صفحه نخست > نقد >   از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد!

 

از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد!

 

          اگر می‌خواهید كتابی بخوانید كه در آن از شیر مرغ تا جان آدمی زاد نوشته شده باشد؛ حتما كتاب جلال و آل آحمدٍ بهروز خرم را بخوانید! این كتاب 514 صفحه‌ای كه با عكس جلال آل احمد و پدرِ ملا و ریش سفیدش تزئین شده است، از آن شاهكارهایی است كه به درد همه كاری می‌خورد، بجز نقد دیدگاه‌های جلال آل احمد یا جلالِ آلِ احمد. نویسنده حتا برای این‌كه ادویه‌ی آش درهم جوشش را تند و تیزتر كند، از نام آن مرحوم مغفور كلمه‌ی جلال و آلِ احمد را روی جلد كتابش كلیشه كرده است تا از اسلام زدگی و وابستگی فكری آل احمد به آلِ احمد چهره‌ی مشتری پسندتری ارائه كند.  

         من البته نمی‌دانم كه اسم نویسنده‌ ساختگی است و برای حفاظت از جان نازنینش انتخاب شده است، یا حقیقی است. تا آنجا كه می‌دانم شخصا نوشته‌ای با این نام را در جایی نخوانده‌ام [روم سیاه] البته توده‌ای‌های سابق همدیگر را بهتر می‌شناسند و مشكل اطلاعاتی ما خوانندگان فضول را حل می‌كنند!

         به هر صورت جلال و آلِ احمد كتابی است پر ملات كه از همه رقم جنسی در آن یافت می‌شود. نه داستان كوتاه است، نه رمان، نه مقاله، نه تاریخ‌ نگاری، نه خاطره نویسی و نه حتا نقدی كه با نام روی جلد كتاب به ذهن خواننده‌ی بدبخت سرازیر می‌شود. در تمام 514 صفحه‌ی كتاب دست بالا 10 صفحه‌ی آن در نقد و هم چنین توجیه بعضی نقطه نظرات جلال آل احمد است. بقیه افاضاتی است شبیه به تاریخ نگاری از جریان رژی و انقلاب مشروطه و 28 مرداد و خرداد 42 و خیلی چیزهای دیگر، و البته با دیدگاه ویژه‌ی خود نویسنده. در چند بخش كتاب هم از بهار آزادی ایران بین سال‌های 1320 و 1332 یاد شده است. معلوم هم نیست چرا نویسنده با حكومتی كه این بهار آزادی را تدارك دیده است ـ یا دست كم نتوانسته آن را به پائیز استبداد بدل كند ـ آن‌گونه هیستریك دشمنی می‌ورزد؟!

         كتاب را نشر فروغ در كلن آلمان در بهار 1380 منتشر كرده است. یعنی داغ داغ است و فقط یك‌ سالی از تاریخ نشر آن می‌گذرد. به هر حال به نظر می‌رسد كه این همه ملات دست كم در مدت  5 سال و پس از سفر بی‌ دردسر نویسنده به میهن اسلامی [!] و راندن در اتوبان‌های آیت‌الله كاشانی و شیخ فضل الله نوری و به ویژه بزرگراه جلال آل احمد به كاغذ یا صفحه‌ی كامپیوتر سرازیر شده است.

         نویسنده كه در حین افاضاتش ـ خود ـ از پراكنده گویی‌هایش جا خورده است، در بخشی از كتاب تاكید می‌كند كه نوشته‌اش ربطی به تاریخ نگاری ندارد. حتا رهنمود داده است: كسانی كه به دنبال پژوهش‌های تاریخی هستند بهتر است به كتاب‌های خاص این زمینه‌ها مراجعه كنند! تكلیف قیمت گران كتاب هم در این میان معلوم نمی‌شود!

         قصدم در این نقد [!] پرداختن به كل كتاب نیست. بلكه بیشتر روی دو/سه محور خاص كه نویسنده دوربینش را روی آن زوم كرده است، حرف دارم. یكی این كه وضعیت اسف بار شوروی مرحوم بعد از  لنین و استالین و با خروشچف شروع نشد؛ هر اندیشه‌ای ـ هر اندازه مترقی ـ اگر به كشوری عقب افتاده و با روشنفكرانی عقب افتاده‌تر سرازیر شود، نتیجه‌ای بهتر از این نخواهد داشت. ماركسیسم و سوسیالیسم فرآیند یك روند تكاملی اروپایی/غربی و حاصل ارتقای كیفی انقلاب كبیر فرانسه، انقلاب صنعتی، مدنیت، حقوق شهروندی، اصالت و ارزش دادن به عنصر انسان، جدا كردن دست دین از حلقه‌ی حكومت و بخصوص فاصله گرفتن از شخصیت پرستی و امام سازی‌های دینی و غیر دینی بود. اگر چنین اندیشه‌ای ـ و حتا اندیشه‌های مترقی‌تری ـ پیش از آماده بودن زمینه‌های ذهنی و عینی آن یعنی عنصر مشخص آگاهی توده‌ها و روشنفكران آن به برهوت شوره‌ زاری نظیر روسیه‌ی تزاری پرتاب شود، كارنامه‌ای بهتر از این‌ نخواهد داشت. چنین درختی ـ هر چقدر هم شاداب و زنده ـ در كویر ناآگاهی و استبداد سیاسی/مذهبی حاكم بر متن كشور شوراها، به استبدادK.G.B.  و تبعیدگاه‌های سیبری و ملیون‌ها قربانی رهبر پرستی و استالین ستایی خواهد بالید! اگر عنوان حكومت سوسیالیستی این كشور توانست هفتاد سال دوام بیاورد؛ نه به دلیل آن بود كه سوسیالیسم در آن شوره‌ زار پا گرفت، بلكه تنها به مدد انكیزیسیون‌های قرون وسطایی استالینی تاب آورد. در كشورهایی از طیف ایران و روسیه‌ی آن دوران، به این دلیل كه ما روشنفكرانی از طیف ولتر نداشته‌ایم تا مذهب را در كلیت اعتقادی و تاریخی آن به نقد بكشند، هرگز نمی‌توانستیم راهِ تاریخ را میان‌بر بزنیم. سرنوشت حزب توده‌‌ی ایران [!] ـ با تمام ماستمالی‌ای كه نویسنده برای توجیه وطن‌فروشی و مردم فروشی‌هایش در سر فصل‌های سرنوشت ساز تاریخ معاصر ایران دارد ـ به همین دلیل است. حزبی كه آن همه امید را در آن همه جوان برانگیخته بود، در نهایت به بدنه‌ی ناچیز امنیتی/عقیدتی حزب كمونیست حاكم بر شوروی مرحوم و برادر بزرگ‌تر تبدیل شد. نهایتٍ وظیفه‌‌ی این جریان هم در حفاظت از منافع حزب حاكم بر كشور شوراها حتا به بهای ضربه زدن به منافع ملی كشور ایران خلاصه شده بود. طیف روشنفكر اروپایی كه با از جان گذشتگی بی‌نظیری توانست دو دست استبداد مذهبی و سیاسی حاكم بر اروپای آن دوران را از حاكمیت سنتی‌اش كوتاه كند، در ایران فلك زده‌ی ما و حتا پس از انقلاب مشروطه، روشنفكران [!] مذهبی‌‌ای را زایید كه ماموریت داشتند رابطه‌ی بر هم خورده‌ی دین و دولت را دوباره به سود ارتجاع مذهبی سامان بدهند. كسانی از طیف سحابی‌ها و شریعتی‌ها و بازرگان و جلال آل احمد كه با تلاشی سرطان وار و لحظه به لحظه ـ طی مدت هفتاد سال ـ توانستند حكومت عرفی ایران را با حكومت وحشی اسلامی و وارثان همان شیخ فضل اللهی جابجا كنند كه حضرت جلال آل احمد نعش آن بزرگوار [!] را بر بالای دار نشانه‌ی استیلای غرب زدگی بر ایران ارزیابی كرده بود. به چشم هم دیدیم كه انقلاب مشروطه را در نهایت كسانی به میراث بردند كه از آزادی، كلمه‌ی قبیحه‌ی آزادی را درك می‌كردند و از برابری حقوق همه‌ی انسان‌ها، تبعیض دینی و جنسی و قومی را و از حكومت قانون، سنگسار و قطع ضربدری دست و پا و شلاق و دزدی و چپاول و لاس‌های خشكه با ابرقدرتان برای بیشتر در قدرت ماندن و از حقوق زنان، چه بگویم؟!  

         من در این نوشته عمد دارم حساب  فرآیند رشد اندیشه‌‌ی سوسیالیستی در اروپا را با كپی‌برداری‌های ناشیانه‌ از آن در آسیای عقب افتاده جدا كنم. به این دلیلِ بسیار روش كه این گونه كپی برداری‌ها ـ به دلیل كاستی‌های فرهنگی ملت روس و روشنفكرانش ـ در نهایت كشوری را برای شهروندانش به میراث گذاشت كه هر لحظه از بحرانی به بحرانی دیگر فرومی‌غلطد. كشوری كه در انتهای دوران شكوهمند سوسیالیستی‌اش، زیباترین دخترانش برای یك شلوار جین به هرگونه تن فروشی‌ای تن می‌دادند! روشنفكر ستیزی بی‌وقفه، اِعمال رفتارهای اطلاعاتی و دخالت در زندگی خصوصی مردم  تا فرا تر از مرزهای اندیشه‌، حرف، نوشته‌ و حتا خواب‌ شهروندان، سرنوشتی بهتر ازاین نمی‌توانست داشته باشد. كارنامه‌ی مشخص ژوزف استالین كه چند ملیون شهروند جهانی را به دلیل آزادی خواهی، گرایش‌های بورژوایی، عدم تمكین به رهبری پیشوا به سیبری تبعید كرد و به كشتارگاه فرستاد، از همین عدم درك فرآیند آگاهی و          استبداد ستیزی دینی/سیاسی غربی ناشی شده است. سوگمندانه تاریخ نمونه‌ی عجیبی هم از سرنوشت چند صد هزار ایرانی‌ای دارد كه شعارهای پوچ انترناسیونالیسم كارگری دایی یوسف [ژوزف استالین] را باور كرده بودند. از آن چند صد هزار جوان و روشنفكر و تحصیل كرده‌ی ایرانی بیش از دو/سه هزار نفرشان در آستانه‌ی انقلاب 57 به ایران باز نگشتند. همگی یا در غربت مردند، یا در تبعیدگاه‌های استالین، تقاص زودباوری‌هاشان را با جان عزیزشان پرداختند. اگر اشتباه نكنم برادر نیما یوشیج هم از همین طیف بود.

          خرم بسیار كوشیده است در چند سرفصل مشخص دست حزب توده را از خیانتی كه به دلیل وطن فروشی ـ عمد دارم این واژه را به كار ببرم ـ و همدستی‌اش با ارتجاعی‌ترین و عقب افتاده‌ترین بخش رهبری مذهبی ایران پاك كند. ردیف كردن نام استالین و لنین در كنار هم و خیانت‌‌ها را به بعدی‌های ایشان نسبت دادن از همان دیدگاه توده‌ای/استالینیستی‌ای می‌تراود كه ما همچنان گرفتارش هستیم. سرنوشت فرج سركوهی برای نوشتن كتاب یاس و داس و لشكر كشی این آل عبای كمونیستی در اروپای مركزی بر ضد این كتاب به همین دلیل است.

         جلال آل احمد محصول جامعه‌ی فلك زده‌ای بود كه به ریسمان ایدئولوژی مذهبی مثلا مدرن امثال بازرگان و سحابی‌ها [پدر و پسر] و شریعتی‌ها [پدر و پسر] آویزان بود، در همین راستا در حمایت از ارتجاعی‌ترین بخش روحانیت شیعی در هیستری ضد ماركسیستی و ضد مدرنیته و ضد آزادی‌خواهی پرپر می‌زد. ملا بودن پدر آل احمد هم در این رابطه نقشی آنچنان كلیدی ندارد. نقش كلیدی را عدم درك ما از موضوع مدنیت، آزادی خواهی، دموكراسی، حقوق شهروندی و اصالت انسان ـ و نه رهبر ـ دارد. دكتر ماشالله آجودانی برخی از این عوضی فهمیدن‌ها را در صد ساله‌ی اخیر در كتابش مشروطه‌ی ایرانی و پیش زمینه‌های ولایت فقیه به روشنی بررسیده است.

         كتاب البته نكات مثبتی هم دارد و آن بررسی وضع حزب زحمتكشان و داستان خیانت‌های مظفر بقایی است كه می‌دانیم در تداوم وظیفه‌ی ضد ایرانی‌اش، بعد از این كه به رهبر مبازرات ضد استعماری ملت ایران نارو زد، در سرفصل دیگری هم با تداوم همان وطن فروشی‌ها، ملای بی عمامه‌ای را برای كوبیدن میخ ولایت فقیه، حتا راست‌تر و ارتجاعی‌تر از امثال بهشتی و مطهری و رفسنجانی به میدان مجلس خبرگان فرستاد. بررسی نقش حیرت انگیز سید حسن آیت در مجلس خبرگان، تداوم این نقش ضد ایرانی و  استبداد طلب ـ آن هم از نوع مذهبی‌اش ـ را به خوبی نشان می‌دهد.

         از دیگر بخش‌های مثبت كتاب، نقد فمینیستی دیدگاه جلال آل احمد نسبت به زنان است كه بد نیست و با این كه تنها به دو فاكت مشخص نظرگاه‌های عقب افتاده‌ی او نظر دارد، اما قابل ارزش گذاری است.

         در پایان به آنانی كه همچون دوست عزیز من با خواندن تمام كتاب جلال و آلِ احمد نفهمیدند كه بالاخره خرم چه می‌خواهد بگوید، پیشنهاد می‌كنم برای آشنایی با این تئوریسین عهد جاهلیت [جلال آل احمد] به فصل نامه‌ی كاوه  [شماره‌های92 و 93] مراجعه كنند و غرب زدگی، سخنی ناروا و نظریه‌ای مغز آشوب را از قلم دكتر منوچهر تهرانی بخوانند!