صفحه نخست >  داستان> هزار و صد و دوازده تا گوسفند!

 

هزار و صد و دوازده تا گوسفند!

 

 گردنم درد می‌كند، بعد می‌زند به سرم و از آنجا درست می‌رود تو چشمم. این طوری است كه چند ماهی است ـ درست از اكتبر پارسال تا همین حالا ـ خیال می‌كنم دارم كور می‌شوم. خیال نیست، واقعیت است و من از غصه‌ی این كه لابد كور میشوم، دارم می‌میرم، فقط روم نمی‌شود. هزارتا دكتر می‌روم، هزار و صدتا دارو می‌چپانم، دوهزارتا عكس می‌گیرم، پنج هزارجا آزمایش خون و شاش و بقیه‌ی مخلفات می‌دهم، تو آن تونل دراز و مسخره‌ی دكتر مغز و اعصاب چپانده می‌شوم، ماساژ می‌روم، شنا و سونا می‌روم، ورزش می‌كنم، عینك دودی می‌زنم، دكتر چشم می‌روم، هزار و یك دكتر چشم عوض می‌كنم و آخرش هیچی به هیچی؛ یعنی تا حالا هیچی به هیچی. چشم‌هام شده‌اند عینهو دو كاسه‌ی خون و من بدبخت كه اگر كور شوم، دستم از همه‌ی دنیا كوتاه خواهد شد، هی كلافه می‌شوم و هی غصه‌ام می‌گیرد. بعد می‌ریزد تو گردنم، بعد می‌ریزد تو سرم و بعد تو چشمهام و تا همین امشب. كورتون كوفت می‌كنم، داروی آرام بخش می‌چپانم كه شاید كمی بخوابم، و این ترس و این نگرانی لعنتی نمی‌گذارد بخوابم. و هی بدتر می‌شوم. بدتر و بدتر و باز هم بدتر. یكی می‌گوید: تو احتیاج به آرامش داری. سعی كن آرام باشی. آرام آرام و شبها تا می‌توانی بشمر! گوسفند بشمر! او.كی. یك فروند قرص آرام بخش فرد اعلا بالا می‌اندازم، نشان به آن نشانی كه با كوفت كردن این قرص لعنتی الكل هم نمی‌توانم زهرمار كنم. خب، حالا می‌روم زیر لحاف، می‌خواهم كتاب بخوانم، نمی‌شود. قبلا می‌شد، حالا نمی‌شود. با این چشمهای باباغوری نمیشود. چراغ را خاموش می‌كنم و می‌شمارم:

         یك گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند بعد آن مردك لات می‌پرد وسط شمردنم. گوسفند را می‌كشد تو یكی از خیابان‌های پاریس، بعد برای این كه اعتقادش را به خدای آدمكشش ثابت كند، محكم حیوان را می‌كوبد به زمین كه همانجا صدای شكستن كمرش می‌آید، بعد اهلامصب دویست و سی و شش تا گوسفند دویست و سی و هفت تا بعد سر گوسفند را گرد تا گرد تو همان خیابان می‌برد. بعد آمبولانس می‌آید و هوشنگ را و گوسفند بدبخت سربریده را تو آمبولانس می‌چپاند و می‌برد بیمارستان. رفیق ما سكته كرده است. كجا بودم؟ آهان... چهارصد و هشتاد و نه گوسفند، چهارصد و نود گوسفند اوه... عید قربان است. یعنی بود... تو تلویزیون گوسفندها را ردیف به ردیف سر می‌برند هزار و صد و بیست و شش تا گوسفند، هزار و زهرمار.  بلند می‌شوم. چه آرامش مطبوعی. قصاب را یادم رفت. آهان همان كه می‌خواست تو آلمان اجازه‌ی ذبح اسلامی گوسفند و گاو و مرغ و خروس و زن را بگیرد. بس كن لامصب! بلند می‌شوم. به آینه نگاه می‌كنم. چشمهام باز نمی‌شوند. زور می‌زنم و زور می‌زنم. بعد زن بدتركیبی را می‌بینم كه انگار از مسابقه‌ی بوكس برگشته و جفت چشمهاش آش و لاش شده اند. دوباره چراغ را خاموش می‌كنم و میچپم زیر لحاف.  كجا بودم؟ او. كی. از اول. یك گوسفند راستی ساعت چند است؟ چراغ را روش می‌كنم آهان تازه یك و بیست دقیقه است او. كی. از اول... یک گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند... و هیچی به هیچی... شب هنوز کش میآید و من تا صبح چند صدهزارتا گوسفند شمرده باشم، خوب است؟!!!

22 ماه مارس 2007 میلادی

2 فروردین 1386 خورشیدی