صفحه نخست >   از دیگران>  زور ِ تار مو!

 

زور ِ تار مو!

 امیر طهماسبی

 

 امروز چهل روز شد، به همین سادگی و من هنوز هستم، کمی گیج، کمی دلتنگ، کمی بهت زده از بلایی که خودم سر خودم آورده ام، در این سالها.

 

********

هنوز هم یادم میآید. گاهی با یک عطر، یک صدا، یک لحن، یک ترانه یا حتا یک نت موسیقی. در یک لحظه همه چیز جلو چشمم زنده میشود. عطر تو، وجودت و دست تو که در دستم بود، و بعد به همان سرعت که از زمین بلند شده بودم، میرسم روی زمین، به همین دنیای غریب که این سالها عجیب بر من سخت گرفته، و هر بار هم که نور امیدی ظاهر شده، برگشت سیاهی استخوان شکن تر بر من فشار آورده.

هنوز میتوانم با تو حرف بزنم. شاید هم این تو، تو نیستی. همان عروسکی هستی که حالا من از تو ساخته ام. اگر نه، تو نه میخواستی و نه میتوانستی، و نه خواستی و نه توانستی، همانطور که من نتوانستم، ولی نمیتوانم بگویم نخواستم. تو شاید بتوانی بگویی که من نخواستم. نامه هامان را که مرور میکنم، میبینم جای من و تو عوض شده است. من میخواستم در بروم و لیز بخورم و تو میخواستی نگهم داری و نگران از دست دادن من بودی. بعد من میخواستم نگهت دارم و تو میخواستی لیز بخوری و رها شوی. فقط من نتوانستم به تو بگویم. نه، دلم نیامد و تو میترسیدی که بشنوی. ولی تو توانستی بگویی نه و دلت آمد و من هنوز میترسم از اینکه شنیدم.

نه، تقصیر تو نبود، خسته شدی، میدانم، دیگر نمیشد این وضع را تحمل کرد. نمیشد هی منتظر بمانی برای یک آینده ی روشن. شاید بعدها فهمیدی که بودن با من آنچنان هم که فکر میکردی، جالب نبود. آزادی همیشه بهتر است از پابند بودن. اگرچه فکر نمیکنم اگر میماندی پابندت میکردم، ولی به هرحال دل آدم اگر دست خودش باشد، بهتر است.

حالا من یک عروسک دارم و یک دنیا خاطره، که گاهی یک عطر زنانه میتواند مرا از زمین بلند کند، ببرد تا آن بالاها که هم هوایش خنکتر است و هم تمیزتر، و تو نمیدانی که کی میروی بالا و کی برمیگردی پایین. قشنگ است نه؟ یکهو ذهنت پر میشود از یاد عزیزترین چیزی که داشتی و از دستش دادی و خوشبختانه بلاهتت هم آنقدر زیاد است که نفهمی چرا؟! یک عکس، یک حرف، یک لحن صدا، یک شوخی، هر چیزی در هرلحظه از زندگی میتواند ترا ببرد. اینطوری زندگی هم قشنگ میشود هم قابل تحمل. میتوانی روزها زندگی کنی به امید اینکه یک اتفاق خیلی خیلی کوچک، تو را دوباره به دنیایی ببرد که دوستش داری. دنیا طور دیگری میشود. عطشت به زندگی زیاد میشود، بدون اینکه به زیستن دلبسته ات کند. دقتت هم زیاد میشود. به هرچیزی دقیق تر نگاه میکنی، دقیق تر گوش میکنی، و بعد که آن چنگک را پیدا کردی که آویزان شوی و به خاطره ات برگردی، یک لذتی میبری که گفتنی نیست.

میتوانی یادت بیاید که تو یک بت شخصی داشتی، آمده از اعماق تاریخ، همان که همه، مجسمه هایش را در موزه ها نگاه میکنند و سر تکان میدهند. و تو یکی داشتی برای خودت که در آغوشت جا میشد، یک بت شرقی، یک بت که گاهی حرف هایش را نمیفهمیدی، گاهی بد میفهمیدی، ولی خودش را میفهمیدی، میتوانستی با او حرف بزنی، درددل کنی، نگفته هایت را به او بگویی. ازش بخواهی که با تو حرف بزند. خب راستش حرف نمیزد. بت که حرف نمیزند، میزند؟ میتواند برای رویاهایت تکیه گاه باشد، حتی اگر نباشد؟ آره، حتا اگر نباشد.

میدانی، بت، بودنش نیست که ترا به زندگی عادت میدهد، وجودش است، مهم حسی است که در تو ایجاد میکند. مهم این است که میتواند وقتی هیچ چیزی برای زندگی کردن نداری، ترا به دنیا وصل کند، میتواند یک پوسته شود دور تو و با او حرف بزنی، حرف بزنی که مثل اولدوز نترکی. میدانی دنیا خیلی جای بدی است، بعضی روزها بدتر هم میشود. همه میگویند دنیا روز به روز بدتر میشود. حالا چه میشود که هنوز میخواهند توی این خراب شده زندگی کنند؟ همین! یک بت، یک رشته ی نازک، مثل تار موی همین بت، آنها را به اینجا وصل میکند و جالب اینکه این تار مو بعضی وقتها زورش از تمام دنیا بیشتر میشود.

من فکر میکنم تار مویش را پیدا کرده ام، حالا میتوانم منتظر بمانم، جلوش دعا کنم، در برابر بتم به سجده بیافتم. فقط فرقش با بقیه این است که من بتم را از نزدیک بوییده ام، گونه هایش بوسیده ام، دستش را در دستم گرفته ام، همان دستهای تپل خوش ترکیب، با ناخن های لاک زده، صورتی که بوی کرم اورآل میداد. بعد آنقدر باید شیطنت میکردی که بوی کرم برود و بوی خود بت به دماغت برسد، بوی تازگی، بوی عرش و پرستش. من بتم را دیده ام. هنوز هم دوستش دارم، همانطور، مثل قبل، هنوز میتوانم با او حرف بزنم، گوش نمیکند؟ خب، مگر بت گوش میکند؟ اصلا چه فرقی میکند که بت گوش کند یا نه؟ تو باید حرف بزنی. همین، که نترکی. تازه اگر بترکی، مگر چه میشود؟ هیچی، فقط ممکن است دیگر نتوانی با بتت حرف بزنی. حالا همین میشود یک دلیل برای اینکه این دنیا با همه ی خوبی و بدیهایش برایت مهم نباشد. میتوانی راحت بگذاری اش کنار. کنار که نه، چه میدانم، حداقل دیگر وسط معرکه ی ذهنت نباشد.

باور نمیکنم که مرا بیعرضه خطاب کرده باشی، نه یک بار، که به تکرار. نه، آن کسی که من میشناختم، اینطور نبود، صبورتر از این بود که اینگونه با من و خاطره ام برخورد کند. حتا بعضی وقتها صبورتر از من. شاید عصبانی شده بودی، آره؟ خوب، مهم نیست، آدمها وقتی عصبانی میشوند، یک حرفهایی میزنند که نه یادشان است، نه به آن باور دارند. میشود فراموشش کرد. اگر بودم به خودم میگفتی، نه از پشت تلفن به یک آشنا، یا حداکثر دوست که بعد او به من بگوید. نه، این حرف تو نیست، وقتی به خودم  نتوانستی بگویی، یعنی اصلا واقعی نیست.

تو همانی که من میشناختم؟ نه، گمان نکنم، خوب یک جاهایی حتما فرق میکرد، اگر نه من امروز هنوز بتم را کنارم داشتم، نه اینکه برایش نامه بنویسم. ولی عروسکی را که از تو ساخته ام، میشناسم، خوب خوب! خیلی شبیه تو است، با اینکه همانطور است که من دوست دارم، ولی مطمئنا از تو بهتر نیست، همان بت است. بت، تصویر خدا است، حالا این هم تصویر توست، تصویر هر چقدر هم خوب باشد، جای خود آن چیز را نمیگیرد. ولی دوستش دارم. ترا که دیگر نمیتوانم دوست داشته باشم، نه اینکه دوستت ندارم، ولی خب وقتی که خواستی بروی، و من هرکاری کردم، نتوانستم نگهت دارم. وقتی دیگر نمیتوان دستت را در دست گرفت، یا سر را گذاشت روی شانه ات و توی آن انبوه مو خود را گم کرد. یادت هست؟! مثل بچه ها که وقتی سرشان را قایم میکنند، فکر میکنند دیگر کسی نمیبیندشان! آره، میگفتم، وقتی نمیشود، وقتی دیگر نمیبینمت، آنوقت اگر بخواهم همانطور دوستت داشته باشم...

نمیدانم چه میشود، شاید دیوانه شوم، بعد مرا ببرند بیمارستان روانی، ببندنم به تخت،. آنوقت وقتی دستبند و پابند و چشمبند به من بزنند، وقتی هی داروی آرام بخش و عاقل کننده به آدم بخورانند، دیگر معلوم نیست بازهم بشود به تو فکر کرد. دیگر شاید نشود که آدم با بتش حرف بزند، شاید هم دیگر هیچوقت نتواند برایش بنویسد. تازه اگر محکم ببندند، درد هم میآید. توی درد که دیگر اصلا نمیشود به چیزی فکر کرد.

دیروز تلویزیون یک ترانه پخش میکرد، و من اینش یادم مانده: «گل من، گوهر من، کاش اینجا بودی/ جان من، جوهر من، کاش اینجا بودی»

خواننده یک پسر جوان بود به اسم راستین، این جان را همچین میگفت که حس میکردی جانت دارد از بدنت در میآید. بعد یادت میافتاد، بغضت میگرفت. یکی از همان چنگکهای محکم و اساسی بود. همچین کشید و برد بالا که نگو. یاد کنار هم نشستن هامان تو تاکسی افتادم. کم هم نبودند! هی پشت سر هم! میآمدیم و میرفتیم. من، کنار تو، سر تو روی شانه های من، و من دزدکی بوسه میزدم بر پیشانی ات که یک وقت بیدارت نکنم. دستت در دست من بود، و چشمم را میبستم که بوی موهایت برود تا عمق ریه هایم و همانجا بماند، و ماند. مثل یادت، مثل رد پایی که روی ماسه های کنار دریا میماند، تا موج بیاید و پاکشان کند، یا باد بیاید و بزندشان به هم.

حالا همه ی اینها را با خودم دارم، حتا میتوانم روزها نگاهشان کنم و چیزی ازشان کم نشود، کمرنگ نشوند، و همیشه مثل همان روز اول، تازه و هیجان انگیز باشند. اگرچه تو دیگر نیستی، دیگر هم نخواهی بود، شاید اصلا هم هیچ جایی دیگر نتوان پیدایت کرد. شاید اصلا جایی نگذاشته باشی برای کسی که یک روزی دوستت داشته، اصلا شاید از من آنقدر بدت بیاید که حتا نخواهی این نامه را بخوانی. شاید هم دلتنگ باشی، و تو هم همینطور یادت بیاید و هی میان زمین آسمان در سفر باشی. نمیدانم، راستش هیچ تصوری ندارم که تو الان چه حالی داری. به هرحال من هنوز زنده ام، «نفس میکشم هنوز» به قولی و یاد میآورم. چهل روز است که یاد میآورم. و دنیا همینطور راه خودش را میرود. من سی سال است که از دنیا جا مانده ام، و یاد میآورم. شاید یک روز دیگر هم برایت نوشتم که: چهل سال شد، و من هنوز یاد میآورم...