صفحه نخست > نقد >   كمی هم در باره شجاعت!

 

كمی هم در باره شجاعت!

(نقد کتاب برفراز خلیج)

 

             اخیرا در ایران، نشر نی كتابی چاپ كرده است به نام برفراز خلیج، خاطرات محسن نجات حسینی، عضو سابق سازمان مجاهدین خلق كه از سال 1346 تا 1355 با این سازمان همكاری داشته است. متن كتاب كه اتفاقا با قلمی شیوا نوشته شده، سوای خاطرات نویسنده، ذوق هنری او را هم به نمایش می‌گذارد. چند تصویر نقاشی در میانه‌ی كتاب، رنگی چاپ شده است كه آن‌‌ها هم ـ به شكلی دیگر ـ از ذوق نویسنده حكایت‌ها دارد. برخی از این تصاویر از ایران و مشهد است، برخی هم از دوران‌های مختلف عضویت نجات‌حسینی در سازمان مجاهدین خلق؛ در همین راستا زندانی بودنش در زندان‌های عربی. تصویری هم از پرچم ایران و شمع و گل و پروانه‌ای كه این‌گونه زیرنویس شده است:

         بیاد آن‌ها كه پروانه‌وار در هاله‌ی عشق معشوق خویش سوختند. بیاد آن یاران پاك‌ سرشتی كه جان باختند. آسمان میهنم آبی است و زمینش گلزاری است به رنگ‌های سبز و سرخ و سفید. (در میانه‌ی كتاب)       

         كتاب كه به شكلی خطی و خاطره نویسی نوشته شده است، گاهی هم گریزی هنرمندانه به تاریخ زده، بر روی دو محور نقد تاریخ و بررسی رفتار تصمیم‌گیرندگان این سازمان، در سرفصل‌های مختلف كوشیده است ـ از اساس ـ كمبودها و كج‌روی‌های این سازمان را به دیدگاه دوگانه و التقاطی بنیان‌گزاران آن نسبت دهد.

         جزوه‌ی درون سازمانی شناخت [سازمان مجاهدین خلق] كه شامل بخش‌های متدولوژی، تكامل و راه انبیاء بود، تلاش می‌كرد تا ایدئولوژی مذهبی را، منطبق بر اصول علمی جامعه‌شناسی و تحلیل تاریخ نشان دهد و به مذهب، لباس منطق بپوشاند. این جزوه كه سنگین‌ترین اثر ایدئولوژیكی سازمان بود، ادامه‌ی همان كاری بود كه قبلا مهندس بازرگان و تاحدی آیت‌الله طالقانی، پیش از آن شروع كرده بودند. [مهدی] بازرگان، در پی آن بود تا همه‌ی اصول اعتقادی و دستورات فقهی [ای] را كه وی به آن‌ها عقیده داشت، سوار بر منطق علمی، به قشرهای روشنفكر جامعه بقبولاند! برای این كار، وی اصول علمی و دستاوردهای دانشمندان روز را در زمینه‌های زیست شناسی، فیزیك و ترمودینامیك به كار می‌گرفت تا حقانیت اعتقادات خویش [اسلام] را ثابت كند. ضمن این‌كه بازرگان در مبارزه‌ی پی‌گیرش با رژیم شاه الهام بخشِ قشر جوان و روشنفكر جامعه‌ی ما بود ـ و این موفقیتی برای وی به شمار می‌آمد ـ اما رنسانس علمی/مذهبی او چندان موفقیت آمیز نبود. توجیه و اثبات حقانیت مساله‌ی طهارت در فقه شیعه از طریق تشبث به دستآوردهای میكرب شناسی روز، گرچه ظاهرا به معتقدان به آن مسائل دلگرمی می‌داد؛ اما هرگز نمی‌توانست وسیله‌ی اثبات حقانیت دین و خداشناسی باشد. تطابق مسائل فقهی با اصول علمی، اگر در جایی خوانایی داشت، در جاهای بسیار دیگری سوال‌برانگیز بود. آیت‌الله طالقانی و دكتر یدالله سحابی هم در چنین زمینه‌ای تلاش می‌كردند. آن‌ها می‌كوشیدند تا با تفسیر آیات قرآن به سبكی جدید، دیدگاه قرآن پیرامون آفرینش انسان و جهان را با دستاوردهای علوم جدید تطبیق دهند و بدین وسیله پایه‌های اعتقاد به قرآن را در بین قشر تحصیل‌كرده تقویت نمایند. (ص 416 كتاب)

             نجات حسینی از سویی كوشیده است تصویری هم از شجاعت‌های بی‌نظیر اعضای اولیه و بنیانگزاران سازمان بدهد كه به زعم او ناشی از  راندمان بالای عشق و باور ایشان به اعتقادات اسلامی بوده است. اتوپیا و مدینه‌ی فاضله‌ی این جماعت هم برای بدیل آن نظام چیزی است لابد شبیه به همین میهن اسلامی فعلی حاكم بر ایران یا چیزی شبیه به چنین حكومتی با عنوان اسلامی‌ای دیگر!

         نفرت این جریان را از اختلاف طبقاتی وحشتناك موجود در نظام پیشین می‌توان در جای‌ جای این كتاب به روشنی خواند و حس كرد. متولیان سازمان مجاهدین  به زعم نجات‌حسینی، شجاعانی[!] هستند كه گاه با بستن 14 كیلو مواد منفجره به بدنشان و جاسازی كلی مهمات در ته چمدان‌هاشان می‌كوشند از فرودگاه‌های مختلف عبور كرده، وارد كشور شوند و مواد منفجره را خرجِ ترور سردمداران رژیم پیشین یا عوامل امریكا  در ایران بكنند. خود نویسنده هم تصادفا در اولین ترددش با چنین گنجینه‌ای از مهمات دستگیر شده، تقریبا تمام عمر كار سیاسی‌/تشكیلاتی‌اش را در زندان‌های دوبی، ابوطبی، لبنان، سوریه و عراق می‌گذراند. در این میانه هم داستان یك هواپیما ربایی خارق‌العاده از دوبی به بغداد به تفسیر كشیده می‌شود كه در جای خود بسیار خواندنی است.

         ناشر در پشت جلد كتاب، برای معرفی نویسنده چنین نوشته است:

         محسن نجات حسینی در سال 1323 در مشهد متولد شد. پس از پایان تحصیلات ابتدایی و متوسطه در سال 1344 وارد دانشكده‌ی فنی تهران شد و هم‌ زمان هم به عضویت تشكیلاتی سیاسی و انقلابی مخفی درآمد كه بعدها نام سازمان مجاهدین خلق ایران به خود گرفت. در سال 1349 با درجه‌ی فوق لیسانس در رشته‌ی مهندسی شیمی فارغ‌التحصیل شد و در تابستان همان سال با ماموریت از سوی سازمان مجاهدین خلق برای گذراندن دوره‌ی عملیات چریكی به طور غیرقانونی از كشور خارج گردید. در مسیر رسیدن به پایگاه‌های فلسطینی حوادثی رخ داد كه به زندانی شدن وی و چند تن از اعضای سازمان مجاهدین و نیز به جریان هواپیماربایی از دبی به بغداد انجامید.

         پس از گذراندن دوره‌ی آموزشی عملیات چریكی در پایگاه‌های فلسطینی، هنگام بازگشت به ایران  در بیروت دستگیر و زندانی شد. پس از آزادی در بخش خارج از كشور سازمان مجاهدین به فعالیت پرداخت. این فعالیت‌ها تا هنگام دگرگونی‌‌های ایدئولوژیك در سازمان ادامه یافت. وی در سال 1355 از سازمان مجاهدین كناره گرفت و در سوئد اقامت گزید. نجات حسینی اكنون رئیس بخش فیزیك در یك مركز پزشكی هسته‌ای در استكهلم است. (پشت جلد كتاب)

         آنچه اما در این كتاب خواندنی‌تر است ـ و مرا دو شب تمام بیدار نگاه داشت ـ ساده‌انگاری‌ها، ساده‌اندیشی‌ها، به تعبیری دیگر حماقت‌های رهبران این جریان است كه در كمترین زمان به دستگیری گسترده‌ی تمام خانه‌های مخفی و تیمی این سازمان منجر شده، تقریبا تمام بدنه و رهبری سازمان را به نابودی كشاند. شاید اگر رهبران این جریان این‌گونه ساده‌اندیش نمی‌بودند، سرنوشت این جریان چنین نبود كه اكنون هست؛ به این دلیل بسیار ساده كه شوربختانه بیشتر اعضای اولیه‌ی این سازمان، دانشجویان دانشكده‌های فنی، برخی فارغ‌التحصیلان دانشگاه، حتا گاه استادیار دانشگاه بوده‌اند. ازسویی هم خیلی‌هاشان سابقه‌ی كار مستمر سیاسی در نهضت [مذهبی] آزادی و كانون نشر حقایق اسلامی محمدتقی شریعتی را داشته‌اند؛ ساده‌انگاری‌ای كه تنها از عده‌ای روستائی بی‌سواد، بی‌مطالعه و بی‌شناخت قابل انتظار است، نه از جریانی با ادعای رهبری یك جنبش و در نهایت حكومت بر كشوری به گستردگی ایران.

         البته این جریان، بسیار كوشیده است به این ساده‌انگاری‌ها جامه‌ی تقوا و تقدس پوشانده، برای این خودكشی‌های دسته‌جمعی شعار و سرود مرتكب شود. خود نجات حسینی هم در پیش‌گفتار كتابش این ساده‌انگاری‌ها را صفا و خلوص نیت و فداكاری كم نطیر آنان و جسارتشان برای مبارزه ارزیابی كرده كه به زعم او در خور ستایش و احترام است!

         در همین راستا جریان بازمانده از آن دوران ـ یعنی سازمان مجاهدین فعلی ساكن عراق ـ روز 4 خرداد را به نوعی سرفصل تاریخ نوین ایران ارزیابی می‌كند؛ روزی كه سران این جریان در استمرار همان ساده‌نگری‌ها و ساده‌اندیشی‌هاشان دسته جمعی اعدام شده‌اند.

         معنی این حرف این نیست كه اعدام مخالفین یك نظام ـ هر نظامی ـ كار خوبی است و هر نظامی می‌تواند مخالفینش را با هر اندازه ساده‌اندیشی به زندان و میدان‌های تیر بكشاند. من اساسا با هرگونه اعدامی مخالفم و اعدام مخالفین هر نظامی را ویژگی نظام‌های دیكتاتوری ارزیابی می‌كنم كه چون بر خواست ملتی كه بر آن حكم می‌رانند، تكیه ندارند، برای استمرار چند روزه‌ی حكومتشان ناگزیر به انجام چنین جنایاتی هستند. این را هم به خوبی می‌دانم كه چنین نظام‌هایی مجبورند با همین شیوه‌ها و شیوه‌هایی در همین راستا به حكومتشان تداوم ببخشند. برای همین هم هر ترفندی را كه بتوانند به كار می‌گیرند تا چند روزی بیشتر بر اریكه‌ی قدرت باقی بمانند؛ به ویژه كه جریانی [مثلا] ایدئولوژیك و مسلحانه، دسته جمعی و با این همه ساده‌انگاری، درست مثل راحت‌الحلقومی لذیذ،كل دستگاهش را در دامن پلیس و ساواكش بیندازد. بعد هم این خریت‌ها را شجاعت ارزیابی كرده، پس از گذشت سی سال از آن دوران، با شهادت و اسطوره ارزیابی كردن این گونه فجایع، هر سال و هر دهه از این جوانان وطن به نیكی یاد كرده، از رفتار ایشان برای ارتكاب شجاعت‌هایی همانند انگیزه بگیرد.

         البته هر جریانی می‌تواند به این گونه جعل و تحریف‌ها دست بزند، اما سر تاریخ را  نمی‌شود كلاه گذاشت؛ حتا اگر در آن دوران شهیدبازی و شهیدسازی مد بوده باشد، متاسفانه تاریخ گردشی هم دارد و در گذر زمان چنین شیوه‌هایی را  ـ به نوعی ـ اسقاط و مستعمل و از دور خارج شده ارزیابی می‌كند. آن گاه دیگر این جریان‌ها تنها به درد باستانشناسانی می‌خورند كه نانشان را از راه كند وكاو در این جریان‌های مرده و با این نبش قبرها به دست می‌آورند.

         اما گاهی هم ـ لابد كاملا تصادفی ـ كسانی پیدا می‌شوند كه از این گونه رفتارها ملات خوبی برای ارزیابی تاریخ و عملكرد این جریانات ساده‌اندیش و ساده ‌انگار پیدا می‌كنند و از همان شیوه‌های تقدیس شده، جدولی از كهنگی و غیرپیچیدگی را به نمایش می‌گذارند؛ چرا كه دنیا هر روز به سمت پیچیدگی بیشتر در حركت است و كسانی كه به هر دلیلی حماقت می‌كنند، مجبورند تاوان ساده انگاری‌هاشان را ـ گاه حتا چندین برابر ـ بپردازند.

         در غروب سرد و تاریك یك روز زمستانی، منصور بازرگان یكی از اعضای سازمان [كه در سال 1367 همراه با همسرش در عملیات موسوم به فروغ جاویدان كشته شد] با الله مراد دلفانی عضو سابق حزب توده‌ در دو طرف میز قهوه‌خانه‌ای در امیریه‌ی تهران نشسته‌اند و در حالی كه گرمی استكان‌های چای را در دستان خویش احساس می‌كنند، خاطرات دوره‌ی زندان را به یاد می‌آورند. آن دو چند سال پیش از آن مدتی را با هم در زندان به سر برده‌اند. منصور به جرم فعالیت در نهضت آزادی و الله مراد به اتهام تهیه‌ی اسلحه برای سازمان كمیته‌ی انقلابی دستگیر شده بودند. منصور از سوی سازمان ماموریت داشت تا در این دیدار از وضع فعلی دلفانی، كار و زندگی او و نیز فعالیت سیاسی‌اش باخبر شود. بر اساس گفته‌های دلفانی، وی صاحب یك كارخانه‌ی سنگ‌بری در نزدیكی كرمانشاه است  وی [الله مراد دلفانی] سران حزب توده را خائن می‌داند و چنان وانمود می‌كند كه مانند گذشته به مسائل سیاسی علاقمند است [حتا] دلفانی در این ملاقات، اهمیت مسائل امنیتی را به منصور یادآور می‌شود و تاكید می‌كند كه: فرد سیاسی باید در ارتباط با دیگران، بسیار محتاط باشد!

         بالاخره دلفانی مورد اطمینان منصور و از آن طریق مورد اعتماد سازمان قرار می‌گیرد دلفانی [توده‌ای]  با تظاهر به اعتقادات مذهبی و به ویژه ابراز ارادت خاص به حضرت علی(ع) و نیز توصیه‌های امنیتی[ای] كه به ناصر صادق می‌كند، اعتماد وی را نیز كاملا جلب می‌نماید.

         سرانجام روزی ناصر [صادق] مساله‌ی تهیه‌ی اسلحه را پیش می‌كشد. دلفانی پس از كمی تامل با مهارت خاصی [!] می‌گوید كه او وابسته به یك گروه سیاسی مخفی است و بدون مشورت با كادرهای بالای آن گروه نمی‌تواند به كار حساسی مثل تهیه‌ی اسلحه بپردازد. (همانجا، صص 293 تا 294)   

         البته بعد از طرح مساله‌ی اسلحه، دلفانی دچار دگرگونی شده و صحبت‌هایش مرموز و غیرقابل اطمینان به نظر می‌رسد، با این‌همه ناصر و چند رفیق مسئول در سازمان، رفتار دلفانی را با توجه به مشاهدات اخیر مورد بررسی قرار می‌دهند. (همانجا صص 294 تا 295)

         حتا علی [یكی از اعضاء كه با دلفانی در ارتباط قرار داده شده است] احساس می‌كند كه هربار كه با دلفانی همراه است، فرد یا افرادی توسط یك وسیله‌ی نقلیه‌ی دیگر آن‌ها را دنبال می‌كنند به تدریج علی نمودهایی از تعقیب و مراقبت را حتا در مسیر كار روزانه‌اش می‌بیند  یك روز مردی به علی نزدیك می‌شود و از او عكس می‌گیرد  علی این صحنه‌های مرموز را جدی تلقی كرده، خود را به تهران می‌رساند و با مسئول تشكیلاتی‌اش همه‌ی مشاهدات و سوءظن خود را بیان و بر جدی بودن مساله‌ی امنیتی پافشاری می‌كند. [اما] از دید مسئولان سازمان، آنچه اتفاق افتاده بود، نمی‌توانست به معنای ارتباط دلفانی با ساواك باشد. (همانجا)

         در پایان راهی كه این‌گونه سازمان را به كشتارگاه می‌فرستد، نهاد تاریخ نگاری سازمان از یك سازمان لو رفته سخن می‌گوید كه نفراتش [یكی از رضایی‌ها] ماموران ساواك را قال می‌گذارد. یكی دیگرشان سیانور می‌خورد. یكی در هنگام تیرباران سرود می‌خواند. یكی‌شان با نارنجك به وسط ساواكی‌ها می‌رود و خودش را همراه با ایشان    سر به نیست می‌كند و سریالی از این شجاعت‌ها كه شاید برای ذهن‌های ساده‌ی بیست و چند سال پیش ما دلپذیر یا پذیرفتنی بود، اما حالا دیگر در دگرگونی تاریخ و پیچیدگی شیوه‌های مبارزه ـ به ویژه تلاش‌ برای شناختن جریان‌های الهام دهنده‌ی این گونه تشكل‌های نظامی/عقیدتی ـ بازار چندانی ندارد. این روزها دیگر كسی را به دلیل چنین شجاعت‌هایی مدال باران نمی‌كنند.

    اگر نویسنده‌ی بر فراز خلیج بیشتر از آنچه كرده‌ است، ساده اندیشی به خرج می‌داد، حتما این‌روزها در لیست شهدای سازمان پرافتخار [!] مجاهدین خلق عراق، گوشه‌ی باریكی را با یك عكس شش در چهار محو ـ همانند همان عكسی كه پشت جلد كتاب كلیشه شده است ـ اشغال می‌كرد. 

         این كتاب 456 صفحه‌ای با كودكی و محیط تربیتی/اجتماعی نجات حسینی آغاز می‌شود و با تصفیه‌های درون گروهی این تشكل نظامی/عقیدتی در سال‌های 54 و 55 به پایان می‌رسد. به تصویر كشیدن محیط تربیتی/فرهنگی/مذهبی محسن نجات حسینی از زیباترین و جذاب‌ترین بخش‌های كتاب است. جایی كه نجات حسینی در نقش قاری قرآن در مدرسه‌ی مذهبی سیروس مشهد، مورد لطف ملای مدیر مدرسه قرار می‌گیرد. بخصوص تصویری كه  او از رفتار این مذهبیون با زنان مذهبی جامعه‌ی ایران می‌دهد، بسیار خواندنی است. ناظم  مدرسه آقای حیدری است:

         وقتی در زمان رضا شاه كشف حجاب شده بود، پدر آقای حیدری تركه‌ای در دست می‌گرفت و در كوچه و بازار، هرجا زنی را بی‌حجاب یا با چادر و بدون مقنعه می‌دید، با تركه‌اش حیدر حیدر گویان بر سر آن زن می‌كویبد و می‌گفت: پرده‌ی خلا را بینداز!  به همین خاطر آن خانواده كه به حیدری شهرت یافته بود، در مشهد بسیار معروف و در محافل مذهبی بسیار گرامی بود. (ص 17)

         پس از این بخش از روند ورود به دانشگاه و عضویت در سازمان مجاهدین سخن می‌رود [تابستان 1344] بعد هم از آموزش‌های تئوریك درون سازمان، كیفیت تشكیلات خانه‌های تیمی این جریان، سفر به دبی برای تماس با سازمان الفتح و آموزش نظامی بحث می‌شود. بحران‌ كادر رهبری و فعالیت‌های برون مرزی سازمان بخش‌های بعدی كتاب است. اما پركشش‌ترین و در عین حال دردآورترین بخش كتاب، چالش ایدئولوژیك سال 1354 است كه بخشی از آن به تصفیه‌های خونین درون گروهی اختصاص یافته است. آنچه بیش از همه باعث تاسف است، این است كه نویسنده با جداشدن مكانیكی از سازمان مجاهدین مذهبی كه بعدها به مسعود رجوی به ارث رسید، كتابش را در درون ایران و تحت سلطه‌ی همان جریان مذهبی‌ای به چاپ رسانده است كه به عقیده‌ی او فقط مذهبی صرف بودند و انگیزه‌ی ایشان برای مبارزه‌ با شاه نایاب بود!!

         به هر حال نویسنده‌ی تحصیل كرده و مذهبی كتاب، اگر سازمان شقه نمی‌شد و در آن سال‌ها به رهبری مذهبی‌های ماركسیست شده از طیف حسن روحانی و تراب حق شناس و تقی شهرام و بهرام آرام به تصفیه‌های درون گروهی نمی‌پرداخت، همچنان عنصر موحد مجاهد خلق باقی می‌ماند و در حلقه‌ی نزدیكان مسعود رجوی به همان نوع مبارزه‌اش ادامه می‌داد. این اعتقاد نویسنده را درجای جای كتاب می‌توان دید و تاسف خورد.  با این همه برفراز خلیج كتابی است خواندنی، و برخلاف نوشته‌های خیلی دیگر از جدا شدگان مجاهدین، خوش قلم و با كشش كه به خواندنش می‌ارزد. تصویر        نجات حسینی از دانشگاه‌های ایران در دوران شاه كه زمینه ساز به حكومت رسیدن نظام اسلامی شد، به راستی خواندنی و واقعی است. 

         آنچه می‌تواند كمكی به خوانندگان چنین كتاب‌هایی بكند، خواندن آن‌ها با نقد دیدگاه مرگ پرستانه، خرابكارانه، عاشورا بازی‌های مد روز آن دوران، هم‌چنین دقت در چگونگی مخالفت‌ این جریان‌ها ـ مذهبی و لنینی ـ با هرگونه رفرم و سازندگی در متن جامعه‌ی نسبتا باز آن دوران است. چین بیمار و روسیه‌ی استالین‌وار، به ویژه تب امریكا ستیزی هیستریك چنان جوانان آن دوران ما را بیمار كرده است كه برای درمان این بیماری كهنه‌ی جامعه‌ی دست پخت ایشان ـ و البته ما ـ به كارهایی بسیار بسیار بیشتر و اساسی‌تر و روشن كننده‌تر از آنچه تاكنون شده است، نیاز است! همین!

 

 

 

حاشیه‌ی دومِ كمی هم در باره‌ی شجاعت!

 

         پس از نوشتن نقدی بر كتاب برفراز خلیجِ مهندس محسن نجات حسینی تحت عنوان كمی هم در باره‌ی شجاعت كه در چندین نشریه‌ی برون مرزی و از جمله چند وب سایت اینترنتی منتشر شد، ایشان لطف كردند و اعتراضی بر نقد من نوشتند و از همان مواضع كهنه‌شان در رابطه با سازمان مجاهدین و بنیانگزاران آن دفاع كردند. این اعتراض ایشان در نشریه‌ی شماره‌ی 920 كیهان لندن چاپ شد. پاسخی را كه من در راستای روشنگری و برای پافشاری بر دیدگاه‌هایم نوشته بودم، برای كیهان چاپ لندن فرستادم؛ اما این نشریه ـ احتمالا به دلیل حجم مطلب ـ از درج همه‌ی آن خودداری كرد. چون اعتراض به درج ناقص مطلب فرصتی می‌خواهد و زمانی لازم است تا این نشریه به تصحیح این افتادگی مبادرت كند، لذا ضروری دیدم این نقد را در این كتاب بیاورم، با این امید كه ایشان از این طریق از همه‌ی مطلب آگاهی یابند.

 

 

 

یادداشتی برای مهندس محسن نجات حسینی

 

آقای نجات حسینی عزیز،

         پاسخ شما را به نقدی كه بر كتابتان نوشته بودم، خواندم. در ابتدا اجازه بدهید از شما برای كلمه‌ای كه آن را بلاهت و حماقت و دیوانگی ترجمه كرده‌اید، پوزش بخواهم. قصدم از آوردن آن واژه كه به رنجش شما راه برده است، نه توهین به شما كه نشان دادن رفتار همتایان آن زمان شما ـ در همان ظرف زمانی و مكانی رویدادها ـ بوده است.

         سازمان شما در زمینه‌ی اجتماعی/سنتی تاسیسش، فرآورده‌ی شرایطی است كه اگر ما امروز و پس از تجربه‌ی حكومت اسلامی حاكم بر ایران آن شرایط را نشناسیم و همچنان از آن ناآگاهی‌ها و شجاعت‌ها در تفسیرهای مذهبی آن در هر دو شق مذهبی و لنینی آن دفاع كنیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم به موضع دفاع از هر گونه عقل ستیزی خواهیم افتاد.

         سخنم را در رابطه با یادداشت شما [در راه عقیده به زندان افتادن بلاهت نیست!] با سخنی از شاهرخ مسكوب از كتاب چند گفتار در فرهنگ ایران، نگاهی ناتمام به شعر متعهد فارسی در دهه‌ی سی و چهل آغاز می‌كنم؛ كسی كه به گفته‌ی خودش: همه‌ی ما كمابیش [این] ایدئولوژی‌ها را تجربه‌ كرده‌ایم و می‌كنیم.

         می‌گوییم بستر تنگ، زیرا ایدئولوژی سیاسی [و مذهبی] بسیاری از جنبه‌های وجودی و كلی انسان را نادیده می‌گیرد و آدمی را به حیوان سیاسی، آن هم فقط یك نوع سیاست تنزل می‌دهد و سپس راه چاره‌ی سخت ولی میان بری برای درمان تقریبا همه‌ی دردها پیش پایش می‌گذارد پذیرش و عمل به این ایدئولوژی، سرودن و نوشتن در باره‌ی رهایی خلق و به ضد طبقه‌ی حاكم و مظهر آن در دوران استبداد، البته خطر كردنی بود كه نیاز به شجاعت داشت؛ اما از سوی دیگر این شجاعت، اهل قلم [و اهل سیاست] را از مهلكه‌ی بزرگ‌تری نجات می‌داد؛ از خطر اندیشیدن و در قبال تعهدی بزرگ‌تر، نو به نو دل به دریا زدن، از خطر تعهد در قبال خود و جهان...

         به همین دلیل و هزارها دلیل دیگر هیچ مبارزه‌ای به خودی خود اعتبار و ارزشی ندارد.

         من البته این تئوری شما را می‌پذیرم كه: از جمله چیزهایی كه خوبی به شمار می‌رود، فداكاری و مبارزه برای دست‌یابی به آزادی و برابری انسان‌هاست. اما تاریخ جهان و تاریخ معاصر ما به ویژه نشان داده است كه همه‌ی آنانی كه مدعی مبارزه با رژیم‌های استبدادی و وابسته و استثمارگر می‌شوند، الزاما آزادی‌خواه، غیروابسته و نافی استثمار نیستند. در زندان‌های رژیم سلطنتی، ما در كنار تعداد انگشت شمار آزادیخواهان، جریانی از آزادی كشان، سركوبگران، وابستگان به اجنبی و طرفداران لقمه لقمه كردن ایران عزیزمان را داشته‌ایم.برای هركدام از این افراد و دسته‌ها هم نمونه‌های بسیاری در دست است. در این راستا می‌توان از سید روح‌الله خمینی، اسدالله لاجوردی، نورالدین كیانوری، و حامیان پیشكش كردن بخشی از ایران به شوروی سوسیالیستی مرحوم ـ وابستگان دولت سید جعفر پیشه‌وری و غلام یحیی دانشیان ـ نام برد.

         من در این جا  برخلاف نظر شما كه در راه عقیده به زندان افتادن را فداكاری و از جان گذشتگی ارزیابی می‌كنید، با استناد به تاریخ معاصرمان تاكید می‌كنم كه این سمت و سوی مبارزه است كه به مبارزه و در نهایت فرد مبارز هویت می‌بخشد. جریانی كه برای به بن بست كشاندن یك حكومت عرفی و برای به قهقرا كشاندن كشور و حاكم كردن ارتجاع مذهبی مبارزه می‌كند، به زندان می‌رود و حتا كشته هم می‌شود؛ چون منافعی كه در نظر دارد، اساسا با منافع عالیه‌ی شهروندان كشور180 درجه اختلاف زاویه دارد، نه تنها این ملت را نمایندگی نمی‌كند كه خائن به ایشان هم ارزیابی می‌شود. راه كارهای چنین جریان‌هایی كه سازمان مجاهدین هم از سردستگان آن است، نه كوششی برای آگاه كردن ملت؛ كه برای كشاندن ایشان به دور باطل خشونت و ترور و اعدام و زندان بوده است و به همین دلیل هم هیچ ارزشی ندارد. جاسازی كردن چند كیلو مواد منفجره در ته چمدان‌هاتان و بستن 14 كیلو تی.ان.تی به دور كمرتان و عبور با این همه مهمات از مرزهای هوایی و زمینی كشور به قصد ترور پاسبان سرگذر، یا افسر ارتش و یا یك امریكایی را در هیچ كجای جامعه‌ی متمدن بشری، ارزش ارزیابی نمی‌كنند. این حركات نه تنها مبارزه برای آزادی و برابری نیست، بلكه نهایتا رفتاری تروریستی، ضد انسانی و ضد ملی است.

         سازمانی كه شما مدعی آن هستید، از همان ابتدای تاسیسش به تربیت كادرهای همه جانبه همت گماشت. اگر شما در آن شرایط  و به دلیل جوانی و ناآگاهی و بی‌خبریتان از تاریخ ایران و جهان نمی‌دانسته‌اید كه كادر همه جانبه چه معنایی دارد، تاریخ خونین این 25 سال، همچنین تاریخ خونین همین سازمان شما عملا نشان داده است كه این واژه ترجمه‌ی همان مفهومی است كه ما امروز آن را با عنوان ولایت مطلقه‌ی فقیه می‌شناسیم كه شكل نمادینش شخص سید روح الله خمینی و این روزها هم سید علی خامنه‌ای است. البته ممكن است شما پس از جدایی‌ از سازمان مذهبی مجاهدین در سال 1356 دیگر روند تكامل قهقرایی این جریان را تعقیب نكرده باشید، اما بد نیست بدانید كه ملت ما بهای سنگینی را برای شناختن این جریان تروریست پرداخته است.

         اختراع انقلاب‌های پی در پی ایدئولوژیك مسعود رجوی برای سلب هویت كردن از اعضای سازمان و تحلیل بردن ایشان در رهبری سازمان اساسا نمی‌تواند چیزی خلق‌الساعه باشد؛ كما این كه به حكومت رسیدن سید روح‌الله خمینی نیز نمی‌تواند روندی بدون پیشینه بوده باشد. سازمان شما چه آگاهانه و چه نا آگانه تمامی تخصص، سرمایه‌، عنوان‌های دانشگاهی و نیروهایش را پل پیروزی و ابزار به قدرت رساندن سید روح الله خمینی كرده است. ممكن است شما از این تحلیل من بازهم برنجید، اما سرِ تاریخ معاصر و سر تجربه‌های مادی، ملموس، عینی و تجربه‌شده‌ی ایران امروز را نمی‌شود كلاه گذاشت و با مظلوم نمایی و شهید سازی بر عنصر آگاهی رنگ پاشید.

         متاسفانه باید خدمتتان عرض كنم كه بله، گاهی هم در راه عقیده به زندان افتادن بلاهت است؛ به ویژه زمانی كه انسانِ حتا تحصیل كرده، افسار اندیشه‌اش را به پیشتاز و پیشوا و رهبر و ولی فقیه و مرجع تقلید و كادر همه جانبه تفویض كند و در این راستا خود را از عذاب اندیشیدن رها كرده، به عنصر اجرایی صرف و عضو تشكیلاتی سقوط كند.

         واقعیت تاریخی این است كه مبارزه و تئوری‌های بنیانگزاران سازمان مجاهدین خلق ـ برخلاف نظرگاه شما ـ برای آزادی و برابری و برای احقاق حقوق ملت ایران نبوده است. سازمان مجاهدین از همان زمان هم به تخت نشاندن ولی فقیهی از نوع سید روح الله خمینی و مسعود رجوی را تحت عنوان حكومت اسلامی در برنامه داشته است. هیچ فكر كرده‌اید كه شما شاگرد اول‌های دانشگاهی چرا چند بار در  نجف اشرف به حضور سید روح‌الله خمینی مشرف شده، دست كمك و یاری به سوی او دراز كرده‌اید؟! مگر جز همسویی فكری و عقیدتی، دلیل دیگری برای این شرفیابی‌ها داشته‌اید؟! با این پرانتز كه حتما می‌دانسته‌اید ـ یا دست كم كادرهای همه جانبه‌ی سازمان شما می‌دانسته‌اند ـ كه مخالفت سید روح‌الله خمینی با انقلاب سفید سال 1341 نه از دیدگاهی مترقی و آزادی‌خواهانه كه از زوایه‌ای بسیار بسیار ارتجاعی‌تر و عقب مانده‌تر از همان شاه دیكتاتور و شكنجه‌گر و وابسته ـ به زعم شما ـ بوده است. دوست ندارم مرا به یاد واژه‌ی كمدی همه با هم سید روح‌الله خمینی و شعار مسخره‌‌ترِ شاه برود، هر كه می‌خواهد بیاید، بیندازید!

         اگر شما نمی‌دانید حتما بنیانگزاران سازمان شما می‌دانسته‌اند كه محور اصلی مخالفت خمینی با شاه نه مبارزه‌ای ضد استبدادی كه اعتراضی برای محدود كردن ابتدایی‌ترین حقوق نیمی از ملت ایران یعنی زنان ما بوده است. اگر شما نمی‌دانسته‌اید حتما بنیانگزاران فداكار، مبارز و شهیدان جان بركف سازمان شما می‌دانسته‌اند كه جانشین كردن سوگند به كتاب آسمانی به جای سوگند به قرآن برای باورمندان به ادیان دیگر شیوه‌ای بسیار نیك برای نزدیك شدن به یك همگرایی ملی بوده است. و همین حذف سوگند به قرآن برای معتقدان و باورمندان دیگر هموطن ما یكی دیگر از محورهای اساسی مخالفت سید روح‌الله خمینی با محمد رضا شاه بوده است. به نظرتان كمدی نمی‌رسد كه كسانی كه مسلمان و شیعه نبوده‌اند و دین و مذهب و باور دیگری داشته‌اند، تا این تاریخ مجبور بوده‌اند به قرآنی كه به آن اعتقادی هم نداشته‌اند، سوگند بخورند؟! اجازه بدهید در رابطه با اعتراض اساسی خمینی به حق رای زنان سخنی نگوییم!!

         راستی آقای نجات حسینی هیچ گاه از خود پرسیده‌اید كه از سال 41 و 42 و بلوای 15 خرداد تا تشرف اعضای اصلی سازمان شما به حضور سید روح‌الله خمینی در سال‌های 49 و 50 چه انقلابی در رفتار و كردار این سنگ خزنده به وجود آمده بود كه سازمان شما را به همسویی مبارزاتی با او كشاند؟! 

         این كه شما و طیف شما دانسته یا نادانسته برای به قدرت و حكومت رساندن ارتجاع مذهبی حاكم بر ایران فعلی، جان بركف، زندان‌ها رفته و شهید‌ها داده‌اید، چیزی را تغییر نمی‌دهد. شما با مبارزه‌تان و با همسویی‌هایی كه با این جریان مادون قرون وسطایی داشته‌اید، جاده صاف كن به قدرت رسیدن حكومت فعلی حاكم بر ایران شده‌اید. نهایتٍ تمام آن تلاش‌هاتان هم به دهان گرگ انداختن یك ملت 35 میلیونی بوده است و نه بیشتر! و  البته برای تقدیم این كلید طلایی به این جریان هم از زندگی‌ شخصی و موفقیت‌های شغلی‌تان چشم پوشیده‌اید، زندگی طبیعی و عادی را بر خودتان و خانواده‌تان حرام كرده‌اید، به زندان رفته‌اید، كشته هم شده‌اید، اما هر نامی كه به آن بدهید، مبارزه‌تان كوششی در راه آزادی و برابری شهروندان ایرانی ـ با این همه تنوع در باور و دیدگاه و قومیت ـ نبوده است. و این همان دشواری‌ای است كه پژوهشگر ارزنده، شاهرخ مسكوب آن را خطر اندیشیدن نامیده است!

         شما و سازمان شما از همان آغاز هم درتدارك حكومتی اسلامی مثلا از نوع دموكراتیكش برای جانشینی حكومت عرفی سلطنتی بوده‌اید. این مبارزه با هر بهایی، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه و چه به قول شما در ظرف زمانی و مكانی رویدادها، خیانتی به منافع عالیه‌ی ملت ایران است. شما و سازمانتان صد و اندی سال مبارزه‌ی خونین ملت ایران را برای آزادی، عدالت اجتماعی، جدا كردن دین از حكومت، مدرنیته و حكومت قانون و عدم وابستگی به بن بست كشانده‌اید. مظلوم نمایی و شهید نمایی‌هایی‌ هم كه در بحثتان پیش كشیده‌اید، از میزان جرمِ جریان شما نمی‌كاهد. به همین دلیل هم مقایسه‌ی خودتان با نلسون ماندلا، تنها به دلیل زندانی بودن ایشان یك قیاس مع الفارق بیشتر نیست. ماندلا برای آزادی، برای حذف نژاد پرستی و برای احقاق حقوق بومیان افریقای جنوبی مبارزه می‌كرد. در كارنامه‌ی او هیچ تروری ثبت نشده است. در زمان به حكومت رسیدنش هم همه‌ی حاكمان قبلی را به عنوان شهروندان كشورش به رسمیت شناخت و از خشونت به شدت پرهیز كرد. اما شما چه كرده‌اید؟! در اینجای بحث فقط شما را به یاد پشت بام مدرسه‌ی رفاه، در آغاز حاكمیت حاكمان اسلامی و كشتاری كه سازمان شما ـ همصدا و همراه با این حاكمان جنایتكار ـ از زندانیان سیاسی آن دوران می‌كرد، می‌اندازم. 

         رو راست‌تر حرف بزنیم. شما مرا متهم به تاریك اندیشی و دفاع از مصالح حاكمان وقت ـ نظام سلطنتی ـ كرده‌اید. اشكالی ندارد. سازمان شما در این چند سالی كه من به افشای مكانیسم‌های ضد انسانی روابط و ضوابطش پرداخته‌ام، آنقدر اتهام و انگ برایم تولید كرده است كه دیگر پوستم حسابی كلفت شده است. من امروز دیگر از آن دسته بیچارگانی نیستم كه برای جوانی‌هایی كه كرده‌اند و به دلیل جهل و بیسوادی، همچنین ترس‌ از اندیشیدن ـ حتا با داشتن عنوان‌های درجه یك دانشگاهی ـ  اشتباهات سهوی یا عمدی‌ای را كه مرتكب شده‌اند، توجیه و تاویل بتراشم. این را هم به خوبی می‌دانم كه دانش اندوختن و دانشجو و استاد دانشگاه و شاگرد اول دانشگاه و شاگرد اول تمام تاریخ و تمام كره‌ی زمین و كل‌السماوات و الارض شدن هم ـ  الزاما ـ هیچ سنخیت مشخصی با روشنفكری و آگاهی و تحلیل مشخص از شرایط مشخص و آشنایی با مكانیسم‌های حاكم بر یك جامعه ندارد.

         روشنفكر كسی است كه برای رهایی، آزادی، احقاق حقوق مردم، برابری حقوق همه‌ی انسان‌ها، رفاه اجتماعی، آزادی‌های سیاسی/اجتماعی/فرهنگی هموطنانش مبارزه می‌كند. دست كم بخشی از خواست‌های همیشگی یك ملت می‌باید در چشم انداز آرمانی یك روشنفكر كورسو بزند.

         اما شما و سازمان شما در این میان چه كرده‌اید؟ آیا این درست نیست كه سازمان شما از همان ابتدای شكل گیری‌اش برای حاكم كردن یك حكومت ایدئولوژیك مذهبی كه محورهای اساسی‌اش ترور و كشتار دگراندیشان، تحدید حقوق زنان، نفی آزادی‌های عقیدتی، ضدیت با مدنیت و مدرنیته است، به میدان آمده است؟! سازمان شما در تمام این 37 سال ـ از سال 1344 تا به امروز ـ ثابت كرده است كه می‌شود آدم تمام عنوان‌های دانشگاهی‌ای را كه شما ردیف كرده‌اید، داشته باشد، برای عقیده‌اش هم زندان برود، كشته هم بشود، مدال شهید قهرمان و شهید جاوید را هم به گردن عكسش و وارثاتش بیاویزد، اما الزاما روشنفكر نباشد. روشنفكری پدیده‌ای است كه خوشبختانه سنخیت زیادی با تحصیلات دانشگاهی و عنوان‌های دهان پركنی كه شما مدعی‌اش هستید، ندارد. تاكید می‌كنم: روشنفكر كسی است كه برای آزادی و عدالت و برای گسستن زنجیرهای استبداد و بی عدالتی از دست و پای جامعه‌اش، به مفهوم راسیونال و عقل گرایانه‌‌ی آن مبارزه می‌كند؛ نه این كه زنجیر ولایت قهری آخوند را بر دست و پای جامعه‌اش محكم بپیچد. سازمانی كه از همان بدو تولدش با ترور پا به میدان می‌گذارد، نمی‌تواند مدعی آزادیخواهی و عدالت طلبی باشد؛ مگر این كه دچار بیماری دشواری اندیشیدن شده باشد.

         منظورم در این بحث هم سازمان شما و هم همه‌ی كسانی هستند كه با بالا بردن جو خشونت، همه‌ی مبارزات قانونی و مسالمت‌جویانه‌ی ایرانیان را در آن برهه در نطفه خفه كردند و سوزاندند. نظیر همین تجربه را ما در سال 1367 پس از تحمیل آتش بس به سید روح‌الله خمینی داشته‌ایم. اگر شما خبر ندارید، به آگاهی‌تان می‌رسانم كه سازمان شما برای برهم زدن میز مبارزه‌ی قانونی و اصلاح‌طلبانه ملت ایران، با بوق و كرنای غم انگیزی فاجعه‌ی فروغ جاویدان را آفرید. فاجعه‌ای كه نتیجه‌اش كشتار وحشتناك قریب به نوزده هزار زندان سیاسی دگراندیش در زندان‌های حكومت اسلامی بود و از سوی دیگر به قربانگاه فرستادن دست كم 1800 تن از اعضا و كادرهای همین سازمان شما.

         شما چه بخواهید و چه از باور به آن طفره بروید، سازمانتان در تمام جنایات حكومت اسلامی فعلی ایران شریك است. تمام دستاورد مبارزاتی سازمان شما در دوران محمد رضا شاه، ترور چند پاسبان و  افسر و ساواكی و آمریكایی و در نهایت به كشتن دادن همان شاگرد اول‌های دانشگاه بود كه اندیشیدن برایشان محلی از اعراب نداشت. به نظر شما آیا جریانی كه با عملكردهایش یك ملت را به مخمصه‌ی حكومت پلیسی/نظامی می‌اندازد، در نهایت هم حاكمیت را دو دستی در سینی طلا تحویل سید روح الله خمینی می‌دهد، او را پدر معنوی و مرادش قلمداد می‌كند، در تمام جنایاتش، از كشتار زندانیان سیاسی تا حمله‌ی تروریستی به سفارت‌خانه‌ی یك كشور خارجی فعالانه شركت می‌كند، آزادیخواه و عدالت طلب تعریف می‌شود؟ آیا جاده صاف كردن برای به قدرت رساندن حكومتی كه از اساس برای سلب حقوق ملت ایران به میدان آمده است، مبارزه برای آزادی و برابری است؛ سلب همان حقوق حداقلی كه دستاورد بیش از صد سال مبارزه‌ی عقل‌گرایان كشور ـ از نهضت مشروطه به این سو ـ بوده است! آیا تلاش و مبارزه برای تحدید حقوق اقلیت‌های مذهبی، دست دوم انگاشتن زنان، فرهنگ كشی و نسل كشی، آزادیخواهی و عدالت طلبی است؟!

         بنیانگزاران و اعضای سازمان شما هر عنوان عالی تحصیلی كه داشته باشند، هر نبوغی هم كه صادر كرده باشند، در نهایت جاده صاف كن حاكمیت حكومت اسلامی فعلی ایران با این كارنامه‌ی درخشان شده است. مجبورم نكنید در شماره‌ای دیگر از همین كیهان لندن در باره‌ی این كارنامه‌ی درخشان توضیحی بدهم!! هرچند كه همین حكومت اسلامی و با همین كارنامه‌ی درخشان، كتاب خاطرات شما را در حكومتش به چاپ رسانده و در خارج از كشور هم كرور كرور، در میان ایرانیان تبعیدی و مهاجر پخش كرده است! در دكان هر بقال و عطار ایرانی و افغانی خارج از كشور، كتاب‌ شما و دوستان شما را به راحتی می‌توان تهیه كرد. كتابفروشی‌ها كه جای خود دارند!

         متاسفانه باید بگویم شما 37 سال مبارزه كرده‌اید تا زنجیر قیمومیت و صغارت را بر گردن ملت ایران محكم‌ كنید. 37 سال برای تحدید آزادی‌های اجتماعی موجود در حكومت سلطنتی، برای تعریف نوین از تئوری ولایت مطلقه‌ی فقیه، برای تحدید حقوق شهروندان ایران با هر باور و اندیشه‌ی دیگری بجز شیعه‌ی دوازده امامی مبارزه كرده‌اید. خود شما چه سنخیتی در مبارزه‌ی خودتان  و سازمانتان با مبارزه‌ی نلسون ماندلا می‌بینید؟! سازمان شما اگر به جریانی شبیه باشد، بیشتر شبیه به جریان اسلامی/تروریستی القاعده است كه اساسا با ترور زنده است و بر علیه مدنیت، آزادی، دموكراسی، حقوق برابر همه‌ی انسان‌ها و مدرنیته به میدان آمده است. شهدای سازمان شما از سنخ شهید خالد اسلامبولی، محمد عطا و دیگر تروریست‌های اسلامی هستند. حتما توجه دارید كه محمد عطا و بقیه‌ی تروریست‌های فاجعه‌ی 11 سپتامبر هم، همه تحصیلكرده‌های غرب بودند. مگر تروریست‌های 11 سپتامبر 2001 جانشان را در راه عقیده‌شان، فدیه‌ی كشتار چند هزار نفر شهروند بیگناه از همه‌ی ملت‌ها نكرده‌اند؟! مگر همین سازمان شما از آغاز ورود به صحنه‌ی سیاسی ایران جنگ مسلحانه هم استراتژی، هم تاكتیك را چسب ایدئولوژیك و عروه‌الوثقای هر حركت خود نكرده است؟!

         من كتاب شما را تنها از یك زاویه به بحث نشسته‌ام. در نظر داشتم كه همین كتاب یا كتاب شاگرد اول دانشكده‌ی فنی، مهندس نفت و معادن، لطف‌الله میثمی و كتاب یكی دیگر از همراهان آن دوران شما ـ  احمد احمد ـ را هم از زاویه‌ی دیدگاهی و عقیدتی به بررسی بنشینم كه امان ندادید و مجبورم كردید دست و پا شكسته و كوتاه پاسخی برایتان بنویسم. افتخار دارم به آگاهی‌تان برسانم كه خاطرات همه‌ی این توجیه‌كنندگان خشونت و مبارزان ایدئولوژیك برای به زنجیر كشیدن این ملت، در زیر چتر حمایت حكومت اسلامی حاكم بر ایران چاپ و پخش می‌شود!!

         البته من هم این را می‌فهمم كه جوانی الزاماتی دارد و همه‌ی ما در دورانی كه تازه از بند ناف مادرمان جدا شده و یك باره ـ بدون هیچ گونه شناختی ـ به جامعه‌ای به گستردگی شهر تهران آن دوران پرتاب شده‌ایم، به دلیل نشناختن پیرامونمان، نداشتن آگاهی و نداشتن تحلیل مشخص از شرایط مشخص مرتكب اشتباهاتی شده‌ایم كه اگر نتوانیم این اشتباهات را ـ حتا پس از 25 سال ـ به نقد بكشیم، كلاهمان پس معركه است. در دوران حكومت پهلوی دوم ما از آزادی سیاسی بی بهره بودیم، اما آزادی‌های اجتماعی فراوانی داشتیم. ما زنان در انتخاب نوع پوشش، انتخاب همسر و خیلی حقوق دیگر مرزهای نوینی را به یمن مبارزه‌ی پیشینیانمان پشت سر گذاشته بودیم. قوانین مدنی و حقوقی نسبت به امروز بسیار بسیار مترقی و انسانی بود. هیچ كس را در خیابان به تخت شلاق نمی‌بستند. هیچ كس را در ملاء عام سنگسار نمی‌كردند. بر بالای هیچ جرثقیلی پیكر تازه‌ی یك قربانی  حكومت دینی رقص مرگ نمی‌كرد. حكومت به حیطه‌ی زندگی خصوصی هیچ كس سرك نمی‌كشید. ازدواج موقت كه همان فحشای اسلامی است، جز در میان روحانیونی از طیف خمینی رواج نداشت. ترور حكومتی و تروریسم دولتی اساسا موضوعیت نداشت. قتل‌های زنجیره‌ای در اندیشه‌ی هیچ انسانی نمی‌گنجید. هیچ مردی نمی‌توانست بدون اجازه‌ی همسرش، زن دیگری اختیار كنند. خانه‌های دولتی عفاف هم در كار نبود. ما می‌توانستیم در همه‌ی رشته‌های ورزشی، فرهنگی، هنری، فنی و دانشگاهی شركت كنیم.  می‌توانستیم به هر مقام و عنوانی كه  لیاقت و صلاحیتش را داشتیم، دست پیدا كنیم و همین دستاوردهای مبارزه‌ی صد ساله‌ی اخیر ایران بسیار بسیار ارزشمند بود. برای استخدام در ادارات دولتی هیچ منع دینی و جنسی و قومی وجود نداشت. مسیحی می‌توانست در كنار مسلمان، شیعه در كنار سنی، یهودی در كنار بهایی و زردشتی و هر ایرانی‌ای در كنار هموطنانش به كار و تلاش بپردازد.

         سازمان مذهبی مجاهدین با مبارزه‌اش نه تنها همین دستاوردهای ناچیز را برای ما بیمه نكرد، نه تنها حداقل آزادی‌های سیاسی را هم برای ملت ما به ارمغان نیاورد كه در نهایت آزادی‌های اجتماعی ما را هم محدودتر و محدودتر كرد. پس از مبارزات مذهبی سازمان مجاهدین و سازمان‌های مشابه و حتا شخصیت‌های هم فكر سازمان شما از طیف علی شریعتی، جلال آل احمد و مهدی بازرگان و بازماندگان ایشان است كه این همه زنجیر بر دست و پای این ملت ستمدیده بسته شده است. بدبختانه این وضعیت، سرنوشت ملت فلك زده‌ای است كه در هر ویرانه‌اش هزار و یك رهبر و قیم و پیشوا و زعیم و مراد و زهرمار برای به خفت كشاندنش همیشه در حال توطئه كردنند. 

         اجازه بدهید در ادامه تاكید كنم كه: كسانی كه حكومت و قدرت را با ضرب اسلحه و با قیام مسلحانه و مبارزه‌ی مسلحانه و با ترور و كشتار به دست می‌آورند، مجبورند برای تداوم حكومتشان از این ابزارها بیشتر و مستمرتر استفاده كنند. برای مبارزه با هیچ دیكتاتوری نمی‌توان از ابزارهای همان دیكتاتور استفاده كرد. مهدی بازرگانِ تحصیل كرده‌ی اروپا و دكتر مهندس ترمودینامیك و عضو اولین گروه دانشجویان اعزامی از سوی دولت رضا شاه به فرانسه، به جای خدمت به كشور، اولین مسجد را در دانشگاه علم كرد. اگر مسجد خوب است و می‌توان آن را در متن دانشگاه و پایگاه اساسی عقل گرایی و كاوش و اندیشه و جستجو و پژوهش كاشت، چرا كلیسا و كنیسه و آتشكده در دانشگاه ساخته نشد؟! آیا این رفتار بازرگان، جز سد كردن راه آزادی و اسیر كردن دانشجویانی از طیف شما در چنبره‌ی دین در حكومت كه در انقلاب مشروطه از حكومت جدا شده بود، تعریف دیگری هم دارد؟! چه شما از این دریافت خوشتان بیاید، و چه بار دیگر از من برنجید، تاریخ ما گواه تلخی بر بلاهت خیلی از كسانی است كه در راه عقیده‌ به زندان افتاده‌اند. خوش آمد و بد آمد من و شما هم تاریخ را عوض نمی‌كند. شما هر تفسیری  كه از تاریخ معاصر ایران داشته باشید، ایرانِ در راه مدنیت و مدرنیته را به حلقوم ارتجاع مذهبی سرازیر كرده‌اید. و بدبختانه هنوز هم بر همان اشتباهاتتان پای می‌فشارید. به همین دلیل هم  باید در برابر ملت ایران و از سرنوشتی كه برای این ملت رقم زده‌اید، خجل  باشید!  

         همین‌دكتر/مهندس/پروفسورها و استادان دانشگاه‌ها و شاگرد اول‌های دانشگاهی بودند كه به دلیل مذهب زدگی‌شان، در نهایت منزلت سیاسی و اعتبار اجتماعی‌شان را فدای تكلیف شرعی‌شان كردند.

         واقعیت این است كه دین در حكومت اساسا ضد مدنیت، ضد روشنگری، ضد برابری حقوق انسان‌ها، ضد زن، ضد علم و دانش، ضد آگاهی، ضد آزادی، طرفدار شكنجه و خواهان كشتار دگراندیشان، طرفدار استثمارگران و نافی فرهنگ است. مدعیان مسلح به مذهب ـ هر مذهب و دینی ـ اساسا نمی‌توانند مدعی آزادی‌خواهی و عدالت طلبی باشند. این گونه فداكاری‌‌‌‌ها و دست از جان شستن‌ها در نهایت زنجیرهای بیشتری را بر دست و پای ملت می‌بندد و از امكان رشد و آگاهی و ترقی و سازندگی‌ ایشان جلوگیری می‌كند.

         راستی هیچ گاه از خود سوال كرده‌اید چرا سازمان شما در جنگ بین ایران و عراق در كنار مهاجم خارجی ایستاد؟! هیچ گاه از خود پرسیده‌اید چرا سازمان شما در راستای همان تصفیه‌های خونین درون گروهی، معترضین به سیاست‌های احمقانه‌اش را دسته دسته به زندانبانان ایران ـ حكومت اسلامی ـ می‌فروشد؟! 

         در یك نمونه‌ی دیگر به ادعای خود شما در كتابتان، در همان دوران حكومت پیشین، سازمان شما فردی از همان كادرهای همه جانبه و دانشجوی دانشگاه تربیت ولی فقیه را به دلیل عشقی كه به خانواده‌اش داشت، كنار گذاشت. چرا كه محبت و عشق و دوستی در این سازمان حرام است. من امروز مفتخرم به آگاهی شما و هم طیفان شما برسانم كه در راستای همین عمل مبارزاتی بنیانگزاران سازمان شما، مسعود رجوی تمامی خانواده‌های مجاهدین را متلاشی كرده است، تمام كودكان این خانواده‌ها را از دامان مادر و پدر محروم و به اقصا نقاط جهان تبعید كرده و همه‌ی زنان و شوهران را مجبور به طلاق‌های دسته جمعی و اجباری  كرده است. این روزها چك سرسپردگی اعضای مجاهدین، چنین مكانیسمی دارد.

         به عنوان یك نمونه‌ی تازه و البته نه چندان دور از ذهن و برای نشان دادن همسویی سازمان شما با جریان تروریستی القاعده به آگاهی‌تان می‌رسانم كه سازمان مجاهدین ساكن عراق و وارثان برحق بنیانگزاران سازمان شما، پس از اطلاع از كشتار تروریستی 11 سپتامبر 2001 شادمانی‌ بسیاری كردند و ساز و دهل فراوانی بر فراز پیكرهای متلاشی شده‌ی قربانیان این فاجعه‌ی تروریستی نواختند. این جماعت، در این غرب ستیزی بی‌دلیلشان، دوباره سرود نبرد با امریكا را كه بیست سال بود در آرشیوهای سازمانی خاك می‌خورد، بر بالای گل دسته‌ها و بلندگوهاشان به صدا درآوردند. اگر این شادمانی در راستای همان ترورهای امریكاییان در دوران عضویت شما در سازمان مجاهدین نیست، لطفا برایم توضیح بدهید كه در چه راستایی است؟!

         به هر صورت آقای نجات حسینی عزیز، تاریخ بیرحم تر از آن است كه برخی از ما تصور می‌كنیم. اگر كتابتان را نوشته‌اید تا نسل ما و نسل  فرزندان ما از تجربه‌هاتان عبرت بگیرند و برای بهبود وضع هموطنانمان و حتا به قدرت رسیدن، از ترور و خشونت دست بشویند، كار خوبی ارائه داده‌اید و زشتی‌های خشونت و از خود تهی شدن انسان‌ها را در یك روال عقیدتی به خوبی روشن كرده‌اید. دستتان درد نكند. اگر هدفتان از نوشتن این كتاب، نشان دادن زشتی مرگ پرستی و زندگی گریزی و واپسگرایی و جنگ با راسیونالیسم و عقل گرایی بوده است، موفق بوده‌اید و توانسته‌اید مكانیسم شست و شوی مغزی انسان‌های نایاب و سرمایه‌های ملی كشور را به خوبی نشان بدهید؛ اما اگر هدفتان تقدیس ترور و كشتار و زندگی گریزی و خشونت طلبی است، زیره به كرمان برده‌اید. حكومت اسلامی خود قهارتر از این حرف‌هاست كه بخواهد از ساده‌اندیشی‌های 40/30 سال پیش شما و هم طیفان شما درس تجربه بیاموزد. در نهایت حاكمان اسلامی ممكن است از كارنامه‌ی مبارزاتی شما تنها در راستای توجیه خشونت‌ها و ترورها و جنایاتشان استفاده كنند.

         امیدوار بودم 25 سال فاصله گرفتن از آن سازمان و از آن همه تجربه‌ی غم انگیز، به ویژه تجربه‌ی خونبار جمهوری اسلامی و این ناكجاآباد عقیدتی، دستاورد بهتری برایتان داشته باشد.

 

                     با بهترین آرزوها ـ نادره افشاری

 30 شهریور ماه 1381 ـ اروپا