صفحه نخست >  طنز >  قضیه‌ی كتاب من و میمون‌های ابتر!

 

 

 قضیه‌ی كتاب من و میمون‌های ابتر!

 

  برای آنانی كه سواد اسلامی درستی ندارند و دینشان را مانند رنگ چشم و ابروشان از مادر و پدرشان به ارث برده‌اند، یا اساسا تاریخ ایران و تاریخ اسلام و به ویژه اسلام در ایران را نمی‌شناسند، عرض كنم كه اصطلاح یار غار اولین بار به ابوبكر صدیق اولین جانشین انتخاب شده‌ی پیامبر اطلاق شد كه نه تنها تمام اموالش را در اختیار پیامبر گذاشت كه در شرایطی كه جان او نیز در خطر بود، همراه با او از مكه گریخت و در غاری همراه با او مخفی شد و بقیه‌ی قضایا!

         در ادبیات مذهبی و حتا عرفی ما یار غار به كسی می‌گویند كه در سخت‌ترین شرایط به كمك دوستش می‌شتابد و حتا از فدا كردن سر و جانش نیز برای محبوب دریغ ندارد. از سوی دیگر در همین ادبیات عرفی‌ ما داستان دلپذیر دیگری هم هست كه همه‌ی ما آن را با عنوان دوستی خاله خرسه می‌شناسیم.  خاله خرسه، خرسی است كه علاقه‌ی فراوانی به دوست آدمیزادش دارد. برای آسایش و آرامش او هم هر كاری كه بتواند انجام می‌دهد. در همین راستا یك روز كه یار و دوست صمیمی‌اش در كنار او سر بر بالش سنگ گذاشته بود و غلغل آب چشمه را می‌شنید و لذت می‌برد، و با اطمینان از مراقبت‌های ویژه‌ی خاله خرسه به خواب ناز بعد از ظهر فرو رفته بود، جان نازنینش را بر سر این دوستی گذاشت. چگونه، حالا عرض می‌كنم.

         شوخمندانه برخی ازاین طیف فداكاری‌ها و جانفشانی‌ها ـ به دلیل حماقت ذاتی موجود در متن وجود یار غار یا خاله خرسه ـ نه تنها یاری‌ای به محبوب بخت برگشته نمی‌‌رساند كه بیچاره را خیط خیط كرده، كلی اسباب تمسخر و خنده‌‌ی شاهدان عینی و غیرعینی را فراهم می‌آورد؛ تازه اگر عقل خود محبوب كمی كار كند و از این همه محبت زیادی خفقان نگیرد!

         من اگر جای یكی از این محبوب‌ها بودم، با خواندن ردیه‌ی یكی از همین خاله خرسه‌ها بر كتاب «زن در دولت خیال» محكم توی سر این یار غار می‌كوبیدم كه: بابا دوستی خاله خرسه‌ات را تعطیل كن! همان كف زدن‌ها و هورا كشیدن‌ها و هوار زدن‌هایت كافی است. نمی‌خواهد از بنده دفاع كنی. رهبری با داشتن یارانی مثل تو، دیگر به دشمن نیازی ندارد.

         یكی از این خاله خرسه‌ها كه به نظرم بیشتر عمو خرسه می‌آید تا یك خاله خرسه‌ی واقعی؛ ردیه‌ای بر علیه كتاب «زن در دولت خیال» این جانب قلمی كرده است كه مصداق تمام عیار دوستی همان خاله خرسه‌ای است كه خدمتتان عرض كردم.

         در آن كتاب كه آن را ده سال پیش نوشته‌ام و هشت سال پیش هم چاپش كرده‌ام، نوشته بودم كه زنان در سازمان مجاهدین از هر گونه حق انتخابی محرومند. نوشته بودم كه رهبری این دم و دستگاه سال‌هاست می‌كوشد انسان‌ها را از عنصر انسانی عشق و دوستی تخلیه كند. تمام این اعمال ضد انسانی را هم در مرحله‌ی صد و چهاردهم [!] انقلاب ایدئولوژیك و زیر عنوان اجباری طلاق‌های اجباری و دسته جمعی و حل تضاد جنسیت تئوریزه كرده است و  

 بخصوص دوربینم را روی خانواده و همسرگزینی زوم كرده بودم كه زنان در این دم و دستگاه، وسیله‌ای در دست رهبری سازمان برای تشویق و تنبیه اعضای مرد سازمان هستند و بقیه‌ی قضایا

         اما حضرت خاله خرسه كه انصافا این ردیه‌اش از طیف همان سنگ معروف مگس كشی است كه به جای مگس، صورت محبوب را نشانه رفته و محكم بر فرقش كوبیده است، در مقاله‌اش به موضوعی اشاره كرده است كه بنده چند روز است آن را می‌خوانم و دور از جان شما هرهر و كركر می‌خندم.

         خاله خرسه البته با كمی اهمال، دوستی جانانه‌اش را در قالب یك داستان تاریخی این گونه بیان كرده است:

         بعله بچه‌ها، یكی بود. یكی نبود. یك حسن صباحی بود كه رفته بود تو كوه‌های الموت و واسه‌ی خودش بساطی و ارتش آزادی‌بخشی درست كرده بود. چند تا جوانك صاف و ساده‌ی از همه جا بیخبر را هم به بهانه‌ی تائیدیه و چیزهایی شبیه به همین چیزها كشانده بود به قلعه‌ی الموت. شرط اولش هم در بخش پذیرش این بود كه هر كس به قلعه‌‌ی اشرف وارد می‌شود، عندالزوم باید اختیار پائین تنه‌اش را به حسن جان بدهد و آقا با تیغ ناست دو سوسمار طرف را از بعضی‌ فعالیت‌ها معاف فرماید. خولاصه، خانوم كه شما باشین، در این قلعه‌ی الموت همه‌ی اعضاء قبل از رد شدن از سوراخ سوزن ورودی سازمان، تیغ كاری می‌شدند؛ عینهو غلام‌سیاه‌های دربار خلفای عباسی كه برای این كه بتوانند در اندرون خلیفه رفت و آمد داشته‌ باشند، باید اخته می‌شدند تا  از دیدن جمالات مخدرات و همسران و كنیزان و صیغه‌جات حضرات خلفای اسلامی دامت بركاته طوری‌شان نشود!

         جونم براتون بگه، از قضای روزگار یكی از این اعضای هیئت اجرایی ـ ببخشید قلعه‌ی الموت ـ از نوازش شدن با تیغ ناست دو سوسمار ابا فرموده، اذعان داشتند كه جنابشان می‌توانند درست مثل یك آدمی‌زاد طبیعی و سالم عضو این فرقه باشند، اما اختیار همه جاشان هم با خودشان باشد. رهبری پس از كلی نشست‌های اضطراری و لشكری و كشوری موافقت فرمودند كه طرف با مسئولیت خودش می‌تواند اختیاردار پائین‌ تنه‌اش باشد. عضو فعال سازمان مجاهدین هم باشد. ببخشید! كله‌ام كمی گرم است. ادیت كه كردم درستش می‌‌كنم!!

         می‌گفتم كه: بعد از گذراندن دوره‌هایی برای ورود به تیم‌های چریك شهری و دهاتی و كشوری و جهنم دره‌ای، جناب را به عنوان عملیات مقدس انتحاری به داخل كشور فرستادند تا در یك عملیات مسلحانه‌ی انقلابی، یك مزدور را ناكار كرده، به درجه‌ی رفیع شهادت برساند؛ یا به زبان امروز‌ی‌ها ترورش كند.

         عدل زد و طرف دلبر مه پیكر گردن بلوری را دید و یك دل نه صد دل خاطر خواهش شد. اولش كلی با خودش نشست گذاشت:

         ای بابا، جواب خواهر مریم را چه بدهم؟ دیدی چه خاكی به سرم شد؟ چطور تو صورت رهبری نگاه كنم؟ حالا من از یك پاسدار خمینی هم بدترم. دیدی نتوانستم تضاد جنسیت را حل كنم؟ دیدی؟ خاك بر سرم! خاك بر سر من پست بی لیاقت نمك نشناس!

         من دیگر عنصر موحد مجاهد خلق نیستم. چرا خر شدم؟ چرا نگذاشتم؟ چرا مقاومت كردم؟ وای خدا، حالا چه خاكی به سرم بریزم؟ عجب غلطی كردم ها!

         اما وقتی آن حوری پری‌وش را دگرباره دید، تمام ایدئولوژی‌ها و نشست‌های رهبری براش دود شد و رفت به هوا! اصلا تمام سیزده مرحله‌ی انقلاب ایدئولوژیك را كه طی این سیزده سال نحس گذرانده بود، همه‌‌اش با دیدن بانو، فس، تلنگشان در رفت.

         جونم براتون بگه، آقا كه شما باشین، كلاش‌ها [كلاشینكف‌‌ها]  را خاك كرد و رفت دختره را از باباش خواستگاری كرد و درست همان شبی كه قرار بود با دالامب و دولومب به حجله‌ی زفاف سرازیر شود، تیم عملیاتی بعدی سر رسید و گردن نازنینش را با تیغ ناست دو سوسمار از تن نازنین‌ترش جدا كرد.

         تا این جای داستان را بنده ـ البته با كمی نمك و فلفل و زردچوبه و پودركاری ـ از همان ردیه‌ی معروفه نقل كردم. بعد هم حضرت خاله خرسه از داستان تاریخی‌اش نتیجه گرفته بود كه:

         بعله،

 

 بر همه‌ی ما اعضا و هواداران و پشتیبانان و اعضای شورای رهبری و شورای مقاومت و جبهه‌ی همبستگی واضح و مبرهن است كه اولا اعضا، همگی از دم، باید عینهو میمون باشند و از رهبری اطاعت و تقلید كنند. ثانیا  اختیار همه چیز و همه جاشان را دربست به رهبری و تیغ ناست دو سوسمار نشان ایشان بسپارند. خوشبختانه دلاك‌هایی كه این مهم را انجام می‌دهند، از طیف خواهر نسرین و خواهر هاجر و خواهر بتول و خواهر معصومه و خواهر بهشته و بقیه‌ی اعضای شورای رهبری، خودشان همگی از این مرحله‌ی نوین انقلابی عبور كرده و سرافراز شده‌اند، در هیئت قاطران انجام وظیفه نمایند!!  اگر هم اهالی قلعه از این تجربه‌ها درس نگیرندو این تناقض را با خودشان حمل كنند و دو گانه باشند و پیچیدگی‌های روند مبارزه‌ی مسلحانه را دست كم بگیرند،یا خلاصه به فرامین رهبری گوش جان نسپارند، هیچ استبعادی ندارد كه روزی روزگاری كار دست خودشان بدهند و جان مباركشان را بر سر این مهم بگذارند و رهبری را سرافكنده و خجل باقی بگذارند!

         بعد هم جناب در پایان ردیه‌اش نتیجه گرفته بود كه:

         1 ـ بعله، در قلعه‌ی الموت از حق انتخاب هیچ خبری نیست، بخصوص انتخابات پائین‌تنه‌ای.

         2 ـ در این دستگاه اصلا حقی نیست كه قابل انتخاب كردن باشد.

         3 ـ همه‌ی حق و حقوق مختص رهبری پاكباز مجاهدین است.

         4 ـ از همه مهمتر این كه این بانو ـ یعنی من ـ در این دوران پرشكوه وحدت و اتحاد و همبستگی، چرا این همه به تضادها دامن می‌زند؟!

         5 ـ اعضای قلعه باید هر روز، روزی صد بار به جان رهبری انقلاب نوین دعا كنند كه این همه فداكار و پاكباز است و می‌خواهد این جماعت را درسته، با تیغ ناست دو سوسمار  به بهشت برین سرازیر فرماید.

       

         اما شاید خود رهبری هم نداند كه قاطرها و ابترها و ناقص العضوها را به بهشت ـ البته اگر وجود داشته باشد ـ راه نمی‌دهند. بهشت جای كسانی است كه با كله‌شان فكر می‌كنند، نه با بند تنبانشان!!!

         برای این كه یك نمونه‌ی تاریخی هم آورده باشم، از فرش فروشی به نام آقای ع ـ د یاد می‌كنم كه در همین كشورهای اسكاندیناوی و در فاز اخته كردن‌های درون سازمانی و قاطر سازی و طلاق‌های اجباری، با داشتن شش بچه‌ی نازنین و یك همسر از گل نازنین‌تر فرنگی، رفت داد تخمش را كشیدند و از كار ناكارش كردند. خب الزامات مرحله‌ای انقلاب ایجاب می‌كرد كه طرف خودش را از كار كردن بیندازد. جونم براتون بگه كه طرف ـ بعد از این كه عیال مربوطه از خانه بیرونش انداخت ـ  كارش به تیمارستان كشید. هر روز صد من چرت و پرت برای همه‌ی عالم و از جمله این جانب پست می‌كرد كه بعله انقلاب یعنی مسعود رجوی بعلاوه‌ی خانوم گوگوش

         بعد هم رفته بود در ایران جلس امریكا تو بلوار هالیوود بست نشسته بود. مثلا اعتصاب كرده بود كه باید خود مسعود رجوی همراه با خانوم گوگوش بیایند این جا تا من اعتصابم را بشكنم

         به این می‌گویند دوستی خاله خرسه و حمایت از رهبری با تمام وجود!

         باور كنید اگر من چند نقاد و ردیه نویس دیگر از این دست پیدا كنم، كارم حسابی سكه‌ است!!!