صفحه نخست >  داستان>  نوکر با شوفر!

 

نوکر با شوفر!

 

     «وای فاطی جون... نمیدونی چه نازه... یک پورشه داره، این هوا... آدم حظ میکنه... گفتم که خیلی ماهه... ماشینوشو با شوفرش میفرسته دنبالم... وای... تو رو خدا اگه مرد اینه که مردهای دیگه باید برن بمیرن... وای نگو... خب... آره... سنش یه خورده از من بیشتره... آره... بیست سال... ولی عوضش نمیدونی چه خونه ای داره.... وای... خیلی ماهه... قرار شده اگه ایران موندیم، هرسال بیارتم خارج، اگرم خارج رفتیم، هرسال بیارتم ایران...خب... همه که از این شانسها نمیارن...منم از بس نذر و نیاز کردم، خدا این شوهر نازو گذاشت تو دامنم

وای چه حرفها... نه بابا... خب... کار مرد همینه دیگه... باید پول داشته باشه... باید پول خرج کنه... اصلا وظیفه ی مردا همینه... چی؟ نه... نه بابا... بگذار بیاد کارشو بکنه، بره... خب بعدش هزارتا بهم میده میرم حسابی صفا میکنم... وا... چرا؟ مگه خرم برم کار کنم؟ مرد باید کار کنه... زن باید خرج کنه... البته داشتن همین نوکر [ببخش شوهر] لیاقت میخواد... همه که  لیاقت ندارن... خیلیها هستن که خودشونو ارزون میفروشن... من خودمو گرون میفروشم... خیلی گرون... یک مرد با پورشه... با نوکر... با شوفر... با شرکت... مردی که پولش از پارو بالا میره... خب مثلا همین زری... زری رو که میشناسی... رفته با اون مرده عروسی کرده... میگه مرد باید جوون باشه... خوشگل باشه... میگه خودش پول درمیاره... انگار جاشون عوض شده...زری شده مرد، شوهره شده زن... آره مرده فقط جوونه... مثل این که بدک نیست... میگه نمیدونی چه هیکلی داره...

 منم گفتم زن حسابی... چرا اینقدر خودتو ارزون میفروشی... کلی بدش اومد... از مردای سن بالا هم خوشش نمیاد... باورت میشه؟... این همه مرد ناز ایرانی هست... با پورشه... با چند تا شرکت... با نوکر... با شوفر... اونوقت این بدبخت... گفتم... والله گفتم... گفتم تو لیاقتت خیلی بیشتر از اینهاست... آره عزیزم... فکر کنم همین روزها بیاد خواستگاریم... بعدشم صفا... خب فدات شم... میبوسمت... عروسیم حتما بیایی ها... قربونتم... هرکی روهم تونستی بیار... کی به کیه... آره تو هتل... خب... قربونتم... تا بعد...»

 

9 دسامبر 2009 میلادی