صفحه نخست > از دیگران >   یک پاسخ

یک پاسخ

 

برای این که میزان عقب افتادگی و کج فهمی «مبارزین» دوران شاه را – که هم اینک همدست و همپای حکومت اسلامی در قدرتند - به قلم خودشان، نشان بدهم، این نوشته را بازچاپ میکنم که خواندنش خالی از لطف نیست.

پاسخ این آقا را من همان 5 سال پیش داده ام که در ادامه خواهد آمد. هیچ توضیحی ندارم، جز این که این نوشته «میزان درک و فهم» این آزادی ستیزان از جان گذشته، و این فداکاران زندان رفته و شکنجه و دربدر شده ی راه بازگردادن ایران به قرون وسطا  را به روشنی نشان میدهد.

اگر کسی یک پاراگراف یا حتی جمله ی چاپ شده ای از این «مبارز و مجاهد» دوران شاه نشان بدهد که ایشان «زندان و شکنجه و اعدام و دربدری» را در حکومت اسلامی فعلی حاکم بر ایران – حتا خیلی آبکی -  به نقد کشیده است، من همه ی موهای خوشگلم را میتراشم و لچک و چاقچور و مقنعه سرم میکنم. باور کنید! اصلا میشوم عینهو اعظم طالقانی دختر «پدر طالقانی» همینها، با همه ی مخلفات حجاب برتر!!

 

محسن نجات حسینی

 در راه عقیده به زندان افتادن «بلاهت» نیست!

 در شماره ی 908 کیهان چاپ لندن در صفحه ی دیدگاهها مقاله ای تحت عنوان «کمی هم در باره ی شجاعت» نوشته ی خانم نادره افشاری آمده است. این نوشته که ظاهرا نقدی است بر کتاب «برفراز خلیج» کتاب خاطرات این جانب، دارای قضاوتهای نادرستی در مورد شخص من و نیز ناسزاگویی به برخی از کسانی است که از آنها در کتابم نام برده ام. انتظار دارم نوشته ی زیر که پیرامون اتهامات طرح شده در آن مقاله است، در کیهان لندن چاپ شود.

 تاریک اندیشی یا دفاع از مصالح حاکمان - کتاب برفراز خلیج بیان بی پرده و صادقانه ی رویدادهایی است که من شاهد آنها بوده ام. در این کتاب به بخشی از زندگی مبارزاتی رهبران و اعضای اولیه ی سازمان مجاهدین خلق ایران - قبل از انقلاب – اشاره شده است. از مقاله ی خانم افشاری چنین برمیآید که وی با نگرشی کینه توزانه و با هدف خرده گیری از رهبران اولیه ی سازمان مجاهدین، کتاب را خوانده است. وی همه ی آنهایی را که در شرایط خفقان و سرکوب برای آزادی در ایران به پا خاسته اند، «ساده اندیش و ابله» میپندارد و مبارزینی را که حتی جانشان را در این راه از دست داده اند «احمق و دیوانه» معرفی میکند. خانم افشاری پس از خواندن این کتاب، بریده های کوتاه را از آنچه خوانده است، به یاد میآورد و با معیار دیدگاههای شخصی و نادیده گرفتن «ظرف مکانی و زمانی رویدادها» دریافتهای ذهنی خود را روی کاغذ میآورد.

          به زعم خانم افشاری زندان، رفته ها، شکنجه شده ها و اعدام شده ها همه «بازنده های احمق و ساده لوحی» بوده اند که خود را به دام رژیمی «بیدار، زرنگ و هوشیار» و طلایه دار «آزادی نسبی و اصلاحات» انداخته اند. خانم افشاری میگوید: در دوران شاه «آزادیهای نسبی در حد کافی» وجود داشته و آن رژیم در راه «اصلاحات» گام برمیداشته است. با چنین بینشی او همه ی مخالفین آن رژیم را «خیانت پیشه گانی» میبیند که «مخالف آزادی و اصلاحات» بوده اند.

          در جامعه ی متمدن بشری ارزشهای شناخته شده ای وجود دارد که دستاورد زندگی بشر از آغاز تا به امروز است. خوبیها و بدیها بر اساس تجارب انسانها از یکدیگر متمایز شده اند. از جمله چیزهایی که خوبی به شمار میرود، فداکاری و مبارزه برای دستیابی به آزادی و برابری انسانهاست. آنهایی که با هدف دست یابی به آزادی از امتیازات زندگی شخصی خود چشم پوشیده و حتا جان خود را در راه رسیدن به آن از دست داده اند، در همه فرهنگها مورد احترام هستند. این ارزش گزاری به سبب آن است که این افراد به خواست و اراده خود، با فدا کردن منافع شخصی برای بهتر کردن محیط زندگی و رفاه همگان کوشیده اند. بسیاری از مبارزین مورد احترام در جوامع بشری در دوران زندگی خود هرگز به هدف مبارزاتی خویش نرسیده اند و زندگی آنان پر از شکست، دربدری، زندان و شکنجه بوده است. بسیاری از آنها قبل از آن که شکوفه های حرکتشان شکفته شود، به دست حاکمان از بین رفته اند. اما احترام و سپاسی که به اقدامات هدفمندانه ی آنها گذاشته میشود، همچنان پابرجاست و شیوه ی زندگی و فعالیتهای آنان الهام بخش نسلهای بعدی است.

          در سرآغاز همه ی مبارزات اجتماعی، همیشه یک نیروی کوچک، کم تجربه و دارای امکانات محدود، کار مبارزاتی را علیه یک نیروی منسجم، سازمان یافته  و پرتجربه که نیروی حاکم پابرجای آن دوران است، شروع میکند. سازمانهای مبارزی که با هسته ای کوچک کار خود را آغاز میکنند، نسخه هایی کلیشه شده برای کار مبارزاتی در دست ندارند. یک سازمان نوپای مبارز نمیتواند به شیوه ها و روشهایی که از قبل شناخته شده اند، عمل کند، زیرا نیروی حاکم، آن شیوه ها را میشناسد و ابزار سرکوب آنها را از پیش فراهم کرده است. اینجاست که این نیروها گامهای اولیه ی خود را به گونه ای نو و مبتنی بر آزمون و خطا برمیدارند و در راستای حرکت خود به شکستها و آفتهای غیرقابل پیش بینی دچار میگردند.

          خانم افشاری که رویدادها را در شرایط پلیسی و امنیتی زمان گذشته ارزیابی نمیکند، با عینک زمان حال نگاهی سطحی بر آن حوادث انداخته و مینویسد: «آنچه اما در این کتاب [برفراز خلیج] خواندنی تر است، و مرا دو شب تمام بیدار نگاه داشت، ساده انگاریها، ساده اندیشیها و به تعبیری حماقتهای رهبران این جریان است...»

          وی با تماشای رویدادهایی جدا از بستر و زمینه های طبیعی خود، آنها را ناهنجار میبیند. به نظر او چون زندان رفتن ناپسند است، پس باید در هر شرایطی از آن پرهیز کرد و هرگاه کسی با اراده ی خود کاری کند که آن کار به زندان رفتن منجر شود، آن فرد «ابله و ساده لوح» است. از آنجا که نیروهای مبارز با اراده ی خود راه مبارزه را برگزیده اند، که به زندان و شکنجه و اعدام انجامیده است، از دیدگاه خانم افشاری، آنها «ساده انگار و ساده اندیش و احمق» بوده اند. از چنین دیدگاهی همه مبارزین به زندان رفته و شکنجه شده، از جمله نلسون ماندلا که 27 سال از عمر سیاسی اش را در زندانهای نژادپرستان گذرانده است، «ساده اندیش و احمق» بوده اند.

          در همه مبارزات اجتماعی، اشتباهات، شکستها و درد و رنجهای بسیاری در راه رسیدن به هدف رخ داده و خواهد داد. تاریخ جوامع بشری نشان میدهد که برآیند افت و خیزهای مکرر است که در دراز مدت، حرکت رشد یابنده ی این جوامع را تحقق میبخشد.

          از نوشته ی خانم افشاری میتوان نتیجه گرفت که «نیک کردار» کسی است که دست به سیاه و سفید نمیزند. زیرا وقتی کسی کاری انجام ندهد، اشتباه هم نخواهد کرد. در دیدگاه افشاری، دیکتاتورها و شکنجه گران و زورگویان که به زندان نمیافتند و روی شکست را نمیبینند، «زرنگها و درست اندیشان و عاقلان» جامعه اند.

          خانم افشاری در جای دیگری مینویسد: «متاسفانه بیشتر اعضای اولیه ی این سازمان، دانشجویان دانشکده ی فنی، برخی فارغ التحصیلان دانشگاه، حتا گاه استادیار دانشگاه بوده اند...»

          خانم افشاری از این که بیشتر اعضای اولیه ی سازمان مجاهدین خلق از دانشجویان بهترین مدارس علمی ایران بوده اند، اظهار تاسف میکند.

          لازم به یادآوری است که بیشتر اعضای اولیه ی سازمان مجاهدین که تحصیلات دانشگاهی داشتند، نه تنها دانشجویان بهترین دانشگاهها بودند، بلکه در آن دانشکده نیز از برجسته ترین دانشجویان به شمار میرفتند و آنهایی که از قشرهای دیگر جامعه در این حرکت شرکت داشتند، همگی از موفق ترین افراد در گروه و طبقه ی اجتماعی خود بودند. از آنجا که مبارزه با یک رژیم سازمان یافته و پر تجربه بسیار دشوار و پیچیده است، هسته های اولیه ی نیروهای مبارز به طور طبیعی از تشکل افرادی به وجود میآید که در میان قشر و طبقه ی خود به طور نسبی از توان فکری بالاتری برخوردارند و در راستای رشد و گسترش مبارزات اجتماعی نیز، هر چه مبارزه جدی تر و عمیق تر باشد، نیروهای فکری و عملی بیشتر و والاتری را به سوی خود جلب میکند.

          ستایش از مبارزین پیشین بدان معنا نیست که عملکرد انها خالی از اشتباه است و راه و روش آنان برای همیشه مورد قبول خواهد بود. کار مبارزاتی نیز مانند هر پدیده ی دیگری میتواند دستخوش خطا و گمراهی باشد. اما خطایی که عمدی نیست و ناشی از کمی تجربه است، خیانت نیست. در این رابطه باید نقد گذشته، وسیله ای برای کاستن از میزان خطا در آینده باشد و نه ابزاری برای سرزنش و نکوهش در راستای اغراض شخصی. باید به یاد داشت که بسیاری از اقدامات و پدیده هایی که امروز انها را نادرست ارزیابی میکنیم، در ظرف زمان و مکان چهل سال پیش، نه تنها نادرست نبوده است، بلکه در آن شرایط مورد پذبرش و ستایش نیز بوده است! 

نقل از کیهان چاپ لندن، شماره 920

هفتم تا سیزدهم شهریورماه 1381 خورشیدی

 

  و اما پاسخ به ایشان

 آقای نجات حسینی عزیز،

          پاسخ شما را به نقدی كه بر كتابتان نوشته بودم، خواندم. در ابتدا اجازه بدهید از شما برای كلمه‌ای كه آن را بلاهت و حماقت و دیوانگی ترجمه كرده‌اید، پوزش بخواهم. قصدم از آوردن آن واژه كه به رنجش شما راه برده است، نه توهین به شما كه نشان دادن رفتار همتایان آن زمان شما ـ در همان ظرف زمانی و مكانی رویدادها ـ بوده است.

         سازمان شما در زمینه‌ی اجتماعی/سنتی تاسیسش، فرآورده‌ی شرایطی است كه اگر ما امروز و پس از تجربه‌ی حكومت اسلامی حاكم بر ایران آن شرایط را نشناسیم و همچنان از آن ناآگاهی‌ها و شجاعت‌ها در تفسیرهای مذهبی آن در هر دو شق مذهبی و لنینی آن دفاع كنیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم به موضع دفاع از هر گونه عقل ستیزی خواهیم افتاد.

         سخنم را در رابطه با یادداشت شما [در راه عقیده به زندان افتادن بلاهت نیست!] با سخنی از شاهرخ مسكوب از كتاب چند گفتار در فرهنگ ایران، نگاهی ناتمام به شعر متعهد فارسی در دهه‌ی سی و چهل آغاز می‌كنم؛ كسی كه به گفته‌ی خودش: همه‌ی ما كمابیش [این] ایدئولوژی‌ها را تجربه‌ كرده‌ایم و می‌كنیم.

         می‌گوییم بستر تنگ، زیرا ایدئولوژی سیاسی [و مذهبی] بسیاری از جنبه‌های وجودی و كلی انسان را نادیده می‌گیرد و آدمی را به حیوان سیاسی، آن هم فقط یك نوع سیاست تنزل می‌دهد و سپس راه چاره‌ی سخت ولی میان بری برای درمان تقریبا همه‌ی دردها پیش پایش می‌گذارد پذیرش و عمل به این ایدئولوژی، سرودن و نوشتن در باره‌ی رهایی خلق و به ضد طبقه‌ی حاكم و مظهر آن در دوران استبداد، البته خطر كردنی بود كه نیاز به شجاعت داشت؛ اما از سوی دیگر این شجاعت، اهل قلم [و اهل سیاست] را از مهلكه‌ی بزرگ‌تری نجات می‌داد؛ از خطر اندیشیدن و در قبال تعهدی بزرگ‌تر، نو به نو دل به دریا زدن، از خطر تعهد در قبال خود و جهان...

         به همین دلیل و هزارها دلیل دیگر هیچ مبارزه‌ای به خودی خود اعتبار و ارزشی ندارد.

         من البته این تئوری شما را می‌پذیرم كه: از جمله چیزهایی كه خوبی به شمار می‌رود، فداكاری و مبارزه برای دست‌یابی به آزادی و برابری انسان‌هاست. اما تاریخ جهان و تاریخ معاصر ما به ویژه نشان داده است كه همه‌ی آنانی كه مدعی مبارزه با رژیم‌های استبدادی و وابسته و استثمارگر می‌شوند، الزاما آزادی‌خواه، غیروابسته و نافی استثمار نیستند. در زندان‌های رژیم سلطنتی، ما در كنار تعداد انگشت شمار آزادیخواهان، جریانی از آزادی كشان، سركوبگران، وابستگان به اجنبی و طرفداران لقمه لقمه كردن ایران عزیزمان را داشته‌ایم.برای هركدام از این افراد و دسته‌ها هم نمونه‌های بسیاری در دست است. در این راستا می‌توان از سید روح‌الله خمینی، اسدالله لاجوردی، نورالدین كیانوری، و حامیان پیشكش كردن بخشی از ایران به شوروی سوسیالیستی مرحوم ـ وابستگان دولت سید جعفر پیشه‌وری و غلام یحیی دانشیان ـ نام برد.

         من در این جا  برخلاف نظر شما كه در راه عقیده به زندان افتادن را فداكاری و از جان گذشتگی ارزیابی می‌كنید، با استناد به تاریخ معاصرمان تاكید می‌كنم كه این سمت و سوی مبارزه است كه به مبارزه و در نهایت فرد مبارز هویت می‌بخشد. جریانی كه برای به بن بست كشاندن یك حكومت عرفی و برای به قهقرا كشاندن كشور و حاكم كردن ارتجاع مذهبی مبارزه می‌كند، به زندان می‌رود و حتا كشته هم می‌شود؛ چون منافعی كه در نظر دارد، اساسا با منافع عالیه‌ی شهروندان كشور180 درجه اختلاف زاویه دارد، نه تنها این ملت را نمایندگی نمی‌كند كه خائن به ایشان هم ارزیابی می‌شود.       راه كارهای چنین جریان‌هایی كه سازمان مجاهدین هم از سردستگان آن است، نه كوششی برای آگاه كردن ملت؛ كه برای كشاندن ایشان به دور باطل خشونت و ترور و اعدام و زندان بوده است و به همین دلیل هم هیچ ارزشی ندارد. جاسازی كردن چند كیلو مواد منفجره در ته چمدان‌هاتان و بستن 14 كیلو تی.ان.تی به دور كمرتان و عبور با این همه مهمات از مرزهای هوایی و زمینی كشور به قصد ترور پاسبان سرگذر، یا افسر ارتش و یا یك امریكایی را در هیچ كجای جامعه‌ی متمدن بشری، ارزش ارزیابی نمی‌كنند. این حركات نه تنها مبارزه برای آزادی و برابری نیست، بلكه نهایتا رفتاری تروریستی، ضد انسانی و ضد ملی است.

         سازمانی كه شما مدعی آن هستید، از همان ابتدای تاسیسش به تربیت كادرهای همه جانبه همت گماشت. اگر شما در آن شرایط  و به دلیل جوانی و ناآگاهی و بی‌خبریتان از تاریخ ایران و جهان نمی‌دانسته‌اید كه كادر همه جانبه چه معنایی دارد، تاریخ خونین این 25 سال، همچنین تاریخ خونین همین سازمان شما عملا نشان داده است كه این واژه ترجمه‌ی همان مفهومی است كه ما امروز آن را با عنوان ولایت مطلقه‌ی فقیه می‌شناسیم كه شكل نمادینش شخص سید روح الله خمینی و این روزها هم سید علی خامنه‌ای است. البته ممكن است شما پس از جدایی‌ از سازمان مذهبی مجاهدین در سال 1356 دیگر روند تكامل قهقرایی این جریان را تعقیب نكرده باشید، اما بد نیست بدانید كه ملت ما بهای سنگینی را برای شناختن این جریان تروریست پرداخته است.

         اختراع انقلاب‌های پی در پی ایدئولوژیك مسعود رجوی برای سلب هویت كردن از اعضای سازمان و تحلیل بردن ایشان در رهبری سازمان اساسا نمی‌تواند چیزی خلق‌الساعه باشد؛ كما این كه به حكومت رسیدن سید روح‌الله خمینی نیز نمی‌تواند روندی بدون پیشینه بوده باشد. سازمان شما چه آگاهانه و چه نا آگانه تمامی تخصص، سرمایه‌، عنوان‌های دانشگاهی و نیروهایش را پل پیروزی و ابزار به قدرت رساندن سید روح الله خمینی كرده است. ممكن است شما از این تحلیل من بازهم برنجید، اما سرِ تاریخ معاصر و سر تجربه‌های مادی، ملموس، عینی و تجربه‌شده‌ی ایران امروز را نمی‌شود كلاه گذاشت و با مظلوم نمایی و شهید سازی بر عنصر آگاهی رنگ پاشید.

         متاسفانه باید خدمتتان عرض كنم كه بله، گاهی هم در راه عقیده به زندان افتادن بلاهت است؛ به ویژه زمانی كه انسانِ حتا تحصیل كرده، افسار اندیشه‌اش را به پیشتاز و پیشوا و رهبر و ولی فقیه و مرجع تقلید و كادر همه جانبه تفویض كند و در این راستا خود را از عذاب اندیشیدن رها كرده، به عنصر اجرایی صرف و عضو تشكیلاتی سقوط كند.

         واقعیت تاریخی این است كه مبارزه و تئوری‌های بنیانگزاران سازمان مجاهدین خلق ـ برخلاف نظرگاه شما ـ برای آزادی و برابری و برای احقاق حقوق ملت ایران نبوده است. سازمان مجاهدین از همان زمان هم به تخت نشاندن ولی فقیهی از نوع سید روح الله خمینی و مسعود رجوی را تحت عنوان حكومت اسلامی در برنامه داشته است. هیچ فكر كرده‌اید كه شما شاگرد اول‌های دانشگاهی چرا چند بار در  نجف اشرف به حضور سید روح‌الله خمینی مشرف شده، دست كمك و یاری به سوی او دراز كرده‌اید؟! مگر جز همسویی فكری و عقیدتی، دلیل دیگری برای این شرفیابی‌ها داشته‌اید؟! با این پرانتز كه حتما می‌دانسته‌اید ـ یا دست كم كادرهای همه جانبه‌ی سازمان شما می‌دانسته‌اند ـ كه مخالفت سید روح‌الله خمینی با انقلاب سفید سال 1341 نه از دیدگاهی مترقی و آزادی‌خواهانه كه از زوایه‌ای بسیار بسیار ارتجاعی‌تر و عقب مانده‌تر از همان شاه دیكتاتور و شكنجه‌گر و وابسته ـ به زعم شما ـ بوده است. دوست ندارم مرا به یاد واژه‌ی كمدی همه با هم سید روح‌الله خمینی و شعار مسخره‌‌ترِ شاه برود، هر كه می‌خواهد بیاید، بیندازید!

         اگر شما نمی‌دانید حتما بنیانگزاران سازمان شما می‌دانسته‌اند كه محور اصلی مخالفت خمینی با شاه نه مبارزه‌ای ضد استبدادی كه اعتراضی برای محدود كردن ابتدایی‌ترین حقوق نیمی از ملت ایران یعنی زنان ما بوده است. اگر شما نمی‌دانسته‌اید حتما بنیانگزاران فداكار، مبارز و شهیدان جان بركف سازمان شما می‌دانسته‌اند كه جانشین كردن سوگند به كتاب آسمانی به جای سوگند به قرآن برای باورمندان به ادیان دیگر شیوه‌ای بسیار نیك برای نزدیك شدن به یك همگرایی ملی بوده است. و همین حذف سوگند به قرآن برای معتقدان و باورمندان دیگر هموطن ما یكی دیگر از محورهای اساسی مخالفت سید روح‌الله خمینی با محمد رضا شاه بوده است. به نظرتان كمدی نمی‌رسد كه كسانی كه مسلمان و شیعه نبوده‌اند و دین و مذهب و باور دیگری داشته‌اند، تا این تاریخ مجبور بوده‌اند به قرآنی كه به آن اعتقادی هم نداشته‌اند، سوگند بخورند؟! اجازه بدهید در رابطه با اعتراض اساسی خمینی به حق رای زنان سخنی نگوییم!!

         راستی آقای نجات حسینی هیچ گاه از خود پرسیده‌اید كه از سال 41 و 42 و بلوای 15 خرداد تا تشرف اعضای اصلی سازمان شما به حضور سید روح‌الله خمینی در سال‌های 49 و 50 چه انقلابی در رفتار و كردار این سنگ خزنده به وجود آمده بود كه سازمان شما را به همسویی مبارزاتی با او كشاند؟! 

         این كه شما و طیف شما دانسته یا نادانسته برای به قدرت و حكومت رساندن ارتجاع مذهبی حاكم بر ایران فعلی، جان بركف، زندان‌ها رفته و شهید‌ها داده‌اید، چیزی را تغییر نمی‌دهد. شما با مبارزه‌تان و با همسویی‌هایی كه با این جریان مادون قرون وسطایی داشته‌اید، جاده صاف كن به قدرت رسیدن حكومت فعلی حاكم بر ایران شده‌اید. نهایتٍ تمام آن تلاش‌هاتان هم به دهان گرگ انداختن یك ملت 35 میلیونی بوده است و نه بیشتر! و  البته برای تقدیم این كلید طلایی به این جریان هم از زندگی‌ شخصی و موفقیت‌های شغلی‌تان چشم پوشیده‌اید، زندگی طبیعی و عادی را بر خودتان و خانواده‌تان حرام كرده‌اید، به زندان رفته‌اید، كشته هم شده‌اید، اما هر نامی كه به آن بدهید، مبارزه‌تان كوششی در راه آزادی و برابری شهروندان ایرانی ـ با این همه تنوع در باور و دیدگاه و قومیت ـ نبوده است. و این همان دشواری‌ای است كه پژوهشگر ارزنده، شاهرخ مسكوب آن را خطر اندیشیدن نامیده است!

         شما و سازمان شما از همان آغاز هم درتدارك حكومتی اسلامی مثلا از نوع دموكراتیكش برای جانشینی حكومت عرفی سلطنتی بوده‌اید. این مبارزه با هر بهایی، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه و چه به قول شما در ظرف زمانی و مكانی رویدادها، خیانتی به منافع عالیه‌ی ملت ایران است. شما و سازمانتان صد و اندی سال مبارزه‌ی خونین ملت ایران را برای آزادی، عدالت اجتماعی، جدا كردن دین از حكومت، مدرنیته و حكومت قانون و عدم وابستگی به بن بست كشانده‌اید. مظلوم نمایی و شهید نمایی‌هایی‌ هم كه در بحثتان پیش كشیده‌اید، از میزان جرمِ جریان شما نمی‌كاهد. به همین دلیل هم مقایسه‌ی خودتان با نلسون ماندلا، تنها به دلیل زندانی بودن ایشان یك قیاس مع الفارق بیشتر نیست. ماندلا برای آزادی، برای حذف نژاد پرستی و برای احقاق حقوق بومیان افریقای جنوبی مبارزه می‌كرد. در كارنامه‌ی او هیچ تروری ثبت نشده است. در زمان به حكومت رسیدنش هم همه‌ی حاكمان قبلی را به عنوان شهروندان كشورش به رسمیت شناخت و از خشونت به شدت پرهیز كرد. اما شما چه كرده‌اید؟! در اینجای بحث فقط شما را به یاد پشت بام مدرسه‌ی رفاه، در آغاز حاكمیت حاكمان اسلامی و كشتاری كه سازمان شما ـ همصدا و همراه با این حاكمان جنایتكار ـ از زندانیان سیاسی آن دوران می‌كرد، می‌اندازم. 

         رو راست‌تر حرف بزنیم. شما مرا متهم به تاریك اندیشی و دفاع از مصالح حاكمان وقت ـ نظام سلطنتی ـ كرده‌اید. اشكالی ندارد. سازمان شما در این چند سالی كه من به افشای مكانیسم‌های ضد انسانی روابط و ضوابطش پرداخته‌ام، آنقدر اتهام و انگ برایم تولید كرده است كه دیگر پوستم حسابی كلفت شده است. من امروز دیگر از آن دسته بیچارگانی نیستم كه برای جوانی‌هایی كه كرده‌اند و به دلیل جهل و بیسوادی، همچنین ترس‌ از اندیشیدن ـ حتا با داشتن عنوان‌های درجه یك دانشگاهی ـ  اشتباهات سهوی یا عمدی‌ای را كه مرتكب شده‌اند، توجیه و تاویل بتراشم. این را هم به خوبی می‌دانم كه دانش اندوختن و دانشجو و استاد دانشگاه و شاگرد اول دانشگاه و شاگرد اول تمام تاریخ و تمام كره‌ی زمین و كل‌السماوات و الارض شدن هم ـ  الزاما ـ هیچ سنخیت مشخصی با روشنفكری و آگاهی و تحلیل مشخص از شرایط مشخص و آشنایی با مكانیسم‌های حاكم بر یك جامعه ندارد.

         روشنفكر كسی است كه برای رهایی، آزادی، احقاق حقوق مردم، برابری حقوق همه‌ی انسان‌ها، رفاه اجتماعی، آزادی‌های سیاسی/اجتماعی/فرهنگی هموطنانش مبارزه می‌كند. دست كم بخشی از خواست‌های همیشگی یك ملت می‌باید در چشم انداز آرمانی یك روشنفكر كورسو بزند.

         اما شما و سازمان شما در این میان چه كرده‌اید؟ آیا این درست نیست كه سازمان شما از همان ابتدای شكل گیری‌اش برای حاكم كردن یك حكومت ایدئولوژیك مذهبی كه محورهای اساسی‌اش ترور و كشتار دگراندیشان، تحدید حقوق زنان، نفی آزادی‌های عقیدتی، ضدیت با مدنیت و مدرنیته است، به میدان آمده است؟! سازمان شما در تمام این 37 سال ـ از سال 1344 تا به امروز ـ ثابت كرده است كه می‌شود آدم تمام عنوان‌های دانشگاهی‌ای را كه شما ردیف كرده‌اید، داشته باشد، برای عقیده‌اش هم زندان برود، كشته هم بشود، مدال شهید قهرمان و شهید جاوید را هم به گردن عكسش و وارثاتش بیاویزد، اما الزاما روشنفكر نباشد. روشنفكری پدیده‌ای است كه خوشبختانه سنخیت زیادی با تحصیلات دانشگاهی و عنوان‌های دهان پركنی كه شما مدعی‌اش هستید، ندارد. تاكید می‌كنم: روشنفكر كسی است كه برای آزادی و عدالت و برای گسستن زنجیرهای استبداد و بی عدالتی از دست و پای جامعه‌اش، به مفهوم راسیونال و عقل گرایانه‌‌ی آن مبارزه می‌كند؛ نه این كه زنجیر ولایت قهری آخوند را بر دست و پای جامعه‌اش محكم بپیچد. سازمانی كه از همان بدو تولدش با ترور پا به میدان می‌گذارد، نمی‌تواند مدعی آزادیخواهی و عدالت طلبی باشد؛ مگر این كه دچار بیماری دشواری اندیشیدن شده باشد.

         منظورم در این بحث هم سازمان شما و هم همه‌ی كسانی هستند كه با بالا بردن جو خشونت، همه‌ی مبارزات قانونی و مسالمت‌جویانه‌ی ایرانیان را در آن برهه در نطفه خفه كردند و سوزاندند. نظیر همین تجربه را ما در سال 1367 پس از تحمیل آتش بس به سید روح‌الله خمینی داشته‌ایم. اگر شما خبر ندارید، به آگاهی‌تان می‌رسانم كه سازمان شما برای برهم زدن میز مبارزه‌ی قانونی و اصلاح‌طلبانه ملت ایران، با بوق و كرنای غم انگیزی فاجعه‌ی فروغ جاویدان را آفرید. فاجعه‌ای كه نتیجه‌اش كشتار وحشتناك قریب به نوزده هزار زندان سیاسی دگراندیش در زندان‌های حكومت اسلامی بود و از سوی دیگر به قربانگاه فرستادن دست كم 1800 تن از اعضا و كادرهای همین سازمان شما.

         شما چه بخواهید و چه از باور به آن طفره بروید، سازمانتان در تمام جنایات حكومت اسلامی فعلی ایران شریك است. تمام دستاورد مبارزاتی سازمان شما در دوران محمد رضا شاه، ترور چند پاسبان و  افسر و ساواكی و آمریكایی و در نهایت به كشتن دادن همان شاگرد اول‌های دانشگاه بود كه اندیشیدن برایشان محلی از اعراب نداشت. به نظر شما آیا جریانی كه با عملكردهایش یك ملت را به مخمصه‌ی حكومت پلیسی/نظامی می‌اندازد، در نهایت هم حاكمیت را دو دستی در سینی طلا تحویل سید روح الله خمینی می‌دهد، او را پدر معنوی و مرادش قلمداد می‌كند، در تمام جنایاتش، از كشتار زندانیان سیاسی تا حمله‌ی تروریستی به سفارت‌خانه‌ی یك كشور خارجی فعالانه شركت می‌كند، آزادیخواه و عدالت طلب تعریف می‌شود؟ آیا جاده صاف كردن برای به قدرت رساندن حكومتی كه از اساس برای سلب حقوق ملت ایران به میدان آمده است، مبارزه برای آزادی و برابری است؛ سلب همان حقوق حداقلی كه دستاورد بیش از صد سال مبارزه‌ی عقل‌گرایان كشور ـ از نهضت مشروطه به این سو ـ بوده است! آیا تلاش و مبارزه برای تحدید حقوق اقلیت‌های مذهبی، دست دوم انگاشتن زنان، فرهنگ كشی و نسل كشی، آزادیخواهی و عدالت طلبی است؟!

         بنیانگزاران و اعضای سازمان شما هر عنوان عالی تحصیلی كه داشته باشند، هر نبوغی هم كه صادر كرده باشند، در نهایت جاده صاف كن حاكمیت حكومت اسلامی فعلی ایران با این كارنامه‌ی درخشان شده است. مجبورم نكنید در شماره‌ای دیگر از همین كیهان لندن در باره‌ی این كارنامه‌ی درخشان توضیحی بدهم!! هرچند كه همین حكومت اسلامی و با همین كارنامه‌ی درخشان، كتاب خاطرات شما را در حكومتش به چاپ رسانده و در خارج از كشور هم كرور كرور، در میان ایرانیان تبعیدی و مهاجر پخش كرده است! در دكان هر بقال و عطار ایرانی و افغانی خارج از كشور، كتاب‌ شما و دوستان شما را به راحتی می‌توان تهیه كرد. كتابفروشی‌ها كه جای خود دارند!

         متاسفانه باید بگویم شما 37 سال مبارزه كرده‌اید تا زنجیر قیمومیت و صغارت را بر گردن ملت ایران محكم‌ كنید. 37 سال برای تحدید آزادی‌های اجتماعی موجود در حكومت سلطنتی، برای تعریف نوین از تئوری ولایت مطلقه‌ی فقیه، برای تحدید حقوق شهروندان ایران با هر باور و اندیشه‌ی دیگری بجز شیعه‌ی دوازده امامی مبارزه كرده‌اید. خود شما چه سنخیتی در مبارزه‌ی خودتان  و سازمانتان با مبارزه‌ی نلسون ماندلا می‌بینید؟! سازمان شما اگر به جریانی شبیه باشد، بیشتر شبیه به جریان اسلامی/تروریستی القاعده است كه اساسا با ترور زنده است و بر علیه مدنیت، آزادی، دموكراسی، حقوق برابر همه‌ی انسان‌ها و مدرنیته به میدان آمده است. شهدای سازمان شما از سنخ شهید خالد اسلامبولی، محمد عطا و دیگر تروریست‌های اسلامی هستند. حتما توجه دارید كه محمد عطا و بقیه‌ی تروریست‌های فاجعه‌ی 11 سپتامبر هم، همه تحصیلكرده‌های غرب بودند. مگر تروریست‌های 11 سپتامبر 2001 جانشان را در راه عقیده‌شان، فدیه‌ی كشتار چند هزار نفر شهروند بیگناه از همه‌ی ملت‌ها نكرده‌اند؟! مگر همین سازمان شما از آغاز ورود به صحنه‌ی سیاسی ایران جنگ مسلحانه هم استراتژی، هم تاكتیك را چسب ایدئولوژیك و عروه‌الوثقای هر حركت خود نكرده است؟!

         من كتاب شما را تنها از یك زاویه به بحث نشسته‌ام. در نظر داشتم كه همین كتاب یا كتاب شاگرد اول دانشكده‌ی فنی، مهندس نفت و معادن، لطف‌الله میثمی و كتاب یكی دیگر از همراهان آن دوران شما ـ  احمد احمد ـ را هم از زاویه‌ی دیدگاهی و عقیدتی به بررسی بنشینم كه امان ندادید و مجبورم كردید دست و پا شكسته و كوتاه پاسخی برایتان بنویسم. افتخار دارم به آگاهی‌تان برسانم كه خاطرات همه‌ی این توجیه‌كنندگان خشونت و مبارزان ایدئولوژیك برای به زنجیر كشیدن این ملت، در زیر چتر حمایت حكومت اسلامی حاكم بر ایران چاپ و پخش می‌شود!!

         البته من هم این را می‌فهمم كه جوانی الزاماتی دارد و همه‌ی ما در دورانی كه تازه از بند ناف مادرمان جدا شده و یك باره ـ بدون هیچ گونه شناختی ـ به جامعه‌ای به گستردگی شهر تهران آن دوران پرتاب شده‌ایم، به دلیل نشناختن پیرامونمان، نداشتن آگاهی و نداشتن تحلیل مشخص از شرایط مشخص مرتكب اشتباهاتی شده‌ایم كه اگر نتوانیم این اشتباهات را ـ حتا پس از 25 سال ـ به نقد بكشیم، كلاهمان پس معركه است. در دوران حكومت پهلوی دوم ما از آزادی سیاسی بی بهره بودیم، اما آزادی‌های اجتماعی فراوانی داشتیم. ما زنان در انتخاب نوع پوشش، انتخاب همسر و خیلی حقوق دیگر مرزهای نوینی را به یمن مبارزه‌ی پیشینیانمان پشت سر گذاشته بودیم. قوانین مدنی و حقوقی نسبت به امروز بسیار بسیار مترقی و انسانی بود. هیچ كس را در خیابان به تخت شلاق نمی‌بستند. هیچ كس را در ملاء عام سنگسار نمی‌كردند. بر بالای هیچ جرثقیلی پیكر تازه‌ی یك قربانی  حكومت دینی رقص مرگ نمی‌كرد. حكومت به حیطه‌ی زندگی خصوصی هیچ كس سرك نمی‌كشید. ازدواج موقت كه همان فحشای اسلامی است، جز در میان روحانیونی از طیف خمینی رواج نداشت. ترور حكومتی و تروریسم دولتی اساسا موضوعیت نداشت. قتل‌های زنجیره‌ای در اندیشه‌ی هیچ انسانی نمی‌گنجید. هیچ مردی نمی‌توانست بدون اجازه‌ی همسرش، زن دیگری اختیار كنند. خانه‌های دولتی عفاف هم در كار نبود. ما می‌توانستیم در همه‌ی رشته‌های ورزشی، فرهنگی، هنری، فنی و دانشگاهی شركت كنیم.  می‌توانستیم به هر مقام و عنوانی كه  لیاقت و صلاحیتش را داشتیم، دست پیدا كنیم و همین دستاوردهای مبارزه‌ی صد ساله‌ی اخیر ایران بسیار بسیار ارزشمند بود. برای استخدام در ادارات دولتی هیچ منع دینی و جنسی و قومی وجود نداشت. مسیحی می‌توانست در كنار مسلمان، شیعه در كنار سنی، یهودی در كنار بهایی و زردشتی و هر ایرانی‌ای در كنار هموطنانش به كار و تلاش بپردازد.

         سازمان مذهبی مجاهدین با مبارزه‌اش نه تنها همین دستاوردهای ناچیز را برای ما بیمه نكرد، نه تنها حداقل آزادی‌های سیاسی را هم برای ملت ما به ارمغان نیاورد كه در نهایت آزادی‌های اجتماعی ما را هم محدودتر و محدودتر كرد. پس از مبارزات مذهبی سازمان مجاهدین و سازمان‌های مشابه و حتا شخصیت‌های هم فكر سازمان شما از طیف علی شریعتی، جلال آل احمد و مهدی بازرگان و بازماندگان ایشان است كه این همه زنجیر بر دست و پای این ملت ستمدیده بسته شده است. بدبختانه این وضعیت، سرنوشت ملت فلك زده‌ای است كه در هر ویرانه‌اش هزار و یك رهبر و قیم و پیشوا و زعیم و مراد و زهرمار برای به خفت كشاندنش همیشه در حال توطئه كردنند. 

         اجازه بدهید در ادامه تاكید كنم كه: كسانی كه حكومت و قدرت را با ضرب اسلحه و با قیام مسلحانه و مبارزه‌ی مسلحانه و با ترور و كشتار به دست می‌آورند، مجبورند برای تداوم حكومتشان از این ابزارها بیشتر و مستمرتر استفاده كنند. برای مبارزه با هیچ دیكتاتوری نمی‌توان از ابزارهای همان دیكتاتور استفاده كرد. مهدی بازرگانِ تحصیل كرده‌ی اروپا و دكتر مهندس ترمودینامیك و عضو اولین گروه دانشجویان اعزامی از سوی دولت رضا شاه به فرانسه، به جای خدمت به كشور، اولین مسجد را در دانشگاه علم كرد. اگر مسجد خوب است و می‌توان آن را در متن دانشگاه و پایگاه اساسی عقل گرایی و كاوش و اندیشه و جستجو و پژوهش كاشت، چرا كلیسا و كنیسه و آتشكده در دانشگاه ساخته نشد؟! آیا این رفتار بازرگان، جز سد كردن راه آزادی و اسیر كردن دانشجویانی از طیف شما در چنبره‌ی دین در حكومت كه در انقلاب مشروطه از حكومت جدا شده بود، تعریف دیگری هم دارد؟! چه شما از این دریافت خوشتان بیاید، و چه بار دیگر از من برنجید، تاریخ ما گواه تلخی بر بلاهت خیلی از كسانی است كه در راه عقیده‌ به زندان افتاده‌اند. خوش آمد و بد آمد من و شما هم تاریخ را عوض نمی‌كند. شما هر تفسیری  كه از تاریخ معاصر ایران داشته باشید، ایرانِ در راه مدنیت و مدرنیته را به حلقوم ارتجاع مذهبی سرازیر كرده‌اید. و بدبختانه هنوز هم بر همان اشتباهاتتان پای می‌فشارید. به همین دلیل هم  باید در برابر ملت ایران و از سرنوشتی كه برای این ملت رقم زده‌اید، خجل  باشید!  

         همین‌دكتر/مهندس/پروفسورها و استادان دانشگاه‌ها و شاگرد اول‌های دانشگاهی بودند كه به دلیل مذهب زدگی‌شان، در نهایت منزلت سیاسی و اعتبار اجتماعی‌شان را فدای تكلیف شرعی‌شان كردند.

         واقعیت این است كه دین در حكومت اساسا ضد مدنیت، ضد روشنگری، ضد برابری حقوق انسان‌ها، ضد زن، ضد علم و دانش، ضد آگاهی، ضد آزادی، طرفدار شكنجه و خواهان كشتار دگراندیشان، طرفدار استثمارگران و نافی فرهنگ است. مدعیان مسلح به مذهب ـ هر مذهب و دینی ـ اساسا نمی‌توانند مدعی آزادی‌خواهی و عدالت طلبی باشند. این گونه فداكاری‌‌‌‌ها و دست از جان شستن‌ها در نهایت زنجیرهای بیشتری را بر دست و پای ملت می‌بندد و از امكان رشد و آگاهی و ترقی و سازندگی‌ ایشان جلوگیری می‌كند.

         راستی هیچ گاه از خود سوال كرده‌اید چرا سازمان شما در جنگ بین ایران و عراق در كنار مهاجم خارجی ایستاد؟! هیچ گاه از خود پرسیده‌اید چرا سازمان شما در راستای همان تصفیه‌های خونین درون گروهی، معترضین به سیاست‌های احمقانه‌اش را دسته دسته به زندانبانان ایران ـ حكومت اسلامی ـ می‌فروشد؟! 

         در یك نمونه‌ی دیگر به ادعای خود شما در كتابتان، در همان دوران حكومت پیشین، سازمان شما فردی از همان كادرهای همه جانبه و دانشجوی دانشگاه تربیت ولی فقیه را به دلیل عشقی كه به خانواده‌اش داشت، كنار گذاشت. چرا كه محبت و عشق و دوستی در این سازمان حرام است. من امروز مفتخرم به آگاهی شما و هم طیفان شما برسانم كه در راستای همین عمل مبارزاتی بنیانگزاران سازمان شما، مسعود رجوی تمامی خانواده‌های مجاهدین را متلاشی كرده است، تمام كودكان این خانواده‌ها را از دامان مادر و پدر محروم و به اقصا نقاط جهان تبعید كرده و همه‌ی زنان و شوهران را مجبور به طلاق‌های دسته جمعی و اجباری  كرده است. این روزها چك سرسپردگی اعضای مجاهدین، چنین مكانیسمی دارد.

         به عنوان یك نمونه‌ی تازه و البته نه چندان دور از ذهن و برای نشان دادن همسویی سازمان شما با جریان تروریستی القاعده به آگاهی‌تان می‌رسانم كه سازمان مجاهدین ساكن عراق و وارثان برحق بنیانگزاران سازمان شما، پس از اطلاع از كشتار تروریستی 11 سپتامبر 2001 شادمانی‌ بسیاری كردند و ساز و دهل فراوانی بر فراز پیكرهای متلاشی شده‌ی قربانیان این فاجعه‌ی تروریستی نواختند. این جماعت، در این غرب ستیزی بی‌دلیلشان، دوباره سرود نبرد با امریكا را كه بیست سال بود در آرشیوهای سازمانی خاك می‌خورد، بر بالای گل دسته‌ها و بلندگوهاشان به صدا درآوردند. اگر این شادمانی در راستای همان ترورهای امریكاییان در دوران عضویت شما در سازمان مجاهدین نیست، لطفا برایم توضیح بدهید كه در چه راستایی است؟!

         به هر صورت آقای نجات حسینی عزیز، تاریخ بیرحم تر از آن است كه برخی از ما تصور می‌كنیم. اگر كتابتان را نوشته‌اید تا نسل ما و نسل  فرزندان ما از تجربه‌هاتان عبرت بگیرند و برای بهبود وضع هموطنانمان و حتا به قدرت رسیدن، از ترور و خشونت دست بشویند، كار خوبی ارائه داده‌اید و زشتی‌های خشونت و از خود تهی شدن انسان‌ها را در یك روال عقیدتی به خوبی روشن كرده‌اید. دستتان درد نكند. اگر هدفتان از نوشتن این كتاب، نشان دادن زشتی مرگ پرستی و زندگی گریزی و واپسگرایی و جنگ با راسیونالیسم و عقل گرایی بوده است، موفق بوده‌اید و توانسته‌اید مكانیسم    شست و شوی مغزی انسان‌های نایاب و سرمایه‌های ملی كشور را به خوبی نشان بدهید؛ اما اگر هدفتان تقدیس ترور و كشتار و زندگی گریزی و خشونت طلبی است، زیره به كرمان برده‌اید. حكومت اسلامی خود قهارتر از این حرف‌هاست كه بخواهد از ساده‌اندیشی‌های 40/30 سال پیش شما و هم طیفان شما درس تجربه بیاموزد. در نهایت حاكمان اسلامی ممكن است از كارنامه‌ی مبارزاتی شما تنها در راستای توجیه خشونت‌ها و ترورها و جنایاتشان استفاده كنند.

         امیدوار بودم 25 سال فاصله گرفتن از آن سازمان و از آن همه تجربه‌ی غم انگیز، به ویژه تجربه‌ی خونبار جمهوری اسلامی و این ناكجاآباد عقیدتی، دستاورد بهتری برایتان داشته باشد.

 

                     با بهترین آرزوها، 30 شهریور ماه 1381

نقل از کیهان چاپ لندن، شماره 922

 

 

بالای صفحه