینباکسم هم نگاه نمیکنم تا حواسم پرت نشود؛ چون تصمیم گرفته ام با خودم فکر کنم که خبT حالا فریاد زدنم چگونه باید ادامه پیدا کند؟!

امیدوارم به نتیجه برسم چرا که حتا اگه خودم هم طاقت تحمل داشته باشم، اما حاضر نیستم سکوت کنم در برابر کسانی که این درد را بر جانم ریخته اند.

با عشق و احترام بسیار زیاد به شما و با آرزوی بهترینها و به امید دیدار در ایران آزاد و رها از بردگیهای مذهبی که فرهنگ ما را تحت تاثیر خودش قرار داده است.

پیروز باشید و مثل همیشه آن لبخندهای شاد پرانرژی بر لبهاتان باشد؛ آن خنده هایی که یک دنیا حرف درش هست.

ستاره/تهران