|
آفتابه دارها!
معلم - حسنی بیا انشاتو بخوون!
حسنی - آقا ما یادمون رفته انشامونو بیاریم. ننه
مون رفته بودن حموم، بچه رو داده بودن ما نیگر
داریم. یعنی اصلا نشد بنویسمش...
معلم - یعنی چی یادت رفته؟ پاشو بیا انشاتو بخوون،
وگرنه...!
حسنی - باشه آقا. اجازه اس آقا؟ ما حاضریم از بهر
[بر] هرچی از «آفتابه» میدونیم، اینجا بگیم. اجازه
اس آقا؟ آقا اجازه اس؟ چه فرق میکنه؟ بعد اونو
مینویسیم. شمام اگه خواستین با همون موبایلتون
حرفهامونو در باره ی «آفتابه» ضبط کنین. پس
موبایلتون به چه درد میخوره، آقا اجازه اس؟

تقی - آقا اجازه اس؟ حسنی موضوع انشا رو عوض کرده
آقا... اجازه اس آقا؟
معلم - تو حرف نزن، تقی...
حسنی – او.کی. آقا اجازه اس؟ شروع کنیم آقا؟
معلم - شروع کن! کلاس ساکت! تقی خفه! خب بخوون!
حسنی - باشه آقا.. چشم آقا... اجازه اس آقا؟
حسنی - البته واضح و مبرهن است که ما ایرانیها و
مسلمانها و شیعیان حضرت مرتضی علی به «آفتابه»
علاقه ی فراوانی داریم...
تقی – آقا این که داره از بهر میگه، چرا به دفترش
نیگا میکنه؟
معلم – فضولی موقوف!
معلم – بخون حسنی... زود باش!
حسنی – از اول آقا؟
معلم – آره از اول... جون بکن دیگه!
حسنی – باشه آقا... البته واضح و مبرهن است که ما
ایرانیها و مسلمانها و شیعیان حضرت مرتضی علی به
«چیز» علاقه ی فراوانی داریم؛ هرچند که
امپریالیستهای نمک به حرام که همیشه نفت ما را
برده اند و تو همه ی کارهای ما دخالت کرده اند،
معتقدند که ما ایرانیها عرضه نداریم حتا لوله ی
حلبی یک «چیز» قزمیت را لحیم کنیم...
معلم - مزخرف نگو حسنی...
تقی – آقا این کله اش بو قورمه سبزی میده...
معلم – خفه!
تقی – باشه آقا... خواستیم بگیم که...
معلم – این چیزها رو کی برات نوشته؟
حسنی - آقا این انشامونه دیگه... نمیخواین بریم
بشینیم...
معلم - این حرفها رو از کجا یاد گرفتی؟
تقی – حسنی باباش توده ای بوده.
معلم – خفه!
حسنی – آقا بریم بشینیم؟
معلم – نه... بخوون ببینم چی نوشتی؟
تقی – آقا اجازه اس؟ این که گفت اصلا انشا
ننوشته...
معلم – ساکت... بخوون... زودباش!

حسنی – باشه آقا... البته نمیدانیم ریشه ی آفتابه
به آفتاب و خورشید خانوم میرسد، و یا اصلا کاملا
تصادفی آفتاب و آفتابه تقریبا همه ی حروفشان عین
هم است، فقط همین «آفتابه» ی قزمیت یک چیزی هم از
«آفتاب عالمتاب» بیشتر دارد. البته به نظر ما – با
اجازه ی آقا معلم – معمولا آفتابه را در جاهای
تاریک و تو پستوها استفاده میکنند و نه در جاهای
عمومی و تو روز روشن و زیر نور آفتاب. غلط نکنم
این «ه» که به آخر کلمه ی آفتاب چسبانده اند، در
واقع «ه» تصغیر است برای کوچک کردن ارج و قرب
«آفتاب تابان ِ» مهم و عزیز و تاریخی که نسل به
نسل به فرزندانمان منتقل میشود. اما «آفتابه داری»
فکر نکنم زیاد ربطی به آفتابه داشته باشد. همه ی
ما حتا آنها که به غرب کافر هم پناهنده شده اند،
واضح و مبرهن است که به آفتابه احتیاج دارند، ولی
همه مان «آفتابه دار» نیستیم. «آفتابه داری» یک
شغل نان و آب دار است که از عهده و توان برخی
برمیاید که به نظر ما واضح و مبرهن است که باید جد
اندر جد «آفتابه دار» بوده باشند، والا هیچ دلیلی
ندارد که این چند تا کلمه هم خانواده باشند. آفتاب
و آفتابه و آفتابه دار...
تازه ما ایرانیها اگر در آنجا، یعنی خارج از مام
میهن اسلامیمان آفتابه ی سوغاتی نداشته باشیم، با
«آبپاش» مساله مان را حل میکنیم که حل المسائل
آقایان مراجع عظام خط خطی نشود. اما «آفتابه داری»
را نمیشود مثلا با «آبپاش داری» یکی کرد. اصلا این
دو تا واژه خیلی با هم فرق دارند. اگر میشود
«آبپاش» را جای «آفتابه» استعمال کرد، اما «آبپاش
داری» اصلا به پای شغل پردرآمد «آفتابه داری»
نمیرسد. چون واضح و مبرهن است که «آفتابه داری»
شغل خیلی پر درآمدی است و واضح و مبرهن است که از
عهده ی همه کس هم برنمیآید. ولی خیلیها هستند که
انگار مادرزاد «آفتابه دار» متولد شده اند.
معلم – خب... برو بشین... 12!
حسنی – ولی آقا انشامون تموم نشده بود که...
معلم – مهم نیست... برو بشین...
تقی – آقا... اجازه اس آقا... به این چرت و پرتها
نمره ی قبولی میدین؟
معلم – خفه! خودت چی؟ بیا انشاتو بخوون!
تقی – باشه آقا... اجازه اس آقا!
معلم – بخوون... زود باش جون بکن!
حسنی – حالا میبینین که مال ما بهتر بود.
معلم – تقی تو در مورد چی نوشتی؟
تقی – آقا اجازه اس؟
معلم – جون بکن، بگو!
تقی – آقا ما در باره ی آفتابه دارهای مسجد امام
نوشتیم...
معلم – چه ربطی داره؟
تقی – خیلی هم ربط داره... آقا اجازه اس؟
حسنی – آقا این میخواد رو دست ما بلند شه!
معلم – حسنی خفه!
معلم – بخوون تقی!
تقی – اجازه اس آقا... باشه... آقا... اجازه اس
آقا؟
معلم – زود باش... جون بکن!

تقی – چشم آقا... صبر کنین آقا... باشه... آقا...
البته واضح و مبرهن است که همان طور که آقای حسنی
دوست گرامی ام فرمودند، آفتابه...
معلم – چی؟ تو که الان داشتی به حسنی دری وری
میگفتی که!
تقی – آقا اجازه اس... موضع گیری ی کتبی با موضع
گیری ی شفاهی فرق داره آقا... آجازه اس آقا...؟
معلم – خب... جون بکن!
حسنی – آقا اجازه اس؟ تقی میخواد ادای مارو
دربیاره ها!
معلم – پس دفتر انشات کو تقی؟
تقی – آقا اجازه اس؟ مام از بهر میخوونیم...آقا
اجازه اس؟
معلم – زود باش، جون بکن!
تقی - «آفتابه دار» یعنی کسی که نشسته است دم در
مسجد و اگر کسی خواست برود دست به آب، به او
میگوید که از کدام «آفتابه» اجازه دارد استفاده
کند؛ چون «آفتابه دار» اگر کاری هم نکند و نتواند
بکند و اصلا عرضه نداشته باشد کاری بکند، با زور و
ضرب، زور میزند مردم را مجبور کند آفتابه ی بخصوصی
را بردارند، چون میخواهد اینجوری به مردم حالی کند
که این، فقط اوست که آدم است و فقط اوست، یعنی
«آقای آفتابه دار دم در مسجد امام خمینی» است که
حق دارد برای مردم تکلیف تعیین کند و اگر کسی باشد
مثل ننه ی ما که نخواهد به حرف این «آفتابه
دار»های بی تربیت گوش کند، فورا به ننه مان
میگویند که به او اصلا مربوط نیست و باید به حرف
«آفتابه دار»ها گوش کند، والا مامور جمهوری ی
اسلامی...
معلم – تقی... اینا چیه نوشتی؟
تقی - آقا ما بابامون مرده، برای همینم انشامونو
ننه مون برامون نوشته، ولی ما یادمون رفته
انشامونو بیاریم، چون ننه مون رفته بود دم مسجد
امام راحل، ولی اونجا یک مردک گردن کلفت نشسته بود
و هی به ننه مون میگفت اجازه نداره آفتابه ها را
برداره، چون هیچی بهش مربوط نیست. چون اصلا آدم
نیست و باید زیر سایه ی آفتابه دارها نفس بکشه!
معلم – چقدر مزحرف میگی تقی!
تقی – آقا به خدا راست میگیم آقا... اجازه اس؟!
معلم – خب... جون بکن!
تقی – ولی آقا اجازه اس؟ ما معتقدیم و واضح و
مبرهن است که ما خودمان نمیخواهیم بعدها «آفتابه
دار» بشویم. چون «آفتابه دار» در این مرز پرگهر به
اندازه ی کافی است و جایی برای من و ننه ام دیگه
نیست...
معلم – برو بشین تقی... هشت...
تقی – آقا... آجازه اس؟ شما به مزخرفات حسنی 12
دادین، به من هشت؟
معلم – خفه...
معلم – اکبری تو بیا...
10 نوامبر 2009 میلادی
|