صفحه نخست > نقد >   كمی هم در باره شجاعت!

 

كمی هم در باره شجاعت!

(نقد کتاب برفراز خلیج)

 

             اخیرا در ایران، نشر نی كتابی چاپ كرده است به نام برفراز خلیج، خاطرات محسن نجات حسینی، عضو سابق سازمان مجاهدین خلق كه از سال 1346 تا 1355 با این سازمان همكاری داشته است. متن كتاب كه اتفاقا با قلمی شیوا نوشته شده، سوای خاطرات نویسنده، ذوق هنری او را هم به نمایش می‌گذارد. چند تصویر نقاشی در میانه‌ی كتاب، رنگی چاپ شده است كه آن‌‌ها هم ـ به شكلی دیگر ـ از ذوق نویسنده حكایت‌ها دارد. برخی از این تصاویر از ایران و مشهد است، برخی هم از دوران‌های مختلف عضویت نجات‌حسینی در سازمان مجاهدین خلق؛ در همین راستا زندانی بودنش در زندان‌های عربی. تصویری هم از پرچم ایران و شمع و گل و پروانه‌ای كه این‌گونه زیرنویس شده است:

         بیاد آن‌ها كه پروانه‌وار در هاله‌ی عشق معشوق خویش سوختند. بیاد آن یاران پاك‌ سرشتی كه جان باختند. آسمان میهنم آبی است و زمینش گلزاری است به رنگ‌های سبز و سرخ و سفید. (در میانه‌ی كتاب)       

         كتاب كه به شكلی خطی و خاطره نویسی نوشته شده است، گاهی هم گریزی هنرمندانه به تاریخ زده، بر روی دو محور نقد تاریخ و بررسی رفتار تصمیم‌گیرندگان این سازمان، در سرفصل‌های مختلف كوشیده است ـ از اساس ـ كمبودها و كج‌روی‌های این سازمان را به دیدگاه دوگانه و التقاطی بنیان‌گزاران آن نسبت دهد.

         جزوه‌ی درون سازمانی شناخت [سازمان مجاهدین خلق] كه شامل بخش‌های متدولوژی، تكامل و راه انبیاء بود، تلاش می‌كرد تا ایدئولوژی مذهبی را، منطبق بر اصول علمی جامعه‌شناسی و تحلیل تاریخ نشان دهد و به مذهب، لباس منطق بپوشاند. این جزوه كه سنگین‌ترین اثر ایدئولوژیكی سازمان بود، ادامه‌ی همان كاری بود كه قبلا مهندس بازرگان و تاحدی آیت‌الله طالقانی، پیش از آن شروع كرده بودند. [مهدی] بازرگان، در پی آن بود تا همه‌ی اصول اعتقادی و دستورات فقهی [ای] را كه وی به آن‌ها عقیده داشت، سوار بر منطق علمی، به قشرهای روشنفكر جامعه بقبولاند! برای این كار، وی اصول علمی و دستاوردهای دانشمندان روز را در زمینه‌های زیست شناسی، فیزیك و ترمودینامیك به كار می‌گرفت تا حقانیت اعتقادات خویش [اسلام] را ثابت كند. ضمن این‌كه بازرگان در مبارزه‌ی پی‌گیرش با رژیم شاه الهام بخشِ قشر جوان و روشنفكر جامعه‌ی ما بود ـ و این موفقیتی برای وی به شمار می‌آمد ـ اما رنسانس علمی/مذهبی او چندان موفقیت آمیز نبود. توجیه و اثبات حقانیت مساله‌ی طهارت در فقه شیعه از طریق تشبث به دستآوردهای میكرب شناسی روز، گرچه ظاهرا به معتقدان به آن مسائل دلگرمی می‌داد؛ اما هرگز نمی‌توانست وسیله‌ی اثبات حقانیت دین و خداشناسی باشد. تطابق مسائل فقهی با اصول علمی، اگر در جایی خوانایی داشت، در جاهای بسیار دیگری سوال‌برانگیز بود. آیت‌الله طالقانی و دكتر یدالله سحابی هم در چنین زمینه‌ای تلاش می‌كردند. آن‌ها می‌كوشیدند تا با تفسیر آیات قرآن به سبكی جدید، دیدگاه قرآن پیرامون آفرینش انسان و جهان را با دستاوردهای علوم جدید تطبیق دهند و بدین وسیله پایه‌های اعتقاد به قرآن را در بین قشر تحصیل‌كرده تقویت نمایند. (ص 416 كتاب)

             نجات حسینی از سویی كوشیده است تصویری هم از شجاعت‌های بی‌نظیر اعضای اولیه و بنیانگزاران سازمان بدهد كه به زعم او ناشی از  راندمان بالای عشق و باور ایشان به اعتقادات اسلامی بوده است. اتوپیا و مدینه‌ی فاضله‌ی این جماعت هم برای بدیل آن نظام چیزی است لابد شبیه به همین میهن اسلامی فعلی حاكم بر ایران یا چیزی شبیه به چنین حكومتی با عنوان اسلامی‌ای دیگر!

         نفرت این جریان را از اختلاف طبقاتی وحشتناك موجود در نظام پیشین می‌توان در جای‌ جای این كتاب به روشنی خواند و حس كرد. متولیان سازمان مجاهدین  به زعم نجات‌حسینی، شجاعانی[!] هستند كه گاه با بستن 14 كیلو مواد منفجره به بدنشان و جاسازی كلی مهمات در ته چمدان‌هاشان می‌كوشند از فرودگاه‌های مختلف عبور كرده، وارد كشور شوند و مواد منفجره را خرجِ ترور سردمداران رژیم پیشین یا عوامل امریكا  در ایران بكنند. خود نویسنده هم تصادفا در اولین ترددش با چنین گنجینه‌ای از مهمات دستگیر شده، تقریبا تمام عمر كار سیاسی‌/تشكیلاتی‌اش را در زندان‌های دوبی، ابوطبی، لبنان، سوریه و عراق می‌گذراند. در این میانه هم داستان یك هواپیما ربایی خارق‌العاده از دوبی به بغداد به تفسیر كشیده می‌شود كه در جای خود بسیار خواندنی است.

         ناشر در پشت جلد كتاب، برای معرفی نویسنده چنین نوشته است:

         محسن نجات حسینی در سال 1323 در مشهد متولد شد. پس از پایان تحصیلات ابتدایی و متوسطه در سال 1344 وارد دانشكده‌ی فنی تهران شد و هم‌ زمان هم به عضویت تشكیلاتی سیاسی و انقلابی مخفی درآمد كه بعدها نام سازمان مجاهدین خلق ایران به خود گرفت. در سال 1349 با درجه‌ی فوق لیسانس در رشته‌ی مهندسی شیمی فارغ‌التحصیل شد و در تابستان همان سال با ماموریت از سوی سازمان مجاهدین خلق برای گذراندن دوره‌ی عملیات چریكی به طور غیرقانونی از كشور خارج گردید. در مسیر رسیدن به پایگاه‌های فلسطینی حوادثی رخ داد كه به زندانی شدن وی و چند تن از اعضای سازمان مجاهدین و نیز به جریان هواپیماربایی از دبی به بغداد انجامید.

         پس از گذراندن دوره‌ی آموزشی عملیات چریكی در پایگاه‌های فلسطینی، هنگام بازگشت به ایران  در بیروت دستگیر و زندانی شد. پس از آزادی در بخش خارج از كشور سازمان مجاهدین به فعالیت پرداخت. این فعالیت‌ها تا هنگام دگرگونی‌‌های ایدئولوژیك در سازمان ادامه یافت. وی در سال 1355 از سازمان مجاهدین كناره گرفت و در سوئد اقامت گزید. نجات حسینی اكنون رئیس بخش فیزیك در یك مركز پزشكی هسته‌ای در استكهلم است. (پشت جلد كتاب)

         آنچه اما در این كتاب خواندنی‌تر است ـ و مرا دو شب تمام بیدار نگاه داشت ـ ساده‌انگاری‌ها، ساده‌اندیشی‌ها، به تعبیری دیگر حماقت‌های رهبران این جریان است كه در كمترین زمان به دستگیری گسترده‌ی تمام خانه‌های مخفی و تیمی این سازمان منجر شده، تقریبا تمام بدنه و رهبری سازمان را به نابودی كشاند. شاید اگر رهبران این جریان این‌گونه ساده‌اندیش نمی‌بودند، سرنوشت این جریان چنین نبود كه اكنون هست؛ به این دلیل بسیار ساده كه شوربختانه بیشتر اعضای اولیه‌ی این سازمان، دانشجویان دانشكده‌های فنی، برخی فارغ‌التحصیلان دانشگاه، حتا گاه استادیار دانشگاه بوده‌اند. ازسویی هم خیلی‌هاشان سابقه‌ی كار مستمر سیاسی در نهضت [مذهبی] آزادی و كانون نشر حقایق اسلامی محمدتقی شریعتی را داشته‌اند؛ ساده‌انگاری‌ای كه تنها از عده‌ای روستائی بی‌سواد، بی‌مطالعه و بی‌شناخت قابل انتظار است، نه از جریانی با ادعای رهبری یك جنبش و در نهایت حكومت بر كشوری به گستردگی ایران.

         البته این جریان، بسیار كوشیده است به این ساده‌انگاری‌ها جامه‌ی تقوا و تقدس پوشانده، برای این خودكشی‌های دسته‌جمعی شعار و سرود مرتكب شود. خود نجات حسینی هم در پیش‌گفتار كتابش این ساده‌انگاری‌ها را صفا و خلوص نیت و فداكاری كم نطیر آنان و جسارتشان برای مبارزه ارزیابی كرده كه به زعم او در خور ستایش و احترام است!

         در همین راستا جریان بازمانده از آن دوران ـ یعنی سازمان مجاهدین فعلی ساكن عراق ـ روز 4 خرداد را به نوعی سرفصل تاریخ نوین ایران ارزیابی می‌كند؛ روزی كه سران این جریان در استمرار همان ساده‌نگری‌ها و ساده‌اندیشی‌هاشان دسته جمعی اعدام شده‌اند.

         معنی این حرف این نیست كه اعدام مخالفین یك نظام ـ هر نظامی ـ كار خوبی است و هر نظامی می‌تواند مخالفینش را با هر اندازه ساده‌اندیشی به زندان و میدان‌های تیر بكشاند. من اساسا با هرگونه اعدامی مخالفم و اعدام مخالفین هر نظامی را ویژگی نظام‌های دیكتاتوری ارزیابی می‌كنم كه چون بر خواست ملتی كه بر آن حكم می‌رانند، تكیه ندارند، برای استمرار چند روزه‌ی حكومتشان ناگزیر به انجام چنین جنایاتی هستند. این را هم به خوبی می‌دانم كه چنین نظام‌هایی مجبورند با همین شیوه‌ها و شیوه‌هایی در همین راستا به حكومتشان تداوم ببخشند. برای همین هم هر ترفندی را كه بتوانند به كار می‌گیرند تا چند روزی بیشتر بر اریكه‌ی قدرت باقی بمانند؛ به ویژه كه جریانی [مثلا] ایدئولوژیك و مسلحانه، دسته جمعی و با این همه ساده‌انگاری، درست مثل راحت‌الحلقومی لذیذ،كل دستگاهش را در دامن پلیس و ساواكش بیندازد. بعد هم این خریت‌ها را شجاعت ارزیابی كرده، پس از گذشت سی سال از آن دوران، با شهادت و اسطوره ارزیابی كردن این گونه فجایع، هر سال و هر دهه از این جوانان وطن به نیكی یاد كرده، از رفتار ایشان برای ارتكاب شجاعت‌هایی همانند انگیزه بگیرد.

         البته هر جریانی می‌تواند به این گونه جعل و تحریف‌ها دست بزند، اما سر تاریخ را  نمی‌شود كلاه گذاشت؛ حتا اگر در آن دوران شهیدبازی و شهیدسازی مد بوده باشد، متاسفانه تاریخ گردشی هم دارد و در گذر زمان چنین شیوه‌هایی را  ـ به نوعی ـ اسقاط و مستعمل و از دور خارج شده ارزیابی می‌كند. آن گاه دیگر این جریان‌ها تنها به درد باستانشناسانی می‌خورند كه نانشان را از راه كند وكاو در این جریان‌های مرده و با این نبش قبرها به دست می‌آورند.

         اما گاهی هم ـ لابد كاملا تصادفی ـ كسانی پیدا می‌شوند كه از این گونه رفتارها ملات خوبی برای ارزیابی تاریخ و عملكرد این جریانات ساده‌اندیش و ساده ‌انگار پیدا می‌كنند و از همان شیوه‌های تقدیس شده، جدولی از كهنگی و غیرپیچیدگی را به نمایش می‌گذارند؛ چرا كه دنیا هر روز به سمت پیچیدگی بیشتر در حركت است و كسانی كه به هر دلیلی حماقت می‌كنند، مجبورند تاوان ساده انگاری‌هاشان را ـ گاه حتا چندین برابر ـ بپردازند.

         در غروب سرد و تاریك یك روز زمستانی، منصور بازرگان یكی از اعضای سازمان [كه در سال 1367 همراه با همسرش در عملیات موسوم به فروغ جاویدان كشته شد] با الله مراد دلفانی عضو سابق حزب توده‌ در دو طرف میز قهوه‌خانه‌ای در امیریه‌ی تهران نشسته‌اند و در حالی كه گرمی استكان‌های چای را در دستان خویش احساس می‌كنند، خاطرات دوره‌ی زندان را به یاد می‌آورند. آن دو چند سال پیش از آن مدتی را با هم در زندان به سر برده‌اند. منصور به جرم فعالیت در نهضت آزادی و الله مراد به اتهام تهیه‌ی اسلحه برای سازمان كمیته‌ی انقلابی دستگیر شده بودند. منصور از سوی سازمان ماموریت داشت تا در این دیدار از وضع فعلی دلفانی، كار و زندگی او و نیز فعالیت سیاسی‌اش باخبر شود. بر اساس گفته‌های دلفانی، وی صاحب یك كارخانه‌ی سنگ‌بری در نزدیكی كرمانشاه است  وی [الله مراد دلفانی] سران حزب توده را خائن می‌داند و چنان وانمود می‌كند كه مانند گذشته به مسائل سیاسی علاقمند است [حتا] دلفانی در این ملاقات، اهمیت مسائل امنیتی را به منصور یادآور می‌شود و تاكید می‌كند كه: فرد سیاسی باید در ارتباط با دیگران، بسیار محتاط باشد!

         بالاخره دلفانی مورد اطمینان منصور و از آن طریق مورد اعتماد سازمان قرار می‌گیرد دلفانی [توده‌ای]  با تظاهر به اعتقادات مذهبی و به ویژه ابراز ارادت خاص به حضرت علی(ع) و نیز توصیه‌های امنیتی[ای] كه به ناصر صادق می‌كند، اعتماد وی را نیز كاملا جلب می‌نماید.

         سرانجام روزی ناصر [صادق] مساله‌ی تهیه‌ی اسلحه را پیش می‌كشد. دلفانی پس از كمی تامل با مهارت خاصی [!] می‌گوید كه او وابسته به یك گروه سیاسی مخفی است و بدون مشورت با كادرهای بالای آن گروه نمی‌تواند به كار حساسی مثل تهیه‌ی اسلحه بپردازد. (همانجا، صص 293 تا 294)   

         البته بعد از طرح مساله‌ی اسلحه، دلفانی دچار دگرگونی شده و صحبت‌هایش مرموز و غیرقابل اطمینان به نظر می‌رسد، با این‌همه ناصر و چند رفیق مسئول در سازمان، رفتار دلفانی را با توجه به مشاهدات اخیر مورد بررسی قرار می‌دهند. (همانجا صص 294 تا 295)

         حتا علی [یكی از اعضاء كه با دلفانی در ارتباط قرار داده شده است] احساس می‌كند كه هربار كه با دلفانی همراه است، فرد یا افرادی توسط یك وسیله‌ی نقلیه‌ی دیگر آن‌ها را دنبال می‌كنند به تدریج علی نمودهایی از تعقیب و مراقبت را حتا در مسیر كار روزانه‌اش می‌بیند  یك روز مردی به علی نزدیك می‌شود و از او عكس می‌گیرد  علی این صحنه‌های مرموز را جدی تلقی كرده، خود را به تهران می‌رساند و با مسئول تشكیلاتی‌اش همه‌ی مشاهدات و سوءظن خود را بیان و بر جدی بودن مساله‌ی امنیتی پافشاری می‌كند. [اما] از دید مسئولان سازمان، آنچه اتفاق افتاده بود، نمی‌توانست به معنای ارتباط دلفانی با ساواك باشد. (همانجا)

         در پایان راهی كه این‌گونه سازمان را به كشتارگاه می‌فرستد، نهاد تاریخ نگاری سازمان از یك سازمان لو رفته سخن می‌گوید كه نفراتش [یكی از رضایی‌ها] ماموران ساواك را قال می‌گذارد. یكی دیگرشان سیانور می‌خورد. یكی در هنگام تیرباران سرود می‌خواند. یكی‌شان با نارنجك به وسط ساواكی‌ها می‌رود و خودش را همراه با ایشان    سر به نیست می‌كند و سریالی از این شجاعت‌ها كه شاید برای ذهن‌های ساده‌ی بیست و چند سال پیش ما دلپذیر یا پذیرفتنی بود، اما حالا دیگر در دگرگونی تاریخ و پیچیدگی شیوه‌های مبارزه ـ به ویژه تلاش‌ برای شناختن جریان‌های الهام دهنده‌ی این گونه تشكل‌های نظامی/عقیدتی ـ بازار چندانی ندارد. این روزها دیگر كسی را به دلیل چنین شجاعت‌هایی مدال باران نمی‌كنند.

    اگر نویسنده‌ی بر فراز خلیج بیشتر از آنچه كرده‌ است، ساده اندیشی به خرج می‌داد، حتما این‌روزها در لیست شهدای سازمان پرافتخار [!] مجاهدین خلق عراق، گوشه‌ی باریكی را با یك عكس شش در چهار محو ـ همانند همان عكسی كه پشت جلد كتاب كلیشه شده است ـ اشغال می‌كرد. 

         این كتاب 456 صفحه‌ای با كودكی و محیط تربیتی/اجتماعی نجات حسینی آغاز می‌شود و با تصفیه‌های درون گروهی این تشكل نظامی/عقیدتی در سال‌های 54 و 55 به پایان می‌رسد. به تصویر كشیدن محیط تربیتی/فرهنگی/مذهبی محسن نجات حسینی از زیباترین و جذاب‌ترین بخش‌های كتاب است. جایی كه نجات حسینی در نقش قاری قرآن در مدرسه‌ی مذهبی سیروس مشهد، مورد لطف ملای مدیر مدرسه قرار می‌گیرد. بخصوص تصویری كه  او از رفتار این مذهبیون با زنان مذهبی جامعه‌ی ایران می‌دهد، بسیار خواندنی است. ناظم  مدرسه آقای حیدری است:

         وقتی در زمان رضا شاه كشف حجاب شده بود، پدر آقای حیدری تركه‌ای در دست می‌گرفت و در كوچه و بازار، هرجا زنی را بی‌حجاب یا با چادر و بدون مقنعه می‌دید، با تركه‌اش حیدر حیدر گویان بر سر آن زن می‌كویبد و می‌گفت: پرده‌ی خلا را بینداز!  به همین خاطر آن خانواده كه به حیدری شهرت یافته بود، در مشهد بسیار معروف و در محافل مذهبی بسیار گرامی بود. (ص 17)

         پس از این بخش از روند ورود به دانشگاه و عضویت در سازمان مجاهدین سخن می‌رود [تابستان 1344] بعد هم از آموزش‌های تئوریك درون سازمان، كیفیت تشكیلات خانه‌های تیمی این جریان، سفر به دبی برای تماس با سازمان الفتح و آموزش نظامی بحث می‌شود. بحران‌ كادر رهبری و فعالیت‌های برون مرزی سازمان بخش‌های بعدی كتاب است. اما پركشش‌ترین و در عین حال دردآورترین بخش كتاب، چالش ایدئولوژیك سال 1354 است كه بخشی از آن به تصفیه‌های خونین درون گروهی اختصاص یافته است. آنچه بیش از همه باعث تاسف است، این است كه نویسنده با جداشدن مكانیكی از سازمان مجاهدین مذهبی كه بعدها به مسعود رجوی به ارث رسید، كتابش را در درون ایران و تحت سلطه‌ی همان جریان مذهبی‌ای به چاپ رسانده است كه به عقیده‌ی او فقط مذهبی صرف بودند و انگیزه‌ی ایشان برای مبارزه‌ با شاه نایاب بود!!

         به هر حال نویسنده‌ی تحصیل كرده و مذهبی كتاب، اگر سازمان شقه نمی‌شد و در آن سال‌ها به رهبری مذهبی‌های ماركسیست شده از طیف حسن روحانی و تراب حق شناس و تقی شهرام و بهرام آرام به تصفیه‌های درون گروهی نمی‌پرداخت، همچنان عنصر موحد مجاهد خلق باقی می‌ماند و در حلقه‌ی نزدیكان مسعود رجوی به همان نوع مبارزه‌اش ادامه می‌داد. این اعتقاد نویسنده را درجای جای كتاب می‌توان دید و تاسف خورد.  با این همه برفراز خلیج كتابی است خواندنی، و برخلاف نوشته‌های خیلی دیگر از جدا شدگان مجاهدین، خوش قلم و با كشش كه به خواندنش می‌ارزد. تصویر        نجات حسینی از دانشگاه‌های ایران در دوران شاه كه زمینه ساز به حكومت رسیدن نظام اسلامی شد، به راستی خواندنی و واقعی است. 

         آنچه می‌تواند كمكی به خوانندگان چنین كتاب‌هایی بكند، خواندن آن‌ها با نقد دیدگاه مرگ پرستانه، خرابكارانه، عاشورا بازی‌های مد روز آن دوران، هم‌چنین دقت در چگونگی مخالفت‌ این جریان‌ها ـ مذهبی و لنینی ـ با هرگونه رفرم و سازندگی در متن جامعه‌ی نسبتا باز آن دوران است. چین بیمار و روسیه‌ی استالین‌وار، به ویژه تب امریكا ستیزی هیستریك چنان جوانان آن دوران ما را بیمار كرده است كه برای درمان این بیماری كهنه‌ی جامعه‌ی دست پخت ایشان ـ و البته ما ـ به كارهایی بسیار بسیار بیشتر و اساسی‌تر و روشن كننده‌تر از آنچه تاكنون شده است، نیاز است! همین!

 

 

 

حاشیه‌ی دومِ كمی هم در باره‌ی شجاعت!

 

         پس از نوشتن نقدی بر كتاب برفراز خلیجِ مهندس محسن نجات حسینی تحت عنوان كمی هم در باره‌ی شجاعت كه در چندین نشریه‌ی برون مرزی و از جمله چند وب سایت اینترنتی منتشر شد، ایشان لطف كردند و اعتراضی بر نقد من نوشتند و از همان مواضع كهنه‌شان در رابطه با سازمان مجاهدین و بنیانگزاران آن دفاع كردند. این اعتراض ایشان در نشریه‌ی شماره‌ی 920 كیهان لندن چاپ شد. پاسخی را كه من در راستای روشنگری و برای پافشاری بر دیدگاه‌هایم نوشته بودم، برای كیهان چاپ لندن فرستادم؛ اما این نشریه ـ احتمالا به دلیل حجم مطلب ـ از درج همه‌ی آن خودداری كرد. چون اعتراض به درج ناقص مطلب فرصتی می‌خواهد و زمانی لازم است تا این نشریه به تصحیح این افتادگی مبادرت كند، لذا ضروری دیدم این نقد را در این كتاب بیاورم، با این امید كه ایشان از این طریق از همه‌ی مطلب آگاهی یابند.

 

 

 

یادداشتی برای مهندس محسن نجات حسینی

 

آقای نجات حسینی عزیز،

         پاسخ شما را به نقدی كه بر كتابتان نوشته بودم، خواندم. در ابتدا اجازه بدهید از شما برای كلمه‌ای كه آن را بلاهت و حماقت و دیوانگی ترجمه كرده‌اید، پوزش بخواهم. قصدم از آوردن آن واژه كه به رنجش شما راه برده است، نه توهین به شما كه نشان دادن رفتار همتایان آن زمان شما ـ در همان ظرف زمانی و مكانی رویدادها ـ بوده است.

         سازمان شما در زمینه‌ی اجتماعی/سنتی تاسیسش، فرآورده‌ی شرایطی است كه اگر ما امروز و پس از تجربه‌ی حكومت اسلامی حاكم بر ایران آن شرایط را نشناسیم و همچنان از آن ناآگاهی‌ها و شجاعت‌ها در تفسیرهای مذهبی آن در هر دو شق مذهبی و لنینی آن دفاع كنیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم به موضع دفاع از هر گونه عقل ستیزی خواهیم افتاد.

         سخنم را در رابطه با یادداشت شما [در راه عقیده به زندان افتادن بلاهت نیست!] با سخنی از شاهرخ مسكوب از كتاب چند گفتار در فرهنگ ایران، نگاهی ناتمام به شعر متعهد فارسی در دهه‌ی سی و چهل آغاز می‌كنم؛ كسی كه به گفته‌ی خودش: همه‌ی ما كمابیش [این] ایدئولوژی‌ها را تجربه‌ كرده‌ایم و می‌كنیم.

         می‌گوییم بستر تنگ، زیرا ایدئولوژی سیاسی [و مذهبی] بسیاری از جنبه‌های وجودی و كلی انسان را نادیده می‌گیرد و آدمی را به حیوان سیاسی، آن هم فقط یك نوع سیاست تنزل می‌دهد و سپس راه چاره‌ی سخت ولی میان بری برای درمان تقریبا همه‌ی دردها پیش پایش می‌گذارد پذیرش و عمل به این ایدئولوژی، سرودن و نوشتن در باره‌ی رهایی خلق و به ضد طبقه‌ی حاكم و مظهر آن در دوران استبداد، البته خطر كردنی بود كه نیاز به شجاعت داشت؛ اما از سوی دیگر این شجاعت، اهل قلم [و اهل سیاست] را از مهلكه‌ی بزرگ‌تری نجات می‌داد؛ از خطر اندیشیدن و در قبال تعهدی بزرگ‌تر، نو به نو دل به دریا زدن، از خطر تعهد در قبال خود و جهان...

         به همین دلیل و هزارها دلیل دیگر هیچ مبارزه‌ای به خودی خود اعتبار و ارزشی ندارد.

         من البته این تئوری شما را می‌پذیرم كه: از جمله چیزهایی كه خوبی به شمار می‌رود، فداكاری و مبارزه برای دست‌یابی به آزادی و برابری انسان‌هاست. اما تاریخ جهان و تاریخ معاصر ما به ویژه نشان داده است كه همه‌ی آنانی كه مدعی مبارزه با رژیم‌های استبدادی و وابسته و استثمارگر می‌شوند، الزاما آزادی‌خواه، غیروابسته و نافی استثمار نیستند. در زندان‌های رژیم سلطنتی، ما در كنار تعداد انگشت شمار آزادیخواهان، جریانی از آزادی كشان، سركوبگران، وابستگان به اجنبی و طرفداران لقمه لقمه كردن ایران عزیزمان را داشته‌ایم.برای هركدام از این افراد و دسته‌ها هم نمونه‌های بسیاری در دست است. در این راستا می‌توان از سید روح‌الله خمینی، اسدالله لاجوردی، نورالدین كیانوری، و حامیان پیشكش كردن بخشی از ایران به شوروی سوسیالیستی مرحوم ـ وابستگان دولت سید جعفر پیشه‌وری و غلام یحیی دانشیان ـ نام برد.

         من در این جا  برخلاف نظر شما كه در راه عقیده به زندان افتادن را فداكاری و از جان گذشتگی ارزیابی می‌كنید، با استناد به تاریخ معاصرمان تاكید می‌كنم كه این سمت و سوی مبارزه است كه به مبارزه و در نهایت فرد مبارز هویت می‌بخشد. جریانی كه برای به بن بست كشاندن یك حكومت عرفی و برای به قهقرا كشاندن كشور و حاكم كردن ارتجاع مذهبی مبارزه می‌كند، به زندان می‌رود و حتا كشته هم می‌شود؛ چون منافعی كه در نظر دارد، اساسا با منافع عالیه‌ی شهروندان كشور180 درجه اختلاف زاویه دارد، نه تنها این ملت را نمایندگی نمی‌كند كه خائن به ایشان هم ارزیابی می‌شود. راه كارهای چنین جریان‌هایی كه سازمان مجاهدین هم از سردستگان آن است، نه كوششی برای آگاه كردن ملت؛ كه برای كشاندن ایشان به دور باطل خشونت و ترور و اعدام و زندان بوده است و به همین دلیل هم هیچ ارزشی ندارد. جاسازی كردن چند كیلو مواد منفجره در ته چمدان‌هاتان و بستن 14 كیلو تی.ان.تی به دور كمرتان و عبور با این همه مهمات از مرزهای هوایی و زمینی كشور به قصد ترور پاسبان سرگذر، یا افسر ارتش و یا یك امریكایی را در هیچ كجای جامعه‌ی متمدن بشری، ارزش ارزیابی نمی‌كنند. این حركات نه تنها مبارزه برای آزادی و برابری نیست، بلكه نهایتا رفتاری تروریستی، ضد انسانی و ضد ملی است.

         سازمانی كه شما مدعی آن هستید، از همان ابتدای تاسیسش به تربیت كادرهای همه جانبه همت گماشت. اگر شما در آن شرایط  و به دلیل جوانی و ناآگاهی و بی‌خبریتان از تاریخ ایران و جهان نمی‌دانسته‌اید كه كادر همه جانبه چه معنایی دارد، تاریخ خونین این 25 سال، همچنین تاریخ خونین همین سازمان شما عملا نشان داده است كه این واژه ترجمه‌ی همان مفهومی است كه ما امروز آن را با عنوان ولایت مطلقه‌ی فقیه می‌شناسیم كه شكل نمادینش شخص سید روح الله خمینی و این روزها هم سید علی خامنه‌ای است. البته ممكن است شما پس از جدایی‌ از سازمان مذهبی مجاهدین در سال 1356 دیگر روند تكامل قهقرایی این جریان را تعقیب نكرده باشید، اما بد نیست بدانید كه ملت ما بهای سنگینی را برای شناختن این جریان تروریست پرداخته است.

         اختراع انقلاب‌های پی در پی ایدئولوژیك مسعود رجوی برای سلب هویت كردن از اعضای سازمان و تحلیل بردن ایشان د&#