 |
زنی
با چادری سیاه و چارقدی چرکتاب که آن را
زیر چانه اش با سنجاق قفلی ای نکره و کج و
کوله هم آورده، درست وسط شهری در اروپای
مرکزی ایستاده است و عربده میکشد. اسمش
رقیه است، تو شناسنامه اش سکینه، و از
وقتی «عیال چهارم» حاج عباس شده، به نام
«جمیله بوپاشا» انقلابی ی الجزایری شده
است «جمیله خانوم». شوهرش که حالا برای
خودش اهن و تلپی دارد، چندی است شغل نان و
آب داری را در ناف اروپا گیر آورده و
البته برای دریافت این شغل - بجز رشوه ای
که به باند ریاست جمهوری پرداخته – چندین
فقره دستمال یزدی ی ساخت کارخانجات معظم
فاستونی ی شهر یزد را در شرفیابی به حضور
«امام راحل» زنده، به کار بسته و آقا را
«چیز» کرده است.
«امام» هم که زحمت الله علیه حسابی کیفور
بوده، در جا حکم سفارتش را انگشت زده و...
اینگونه حاج عباس پرت شده است به پایتخت
فرهنگی و خوشگذرانی ی جهان و «جمیله خانوم
جون» را هم یدک کش ِ شبهای تنهایی اش –
وقتی صیغه ای در کار نیست – به ساختمان
خانه ی پر و پیمان مقام سفارت گسیل داشته
است.
اما وقتی که «جمیله خانوم جون» پس
از نوش جان کردن یک سیلی ی جانانه از عیال
گردن کلفتش، گریه کنان چادر/چاقچور میکرد
که راهی ی وطن شود و به حالت قهر به خانه
ی پدر خدابیامرزش برگردد، حاج عباس که
درجا داشت تسبیح شاه مقصودش را توی مشت له
میکرد، نه گذاشت و نه ورداشت که: «زن
حسابی، حالا چه وقت قهر ورچسوندنه؟» |
جمیله که خیال میکرد حاجی خیال دارد نازش
را بکشد، چادر را از سرش سراند و دوید به سمت
آشپزخانه، تا چای تازه دمی بار بگذارد، شاید مثل
همین هشت ماه پیش، لطف حاجی شامل حالش شود و با یک
سینه ریز طلایی ی «وان یکاد» داغ کتکهای بیجا را
از دلش درآورد؛ اما حاجی حواسش جای دیگری بود؛
داشت تنبانش را بالا میکشید و کت پیزوری ی
بدترکیبش را به کول، که برود سفارت ببیند چه خاکی
باید به سرش بریزد!
مدتی بود که این جماعت عمله/اکره ی باند
آنطرفیها گذاشته بودند تو کار آقا و نمیگذاشتند آب
خوش ِ این پست نان و آب دار از گلوی حناق گرفته اش
پائین برود. کار به جایی کشیده بود که «چند جوانک
بی سر و پا» ماه محرمی آمده بودند سفارت که لابد
خیر سرشان عزاداری کنند؛ اما همین جمیله خانوم با
آن زبان «گرم و نرمش» آنچنان حسابی از ایشان رسیده
بود که خر بیار و باقالا بار کن؛ بعد هم آنها را
داده بود دست چند تا قلدر پشمالو که یک فصل سیر
کتکشان بزنند و خونین و مالینشان کنند.

حالا جمیله منتظر بود که دستخوشی از حاج عباس
برسد، ولی حاجی به جای این که مثل همیشه دستی به
نوازش به سر و گوشش بکشد، محکم خوابانده بود زیر
گوشش و تازه کلی هم از چای تازه دم کرده اش ایراد
بنی اسرائیلی گرفته بود.
وقتی حاج عباس گورش را گم کرد که برود
خیر سرش سر کارش تا ببیند چه خاکی باید به سرش
بریزد، جمیله راننده ی سفارت را خبر کرد و با همان
ریخت و قیافه ی شلخته اش چپید تو صندلی ی عقب
ماشین ضد گلوله ی سفارت؛ نگاهی به ساعت بند طلاش
انداخت و یک «اوا خاکبرسرم» گفت و داد کشید سر
راننده و محافظ که آژیر زنان ویراژ بدهند که بانو
دیرش شده و باید هرچه زودتر سر سفره ی ام البنین
خدیجه خانم حاضر باشد!
 |
راننده و همکارش که دیگر دستور نداشتند
خرده فرمایشات عیال سفیر حکومت ِ در شرف ِ
سرنگونی ی اسلامی را به ریش بگیرند، نه
تنها ویراژی ندادند، که جمیله را با یک
دنده عقب بانمک جلو درب سفارت پیاده
کردند.
گوش درد «نوازش» حاج عباس صبح آن روز و
نرسیدنش به سفره ی ابوالفضل خدیجه خانم از
یک طرف، جمع شدن صد نفر جلو در سفارت، که
شعار میدادند و بالا/پائین «آقا» را یکی
میکردند، دیگر کارد به استخوان جمیله
رساند. طفلک آنقدر هوار زد و بد و بیراه
گفت که آمبولانس آمد و آمپولی ضد هاری به
ماتحتش تزریق کرد.
حالا پس از آن تزریق ویژه، دیگر جمیله،
عیالش و خیلیهای دیگر میدانند که باید
بساطشان را جمع کنند و بروند؛ ولی به
کجا؟!!
|
21 ژانویه 2010 میلادی