صفحه نخست >  داستان>  هیچکدام شما نبودید!

 

 هیچکدام شما نبودید!

 

«هیچکدام شما نبودید. هیچکدام را که پیدا کردم، شما نبودید. شما سالهاست گم شده اید و من نمیدانم کجا هستید؟! حالا هم که اتفاقی شما را پیدا کرده ام، باور نمیکنم که خودتان باشید. سالها پیش شما را پیدا کرده بودم؛ سالها پیش شما بودید، بعد یکباره همه چیز به هم ریخت و شما رفتید و دیگر پیداتان نشد. نمیدانم چه شد؟ من رفته بودم سربازی و وقتی برگشتم، شما دیگر نبودید. شما را برده بودند. شما را داده بودند به مردی شکم گنده که «مردک» صداش میکردیم و میخندیدیم، یادتان هست؟ ولی همان مرد شما را برد. انگار اجبارا شوهرتان دادند. من تمام پانزده روز تا عقد کنانتان را در دانشکده منتظرتان ماندم، ولی نیامدید. انگار خیلی سرتان شلوغ بود. بعدها که دیگر مادر شده بودید، به دیدنتان آمدم. یادتان هست؟ شما چادر به سر داشتید و کودکی چند ماهه در آغوشتان بود و آن مرد، آن مرد با داس و تفنگش ایستاده بود دم در خانه تان که کیک و گلدان ما را حرام کند؛ حرام کرد، یادتان هست، اصلا یادتان مانده است؟!

«چرا خاطرات من و شما این همه درهم و برهم هستند؟ چرا هرچه را من یادم هست، شما فراموش کرده اید؛ و... حالا شما از چیزهایی یاد میکنید که من یادم نیست؟!

«من هنوز چهره ی آن مرد را به یاد دارم. با این که همیشه دلم میخواست در زندگیتان موفق باشید، اما نمیدانم چرا در تصورم نمیگنجید که بتوانید با او خوشبخت باشید. ولی شما انتخابتان را کرده بودید؛ یا برایتان انتخاب کرده بودند... نمیدانم...  

«آدرستان را به سختی پیدا کردم. آدرستان را خیلی سخت پیدا کردم. کلی به «تکاپو» افتادم که آدرستان را پیدا کنم، ولی کسی به تلفنها و فاکسم جواب نداد. باور کنید... بیخود نیست که این همه تاخیر دارم. تاخیرم دست خودم نیست. دیروز هم که تلفن کردم، یک آقایی گوشی را برداشت که به زبان دیگری حرف میزد. راستی شما کجا هستید؟ چرا ساعت سه بعد از ظهر برای شما آنقدر دیر است که رفته اید و خوابیده اید؟ مگر شما کجا هستید؟ چرا شما مثل هیچکس نیستید؟ چرا هیچکس مثل شما نیست و چرا شما این همه وقت و عمر مرا اشغال کرده اید؟ خودتان هم نمیدانید؟! 

«شما با دیگران فرق دارید، وقتی کسی شما را شناخت، دیگر نمیتواند فراموشتان کند. اگر شما هم جای من بودید، هیچگاه خودتان را فراموش نمیکردید. بی آلایشی ی شما نمونه است. من در تمام زندگی ام کسی را اینگونه بی آلایش ندیده ام. برای همین هم برایتان مینویسم که همه ی آنها را که پیدا کردم، هیچکدام شما نبودید.

«حالا شما را پیدا کرده ام... اما نمیدانم چرا دوست ندارید با من حرف بزنید؟! نمیدانم چه انتظاری از من دارید؟ نمیدانید که سالها از آن سالها گذشته است و من هم برای خودم زندگی ای ساخته ام که دوست ندارم به هم بخورد... نه این که شما به هم اش بزنید، نه... ولی راستش اگر من شما را دوباره ببینم، یعنی  اگر شما به امریکا بیایید و یا من مثلا آنجا بیایم، فکر میکنم هم زندگی ی من از هم میپاشد و هم زندگی ی شما... میدانید... آخر... هر کدام ِ ما بالاخره کلبه ای برای خودمان ساخته ایم... حتما خواهید گفت که شما سالها... سالها همیشه فکر کرده اید که با من شاید خوشبخت میشدید... «میدانید...گشتم شاید در بین کسانی که شما دوستشان داشته اید، جای خودم را پیدا کنم... ولی اصلا اینطور نبود... انگار شما همه را سر کار گذاشته اید... کدام مردان... شما  همه را به مضحکه گرفته اید... نکند مرا نیز... چه بنویسم؟ من اصلا دوست ندارم روزی بشنوم که شما... خب... میدانید این کار مثل اعتیاد است... بله آن خانم اسمش... ولی باور کنید هیچکس شما نمیشوید... شما آن زمانها خیلی جوان بودید... چه کسی فکر میکرد که شما چنین سرنوشتی پیدا کنید... ناراحت نشوید... خب زندگی است دیگر... بله... همسری ... هست... ولی او خبر ندارد... بله گاه... ببخشید... شاید بهتر است که دیگر مزاحمتان نشوم... انگار دوست ندارید مزاحمتان بشوم... شاید اگر با من بودید، یعنی من و شما با هم بودیم، یا مثلا با هم زندگی میکردیم، حتما از دستم ناراحت میشدید.

 شاید آنطور که آن «مردک» را برای هرزگی اش- به قول خودتان – گذاشتید و رفتید، مرا هم... باشد... دیگر به شما زنگ نمیزنم... دیگر مزاحمتان نمیشوم... ولی باور کنید شما تصویر بدی از من دارید، دست من نیست...زندگی این گونه... او.کی.... او.کی... فقط خواستم بگویم که گاه خاطره ها با هم مخلوط میشوند... خاطره ی آدمهای دیگر... و حتما شما از این موضوع ناراحتید... او.کی... ببخشید... دیگر مزاحمتان نمیشوم...»

 

 5 نوامبر 2009 میلادی