چگونه میشود در تكرارِ یك اتفاقِ ساده ـ یك اتفاقِ خیلی
ساده ـ شكافِ عفونت را كه محلِ تخم ریزی مردارخواران است،
تعریف كرد؟
داستان همانجا اتفاق افتاد، همان جا كه شما هستید، همانجا
كه ایران نیست، عربستان نیست، افغانستان نیست، همانجا كه
علَم مجسمهی آزادیاش، حوالهای رندانه به من و ماهایی
است كه بخیالمان در غرب زندگی میكنیم.
حسین پنج سالی میشود كه امریكاست. دانشجوست. دوسالی هم
میشود كه خانوادهاش را ندیده است. نه مادر را، نه پدر
را، نه دو خواهر و دو نیمهبرادرش را. اینجاییها به
كسانی خواهر و برادر میگویند كه یك مادر داشته باشند.
پدر چندان به حساب نمیآید.
حسین همراهِ دوست امریكاییاش سارا كه او هم دانشجوی
مهندسی است، به یك رستورانِ شیك ایرانی میرود. دلش برای
قورمهسبزی مادر تنگ شده است. شاید آنجا بتوان یادی از
مادر كرد.
تا اینجای داستان مثل بقیهی قصههاست. دو دوست میگویند و
میخندند و خبر ندارند كه لحظاتی بعد كسانی را ملاقات
میكنند كه خودشان را تحصیل كردهی فرنگ میدانند و از
مزایای زندگی در فرنگ بهرهمند! و…
بیایید داستانِ این اتفاقِ ساده را ـ كه چندان هم ساده
نیست ـ در هیئتٍ یك نمایشنامه، بیان كنیم!
صحنه: رستورانی شیك در ناف امریكا.
نقشها: حسین و سارا. گارسنِ رستوران. چند خانوادهی
ایرانی كه دارند چلوكباب میخورند. چند جوان ایرانی كه
دارند در بارهی زنانِ امریكایی جوك میگویند.
وارد سالنِ رستوران میشوند. رستوران شیك و گرانقیمت است.
مردی پالتوی هردوشان را میگیرد. میز شمارهی شش به ایشان
تعارف میشود. حسین صندلی دوستش را میگیرد. دقایقی به
گفت وگو پیرامون فلان استاد و فوتبال و مونیكاگیت
میگذرد. هر دو میخندند. به
هیچكس دیگری توجه ندارند.
حسین: اینجا بوی قورمه سبزی مادر میآید.
سارا: هرچه تو بخوری، من هم میخورم.
سارا برای رفتن به دستشوئی عذرخواهی میكند.
گارسن عقیده دارد كه غذاهاشان همیشه تازه است؛ برای همین
هم مدتی طول میكشد تا آماده شود.
حسین كه تنها میشود چشمی در سالن میچرخاند. چند جوانك در
میز كناری نشستهاند. همانها كه دارند از جوك گفتن و
خندیدن میتركند.
یكیشان میپرسد: این كیه؟
نامزدم
میخواهی بگیریاش؟
دختر خوبی است.
چند سالش است؟
بیست و یك سال.
قبل از تو دوست پسری هم داشته است؟
معلوم است.
با آنها هم خوابیده است؟
حتما، چرا كه نه؟!
و تو میخواهی بگیریاش؟
گذشتهاش به من مربوط نیست.
بیغیرت!
بعد جوانكها با آمدنِ سارا دست از سرِ حسین برمیدارند و
شروع میكنند به فارسی اندربابِ اصالتٍ بكارت و پاكدامنی
سخنپراكندن و مسخره كردن.
سارا حسین را در فكر مییابد:
در این دو/ سه دقیقه چه میتواند شده باشد؟
زخمِ واژهی بیغیرت حسین را زخمی كرده است.
جوانكها با صدای بلند از بازارِ آزادِ زنان در غرب سخن
میرانند و از وارداتِ زنانِ پستی باكره، طبقِ سفارشِ مادر
شوهر، بدونِ كاغذ.
بعد هم صحبت از غیرتی است كه حسین ندارد و خودشان دارند و
البته كه به خود مینازند و
…مضحكه.
حسین دیگر قورمه سبزی نمیخواهد. برای احترام به دوستش
ساكت میماند. دیگر از چهچهی خندهی دو دوست خبری نیست.
حسین چه میتواند به این جوانكها بگوید؟
صدای جوانكها به گوش میرسد:
امسال مادرِ اصغر رفته خواستگاری. فیلمی هم از
دخترك فرستادهاند امریكا. طرف شانزده ساله است. تا پنج
ابتدایی خوانده است. دخترهای امریكایی خوبند، تجربه
دارند؛ اما نه برای ازدواج!
حسین در ذهنش دنبالِ تبیینِ واژهی غیرت است.
روبه جمعیت:
غیرت این نیست كه كسی را كه دوست میداریم، باورش
هم داشته باشیم. غیرت این نیست كه
انسانها را بیكنجكاوی در زندگی گذشتهشان بپذیریم. غیرت
این نیست كه به حریمِ ممنوعهی كسی سرك نكشیم. غیرت این
نیست كه اگر كسی هوایی را كه تنفس میكند با ما قسمت كرد،
ممنونش باشیم. غیرت اصلا پدیدهای امروزی و این جهانی
نیست. وصلهای است ناجور كه از اعماقِ قرون در متنِ جامعه
رسوب كرده است. و بوی لجنِ كهنگی و ماندگیاش در غرب هم
انسان را به تهوع وامیدارد. انسانها با تعدادِ
همخوابگیهاشان ارزیابی میشوند.
این تبیینِ آن جوانكهاست از بهای انسان!
حسین پای خطٍ مادر درددل میكند.
مادر با خنده: میدانم كه نتوانستهای ساكت بمانی. هنگامِ
تركِ سالن به آنها چه گفتی؟
با خنده: مطمئن باشید زنانی كه برای شما پست میشوند،
خیلیهاشان بخیهایاند!!
و رنگ از روی جوانكها پریده بود!