صفحه نخست >  داستان>  رهبر زیر پای ما

 

رهبر زیر پای ما

 

 صبحانه را خورده/نخورده راه افتاد؛ انگار عجله داشت؛ انگار کاری ناکرده داشت که تازگیها آغازش کرده بود... نه، دیگران آغازش کردند و حالا نوبت «کاوه» بود... نوبت کاوه و دیگرانی که گوشه ی کار را بگیرند  و بارش را به دوش بکشند و راه بیافتند به سمت کریمخان زند؛ همان شاهی که نمیخواست سلطان باشد که سلطه بر «رعیت» را خوش نداشت و از این که «وکیل الرعایا» باشد، دلخوش بود...

تا همین جاش را بلد بودیم؛ آخر داشتند تمام تکه های تاریخ را از کتابهای مدرسه مان خط میزدند؛ یک خط کهنه ی سرخ کربلایی/کمونیستی؛ کهنه و خونین؛ داشتند تاریخ را داغ میکردند و به دار میکشیدند، انگار بارها، سی سال، نه، 1400 سال تمام به تاریخمان تجاوز کرده بودند... و حالا «کاوه» میخواست «تاریخ» را تازه تر بنویسد، با همان انگشتان جوهری اش...  

خیابانهامان پر بودند از واژه های ناراست، از نام و یاد آنانی که با ایشان خویشاوندی ای نداشتیم... خیابانهایی پر از تروریست، پر از آنانی که به «ایران» شبیخون زده، یا «وطن» را فروخته بودند به مفت... پر از نام «سلمان فارسی»ها. اصلا اصرار داشتند تاریخمان را با اسید سولفوریک بدبویی پاک کنند، از بزرگان پاکش کنند، تا لابد جایی برای «کوچکها» پیدا شود...

حالا «کاوه» پس از آن صبحانه ی هول هولکی و غرغر مامان که:

«نرو، میری سر به نیستت میکنند ها...»

خندیده بود که: «مامان خوشگلم، خب تو هم بیا... بیا باهم بریم!»

و مامان از تصور «کهریزک» پشتش لرزیده بود و... دو دل که باز شاه پسرش را میفرستد به جنگ ابوالهول...

طفلک مامان باید تمام روز را برنامه بچیند که چشم براه، نگران باشد و بماند تا «کاوه»اش این بار هم لت و پار، کتک خورده و خونین و مالین، شاید دست کم تجاوز نشده به خانه باز گردد... آه... این مامان کوچولو چه روز دراز و تلخی را در پیش دارد؛ سیزدهم آبان 1388 را؛ روزی به درازنای تمام تاریخ تکرار شده و درس نگرفته ی این ملتی که حافظه ی جمعی اش به چند ساعت هم نمیرسد، اما برای حرفهای خاله زنکی اش حافظه ای به «قدمت» تاریخ دارد؛ میدانستید؟!...

کریمخان زند، بین «هفت تیر» و «ولیعصر»شان گیر کرده بود، هنوز هم آنجاست. و حالا درست سر پل «کریمخان» پل همان وکیل الرعایای دوست داشتنی، عکسها و پوسترهای ابوالهول را به گندگی ی تمام تاریخ چسبانده اند آن بالابالاها که دست هیچکس به حذفش نرسد؛ که با آن عکسها همه ی تاریخ را خط بزنند. میخواستند با عکس این مردک همه ی تاریخ را خط بزنند... خنده دار نیست؟!

جوانکی از دیوار بالا میرود...

همه چشم دوخته اند به او... من هم همینطور... از دیوار بلند ابوالهول میرود بالا...

«کاوه» دستپاچه که: «چه میکند؟ »

و من که: «میخواهد عکس را پائین بکشد!»...

            «کاوه» موبایلش را راه میاندازد، تا فیلم این سناریوی از پیش نانوشته را بگیرد. روز دیگری از همین روزها «کاوه»ی دیگری فیلمی از این تاریخنویسان گرفت که تاریخی شد... من هم آن را دیده ام، با همین چشمهام... شاید شما هم دیده باشید... فیلمی از همین چندی پیش، درست روز 18 تیرماه 1388، یادمان ِ نامردی ی رئیس جمهوری ی اصلاحات ِ آن زمانها... یادتان هست... اصلا یادتان مانده است آن 18 تیرماه 1378 را؟

شاید شما هم حافظه ی تاریخیتان را پیشفروش کرده باشید!؟

            و حالا... عکس ابوالهول زیر پای ماست... کاوه فیلمش را گرفته، و ترسان میدود که زودتر «آپلود»ش کند... سرعت اینترنت کم است و ساعتی وقت میخواهد تا کار تمام شود...

            نه صبح که راه افتادیم، چقدر فضا فرق میکرد؛ چهارتایی سوار آن اتوبوس «بی.آر.تی.» شدیم که باید تا «آزادی» میرفت، ولی نرفت، راستش خودمان نرفتیم، زودتر پیاده شدیم که میدانستیم «آزادی» اش پوشالی است و برای رنگ کردن خرها... به مفت هم نمیارزد... حالا اینها، ما، من و همینها، همینها که «رهبری» را به خاک مالیدند، پیاده شدیم. باید پیاده میشدیم. باید بر پاهای خویش میرفتیم. همین که چندی سوار بر موج بودیم، کافی بود... گاه هست که موج، تو را میبرد و گاه هست که تو خود، موج میشوی و موجی در میاندازی و راه را باز میکنی که تا آن روز، درست تا 13 آبانماه 1388 بن بست بود و حالا «کاوه» ها بن بست را شکسته اند. ندیدید؟ من خودم دیدم... با همین چشمهام دیدم و دیدم آن پیرمرد را زیر پاهامان... درست زیر پاهامان و ما چه گامی بر این ابوالهول میزدیم... و... چه کامی میگرفتیم...

            پس از اینش دیگر گریز است و بسیجی و لباس شخصی و باتوم و گاز اشک آور و عربده و فحش و ناسزاهایی که برازنده ی خودشان است و... زنی که همراهانش را گم کرده است و تا همیشه با ماست، با «کاوه» های ماست و مامان که همچنان روی پله های پشت در خانه ی جنوبی مان نشسته است، منتظر که «کاوه» اش برسد، کاش فقط تجاوز نشده...

چه امیدواریها و چه دعاها ... بعد «پیرمرد زیر پای ما» آپلود میشود... بعد خبرش دنیا را برمیدارد...

جایی مینویسند، نه، نوشتند که «سی سال پس از خمینی در ماه، حالا این مردک است زیر پای ما؟» جالب است، نه؟!

عصر دیگر اینترنت از کار افتاده است، ولی «پیرمرد» را زیر پای ما همه دیده اند... شما ندیده اید، یعنی هنوز ندیده اید!؟ حیف، اگر چشمانتان را باز میکردید، حتما میدیدید... «رهبری» زیر پای ما... همه جا هست.

شاید شما اگر آن را میدیدید، فکری به حال خودتان میکردید، پیش از آن که خیلی دیر شود... او.کی.؟!  

 

26 نوامبر 2009 میلادی